از خاموشی فریدون مشیری

مسخ

گل بود و می شکفت بر امواج آب، ماه

می بود و مستی آور،

مثل شراب، ماه

شب های لاجوردی،

بر پرنیان ابر

همراه لای لای خموش ستاره ها

می شد چراغ رهگذر دشت خواب، ماه

*

روزی پرنده ای

با بال آهنین و نفس های آتشین

برخاست از زمین

آورد بالهای گران را به اهتزاز

چرخید بر فراز

پرواز کرد تا لب ایوان آفتاب

آمد به زیر سایه بال عقاب، ماه

*

اینک، زنی است آنجا،

عریان و اشکبار ــ

غارت شده،

به بستر ِآشفته،

شرمسار

غمگین نشسته،

خسته و خرد و خراب، ماه

*

داوودیِ درشتِ سپیدِ هزار پر

سر بر نمی کند به سلام ستاره ها

برگرد خویش هاله ای از آه بسته است

تا روی خود نهان کند از آفتاب، ماه

*

از قعر این غبار

من بانگ می زنم:

ــ کای شبچراغِ مهر

ما با سیاهکاری شب، خو نمی کنیم!

مسپارمان به ظلمت جاوید

هرگز زمین مباد،

از دولت نگاه تو، نومید

نوری به ما ببخش!

بر ما دوباره از سر رحمت،

بتاب! ماه

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

زمزمه ای در بهار

دو شاخه نرگست، ای یار دلبند

چه خوش عطری درین ایوان پراکند

اگر صد گونه غم داری، چو نرگس

به روی زندگی لبخند! لبخند!

*

گل نارنج و تُنگ آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی.

بیا تا عیدی از «حافظ» بگیریم

که از او می ستانی هر چه می خواهی

*

سحر دیدم: درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی!

به گوش ارغوان آهسته گفتم:

بهارت خوش که فکر دیگرانی

*

سری از بوی گلها، مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خشنود کردی

به گیتی هرچه شادی هست داری.

*

چمن، دلکش، زمین خرم، هوا تر

نشستن پای گندم زار خوشتر.

امید تازه را دریاب و دریاب

غم دیرینه را بگذار و بگذر. 

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

بابرگ

حریق خزان بود!

همه برگ ها آتش سرخ،

همه شاخه ها شعلهء زرد،

درختان، همه دودِ پیچان

به تاراج باد!

و برگی که می سوخت،

میریخت،

می مُرد.

و جامی ــ سزاوار چندین هزار نفرین ــ

که بر سنگ می خورد!

*

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست.

و باد غریب،

عبوس از بر شاخه ها می گذشت،

و سر در پی برگ ها می گذاشت.

*

فضا را، صدای غم آلود برگی، که فریاد می زد،

و برگی که دشنام می داد،

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد.

و در چشم برگی که خاموشِ خاموش می سوخت

نگاهی، که نفرین به پاییز می کرد!

*

حریق خزان بود،

من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود!

که توفان بی رحم اندوه،

به هر سو که می خواست، می تاخت،

می کوفت، می زد،

به تاراج می برد!

و جانی،

که چون برگ،

می سوخت، می ریخت، می مرد!

و جامی

ــ سزاوار نفرین! ــ

که بر سنگ می خورد!

*

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دودِ شب رو نهفتم

و در گوشِ برگی ــ که خاموش می سوخت ــ گفتم:

ــ مسوز این چنین گرم در خود، مسوز!

مپیچ این چنین تلخ(گرم) بر خود، مپیچ!

که گر دستِ بیداد تقدیر کور،

تو را می دواند به دنبال باد؛

مرا می دواند به دنبال هیچ! 

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

رنج

من نمی دانم

ـ و همین درد مرا سخت می آزارد ــ

که چرا انسان، این دانا

این پیغمبر

در تکاپوهایش :

– چیزی از معجزه آن سو تر –

ره نبرده ست به اعجاز محبت ،

چه دلیلی دارد؟

*

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟

و نمی داند در یک لبخند ،

چه شگفتی هایی پنهان است !

*

من بر آنم که در این دریا

خوب بودن – به خدا – سهل ترین کارست

و نمی دانم

که چرا انسان،

تا این حد،

با خوبی

بیگانه است.

و همین درد مرا سخت می آزارد !

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

ساقی

کاش می دیدم، چیست

آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست!

*

آه، وقتی که تو، لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه، وقتی که تو چشمانت،

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنهء جان سوخته، می گردانی

موج موسیقیِ عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم میکند، ای غنچه رنگین!پر پر!

*

من، در آن لحظه، که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیدهء ایمان را

در پنجه باد

رقصشیطانیخواهشرا

درآتش سبز!

نورپنهانیبخششرا

درچشمهءمهر!

اهتزاز ابدیت رامی بینم

بیش ازاین،سوی نگاهت،نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو، تا عمق وجودم جاریست.  

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

آفرینش

در بستر نوازش یک ساحل غریب

ــ زیر حباب سبز صنوبرها ــ

همراه با ترنم خواب آور نسیم

از بوسه ای پر عطش آب و آفتاب،

در لحظه ای که، شاید

یک مستی مقدس

یک جذبه،

یک خلوص

خورشید و خاک و آب و نسیم و درخت را

در بر گرفته بود؛

موجود ناشناخته ای، درضمیر آب

یا روی دامن خزه ای، در لعاب برگ

یا در شکاف سنگی،

در عمق چشمه ای،

از عالمی که هیچ نشان در جهان نداشت،

پا در جهان گذاشت.

فرزندِ آفتاب و زمین و نسیم و آب

یک ذرّه بود، ــ اما ــ

جان بود، نبض بود. نفس بود.

قلبش به خون سبز طبیعت نمی تپید

نبضش به خون سرخ تر از لاله می جهید

*

فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب

در قرن های دور

افراشت روی خاک لووای حیات را

تا قرنهای بعد

آرد به زیرپَر، همه کائنات را!

*

آن مستی مقدس

آن لحظه های پر شده از جذبه های پاک

آن اوج آن خلوص

هنگام آفرینش یک شعر،

در من هزار مرتبه تکرار می شود.

ذرات جان من

در بسترِ تخیلِ تا افق

ــ آن سوی کائنات ــ

زیر حباب روشن احساس

از جام ناشناخته ای مست می شوند.

دست خیال من

انبوه واژه های شناور را

در بیکرانه ها

پیوند می دهد.

آنگاه، شعر من

از مشرق محبت،

چون تاج آفتاب پدیدار می شود.

*

این است شعر من

با خون تابناک تر از صبح

با تار و پود پاکتر از آب!

*

این است کودک من و، هرگز نگویمش

در قرنهای بعد،چنین و چنان شود،

باشد، طنین تپش های جان او

با جان دردمندی،

همداستان شود.

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

توضیحات

۵ ــ از خاموشی ــ ۱۳۵۶

.

آفرینش

ساقی

رنج

با برگ

زمزمه ای در بهار

مسخ: در متن نیانده

غزلی شسکته: در متن نیانده

تو نیستی که ببینی

در زلال شب

بیا، ز سنگ بپرسیم!

دور

شکسته

دو قطره، پنهانی

.

afasoft.ir

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

دو قطره، پنهانی

شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا

چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا

*

مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت.

تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب

ستاره می تابید.

بنفشه می خندید.

زمین به گرد سر آفتاب می گردید!

همان طلوع و غروب و

همان خزان و بهار

همان هیاهو

جاری به کوچه و بازار

همان تکاپو،

آن گیر و دار،

آن تکرار

همان زمانه

که هرگز نخواست شاد مرا!

*

نه مهر گفت و نه ماه

نه شب،نه روز،

که این رهگذر که بود و چه شد؟

نه هیچ دوست،

که این همسفر چه گفت و چه خواست

ندید، یک تن ازین همرهان و همسفران

که این گسسته!

غباری به چنگ باد هوا است!

تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی!

همین تویی تو که ــ شاید ــ

دو قطره، پنهانی

ــ شبی که با تو درافتد غم پشیمانی ــ

سرشک تلخی در مرگ من می افشانی!

تویی

همین تو،

که می آوری به یادمرا.

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

شکسته

آن سوی صحرا

ــ پشت سنگستان مغرب ــ

در شعله های واپسین می سوخت خورشید.

وز بازتاب سرخ غمگین درین سوی

می سوخت از نو «تخت جمشید»!

*

من بودم و رویای دورِ آن شبیخون

وان سرخی بیمار گون

آرام آرام

شد آتش و خون!

تاریکی و توفان و تاراج

پرواز مشعل ها، هیاهوی سواران

موج بلند شعله

تا اوج ستون ها

فریاد ره گم کردگان در جنگل دود!

دود در آتش ماندگان، بی حرفِ بدرود

از هم فروپاشیدن ایوان و تالار

در هم فرو پیچیدن دروازه دیوار!

*

بر روی بام و پله، در دالان و دهلیز

بیداد خنجرهای خونریز

غوغای جنگ تن به تن بود

اوج شکوه شرق گرم سوختن بود!

دود سیاهش بی امان در چشم من بود.

بر نقش دیواری ــ در آن هنگامه ــ دیدم

تندیس پاک اورمزد افتاده بر خاک

شمشیر دست اهریمن بود!

کم کم نهیب شعله ها کوتاه می شد!

شب ــ مثل خاکستر ــ فرو می ریخت خاموش

در پرتو لرزان مهتاب

سنگ و ستونهای به خاک افتاده، از دور

اردوی سربازان خسته

روح پریشان زمان، اینجا و آنجا

چون سایه، بر بالین مجروحان نشسته

بهتی به بغض آمیخته،

در هر گلویی راه بر فریاد بسته

چشم جهان

ــ ماه ــ

تا جاودان بیدار می ماند

من بازمی گشتم شکسته

...

1+
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

دور

من پا به پای موکب خورشید

یک روز تا غروب سفر کردم

دنیا چه کوچک است

وین راه شرق و غرب، چه کوتاه!

تنها دو روز راه

میان زمین و ماه

اما، من و تو دور…

آن گونه دورِ دور،

که اعجاز عشق نیز

ما را به یکدگر نرساند

ز هیچ راه،

آه!

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...