از خاموشی فریدون مشیری

توضیحات

۵ ــ از خاموشی ــ ۱۳۵۶

.

آفرینش

ساقی

رنج

با برگ

زمزمه ای در بهار

مسخ: در متن نیانده

غزلی شسکته: در متن نیانده

تو نیستی که ببینی

در زلال شب

بیا، ز سنگ بپرسیم!

دور

شکسته

دو قطره، پنهانی

.

afasoft.ir

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

دو قطره، پنهانی

شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا

چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا

*

مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت.

تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب

ستاره می تابید.

بنفشه می خندید.

زمین به گرد سر آفتاب می گردید!

همان طلوع و غروب و

همان خزان و بهار

همان هیاهو

جاری به کوچه و بازار

همان تکاپو،

آن گیر و دار،

آن تکرار

همان زمانه

که هرگز نخواست شاد مرا!

*

نه مهر گفت و نه ماه

نه شب،نه روز،

که این رهگذر که بود و چه شد؟

نه هیچ دوست،

که این همسفر چه گفت و چه خواست

ندید، یک تن ازین همرهان و همسفران

که این گسسته!

غباری به چنگ باد هوا است!

تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی!

همین تویی تو که ــ شاید ــ

دو قطره، پنهانی

ــ شبی که با تو درافتد غم پشیمانی ــ

سرشک تلخی در مرگ من می افشانی!

تویی

همین تو،

که می آوری به یادمرا.

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

شکسته

آن سوی صحرا

ــ پشت سنگستان مغرب ــ

در شعله های واپسین می سوخت خورشید.

وز بازتاب سرخ غمگین درین سوی

می سوخت از نو «تخت جمشید»!

*

من بودم و رویای دورِ آن شبیخون

وان سرخی بیمار گون

آرام آرام

شد آتش و خون!

تاریکی و توفان و تاراج

پرواز مشعل ها، هیاهوی سواران

موج بلند شعله

تا اوج ستون ها

فریاد ره گم کردگان در جنگل دود!

دود در آتش ماندگان، بی حرفِ بدرود

از هم فروپاشیدن ایوان و تالار

در هم فرو پیچیدن دروازه دیوار!

*

بر روی بام و پله، در دالان و دهلیز

بیداد خنجرهای خونریز

غوغای جنگ تن به تن بود

اوج شکوه شرق گرم سوختن بود!

دود سیاهش بی امان در چشم من بود.

بر نقش دیواری ــ در آن هنگامه ــ دیدم

تندیس پاک اورمزد افتاده بر خاک

شمشیر دست اهریمن بود!

کم کم نهیب شعله ها کوتاه می شد!

شب ــ مثل خاکستر ــ فرو می ریخت خاموش

در پرتو لرزان مهتاب

سنگ و ستونهای به خاک افتاده، از دور

اردوی سربازان خسته

روح پریشان زمان، اینجا و آنجا

چون سایه، بر بالین مجروحان نشسته

بهتی به بغض آمیخته،

در هر گلویی راه بر فریاد بسته

چشم جهان

ــ ماه ــ

تا جاودان بیدار می ماند

من بازمی گشتم شکسته

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

دور

من پا به پای موکب خورشید

یک روز تا غروب سفر کردم

دنیا چه کوچک است

وین راه شرق و غرب، چه کوتاه!

تنها دو روز راه

میان زمین و ماه

اما، من و تو دور…

آن گونه دورِ دور،

که اعجاز عشق نیز

ما را به یکدگر نرساند

ز هیچ راه،

آه!

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

بیا ز سنگ بپرسیم!

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم،

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند!

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است!

نگاه کن،

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر،

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است!

*

به قصه های غریبانه ام ببخشایید!

که من ــ که سنگ صبورم ــ

نه سنگم و نه صبور!

دلی که می شود از غصه تنگ، می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد!

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم!

دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد.

*

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

ازآن که عاقبتِ کارِ جام با سنگ است!

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان، همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

در زلال شب

شب آنچنان زلال، که میشد ستاره چید!

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید

نه از فراز بام،

که از پای بوته ها

می شد ترا در آینهء هرستاره دید!

*

در بی کرانِ دشت

در نیمه های شب

جز من که با خیال تو

می گشتم

جز من که در کنار تو می سوختم غریب!

تنها ستاره بود که می سوخت.

تنها نسیم بود که می گشت.

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است!

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!

*

هنوزپنجره باز است.

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

*

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند؛

ترا به نام صدا می کنند!

هنوز نقش ترا از فرازِ گنبدِ کاج

کنار باغچه،

زیر درخت ها،

لب حوض

درونِ آینهء پاک آب می نگرند

*

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنینِ شعرِ تو مگاه تو درترانهء من.

تو نیستی که بیبنی، چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغِ بی جوانه من.

*

چه نیمه شب ها، کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

تو را، چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام!

چه نیمه شب ها ــ وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام!

*

به خواب می ماند،

تنها، به خواب می ماند

چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار

جواب می شنوم.

*

تو نیستی که ببینی، چگونه، دور از تو

به روی هرچه دیرن خانه ست

غبار سربیِ اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی، دل رمیدهء من

به جز تو، یاد همه چیز را رهاکرده است.

غروب هایغریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین،

ستاره بیمار است

دو چشم خستهء من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جانِ همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی!

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

مسخ

گل بود و می شکفت بر امواج آب، ماه

می بود و مستی آور،

مثل شراب، ماه

شب های لاجوردی،

بر پرنیان ابر

همراه لای لای خموش ستاره ها

می شد چراغ رهگذر دشت خواب، ماه

*

روزی پرنده ای

با بال آهنین و نفس های آتشین

برخاست از زمین

آورد بالهای گران را به اهتزاز

چرخید بر فراز

پرواز کرد تا لب ایوان آفتاب

آمد به زیر سایه بال عقاب، ماه

*

اینک، زنی است آنجا،

عریان و اشکبار ــ

غارت شده،

به بستر ِآشفته،

شرمسار

غمگین نشسته،

خسته و خرد و خراب، ماه

*

داوودیِ درشتِ سپیدِ هزار پر

سر بر نمی کند به سلام ستاره ها

برگرد خویش هاله ای از آه بسته است

تا روی خود نهان کند از آفتاب، ماه

*

از قعر این غبار

من بانگ می زنم:

ــ کای شبچراغِ مهر

ما با سیاهکاری شب، خو نمی کنیم!

مسپارمان به ظلمت جاوید

هرگز زمین مباد،

از دولت نگاه تو، نومید

نوری به ما ببخش!

بر ما دوباره از سر رحمت،

بتاب! ماه

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...

زمزمه ای در بهار

دو شاخه نرگست، ای یار دلبند

چه خوش عطری درین ایوان پراکند

اگر صد گونه غم داری، چو نرگس

به روی زندگی لبخند! لبخند!

*

گل نارنج و تُنگ آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی.

بیا تا عیدی از «حافظ» بگیریم

که از او می ستانی هر چه می خواهی

*

سحر دیدم: درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی!

به گوش ارغوان آهسته گفتم:

بهارت خوش که فکر دیگرانی

*

سری از بوی گلها، مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خشنود کردی

به گیتی هرچه شادی هست داری.

*

چمن، دلکش، زمین خرم، هوا تر

نشستن پای گندم زار خوشتر.

امید تازه را دریاب و دریاب

غم دیرینه را بگذار و بگذر. 

...

0
از خاموشی فریدون مشیری نظر دهید...