با پنج سخن سرا فریدون مشیری

توضحیات

۱۰ ــ با پنج سخن سرا ــ ۱۳۷۲

.

حافظ: کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت/یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم.حافظ ــ ۱ـ این مصراع از شعر «نیایش» اثر گوینده این کتاب آورده شده است.

همراه آفتاب … : دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی/ زنهار بد نکن که نکرده ست عاقلی.سعدی ــ ۱ـ هم از بخت فرخنده فرجام توست/که تاریخ سعدی در ایام توست(بوستان، بابا نخست)

.

...

0
با پنج سخن سرا فریدون مشیری نظر دهید...

همراه آفتاب

همراه آفتاب جوانی٬

وقتی جوانه می زد در من نهال عشق٬

دست دلم به دامن شعرش رسیده بود.

میخانهٴ غزل !

شعری که عشق٬

ــ گرم و درخشان ــ چو آفتاب٬

از مشرق طلایی آن سرکشیده بود.

شعری که آن زمان و، همیشه

در چشم من «ز رحمت محض آفریده» بود.

*

پر می شکید روح پر التهاب من

از تشنگی به سوی غزل های او، نخست

در مکتب محبّت او٬ حرف عشق را

تا درس پاک سوختن٬ آموختم درست.

در دفتر ستایش نیکویی٬

در نامه پرستش زیبایی٬

آموختم چگونه به محبوب بنگرم!

آموختم چگونه به سودای یک نگاه

از جان و مال و زندگی خویش بگذرم.

آموختم چگونه

در پیش او بمیرم و دم بر نیارم !

آموختم چگونه بر اندام واژه ها

از سوز آرزو آتش

در افکنم

آموختم که

شور درون را

شیرین بیان کنم

*

همراه آفتاب جوانی٬

ان عاشقانه های دلاویز،

آرام ، چون نسیم،

در تار و پود جان و دل من وزیده بود.

*

زان پس که هرچه قول و غزل داشت٬ همچو جان٬

در پرده های حافظه در خاطرم نشست؛

راه مرا به بوی «گلستان» خویش بست!

چندی در آن بهشت طربناک٬ مست مست٬

چون او برفت دامنم از بوی گل ز دست.

دریایی از لطافت و دنیایی از هنر

آمیخته به آن سخنان گزیده بود.

*

اما٬ تمام عمر٬

من بودم و هوای خوش «بوستان» او

روشنترین ستاره

در کهکشان او

«آرام جان و انس دل و نور دیده» بود.

در نغمه های بر شده از ساز جان او،

آیین رستگاری انسان، دین جهان٬

گلبانگ آدمیت٬

قانون مردمی٬

راه رهایی بشریت.

دنیای آرمانی٬

در شأن آدمی٬

گفتی مگر کلام و پیام پیمبران

در گوهر زبان و بیانش دمیده بود

*

او پادشاه ملک سخن بود٬

بی گمان.

«روی زمین گرفته به تیغ سخنوری»

با منکرش بگو که بیا روبرو کنیم!

با مدعی بگو٬ بنشیند به داوری.

*

حیران بی نیازی اویم

که با نیاز

«وجه کفاف»بود اگر نامعین انش

«سیمرغ» بود و «قاف قناعت» نشیمنش

با «دست سلطنت» که بر اقلیم شعر داشت؛

«پای ریاضتش همه در قید دامنش»!

می گفت با غرور:

«اگر گویی ام که سزنی از سفله ای بخواه٬

چون خارپشت بر بدنم موی سوزن است !

صد ملک سلطنت به بهای جوی هنر٬

منت برآنکه می دهد و حیف بر من است»!

روحی بزرگ ٬در تن او٬ آرمیده بود

*

طبعی بلند، پاک

آزاده،

همتای آفتاب ٬و لیکن

افتاده٬ همچو خاک!

هرگز کسی نبود چو او در سخن دلیر،

حق گوی و حق پذیر.

می گفت شاه را

در پردهء نصیحت و مهر و فروتنی ــ

بخت تو هم بلند٬ که هم عصر با منی ۱

آن شاعر رونده ی بیدار ره شناس

تنها همین نه راهبر نوجوانی ام.

همواره و هنوز و همیشه

آموزگار٬ در سفر زندگانی ام.

*

بانگ بلند اوست٬

از پشت قرن ها:

«دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی

زنهار بد مکن که نکرده ست عاقلی»

بانگ بلند اوست که اینک جهانیان

هرجا به احترام ازو نام می برند:

فرزندان یک پدر و مادرند خلق

اعضای یک تن اند٬ که یک پیکرند خلق

از یک تبار و یک گهرند و برابرند

از یکدیگر نه هیچ فروتر نه برترند.

در روزگار ما که «بنی آدم»- ای دریغ-

چون گرگ یکدگر را

هر روز میدرند؛

بر من چو آفتاب جهانتاب روشن است

دنیا به این تباهی و درماندگی نبود٬

یک بار اگر نصیحت او را شنیده بود!

...

2+
با پنج سخن سرا فریدون مشیری نظر دهید...

حافظ

روحِ رویاییِ عشق،

از برِ چرخ بلند،

جلوه‌ای کرد و گذشت؛

شور در عالمِ هستی افکند.

*

شوق، در قلب زمان موج‌زنان،

جان ذرات جهان در هیجان،

ماه و خورشید، دو چشم نگران،

ناگهان از دل دریای وجود،

«گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود»

به جهان چهره نمود!

پرتو طبع بلندش «ز تجلی دم زد»

هر چه معیار سخن بر هم زد

تا «گشود از رخ اندیشه نقاب»،

هر چه جز عشق فروشست به آب!

شعر شیرینش، »آتش به همه عالم زد!»

می‌چکد از سخنش آب حیات،

نه غزل، «شاخه نبات»!

*

چشم جان‌بین به کف آورده‌ام، از چهره‌ء دوست!

دیدنِ جان تو در چهرهٔ شعر تو نکوست.

این چه شعر است که صد میکده مستی با اوست!

مستِ مستم کن، از این باده به پیغامی چند.

زان همه «گمشدگان لب دریا»

به یقین «خامی چند»

«کس بدان مقصد عالی نتوانست رسید»

«هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند».

مگرم همت و عشق تو بیاموزد راه.

نه تو خود گفتی و شعر تو بر این گفته گواه:

«بر سرِ تربتِ ما چون گذری همت خواه؟!»

*

حافظ از «مادر گیتی» به «چه طالع زاده است»؟

طایر گلشن قدس.

«اندر این دامگه حادثه چون افتاده ست»؟

من در این آینه‌ء غیب‌نما می‌نگرم.

خود از طالع فرخنده نشانی داده است:

«رهرو منزل عشقیم و ز سر حدِّ عدم،

تا به اقلیم و جود این هم راه آمده‌ایم»

نه همین مقصد خود را ز عدم تا به وجود؛

نقش مقصود همه هستی را،

ز ازل تا به ابد،

عشق می‌پندارد.

« آری، آری، سخن عشق نشانی دارد»

«رهرو منزل عشق

فاش گوید که ز مادر به چه طالع زادم

بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم!»

*

ای خوشا دولت پاینده‌ء این بنده‌ء عشق،

که همه عمر بود بر سر او فرّ همای

«خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای»

بندهء عشق بود همدم خوبان جهان:

«شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان»

بنده‌ء عشق چه دانی که چه ها می‌بیند:

«در خرابات مُغان نورِ خدا می‌بیند»

بندهء عشق، چنان طرح محبت ریزد؛

«کز سر خواجگی کون و مکان برخیزد»!

باده بخشند به او، با چه جلال و جبروت،

«ساکنان حرمِ ستر و عفاف ملکوت»!

بنده‌ء عشق، ندارد به جهان سودایی،

«ز خدا می طلبد: “صحبت روشن رایی»!

*

آنک! آن شاعرِ آزادهٔ آزاده پرست،

عاشق شادی و زیبایی و مهر،

که «وضو ساخته از چشمه عشق»

چار تکبیر زده یکسره بر هر چه که هست،

چون سلیمانِ جهان است، ولی بتاد به دست!

تاجی از «سلطنت فقر» به سر،

«کاغذین جامه‌ء» آغشته به خونش در بر،

تشنه‌ء صحبت پیر،

«گر ز مسجد به خرابات رود خرده مگیر»!

همچو جامش، لب اگر خندان است؛

دل پر خونش اندوه عمیقی دارد.

بانگ بر می‌دارد:

ــ «عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت!»

«که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.»

«من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش»

«هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت»

«نه من از پرده‌ء تقوا به برون افتادم و بس،»

«پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت!»

«سر تسلیمِ من و خشتِ درِ میکده‌ها»

«مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت!»

*

یک سخن دارد اگر صد گونه بیان،

همه رویِ سخنش با انسان:

«کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز»

«تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‌زنان! »

*

گُل، به یک هفته، فرو می‌ریزد،

سنگ، می‌فرساید.

آدمی، می‌میرد.

نام را گردش ایّام، مدام،

زیر خاکستر خاموشِ فراموشی

می‌پوشاند.

شعر حافظ اما،

هر چه زمان می‌گذرد

تازه‌تر،

باطراوت‌تر،

گویاتر

روح‌افزاتر،

رونق و لطف دگر می‌گیرد!

*

لحظه‌هایی است، که انسان، خسته‌ست.

خواه از دنیا،

از زندگی،

از مردم

گاه حتی از خویش!

نشود خوش‌دل با هیچ زبان،

نشود سرخوش با هیچ نوا،

نکند رغبت بر هیچ کتاب،

نه رسد باده به دادرسی،

نه برد راه به دوست،

راست، گویی همه غم‌های جهان در دل اوست!

چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟

باز هم حافظ شیرین سخن است،

که به فریاد رسد!

جز حریمش نبود هیچ پناه،

نیکبخت آن که بدو یابد راه

چاره‌سازی است به هر درد، که مرهم با اوست.

به خدا همتِ پاکان دو عالم با اوست.

ای همه اهل جهان،

ای همه اهل سخن،

آیا این معجزه نیست؟

*

کس بدان گونه که باید نتواند دانست،

این پیام‌آورِ عشق،

چه هنرها کرده‌ست.

به فضا درنگرید!

آسمان را

«که ز خمخانهٔ حافظ قدحی آورده‌ست »۱

...

1+
با پنج سخن سرا فریدون مشیری نظر دهید...