بهار را باورکن فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

...

1+
بهار را باورکن فریدون مشیری, عید نوروز نظر دهید...

توضیحات

۴ ــ بهار را باور کن ــ ۱۳۴۶

.

رقص مار

چتر وحشت

سفر در شب

خوشه اشک

بهترین بهترین من

کوچ

ای بازگشته

چراغی در افق

بهار را باور کن

دیگر زمین تهی نیست

سیاه

طومارتلاش

غبارآبی

قصه

کدام غبار

نمازی از شکایت

بهت

بگو کجاست مرغ آفتاب

تاک

جادوی بی اثر

حصار

دیوار

ستوه

بدرود

ای همیشه خوب

تر

خاموش

سوغات یاد

آخرین جرعه جام

از کوه با کوه

اشکی در گذرگاه تاریخ

.

afasoft.ir

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

نمازی از شکایت

سحر که نسترن سرخ باغ همسایه

فرستد از لب ایوان به آفتاب درود

و اوج سبز درختان به کوچه می ریزد

و خانه از نفس گرم یاس لبریز است

باز سرودن یک شعر تازه می آیم

که ذره ذره وجودم

در آن ترانه تلخ

به های های غریبانه اشک ریخته اند

کنار نسترن سرخ باغ همسایه

من از ستاره شفاف صبح می پرسم

تو شعر میدانی؟!

ستاره جای جواب

به بی تفاوتی آفتاب می نگرد

تو هیچ می بینی

ــ دوباره می پرسم ــ

ستاره اما

از دشت بی کرانه صبح

به من چو گمشده ای در سراب می نگرد

نگاه کن

مرا مصاحب گنجشک های شاد مبین

مرا معاشر گلبرگ های یاس مدان

که من تمامی شب

در آن کرانه دور میان جنگل آتش

میان چشمه خون

به زیر بال هیولای مرگ زیسته ام

و تا سپیده صبح

به سرنوشت سیاه بشر

گریسته ام

تو هیچ می گریی ؟

باز از ستاره می پرسم

ستاره اما با دیدگان اشک آلود

به پرسشی که ندارد جواب می نگرد

بگو

صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب

بگو که نبض کسی می زند در آن بالا

ستاره می لرزد

بگو

مگر تو بگویی

در این رواق ملال

کسی

چون من به نماز شکایت ایستاده است

ستاره می سوزد

ستاره می میرد

و من تکیده و غمگین به راه می افتم

آفتاب همان گونه سرکش و مغرور

به انهدام خراب می نگرد 

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مُرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون

دیوار چین را ساختند

آدمیت مُرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

ــ آدمیت برنگشت ــ

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت

ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام

زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم … !

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ

عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

کدام غبار

با جوانه ها نوید زندگی است

زندگی شکفتن جوانه هاست

هر بهار

از نثار ابرهای مهربان

ساقه ها پر از جوانه میشود

هر جوانه ای شکوفه می کند

شاخه چلچراغ می شود

هر درخت پر شکوفه باغ

کودکی که تازه دیده باز می کند

یک جوانه است

گونه های خوشتر از شکوفه اش

چلچراغ تابناک خانه است

خنده اش بهار پر ترانه است

چون میان گاهواره ناز می کند

ای نسیم رهگذر به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی

این شکوفه های عشق

از سموم وحشی کدام شوره زار

رفته رفته خار می شوند

این کبوتران برج دوستی

از غبار جادوی کدام کهکشان

گرگ های هار می شوند

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

از کوه با کوه

پرواز می کردیم

بالای سر خورشید

در آبی گسترده می تابید

بیدار روشن پاک

پایین سراسر کوه بود کوه بود کوه

با صخره های سرکشیده تا پرند ابر

با کام خشک دره های تنگ

افسرده در آن نعره تندر

افتاده در آن لرزه کولاک

من در کنار پنجره خاموش

پیشانی داغم به روی شیشه

نمناک

با کوه حرفی داشتم از دور

ای سنگ تا خورشید بالیده

ای بندی هرگز ننالیده

پیشانیت ایوان صحرا ها و دریا ها

دیروزها از آن ستیغ سربلندت همچنان پیدا

خود را کجاها می کشانی

سوی بالاها و بالاها

با چشم بیزار از تماشاها

ای چهره برتافته از خلق

ای دامن برداشته از خاک

ای کوه

ای غمناک

پرواز می کردیم

بالای سر خورشید

در آبی گسترده می تابید

بیدار روشن پاک

من در کنار

پنجره خاموش

در خود فرو افتاده چون آواری از اندوه

سنگ صبور قصه ها و غصه ها آواری از اندوه

جان در گریز از اینهمه بیهوده فرسودن

در آرزوی یک نفس زین خاک در خون دست و پا گم کرده

دور و دورتر بودن

با خویش می گفتم

ای کاش این سیمرغ سنگین بال

تا جاودان می راند در

افلاک 

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

آخرین جرعه این جام

همه می پرسند

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد

اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خندهء جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که

لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها

تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر تو ببند تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش 

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

غبار آبی

چندین هزار قرن

از سر گذشت عالم و آدم است

وین کهنه آٍسیای گران سنگ است

بی اعتنا به ناله قربانیان خویش

آسوده گشته است

در طول قرن ها

فریاد دردناک اسیران خسته جان

بر می شد از زمین

شاید که از دریچه زرین آفتاب

یا از میان غرفه سیمین ماهتاب

آید بروی سری

اما هرگز نشد گشوده از این آسمان دری

در پیش چشم خسته زندانیان خاک

غیر از غبار آبی این آسمان نبود

در پشت این غبار

جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود

زندان زندگانی انسان دری نداشت

هر در که ره به سوی خدا داشت

بسته بود

تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت

همواره باز بود

دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود

در پیش پای او

ــ در آن سیاه چال ــ

پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود

امروز این اسیر

انسان رنجدیده و محکوم قرنها

از ژرف این غبار

تا اوج آسمان خدا پر گشوده است

انگشت بر دریچه خورشید سوده است

تاج از سر فضا و زمان در ربوده است

تا او کند دری به جهان های دیگری

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

سوغات یاد

این سپیدار کهنسالی که هیچ از

قیل و قال ما نمی آسود

این حیاط مدرسه

این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن ها دانه می دادیم

این همان کوچه

همان بن بست

این همان خانه همان درگاه

این همان ایوان همان در… آه!

از بیابان های خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ

در غروبی ارغوانی رنگ

با نشانی های گنگ و دور

آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را

بشنوم شاید

از اشارت های یک در

از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک دیوار

در حرم در کوچه در بازار

آمدم خود را مگر پیدا کنم

کیف زرد کوچکی بر پشت

نیزه ای از آن قلم های نیی در مشت

گوش ها از سوز سرما سرخ

رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار

آمدم شاید ناگهان در پیچ یک کوچه

چشم در چشمان مادر واکنم

های های اشتیاق سالها را

سردهیم

وانچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم

هیچ

در میان ازدحام زائران

پای تا سر گوش

شاید از او ناله ای در گیر و دار این همه فریاد

مانند باشد در فضا

هرچند نامفهوم

در رواق سرد و ساکت

می دویدم در نگاه صد هزار

آیینه کوچک

شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر

مانده باشدی سایه ای

هر چند نامعلوم

هیچ

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح

هیچ غیر از شمع ها و قصه بر پر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب آه

هیچ غیر از انتظار کفش کن

باز می گشتم

زخم کاری خورده ای تا

جاودان دلتنگ

ز بیابان های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را

چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد

خود نمی دانم

موجی از نفرین این بیچاره آدم بود

و در چشمان کور آسمان می ریخت

یا که باد رهگذر سوقات انسان را به درگاه

خدا می برد

خاک خواهی شد

از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد

چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد 

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...