بهار را باورکن فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

...

1+
بهار را باورکن فریدون مشیری, عید نوروز نظر دهید...

دیگر زمین تهی نیست

خوابم نمی ربود

نقش هزار گونه خیال از حیات و مرگ

در پیش چشم بود

شب در فضای تارخود آرام می گذشت

از راه دور بوسه سرد ستاره ها

مثل همیشه بدرقه می کرد خواب را

در آسمان صاف

من در پی ستاره خود می شتافتم

چشمان من به وسوسه خواب گرم شد

ناگاه بندهای زمین در فضا گسیخت

در لحظه ای شگرف زمین از زمان گریخت

در زیر بسترم

چاهی دهان گشود

چون سنگ در غبار و سیاهی رها شدم

می رفتم آنچنان که زهم

می شکافتم

مردی گران به جان زمین اوفتاده بود

نبضش به تنگنای دل خاک می تپید

در خویش می گداخت

از خویش می گریخت

می ریخت می گسست

می کوفت می شکافت

وز هر شکاف بوی نسیم غریب مرگ

در خانه می شتافت

انگار خانه ها و گذرهای شهر را

چندین هزار دست

غربال

می کنند

مردان و کودکان و زنان می گریختند

گنجی که این گروه ز وحشت رمیده را

با تیغ های آخته دنبال می کنند

آن شب زمین پیر

این بندی گریخته از سرنوشت خویش

چندین هزار کودک در خواب ناز را

کوبید و خاک کرد

چندین مادر زحمت کشیده را

در دم هلاک کرد

مردان رنگ

سوخته از رنج کار را

در موج خون کشید

وز گونه شان تبسم و امید را

با ضربه های سنگ و گل و خاک پاک کرد

در آن خرابه ها

دیدم مادری به عزای عزیز خویش

در خون نشسته

در زیر خشت و خاک

بیچاره بند بند وجودش شکسته بود

دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت

دستی

که در عزا بدرد پیرهن نداشت

زین پیش جای جان کسی در زمین نبود

زیرا که جان به عالم جان بال میگشود

اما در این بلا

جان نیز فرصتی که برآید ز تن نداشت

شب ها که آن دقایق جانکاه می رسد

در من نهیب زلزله بیدار می شود

در زیر سقف مضطرب خوابگاه خویش

با فر نفس تشنج

خونین مرگ را

احساس می کنم

آواز بغض و غصه و اندوه بی امان

ریزد به جان من

جز روح کودکان فرو مرده در غبار

تا بانگ صبح نیست کسی همزبان من

آن دست های کوچک و آن گونه های پاک

از گونه سپیده مان پاکتر کجاست

آن چشم های روشن و آن خنده های مهر

از خنده بهار طربناک

تر کجاست

آوخ زمین به دیده من بی گناه بود

آنجا همیشه زلزله ظلم بوده است

آنها همیشه زلزله از ظلم دیده اند

در زیر تازیانه جور ستمگران

روزی هزار مرتبه در خون تپیده اند

آوار چهل و سیلی فقر است و خانه نیست

این خشت های خام که بر خاک چیده اند

دیگر زمین تهی است

دیگر به روی دشت

آن کودک ناز

آن دختران شوخ

آن باغهای سبز

آن لاله های سرخ

آن بره های مست

آن چهره های سوخته ز آفتاب نیست

تنها در آن دیار

ناقوس ناله هاست که در مرگ زندگی ست

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

ای همیشه خوب

ماهیِ همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکرانِ تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش

تا که پُر شود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک 

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

بهار را باور کن

باز کن پنجره‌ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می‌گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

*

همه چلچله هابرگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیهٔ جشن اقاقی‌ها را

گل به دامن کرده ست

*

باز کن پنجره‌ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

*

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب‌های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه‌ء گل‌های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

*

حالیا معجزه ء باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه‌ء تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می‌گیرد!

*

خاک جان یافته است

‌تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این‌همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره‌ها را

و بهاران را

باور کن

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

بدرود

پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید

آفتاب زرد کم کم نهفت

بر سر گیسوی گندم زارها

بوسه بدرود تابستان شکفت

از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم

گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید

این همه شهد و شکر

از سینه پر شور تست

در دل ذرات هستی نور تست

مستی ما از طلایی خوشه انگور تست

راستی را بوسه تو بوسه بدرود بود

بسته شد آغوش تابستان ؟

خدایا

زود بود 

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

چراغی در افق

به پیش روی من، تا چشم یاری میکند، دریاست.

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست،

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا، دلم تنهاست،

وجودمبسته در زنجیر خونین تعلق هاست!

خروش موج با من می کند نجوا:

ــ که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،…

*

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین برکَنَم نیست

امید آنکه جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست.  

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

ستوه

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد

امان در چاردیوار ملال خویش زندانی است

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست

آفتاب از این همه دلمردگی ها

روی گردان است

بال پرواز زمان بسته است

هر صدایی را زبان بسته است

زندگی سر در گریبان است

ای قناری های شرین کار

آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار

ای خروشان

موج های مست

آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را در چنین آلودگی ها

زاد و برگش نیست

ای تپش های دل بی تاب من

ای سرود بی گناهی ها

ای تمنا های سرکش

ای غریو تشنگی ها

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

ای بازگشته

تنها نگاه بود و تبسم، میان ما

تنها نگاه بود و تبسم.

اما… نه:

گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان

می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره میگداخت

دست تو بود و دست من

ــ این دوستان پاک ــ

کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند

وز این پل بزرگ

ــ پیوند دست ها ــ

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

یک بار نیز

ــ یادت اگر باشد ــ

وقتی تو، راهی سفری بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم…

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم!

*

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو، آفتاب بودی

بخشنده، پاک، گرم

من، مرغ صبح بودم

ــ مست و ترانه گو ــ

اما در آن غروب کهاز هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه غریب و غمآلود سرنوشت

زیر سُمِ سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله شفق ها

غمگین گداختیم.

جز یاد آن نگاه تبسم،

مانند موج ذیخت بهم هرچه ساختیم.

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

*

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته ای خطا رفته!

با من بگو حکایت خود تا بکوبمت

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه،

آن دست های گرم،

آن قلبهای پاک،

وان رازهای مِهر که بین من و تو بود

ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دیگر به چهرهء همچشم بسته ایم

دوریم هر دو،دور…!

با آتش نهفته به دلهای بیگناه

تا جاودان صبور.

*

ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت

در سینهء کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته، بگو دور از آن نگاه

در چشمه، کدام تبسم بشویمت؟

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...

دیوار

در پیش چشم خسته ِ من دفتری گشود

کز سال های پیش

چندین هزار عکس در آن یادگار بود

تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها

رخسار خاک خورده در خاک خفته ها

چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال

لب های بی تبسم شان قصه زوال

بگسسته از وجود

پیوسته با خیال

هر صفحه پیش چشمم دیوار می نمود

متروک و غمگرفته و بیمار

هر عکس چون دریچه به دیوار

انگار آن چشم های خاموش

آن چهره های مات

همراه قصه هاشان از آن

دریچه ها

پرواز کرده اند

در موج گردباد کبود و بنفش مرگ

راهی در آن فضای تهی باز کرده اند

پای دریچه ای

چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد

یادش بخیر

او از همین دریچه به آفاق پر گشود

رفت آن چنان که هیچ نیامد دگر فرود

ای آسمان تیره تا جاودان تهی

من از کدام

پنجره پرواز میکنم

وز ظلمت فشرده این روزگار تلخ

سوی کدام روزنه ره باز می کنم 

...

0
بهار را باورکن فریدون مشیری نظر دهید...