تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری

باد در قفس

داد ترا نمی برم از یاد، در قفس

ای داد بر تو رفت چه بیداد در قفس

گویی زجان و هستی من مایه می‌ گرفت

فریادها که جان تو سر داد در قفس

دیوار و در گشوده نشد، گرچه صدهزار

چون تو زدند پرپر و فریاد در قفس

چون آفتاب رفتی و من دیر چون غروب

چشمم به جای خالی‌ات افتاد در قفس

از آن همه امید گرامی دریغ و درد

دیگر نمانده هیچ، بجز باد در قفس.

...

تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

ستاره و …

تا سحر از پشت دیوار شب،

این دیوار ظلمت‌پوش

دم ‌به دم پیغام سرخ مرگ

می رسد برگوش.

من به خود می پیچم از پژواک این پیغام

من به دل می لرزم از سرمای این سرسام

من فرو می ریزم از هم.

می شکافد قلب شب را نعرة رگبار

می جهد از هر طرف صدها شهاب سرخ، زرد

وز پی آن ناله‌های درد

می پچید میان کوچه‌های سرد

زیر این آوار

تا ببینم آسمان، هستی، خدا

خوابند یا بیدار

چشم می‌دوزم به این دیوار

این دیوار ظلمت‌پوش

وز هجوم درد

می‌روم از هوش

آه! آنجا:

هر گلوله می‌شود روشن

یک ستاره می شود خاموش!

...

تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

با کاروان صبح

گم کرده راه

در تنگة غروب

از پا درآمدیم

از دست داده همرهی کاروان صبح!

شب همچو کوه بر سر ما ریخت

آواری از سیاهی اندوه

ما سر به زیر بال کشیدیم

تاکی، کجا، دوباره برآید نشان صبح

پاسی ز شب نرفته هیولای تیرگی

نطع گران گشود

تیغ گران کشید

تا چشم باز کردیم

خون روی نطع او به تلاطم رسیده بود.

گهگاه، آه، انگار

چشم ستاره‌ای

از دوردست‌ها

پیغام می‌فرستاد

خواهید اگر ز مسلخ شب جان بدر برید

خواهید اگر دوباره به خورشید بنگرید

از خواب بگذرید

از خواب بگذرید

ای عاشقان صبح!

هر چند عمر شوم تو ای نابکار شب

بر ما گذشت تلخ‌تر از صد هزار شب

من، با یقین روشن،

بیدار، پایدار

تا بانگ احتضار تو هستم در انتظار

آغوش باز کرده سوی آسمان صبح.

...

تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

ایران و جوانان

ایران کهنسال

در عرصة تاریخ

در پهنة علم و ادب و دانش و فرهنگ

همواره درخشده

توانمند،

توانا

پرورده بزرگانی، نام‌آور

دانا

پیران کهن داشته،

در عالم یکتا!

امروز،

ایران به جوانانش نازد که توانند

«اسب شرف از گنبد گردان بجهانند،»

در عرصة میدان جهان نام برآرند

ایران،

دیروز به پیران خردمندش نازید

امروز،

ایران به جوانان برومندش نازد

نسلی که تواند

ایران را آزادتر، آبادتر از پیش بسازد

نسلی که ز اوهام و خرافات گسسته است

اهریمن نادانی را شاخ شکسته است!

نسلی که به ظلمت‌کدة جهل نمانده ا‌ست

خود را به جهان‌های پر از نور رسانده است

فردا همه با نسل جوان است که امروز

هر روز

تواناتر و آگاه‌تر از پیش

با تکیه به نیروی امید و خرد خویش

در عرصة میدان جهان راه گشاید

هر روز سرافرازتر از پیش برآید!

...

تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

شهر

این صبح تابناک اهورایی

نوباوة «طراوت» و « لبخند» است

این بامداد پاک بهشت آسا

آیینة جمال خدواند است

پیروزه‌گون سپهر درخشانش

چون آسمان آخر اسفند است

آنگونه شسته رفته که از این دور

پیدا در آن شکوه دماوند است

مهری که از نسیم رسد بر گل

همتای مهر مادر و فرزند است

گویی که تار و پود طبیعت نیز

از لطف این مشاهده خرسند است

آیا نسیم روح مسیحا نیست

کز ذره ذرة زندگی آکنده است؟

دردا که با برآمدن خورشید

دیگر نه آن صفای خوش‌آیند است

دیگر نه این تبسم شیرین است

دیگر نه این ترنم دلبند است

روز است و گرم‌تاز د غلباران

در عرصة تقلب و ترفند است

روز است و های و هوی ریاکاران

هنگامة چه برد و چه بردند است

بازار چند و چون چپاول‌ها

تا: خونبهای جان بشر چند است؟

بس گونه‌گون فریب، که ایمان است

بس گونه‌گون دروغ که سوگند است

غارتگری به بادیه این سان نیست

نه، نه، که این و آن نه همانند است

تا شب همین بساط فراگیر است

فردا همین روال فزاینده است

آه آن طلوع روشن زیبا را

با این غروب تیره چه پیوند است

این صبح و شام می‌گذرد بر ما

اما بلای جان خردمند است

...

تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

خورشید، با دو سرخی

سرآمد مگر روز را سروری،

که شد چهرة دهر نیلوفری؟

حریقی است در بیشه‌زاران آب

مگر گشت پرپر گل آفتاب؟

همه روی دریا گل ارغوان

به هر موج تا بی کران ها روان

چه بوده‌ست خورشید را سرنوشت

که دریا غمش را به خون می نوشت

جمال جهان را تماشا خوش است

تماشای خورشید و دریا خوش است

دو سرخی برون زاید از آفتاب

که دریا از آن می شود سرخ ناب

شگفتا دو سرخی، حیات و عدم

یکی سرخ شادی یکی سرخ غم!

یکی صبح، وقت فراز آمدن

گل افشانی جشن باز آمدن

یکی عصر از اوج شوکت نگون

همه سرخی‌اش سرخی اشک و خون

درین جا که من دارم اکنون مقام

تماشا کنم هر دو را صبح و شام

در آیینه صبح چون بنگرم

همه سرخ شادی بود یاورم

به سرخ غروبم چو افتد نگاه

مرا هست در کام اندوه، راه!

...

تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

باغ در پنجره

چه غم که در دل این برج‌های سیمانی

ز باغ و باغچه دورم، در این اتاق صبور

همین درخت پر از برگ سبز تازه و نغز

که قاب پنجره‌ام را تمام پوشانده است

به چشم من باغی است.

وگر هزار درخت

بر آن بیفزایند

جمال پنجرة من نمی کند تغییر

که بسته راز تسلای من به صحبت پیر

ــ «چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر»

...

تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

توضیحات

۱۳ ــ تا صبح تابناک اهورایی ــ ۱۳۷۹

.

آن انتظار شیرین: در کلاس های چهارو و پنجم ابتدایی گاهی انشاهایم را به نظم در می آمردم. مادرم از این که فرزندش شعر می گوید لذت می بُرد. و…

در میدان زندگی: با یاد برتولد برشت شاعر آلمانی

دوباره عشق …

داستان ابوالعلا مُعری: چون گریزی بر امید راحتی/آن طرف هم هست چندین آفتی.مولانا

گرداب

دو برگ سبز

افسونگر

دنیا به هم نمی خورد …: اسفند ۱۳۷۶

مادران

آن سوی نیمه شب

خط آتش

در چشم ستاره

باغ در پنجره

خورشید، با دو سرخی

شهر

ایران و جوانان

با کاروان صبح

ستاره و…

یک آسمان پرنده

باد درقفس

گر تو آزاد نباشی

افسون

بوی محبوبه شب

به سوی جان

شرم

.

afasoft.ir

...

تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...