تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری

توضیحات

۱۳ ــ تا صبح تابناک اهورایی ــ ۱۳۷۹

.

آن انتظار شیرین: در کلاس های چهارو و پنجم ابتدایی گاهی انشاهایم را به نظم در می آمردم. مادرم از این که فرزندش شعر می گوید لذت می بُرد. و…

در میدان زندگی: با یاد برتولد برشت شاعر آلمانی

دوباره عشق …

داستان ابوالعلا مُعری: چون گریزی بر امید راحتی/آن طرف هم هست چندین آفتی.مولانا

گرداب

دو برگ سبز

افسونگر

دنیا به هم نمی خورد …: اسفند ۱۳۷۶

مادران

آن سوی نیمه شب

خط آتش

در چشم ستاره

باغ در پنجره

خورشید، با دو سرخی

شهر

ایران و جوانان

با کاروان صبح

ستاره و…

یک آسمان پرنده

باد درقفس

گر تو آزاد نباشی

افسون

بوی محبوبه شب

به سوی جان

شرم

.

afasoft.ir

2+
...

2+
تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

بوی محبوبه شب

ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا

نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا

گفت:« خاموش درین جا چه نشستی؟» گفتم:

بوی « محبوبه شب » می برَد از هوش مرا

بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق

وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بوش مرا

بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف

که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا

بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست

مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا

بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست

آنکه کرده است به یکباره فراموش مرا.

.

http://afasoft.ir/post/۱۲۴

0
...

0
تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

باد در قفس

داد ترا نمی برم از یاد، در قفس

ای داد بر تو رفت چه بیداد در قفس

گویی زجان و هستی من مایه می‌ گرفت

فریادها که جان تو سر داد در قفس

دیوار و در گشوده نشد، گرچه صدهزار

چون تو زدند پرپر و فریاد در قفس

چون آفتاب رفتی و من دیر چون غروب

چشمم به جای خالی‌ات افتاد در قفس

از آن همه امید گرامی دریغ و درد

دیگر نمانده هیچ، بجز باد در قفس.

0
...

0
تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

ستاره و …

تا سحر از پشت دیوار شب،

این دیوار ظلمت‌پوش

دم ‌به دم پیغام سرخ مرگ

می رسد برگوش.

من به خود می پیچم از پژواک این پیغام

من به دل می لرزم از سرمای این سرسام

من فرو می ریزم از هم.

می شکافد قلب شب را نعرة رگبار

می جهد از هر طرف صدها شهاب سرخ، زرد

وز پی آن ناله‌های درد

می پچید میان کوچه‌های سرد

زیر این آوار

تا ببینم آسمان، هستی، خدا

خوابند یا بیدار

چشم می‌دوزم به این دیوار

این دیوار ظلمت‌پوش

وز هجوم درد

می‌روم از هوش

آه! آنجا:

هر گلوله می‌شود روشن

یک ستاره می شود خاموش!

0
...

0
تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...

با کاروان صبح

گم کرده راه

در تنگة غروب

از پا درآمدیم

از دست داده همرهی کاروان صبح!

شب همچو کوه بر سر ما ریخت

آواری از سیاهی اندوه

ما سر به زیر بال کشیدیم

تاکی، کجا، دوباره برآید نشان صبح

پاسی ز شب نرفته هیولای تیرگی

نطع گران گشود

تیغ گران کشید

تا چشم باز کردیم

خون روی نطع او به تلاطم رسیده بود.

گهگاه، آه، انگار

چشم ستاره‌ای

از دوردست‌ها

پیغام می‌فرستاد

خواهید اگر ز مسلخ شب جان بدر برید

خواهید اگر دوباره به خورشید بنگرید

از خواب بگذرید

از خواب بگذرید

ای عاشقان صبح!

هر چند عمر شوم تو ای نابکار شب

بر ما گذشت تلخ‌تر از صد هزار شب

من، با یقین روشن،

بیدار، پایدار

تا بانگ احتضار تو هستم در انتظار

آغوش باز کرده سوی آسمان صبح.

0
...

0
تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری نظر دهید...