تشنه طوفان فریدون مشیری

توضیحات

۱ ــ تشنه طوفان ــ ۱۳۳۴

.

فردای ما

تشنه طوفان

کابوس: http://afasoft.ir/post/۳۷

راز (غزل شاعر)

آیینه

میگون

میگون سیل زده: بدون متن

کاروان

دریای خاطرات زمان

خنده ی خورشید

برگ های سپید دفتر من

اشک شوق

حکایت حرمان

فریب تلخ

شعر غم انگیز

آواره

آغوش پشیمانی

آتش

آغوش امید

زندگی

دیدار

نوای بی نوایی

دلخسته

.

afasoft.ir

2+
...

2+
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

کاروان

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد… خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار

نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر، در بهاری که دلم نشکفد از خنده ی یار

چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن؟ چه کند با دل افسرده من لاله به باغ؟

من چه دارم که برم در بر آن غیر از اشک؟ وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ؟

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد… می برد مژده آزادی زندانی را،

زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد، سحری جلوه کند این شب ظلمانی را.

پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید، شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش

روح آزرده من می رمد از بوی بهار، بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردینش

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد…، کاروانی همه افسون، همه نیرنگ و فریب!

سال ها باغ و بهارم همه تاراج خزان، بخت بد، هرچه کشیدم همه از دست حبیب

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار، به خدا بی رخ معشوق، گناه است! گناه!

آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق، به هم آمیزد ناگه… دو تبسم: دو نگاه!

3+
...

3+
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

دلخسته

ای دل‌، این‌جا دگر جای ما نیست

با غم ما کسی آشنا نیست

ای بلاکش! چه جویی، چه خواهی‌؟

در دیاری که رسم وفا نیست

مهربانی ندارد خریدار

عشق و حسن و هنر را بها نیست

هر چه بینی، فریب است و نیرنگ

روی دل‌ها به سوی خدا نیست

*

*

این منم بی نصیب از جوانی،این منم کشته‌ ی مهربانی

خسته از تیغ یاران جانی

این منم تشنهٔ بادهٔ مرگ

این منم سیر از زندگانی

این دل و این همه رنج و اندوه

این من و این غم جاودانی

*

*

ای خدا‌، یار من با‌وفا بود

با غم آشنا‌، آشنا بود

آیت رحمت آسمان‌ها

مظهر عشق و لطف و صفا بود

از رخش پرتو مهر می‌ تافت

در نگاهش جمال خدا بود

غنچهٔ حسن او جلوه‌ها داشت

بلبل طبع من خوش نوا بود

*

*

دیگر آن نازنین در برم نیست

سایهٔ مهر او بر سرم نیست

عشق و حسن و هنر را چه حاصل

این گنه بس که سیم و زرم نیست

نیک داند که بی او به جز مرگ

بی گمان چارهٔ دیگرم نیست

آن همه آرزو رفت بر باد‌؟

ای خدا، ای خدا‌، باورم نیست

*

*

ای دل خسته‌، با درد خو کن

اشک غم را نهان در گلو کن

غنچهٔ آرزوی تو پژمرد

بعد از این مرگ را آرزو کن

سر به دریای حیرت فرو بر

گوهر عشق را جست‌وجو کن

گرچه آن گل تو را برد از یاد

هر نفس یاد او ، یاد او کن

1+
...

1+
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

میگون سیل زده

ابر، آواره آشفته دهر

سایه بر سینه خارا افکند

باد، دیوانه زنجیری کوه

ناگهان سلسله از پا افکند

رعد، جادوگر زندانی چرخ

لرزه بر عالم بالا افکند

برق را مشعل آشوب به دست

*

ظلمتی منقلب و وحشت زا

قرص خورشید فرو برد به کام،

ابر، موجی زد و باران و تگرگ

ریخت در بزم طرب سنگ به جام،

نه بلا بود و نه باران نه تگرگ

مرگ می ریخت فلک از در و بام

کوه از خشم طبیعت لرزان

*

چون یکی دیو درافتاده به دام

یا یکی غول رها گشته ز بند

سیل غرید و فرو ریخت ز کوه

همه جا پرچم تسلیم بلند،

باغ را سینه کشان درهم کوفت

سنگ را نعره زنان از جا کند

جگر خاک به یک حمله شکافت

*

زلف آشفته درختان کهن

هر طرف دست دعا سوی خدا

سیل را داس شقاوت در دست

همه را می کند از ریشه جدا

همره سیل دمان می غلتند

کام مرگ است و گذرگاه بلا

دوزخ وحشت و دریای عذاب

*

کوه طوفان زده را سیلی سیل

کرد همچون پر کاهی پرتاب

رود دریا شد و بر سینه موج

خانه ها چرخ زنان همچو حباب

اژدهایی ست کف اورده به لب

پیکرش تیره تر از قیر مذاب

خون در آن ظلمت غم می جوشد

*

سری از آب برون می آید

بهر آزادی جان در تک و پو

خواهد از سینه برآرد فریاد

شکند ناله سردش به گلو

حمله موج امانش ندهد

می رود باز به گرداب فرو

می کند چهره نهان در دل آب

*

موج خون می جهد از سینه سیل

قتلگاهی ست بسی وحشتناک

سیل می غرد و فریاد زنان،

بر سر خلق زند تیغ هلاک

ای بسا سر، که فرو کوفت به سنگ

ای بسا تن، که فرو برد به خاک

ضجه و زاری کس را نشنید

*

من چه گویم که به میگون چه گذشت

آسمان داد ستمکاری داد،

یک جهان لطف و صفا ریخت به خاک

یک جهان لاله و گل رفت به باد،

ماند مشتی خس و خاشاک به جا

کاخ بیداد فلک ویران باد

خرمن هستی قومی را سوخت

*

آسمانا! به خدا می بینم،

لکه ننگ به پیشانی تو

خلق مفلوک و پریشان زمین

آرزومند پریشانی تو

ای خوش ان روز که گویند به هم

قصه بی سر و سامانی تو

خلق را بی سر و سامان کردی.

*

چمن خرّمی و زیبایی،

حالیا غمکده ای محزون است

گلشن خاطر آزرده من

گرچه طوفان زده چون میگون است،

باز در آتش او می سوزم

دلم از دست طبیعت خون است،

جغد ویرانه میگونم من

*

نیمه شب از لب آن بام بلند

می کند ماه به ویرانه نگاه،

بر سر مقبره عشق و نشاط

می چکد اشک غم از دیده ماه ،

همه ویرانی، ویرانی شوم

آخر ای ماه چه می تابی ؟ آه

چهره مرده تماشایی نیست

*

گفته بودم به تو در شعر نخست ،

که: « بهار من و میگون منی »

تو ز من مهر بریدی و نماند

نه بهاری نه گل و یاسمنی

سیل هم آمد و میگون را برد

دیگر از غم نسرایم سخنی

می برم سر به گریبان سکوت ! 

0
...

0
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

نوای بی نوایی

مرا می ‌خواستی، تا شاعری را، ببینی روز و شب دیوانهٔ خویش

مرا می‌ خواستی، تا در همه شهر، ز هر کس بشنوی افسانهٔ خویش

‌مرا می ‌خواستی، تا از دل من، برانگیزی نوای بی نوایی

به افسون‌ها دهی هر دم فریبم، به دل ‌سختی کنی بر من خدایی!

‌مرا می‌ خواستی، تا در غزل‌ها، تو را «زیبا‌تر از مهتاب» گویم

تنت را در میان چشمهٔ نور، شبانگاهان مهتابی بشویم

مرا می ‌خواستی، تا پیش مردم، تو را الهام‌بخش خویش خوانم

به بال نغمه‌های آسمانی، به بام آسمان‌هایت نشانم

مرا می‌ خواستی امّا چه حاصل؟، برایت هر چه کردم، باز کم بود

مرا روزی رها کردی در این شهر، که این یک قطره دل، دریای غم بود

تو را می‌ خواستم، تا در جوانی، نمیرم از غم بی همزبانی!

غم بی همزبانی سوخت جانم، چه می‌خواهم دگر زین زندگانی؟

3+
...

3+
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

میگون

از صدای پر مرغان سحر

لاله از خواب گران دیده گشود،

اولین پرتو سیمایی صبح

بوسه بر گنبد مینا زده بود،

دید: در مزرعه گنجشکی چند

می‌ فرستند به خورشید درود

موج می زد همه‌جا بوی بهار

آن طرف‌: سنبل خواب‌ آلوده

شانه بر زلف پریشان می ‌زد

نسترن، خفته و دزدانه، نسیم

بوسه بر پیکر جانان می‌زد

لاله‌گون چهره‌ء آن خفته به ناز

آتشی بود که دامان می‌زد

نرگس از دور تماشا می کرد

دختر صبح به دامان افق،

زلف بر چهره فرو ریخته بود

جلوهٔ خاطره‌انگیز سحر،

سایه ‌روشن به هم آمیخته بود

بوی جان‌پرور و افسونگر یاس

موجی از شوق بر انگیخته بود

تاب می‌ برد و توان می ‌بخشید!

بر لب رود پر از جوش و خروش

پونه‌ها دست در آغوش نسیم

پرتو صبح در آیینهٔ آب

روی هم ریخته موج زر و سیم

جلوه‌ای بود ز آیات خدا!

هر طرف نقش بدیعی ترسیم

ابدیت همه جا جلوه گر است !

ژاله‌ها برده سبق از الماس

لاله‌ها برده گرو از یاقوت،

دو کبوتر به سپیدی چون عاج

رفته تا عرش به سیر ملکوت،

جز همان زمزمهٔ مبهم رود

همه جا غرق در امواج سکوت

صبح میگون و تماشای بهشت

من بر این صبح روان ‌بخش بهار

نظر افکندم از سینهٔ کوه

خاطرات خوش ایام شباب

خفته در غبار اندوه

دل درمانده ز حسرت به فغان

جان آزرده ز محنت به ستوه

اشک از دیده فرو می ‌ریزم

گریه‌ء عاشق معشوقه ‌پرست

همره ناله‌ء مرغ چمن است

در و دیوار به من می‌نگرند

باد را زمزمه با یاسمن است

رود می‌گرید و گل می‌خندد

هر کناری سخن از عشق من است

همه گویند که‌: معشوق تو کو‌؟

اشک می‌ریزم و از درد فراق

در دلم آتش حسرت تیز است

بی تو میگون چه صفایی دارد

به خدا سخت ملال‌انگیز است !

با همه تازگی و لطف بهار

ماتم‌انگیز تر از پاییز است .

تو بهار من و میگون منی!

1+
...

1+
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

دیدار

عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت؛ دل‌، همزبانی از غم تو خوب‌تر نداشت

این درد جانگداز زمن روی برنتافت، وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در این سال‌های سخت، من بودم و نوای دل بینوای من

دردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق، دیر آشنا دل تو‌، نشد آشنای من

از یاد تو کجا بگریزم که بی‌گمان، تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهرهٔ خود می‌کنم نگاه، کاین صورت مجسم، رنج است یا منم‌؟

امروز این تویی که به یاد گذشته‌ها، در چشم رنجدیدهٔ من می‌کنی نگاه

چشم گناهکار تو گوید که «آن زمان، نشناختم صفای تو را» آه ازین گناه‌!

امروز این منم که پریشان و دردمند، می ‌سوزم و ز عهد کهن یاد می‌ کنم

فرسوده شانه‌های پر از داغ و درد را، نالان ز بار عشق تو آزاد می‌ کنم

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه‌ای، بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است

تنها مرا به «تشنه طوفان» من مبین، ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است

گفتم‌: به سرنوشت بیندیش و آسمان، گفتی‌: غمین مباش که آن کور و این کر است!

دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور، صدها هزار مرتبه از ما قوی‌تر است‌؟

1+
...

1+
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

آیینه

« فریدون » این تویی؟ یا نقش دیوار، نه رنگ است این که بر رخسار داری

ز سیمای غم انگیز تو پیداست، که در سینه دلی بیمار داری

خطوط دفتر پیشانی تو، حکایت گوی روحی دردمند است

نگاه گرم و جاندار تو اکنون نگاه آهویی سر در کمند است

چرا دیگر در این چشمان خاموش، نمی بینم نشاطی از جوانی؟

نگاه بی فروغ و بی زبانت، نمی خندد به روی زندگانی

تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟

اگر هم نیمه جانی هست باقی، به عشق و آرزوی دوست مانده

مکن پنهان،ز رخسارت هویداست، که شب را تا سحر بیدار بودی

تو را عشق این چنین بر باد داده، مگر از زندگانی بیزار بودی؟

هوای دلبری داری و شک نیست، که تیر عشق بر جانت نشسته

دل شیدای تو پیوسته با دوست، به عشق دوست از عالم گسسته

تو را گر عشق جان تازه بخشید، شرار رنج ها بال و پرت سوخت

وگر با ناامیدی پنجه کردی، غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت

تو می گویی بلای جان عاشق، شب هجران و غم های فراق است؟

ولی چشمان بی تاب تو گوید، بلای جان عاشق اشتیاق است

تو را چشمان این آیینه بی شک، هزاران بار با لبخند دیده

وگر صد ناروا کردی تحمل،کم و بیش از جهان خرسند دیده

چرا با محنت و غم خو گرفتی، چرا از یاد بردی خویشتن را؟

به روی تو در شادی گشوده ست، رها کن دامن رنج و محن را

ز فرط بیقراری می کشم آه، دلم از درد هجران در فشار است

نمی بینم دگر همصحبتم را؛ فریدون رفته و آیینه تار است

0
...

0
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

زندگی

چه می‌ جویم در این تاریکی ژرف‌؟، چه می ‌گویم میان زاری و آه

چه می‌نالم‌، نه درمان دارد این درد، چه می‌پویم‌، نه پایان دارد این راه

در این صحرای هول‌انگیز و تاریک، به دنبال چه می‌گردم شب و روز؟

چه می‌خواهم در این دریای ظلمت، از این امواج سرد عافیت‌سوز؟

به دستم‌: شمع خاموش جوانی، به پایم‌: داغ‌های ناتوانی…

به جانم‌: آتش بی‌ همزبانی، به دوشم‌: بار رنج زندگانی…

نه از کوی محبت رد پایی، نه از شهر وفا نور صفایی!

نه راه دوستی را رهنمایی، نه آهنگ صدای آشنایی

چه می‌پویم‌؟ – ره بی انتهایی، چه می‌جویم‌؟! – بهشت آرزو را

چه می‌نالم‌؟! – ز درد بی دوایی، چه می‌گویم‌؟! – حدیث عشق او را

4+
...

4+
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

راز(غزل شاعر)

در خلوت و صفای دیار فرشتگان، جنگل میان دامن شب آرمیده است

زیبایی و شکوه دل انگیز نوبهار؛ بر آن دیار دامن رحمت کشیده است

از بیشه های خرم و آرام دوردست، آوای دلکش پریان می رسد به گوش

گم کرده ره کبوتر افسونگر نسیم، بوی بهشت گم شده ای می کشد به دوش

از اوج آسمان دل افروز و تابناک، افتاده ماه در دل دریای بیکران

آنگونه دل فریب، که تا سینهء افق، پیدا به هر نگاه: دو ماه و دو آسمان

هنگامه ای ست در دل شب، دختران گل، گیسو به دست باد بهاری سپرده اند

غوغای عشق و مستی و شور و نشاط را، با خنده های شوق به افلاک برده اند

امشب در این دیار بهشتی به کام دل، شاعر نهاده لب به لب ماه طلعتی

هر گوشه اختران کشیده به تماشا سر، بزم محبت است و بهشتی حکایتی

لب تشنگان عشق، پس از سال ها فراق؛ در گوش جان حکایت ناگفته گفته اند

مست از شراب وصل در آغوش یکدیگر؛ تن ها به هم فشرده و آرام خفته اند

شب تا سحر شکوفه و گلبرگ ارغوان، از شاخه ها به روی تن آن دو یار ریخت

گاهی نسیم زمزمه می کرد و می شتافت؛ گاهی سکوت همهمه می کرد و می گریخت

کم کم ستاره ی سحر از دور جلوه کرد،آفاق را نسیم سحر زیر بال و پر گرفت

پیدا شد از کنار افق سایه ی روشنی،از رازهای خفته ی شب پرده برگرفت! 

1+
...

1+
تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...