تشنه طوفان فریدون مشیری

اشک شوق

باور نداشتم که در آن تنگنای غم، رحم آورد به زاری و عجز و نیاز من

ناگاه، چون فرشته رحمت فرا رسد، در رنج چاره سوز، شود چاره ساز من

او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو، می ‌ریخت گویی از در و دیوار بوی عشق

حرف وفا به دیده و صد راز در نگاه؛ شیرین بود ز راه نظر گفت‌وگوی عشق

در چشم دلفریبش، غوغای شوق بود، غوغای شوق بود و جوانی و آرزو

رویای زندگانی جاوید، جلوه داشت، در پرتو تبسم آن ماه لاله‌رو

پیشانی‌اش‌: سپیدهٔ صبح امید بود، زیباتر از سپیده و روشن‌تر از امید!

سر تا قدم طراوت و زیبایی و نشاط، دست طلب به دامن وصلش نمی ‌رسید

آن‌جا که اشتیاق شرر زد به تار و پود، آن‌جا که دل کشید، به صد التهاب، آه

آن‌جا که لب نداشت توانایی سخن، آن‌جا که سوخت تاب و شکیبایی نگاه

آغوش باز کردم و در بر گرفتمش، با خرمنی شکوفه تر روبه‌رو شدم

دل‌ها صدای نالهٔ هم را شناختند، او محو عشق من شد و من محو او شدم

گلبرگ گونه‌های دل افروز او ز شرم، چون گونه‌های لاله تبدار می‌نمود

سر می‌کشید شعلهٔ آه من از نگاه، گویی میان سینه، دل آتش گرفته بود

او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو، لبخند شوق بود و تمنای بوسه بود

بی تاب و بیقرار، نگاه گریز پا، هر لحظه سوی لعل لبش بال می ‌گشود

چون شبنمی که لغزد بر چهر یاسمن، لغزید روی گونهٔ او اشک شرم او

دستم به گرد گردن آن ماه حلقه شد، آمیخت آه من به نفس‌های گرم او!

دل‌ها تپید و راه نظر بست اشک شوق، بر جان بی شکیب، شرار تب اوفتاد

آغوش تنگ‌تر شد و بازو فشرده‌تر، لرزید سینه‌ای و لبی بر لب اوفتاد!

...

تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

برگ های سپید دفتر من

در دل خسته‌ام چه می‌ گذرد؟ این چه شوری‌ست باز در سر من؟

باز از جان من چه می‌خواهند، برگ‌های سپید دفتر من؟

من به ویرانه‌ های دل چون بوم، روزگاری‌ست های و هو دارم

ناله‌ای دردناک و روح‌گداز بر سر گور آرزو دارم

این خطوط سیاه سر در گم؛ دل من، روح من، روان من است

آن‌چه از عشق او رقم زده‌ام، شیرهٔ جان ناتوان من است

سوز آهم اثر نمی ‌بخشد، دفتری را چرا سیاه کنم؟

شمع بالین مرگ خود باشم، کاهش جان خود نگاه کنم

بس کنم این سیاه‌کاری، بس، گرچه دل ناله می‌کند: «بس نیست»

برگ‌های سپید دفتر من! از شما روسیاه‌تر کس نیست  

...

تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

خنده ی خورشید

هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش

که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش!

چون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند

هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش

سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب

بی هنر، گویدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر

مخروش این همه ای طالب راحت! مخروش

آتش عشق بهشت است، میندیش و بیا

زهر غم راحت جان است، مپرهیز و بنوش

بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز

غم جاوید اگر خواهی، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا، خنده خورشید ببین

پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش!

...

تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

دریای خاطرات زمان

آهی کشید غم زده پیری سیپد موی،

افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه

در لا به لای موی چو کافور خویش دید:

یک تار مو سیاه؛

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود

یک تار مو سپید؛

در هم شکست چهره محنت کشیده اش،

دستی به موی خویش فرو برد و گفت: «وای»!

اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان

بگریست های های؛

دریای خاطرات زمان گذشته بود،

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج ، ناله جانسوز خویش را

از دور می شنید.

طوفان فرونشست… ولی دیدگان پیر،

می رفت باز در دل دریا به جست و جو…

در آب های تیره اعماق، خفته بود:

یک مشت آرزو!

...

تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

توضیحات

۱ ــ تشنه طوفان ــ ۱۳۳۴

.

فردای ما

تشنه طوفان

کابوس: http://afasoft.ir/post/۳۷

راز (غزل شاعر)

آیینه

میگون

میگون سیل زده: بدون متن

کاروان

دریای خاطرات زمان

خنده ی خورشید

برگ های سپید دفتر من

اشک شوق

حکایت حرمان

فریب تلخ

شعر غم انگیز

آواره

آغوش پشیمانی

آتش

آغوش امید

زندگی

دیدار

نوای بی نوایی

دلخسته

.

afasoft.ir

...

تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

کاروان

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد… خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار

نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر، در بهاری که دلم نشکفد از خنده ی یار

چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن؟ چه کند با دل افسرده من لاله به باغ؟

من چه دارم که برم در بر آن غیر از اشک؟ وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ؟

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد… می برد مژده آزادی زندانی را،

زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد، سحری جلوه کند این شب ظلمانی را.

پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید، شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش

روح آزرده من می رمد از بوی بهار، بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردینش

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد…، کاروانی همه افسون، همه نیرنگ و فریب!

سال ها باغ و بهارم همه تاراج خزان، بخت بد، هرچه کشیدم همه از دست حبیب

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار، به خدا بی رخ معشوق، گناه است! گناه!

آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق، به هم آمیزد ناگه… دو تبسم: دو نگاه!

...

تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

دلخسته

ای دل‌، این‌جا دگر جای ما نیست

با غم ما کسی آشنا نیست

ای بلاکش! چه جویی، چه خواهی‌؟

در دیاری که رسم وفا نیست

مهربانی ندارد خریدار

عشق و حسن و هنر را بها نیست

هر چه بینی، فریب است و نیرنگ

روی دل‌ها به سوی خدا نیست

*

*

این منم بی نصیب از جوانی،این منم کشته‌ ی مهربانی

خسته از تیغ یاران جانی

این منم تشنهٔ بادهٔ مرگ

این منم سیر از زندگانی

این دل و این همه رنج و اندوه

این من و این غم جاودانی

*

*

ای خدا‌، یار من با‌وفا بود

با غم آشنا‌، آشنا بود

آیت رحمت آسمان‌ها

مظهر عشق و لطف و صفا بود

از رخش پرتو مهر می‌ تافت

در نگاهش جمال خدا بود

غنچهٔ حسن او جلوه‌ها داشت

بلبل طبع من خوش نوا بود

*

*

دیگر آن نازنین در برم نیست

سایهٔ مهر او بر سرم نیست

عشق و حسن و هنر را چه حاصل

این گنه بس که سیم و زرم نیست

نیک داند که بی او به جز مرگ

بی گمان چارهٔ دیگرم نیست

آن همه آرزو رفت بر باد‌؟

ای خدا، ای خدا‌، باورم نیست

*

*

ای دل خسته‌، با درد خو کن

اشک غم را نهان در گلو کن

غنچهٔ آرزوی تو پژمرد

بعد از این مرگ را آرزو کن

سر به دریای حیرت فرو بر

گوهر عشق را جست‌وجو کن

گرچه آن گل تو را برد از یاد

هر نفس یاد او ، یاد او کن

...

تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...

میگون سیل زده

ابر، آواره آشفته دهر

سایه بر سینه خارا افکند

باد، دیوانه زنجیری کوه

ناگهان سلسله از پا افکند

رعد، جادوگر زندانی چرخ

لرزه بر عالم بالا افکند

برق را مشعل آشوب به دست

*

ظلمتی منقلب و وحشت زا

قرص خورشید فرو برد به کام،

ابر، موجی زد و باران و تگرگ

ریخت در بزم طرب سنگ به جام،

نه بلا بود و نه باران نه تگرگ

مرگ می ریخت فلک از در و بام

کوه از خشم طبیعت لرزان

*

چون یکی دیو درافتاده به دام

یا یکی غول رها گشته ز بند

سیل غرید و فرو ریخت ز کوه

همه جا پرچم تسلیم بلند،

باغ را سینه کشان درهم کوفت

سنگ را نعره زنان از جا کند

جگر خاک به یک حمله شکافت

*

زلف آشفته درختان کهن

هر طرف دست دعا سوی خدا

سیل را داس شقاوت در دست

همه را می کند از ریشه جدا

همره سیل دمان می غلتند

کام مرگ است و گذرگاه بلا

دوزخ وحشت و دریای عذاب

*

کوه طوفان زده را سیلی سیل

کرد همچون پر کاهی پرتاب

رود دریا شد و بر سینه موج

خانه ها چرخ زنان همچو حباب

اژدهایی ست کف اورده به لب

پیکرش تیره تر از قیر مذاب

خون در آن ظلمت غم می جوشد

*

سری از آب برون می آید

بهر آزادی جان در تک و پو

خواهد از سینه برآرد فریاد

شکند ناله سردش به گلو

حمله موج امانش ندهد

می رود باز به گرداب فرو

می کند چهره نهان در دل آب

*

موج خون می جهد از سینه سیل

قتلگاهی ست بسی وحشتناک

سیل می غرد و فریاد زنان،

بر سر خلق زند تیغ هلاک

ای بسا سر، که فرو کوفت به سنگ

ای بسا تن، که فرو برد به خاک

ضجه و زاری کس را نشنید

*

من چه گویم که به میگون چه گذشت

آسمان داد ستمکاری داد،

یک جهان لطف و صفا ریخت به خاک

یک جهان لاله و گل رفت به باد،

ماند مشتی خس و خاشاک به جا

کاخ بیداد فلک ویران باد

خرمن هستی قومی را سوخت

*

آسمانا! به خدا می بینم،

لکه ننگ به پیشانی تو

خلق مفلوک و پریشان زمین

آرزومند پریشانی تو

ای خوش ان روز که گویند به هم

قصه بی سر و سامانی تو

خلق را بی سر و سامان کردی.

*

چمن خرّمی و زیبایی،

حالیا غمکده ای محزون است

گلشن خاطر آزرده من

گرچه طوفان زده چون میگون است،

باز در آتش او می سوزم

دلم از دست طبیعت خون است،

جغد ویرانه میگونم من

*

نیمه شب از لب آن بام بلند

می کند ماه به ویرانه نگاه،

بر سر مقبره عشق و نشاط

می چکد اشک غم از دیده ماه ،

همه ویرانی، ویرانی شوم

آخر ای ماه چه می تابی ؟ آه

چهره مرده تماشایی نیست

*

گفته بودم به تو در شعر نخست ،

که: « بهار من و میگون منی »

تو ز من مهر بریدی و نماند

نه بهاری نه گل و یاسمنی

سیل هم آمد و میگون را برد

دیگر از غم نسرایم سخنی

می برم سر به گریبان سکوت ! 

...

تشنه طوفان فریدون مشیری نظر دهید...