ریشه در خاک فریدون مشیری

توضیحات

۶ ــ ریشه در خاک ــ ۱۳۶۴

.

نیایش: ۱۳۵۶

رساتر از فریاد: شهریور ۱۳۵۷

تشنه در آب: برای دوستِ بزرگِ از دست رفته ام «محمود تفضلی» که در سال ۱۳۵۵ از مونیخ نوشته بود: «اینجا همه چیز پاک و نورانی است اما من به سرگشته ای می مانم، که جز در وطنم آرامش نمی پذیرم». ــ سال ۱۳۵۵

ریشه در خاک: در پاسخ دوستی آزادی خواه و ایران دوست که در سال ۱۳۵۲ ازاین سرزمین کوچ کرد و مرا نیز تشویق به رفتن می نمود. ــ ۱۳۵۳

امیرکبیر: ۱ــ شنیده شد که پس از قتل امیر، مردم وقتی می خواستند از کاری محال نام ببرند، می گفتند: «وقتی امیر از گرمابه بیرون آمد!» ۲ــ بیت از حافظ شیراز تضمین شده است. ــ ۱۳۶۱

آفتاب و گل…: ۱۳۵۷

درخت و پولاد…: ۱۳۵۰

در آیینه اشک: برای مادرم

در آن جهان خوب…: ۱ــ بیرون جلوی در، نام کتابی است از ولفگانگ بورشرت نویسنده آلمانی. ــ ۱۳۵۶

.

afasoft.ir

0
...

0
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

در آن جهان خوب…

آیا اجازه دارم،

از پای این حصار

در رنگ آن شکوفه شاداب بنگرم

وز لای این مُشبَّکِ خونینِ خارخار،

ــ این سیم خاردار ــ

یک جرعه آبِ چشمه بنوشم؟

« بیرون جلوی در ۱ »

چندان که مختصر رمقی آورم به دست،

در پای این درخت، بیاسایم،

آیا اجازه دارم؟!

یا همچنان غریب، ازین راه بگذرم،

وین بغض قرن‌ها « نتوانی» را

چون دشنه در گلویِ صبورم فرو برم؟

در سایه زار پهنهء این خیمهء کبود،

خوش بود اگر درخت، زمین، آب، آفتاب،

مال کسی نبود!

یا خوبتر بگویم؟

مالِ تمامِ مردمِ دنیا بود!

دنیای آشنایان، دنیای دوستان،

یک خانهء بزرگ جهان و،

جهانیان،

یک خانواده،

بسته به هم تار و پود جان!

با هم، برای هم.

با دست‌هایِ کارگشا، پا به پای هم.

در آن جهانِ خوب،

در دشت‌های سرسبز،

پرچین آن افق!

در باغ‌های پرگُل

دیوارِ آن نسیم،

با هر جوانه جوشش نور و سرورِ عشق،

در هر ترانه گرمی ناز و نوای مهر،

لبخند باغکاران تابنده چون چراغ،

گلبانگِ کشت‌ورزان،

پوینده تا سپهر؛

ما کار می کنیم.

با سینه‌های پر شده از شوق زیستن.

با چهره‌های شاداب چون باغ نسترن،

با دیدگان سرشار، از دوست داشتن!

ما عشق می فشانیم،

چون دانه در زمین.

ما شعر می سراییم،

چون غنچه بر درخت!

همتای دیگرانیم،

سرشار از سرود،

از بند رستگانیم

آزاد، نیک بخت…!

0
...

0
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

در آیینه اشک…

بی تو، سی سال، نفس آمد و رفت،

این گرانجانِ پریشان پشیمان را.

کودکی بودم، وقتی که تو رفتی، اینک،

پیرمردی‌ست ز اندوهِ تو سرشار، هنوز.

شرمساری که به پنهانی، سی سال به درد،

در دل خویش گریست.

نشد از گریه سبکبار هنوز!

آن سیه‌دستِ سه داسِ سه دل، که تورا،

چون گُلی، با ریشه،

از زمین دلِ من کند و ربود؛

نیمی از روح مرا با خود برد.

نشد این خاک به‌هم‌ریخته، هموار، هنوز!

ساقه‌ای بودم، پیچیده بر آن قامتِ مهر،

ناتوان، نازک، تُرد،

تندبادی برخاست،

تکیه‌گاهم افتاد،

برگ‌هایم پژمرد…

بی تو، آن هستی غمگین دیگر،

به چه کارم آمد یا به چه دردم خورد؟

روزها، طی شد از تنهایی مالامال،

شب، همه غربت و تاریکی و غم بود و، خیال.

همه شب، چهره لرزان تو بود،

کز فراسوی سپر،

گرم می‌آمد در آینه اشک فرود.

نقش روی تو، درین چشمه، پدیدار، هنوز!

تو گذشتی و شب و روز گذشت.

آن زمان‌ها،

به امیدی که تو، برخواهی گشت،

پای هر پنجره، مات،

می‌نشستم به تماشا، تنها،

گاه بر پردء ابر،

گاه در روزنِ ماه،

دور، تا دورترین جاها می رفت نگاه؛

باز می‌گشتم تنها، هیهات!

چشم‌ها دوخته‌ام بر در و دیوار هنوز!

بی تو، سی سال نفس آمد و رفت.

مرغِ تنها، خسته، خون‌آلود.

که به دنبال تو پرپر می‌زد،

از نفس می‌افتاد.

در فقس می‌فرسود،

ناله‌ها می کند این مرغ گرفتار هنوز!

رنگِ خون بر دم شمشیر قضا می بینم!

بوی خاک از قدم تند زمان می شنوم!

شوق دیدار توام هست،

چه باک

به نشیب آمدم اینک ز فراز،

به تو نزدیک ترم، می‌دمی دانم.

یک دو روزی دیگر،

از همین شاخه لرزان حیات،

پرکشان سوی تو می‌آیم باز.

دوستت دارم،

بسیار،

هنوز… !

0
...

0
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

درخت و پولاد

صدها درخت افتاد، تا این برج پولاد

سر بر کشید،

ای داد ازین بیداد فریاد!

دیگر، پرستو، گل، چمن، پروانه، شمشاد؛

رفتند از یاد… !

فرداست،- خواهی دید- کزاین‌گونه، هرسوی،

انسان هزاران برجِ پولادین برافراشت.

فرداست،- می‌بینی- که با نیروی دانش،

هم آب را دوخت!

هم سنگ را کاشت!

آنک!

ببین! از پایگاه ماه برخاست،

ــ چون زنگیان تیغ درمشت،

«ناهید» را کُشت!

«بهرام»را برخاک انداخت!

«خورشید» را از طاق برداشت.

ــ ای سایبانت برج پولاد،

تاج غرورت بر سر، از خودکامگی مست!

کارَت، نه آن

راهت، نه این است.

فرزانه استاد!

با من بگو، در عمق این جان‌های تاریک،

کی می توان نوری برافروخت؟

یا روی این ویرانه‌ها،

کی می‌توان صلحی برافراشت؟!

ای جنگلِ آهن به تدبیر تو آباد!

کی می توان در باغ این چشمان گریان،

روزی نهال خنده‌ای کاشت؟

جای به چنگ آوردن ماه،

یا پنجه افکندن به خورشید،

کی می توان،

کی می توان،

کی می توان،

دل‌های خونین را از روی خاک برداشت؟!

0
...

0
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

آفتاب و گل…

من و شب هر دو بر بالین این بیمار بیداریم.

من و شب هر دو حال درهم آشفته‌ای داریم.

پریشانیم، دلتنگیم

به خود پیچیده‌تر، از بغض خونین شباهنگیم.

هوا: دَم کرده، خون‌آلود، آتش‌خیز، آتش‌ریز،

به جانِ این فرو غلتیده درخون

آتش تب ‌تیز !

تنی اینجا به خاک افتاده

پرپر می‌زند در پیش چشم من

که او را دشنه‌آجین کرده ‌دست دوست یا دشمن

وگر باور توانی کرد دست دوست با دشمن!

*

جهان بی ‌مهر می‌ماند که می ‌میرد مسیحایی

نگاهی می‌شود ویران که می‌ارزد به دنیایی

*

من این را نیک می‌دانم، که شب را، ساعتی دیگر،

فروزان آفتابی هست

چون لبخند گل پیروز.

شب آیا هیچ می‌داند گر این بدحال،

نماند تا سحرگاهان

– زبانم لال،

جهان با صد هزاران آفتاب و گل،

دگر در چشم من تاریک تاریک است

چون امروز

0
...

0
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

امیرکبیر

رمیده از عطشِ سرخ آفتابِ کویر،

غریب و خسته رسیدم به قتلگاهِ امیر.

زمان، هنوز همان شرمسارِ بهت زده،

زمین، هنوز همین سخت جانِ لال شده،

جهان هنوز همان دست بسته تقدیر!

هنوز، نفرین می بارد از درو دیوار.

هنوز، نفرت از پادشاه بد کردار.

هنوز وحشت از جانیان آدمخوار!

هنوز لعنت ، بر بانیان آن تزویر.

هنوز دستِ صنوبر به استغاثه بلند،

هنوز بیدِ پریشیده ، سر فکنده به زیر،

هنوزهمهمه سروها که «ای جلاد!»

مزن! مکش! چه کنی؟ های ؟!

ای پلید شریر!

چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟!

چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر!؟

هنوز، آب، به سرخی زند که در رگ جوی،

هنوز،

هنوز،

هنوز،

به قطره قطره گلگونه، رنگ میگیرد،

از آنچه گرم چکید از رگِ امیر کبیر.

نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان،

نه خون، که داروی غم های مردمِ ایران.

نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر.

هنوز زاریِ آب،

هنوزناله باد،

هنوز گوشِ کرِ آسمان، فسونگر پیر!

هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه

برون خرامی ۱، ای آفتابِ عالم گیر.

«نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است.

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر!» ۲

به اسب و پیل چه نازی؟ که رخ به خون شستند،

درین سراچه ماتم، پیاده، شاه، وزیر!

چون او دوباره بیاید کسی؟

محال ….. محال،

هزاران سال بمانی اگر،

چه دیر…

چه دیر…!

.

http://afasoft.ir/post/۲۲

1+
...

1+
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

ریشه در خاک

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشک من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده ست.

دلت را خارخارِ ناامیدی سخت آزرده ست.

غمِ این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!

تو با خون و عرق، این جنگلِ پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!

تو را با برگ برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.

تو را این ابرِ ظلمت گسترِ بی رحمِ بی باران،

تو را این خشک سالی های پی در پی،

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،

تو را تزویر غمخواران،

ز پا افکند

تو را هنگامهء شوم شغالان،

بانگ بی تعطیل زاغان،

در ستوه آورد.

تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش،

که از آن سویِ گندم زار،

طلوع با شکوهش خوش تر از صد تاج خورشید است؛

تو با آن گونه های سوخته از آفتابِ دشت،

تو با آن چهرهء افروخته از آتش غیرت،

ـ که در چشمان من والاتر از صد جامِ جمشید است،

تو با چشمانِ غم باری،

ـ که روزی چشمه جوشان شادی بود و، ـ

اینک حسرت و افسوس، بر آن

سایه افکنده ست خواهی رفت.

و اشکِ من تو را بدرورد خواهد گفت!

من اینجا ریشه در خاکم.

من اینجا عاشقِ این خاکِ اگر آلوده یا پاکم.

من اینجا تا نفس باقی ست می مانم.

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم!

امیدِ روشنایی گر چه در این تیره گی ها نیست،

من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم.

من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی

گل بر می افشانم.

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.

سرود فتح می خوانم،

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت!

.

http://afasoft.ir/post/۱۰۴

2+
...

2+
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

تشنه در آب

با شاخه هایِ نرگس،

شمع و چراغ وآینه،

تنگِ بلور و ماهی،

نوروز را به خانه خاموش می برم،

هر چند

رنگین کمانِ لبخند،

در آستان خانه نباشد.

هر چند در طلوع بهاران،

در شهر، یک ترانه نباشد.

شمع و چراغ و آینه و گُل،

انگیزه های شاد(ند).

یا خود به قول «حافظ»:

«مجموعه مراد.»

امّا در این حصار بلورین،

یک ماهیِ هراسان زندانی ست!

هر چند آب پاکش،

مانند اشک چشم.

هر چند در بلورش،

آوازهای آیینه،

پروازهای نور!

در جمعِ شمعِ و نرگس و آیینه و چراغ،

این ماهی هراسان،

در جستجویِ روزنه ای، تُنگِ تَنگ را،

ــ با آن نگاههای پریشان ــ

پیوسته دور میزند و دور میزند.

اما دریچه ای به رهایی،

پیدا نمی کند!

من از نگاه ماهی، در تنگنای تَنگ،

بی تاب می شوم.

وز شرمِ این ستم که بر این تشنه می رود؛

انگار پیش دیده او آب می شوم!

چون باد، با شتاب،

از جای می پرم.

زندانیِ حصارِ بلورین را،

تا آبدان خانه خاموش می برم.

آرام تر ز برگ،

می بخشمش به آب!

می بینم از نشاطِ رهایی،

در آن فضای باز،

پرواز می کند!

آزاد، تیز بال، سبک روح،

سرمست،

بر زمین و زمان ناز میکند!

تا در کِشد تمامی آن شهد را به کام،

با منتهای شوق دهان باز می کند!

هر چند،

دیوار آبدان، خزه بسته

پاشویه ها خراب شکسته،

وان راکد فسرده درین روزگارِ تلخ،

دیگر به خاکشیر نشسته!

این آبدان اگر نه بلورین،

وین آب اگر نه بلورین

وین آب اگر نه روشن مانندِ اشک چشم،

اما جهانِ او، وطن اوست.

اینجاتمام آنچه در آن موج می زند

پیوند ذره های تن اوست.

آه ای سراب دور!

ما را چه می فریبی،

با آن بلور و نور؟!

2+
...

2+
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

رساتر از فریاد

مگر رِسَم به کلامی:

رهاتر از آتش،

رساتر از فریاد،

فراتر از تأثیر،

که چون به کوه بخوانی، ز هفت پرده سنگ،

گذر کند چون تیر!

وگر به دل بنشانی، نپرسی از پولاد،

نترسی از شمشیر

کتاب‌های جهان را ورق ورق گشتم!

به برگ برگِ درختان، به سطر سطر چمن،

نشانه‌ها گفتم.

ز مهر پرسیدم.

به ماه نالیدم.

ستاره‌ها را شب‌ها به همدلی خواندم.

به پای باد به سرچشمه افق رفتم.

به بال نور، درآیینه شفق گشتم.

شبی، شباهنگی

درون تاریکی

نشست و حق … حق … زد!

صدای خونینش،

ز هفت پرده شب،

گذرکنان چون تیر!

رهاتر از آتش،

رساتر از فریاد،

فراتر از تاثیر؛

به من رسید و هم‌ واز مرغ حق گشتم!

0
...

0
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...

نیایش

آفتابت

ــ که فروغ رخ «زرتشت» در آن گل کرده‌ست

آسمانت

ــ که ز خمخانه «حافظ» قدحی آورده‌ست

کوهسارت

ــ که بر آن همت «فردوسی» پر گسترده‌ست

بوستانت

ــ کز نسیم نفس «سعدی» جان پرورده‌ست

همزبانان من‌اند.

*

مردم خوب تو، این دل به تو پرداختگان

سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان

پیش شمشیر بلا

قد برافراختگان،سینه سپرساختگان

مهربانان من‌اند.

*

نفسم را پر پرواز از توست

به دماوند تو سوگند که گر بگشایند

بندم از بند ببینندکه:

آواز از توست!

*

همه اجزایم با مهر تو آمیخته است

همه ذراتم با جان تو آمیخته باد

خون پاکم که در آن عشق تو می‌جوشد وبس

تا تو آزاد بمانی

به زمین ریخته باد!

1+
...

1+
ریشه در خاک فریدون مشیری نظر دهید...