لحظه ها و احساس فریدون مشیری

برف شبانه

بی صدا شب تا سحر

یاران خود را خواند و گرد آورد

جا به جا

در راه ها

بر شاخه ها

بر بام گسترد

صبحگاهان

شهر سرتا پا سیاه از

تیرگی های گنهکاران

ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پاک سپید تازه

سر بر کرد

شهر اینک دست نیروهای نورانی است

در پس این چهره تابنده

اما

باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است

گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید

همتی بی حرف همچون برف می باید 

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...

از صدای سخن عشق

زمان نمی گذرد عمر ره نمی سپرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

نه شب هست و نه جمعه

نه پار و پیرار است

ــ جوان و پیر کدام است

ــ زود و دیر کدام است

اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست

که عشق را به زوایای جان صلا زده ای

ملال پیری اگر می کشد تو را پیداست

که زیر سیلی تکرار

دست و پا زده ای

زمان نمی گذرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

خوشا به حال کسی

که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است 

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...

روح چمن

ای دوست چه پرسی تو که، سهراب کجا رفت

سهراب سپهری شد و سر وقت خدا رفت

او نور سحر بود کزین دشت سفر کرد

او روح چمن بود که با باد صبا رفت

همراه فلق در افق تیره این شهر

تابید و به آنجا که قدر گفت و قضا، رفت

ناگاه چو پروانه سبک خیز و سبکبال

پیدا شد و چرخی زد و گل گفت و هوا رفت

ای جامه شعرت نخ آواز قناری

رفتی تو و از باغ و چمن نور و نوا رفت

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...

قهر

در آمد از در،

بیگانه وار، سنگین، تلخ!

نگاه منجمدش،

به راستای افق، مات، درهوامی ماند.

نگاه منجمدش رابه من نمی تاباند!

*

عزایِ عشق کهن را سیاه پوشیده!

رُخش همان سمنِ شیرِماه نوشیده!

نگاه منجمدش، خالی ازنوازش و نور،

نگاه منجمدش کور!

ازغبارغرور!

هزارصحراازشهرآشنایی دور!

*

نگاه منجمدش

همین نه بر رخم،ازآشتی دری نگشود،

که پرس وجویِ دونا آشنادر آن گم بود!

*

نگاه منجمدش رانگاه می کردم.

تنم ازاین همه سردی به خودمی پیچید.

دلم ازاین همه بیگانگی فروپاشید!

*

نگاه منجمدش رانگاه می کردم

چگونه آن همه پیوند را زخاطر برد؟

چگونه آن همه احساس رابه هیچ شمرد؟

چگونه ان همه خورشیدرابه خاک سپرد؟!

*

درین نگاه،

درین منجمد، درین بی درد!

مگرچه بود، که پای مرابه سنگ آورد؟

مگرچه بودکه روح مراپریشان کرد!

*

به خویش می گفتم:

چگونه می برّرّد از راه، یک نگاه تو را؟

چگونه دل به کسانی سپرده ای، که به قهر،

رهاکنندوبسوزندبی گناه تورا؟!

*

نگاه منجمدش رانگاه می کردم.

چگونه صاحب این چهره،سنگدل بودست؟!

دلم، به ناله آمد:

ـ ای صبورِملول!

درون سینه ی اینان،نه دل ،

که گِل بودست!

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...

توضیحات

۱۱ ــ لحظه ها و احساس ــ ۱۳۷۴

.

دل افروزانِ شادی

هدیه دوست

محیط زیست!

ای وای شهریار … ! ۱ـ اشاره به کوره های آدم سوزی در دوران هیتلر در آلمان ۲ـ«صدای خدا» نام مثنوی بلندی است از شهریار (کلیات، صفحه ۳۹۰) ۳ـ دیوان شهریار(کلیات، ص ۱۸۵) ۴ـمنظومه حیدر بابا – دیوان شهریار(صفحه ۶۵۵) ۵ـ قصیده معروف مسافرت شاعرانه شهریار با مطلع: کجاست تخت سکندر، کجاست افسر دارا/ ازین حدیث بخوانید بی وفایی دنیا(کلیات، ص ۳۱۷) که ضمن آن می گوید: وطن جاست فروهل حکایت وطم من!/ یکی است کیش رها کن حدیث مسلم و ترسا ۶ـ جهان مراست وطن، مذهب من است محبت/چه کافر و چه مسلمان چه آسیا چه اروپا ــ آذرماه ۱۳۶۷

بهارِ خاموش

ابر بی باران

بی خبر

قهر

بیهودگی

سحر

ذرّه ای در نور

لحظه و احساس

از اوج

هر که با ما نیست

مثل باران

بهاری پر از ارغوان

یاد و کنار

عشق

هیچ و باد…

نوایی تازه

در بیشه زار یادها

حرف طرب انگیز

راز نگه دارترین

روح چمن

از صدای سخن عشق

ای جان به لب آمده

ای داد

تا لب ایوان شما

حاصل عشق

ای خفته روزگار

آه آن همه خاک

آیا

آیا برادرانیم

ترنم رنگین

حصار

خوش آمد بهار

درس معلم

دریچه

آن سوی مرز بهت و حیرت

با یاد دل که آینه ای بود

برف شبانه

به یاران نیمه راه

بهار خاموش

در کوه های اندود

دل تنگ

لبخند سحرخیزان

مثل باران

زبان بی زبانان

زبان معیار

زبانم بسته است

سحر ها همیشه

سرود

سرود کوه

شکوه روشنایی

.

afasoft.ir

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...