لحظه ها و احساس فریدون مشیری

آیا برادرانیم؟

جانی شکسته دارم از دوستی گریزان

در باورم نگنجد بیداد از عزیزان

وایا ستیزه جویان با دشمنان ستیزند

آیا برادرانیم با یکدیگر ستیزان؟

آه آن امیدها کو چون صبح نوشکفته

تا حال من ببینند در شام برگ ریزان

از جور دوست هرچند از پا افتادگانیم

ما را ازین گذرگاه ای عشق بر مخیزان 

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...

زبان بی زبانان

غنچه با لبخند

می گوید تماشایم کنید

گل بتابد چهره همچون چلچراغ

یک نظر در روی زیبایم کنید

سرو ناز

سرخوش و طناز

می بالد به خویش

گوشه چشمی به بالایم کنید

باد نجوا می کند در گوش برگ

سر در آغوش گلی دارم کنار چتر بید

راه دوری نیست پیدایم کنید

آب گوید

زاری ام را بشنوید

گوش بر آوای غم هایم کنید

پشت پرده باغ اما

در هراس

باز پاییز است و در راهند آن دژخیم و داس

سنگ ها

هم حرفهایی می زنند

گوش کن

خاموش ها گویا ترند!!!

از در و دیوار می بارد سخن

تا کجا دریابد آن را جان من

در خموشی های من فریاد هاست

آن که دریابد چه می گویم کجاست

آشنایی با زبان بی زبانان چو ما

دشوار نیست

چشم و گوشی هست مردم را دریغ

گوش ها هشیار نه

چشم ها بیدار نیست

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...

آیا

ای طفل بی گناه که راحت نبوده ای

بیست و چهار ساعت ازین بیست و چار سال

گیرم که پیر گردی و در تنگنای دهر

با مردم زمانه بسازی

هزار سال

آیا میان این همه اندوه و درد و رنج

هرگز تفاوتی کند

امسال و پارسال

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...

بهاری پر از ارغوان

تو را دارم ای گل، جهان با من است.

تو تا با منی، جانِ جان با من است.

چو می‌ تابد از دور پیشانی‌ات

کران تا کران آسمان با من است.

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پُر از ارغوان با من است !

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی‌ کران با من است.

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم که مهرت روان با من است.

چه غم دارم از تلخی روزگار،

شکر خنده آن دهان با من است.

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...

مثل باران

من نمی گویم در عین عالم

گرم پو تابنده هستی بخش

چون خورشید باش

تا توانی پاک روشن مثل باران

مثل مروارید باش

ناگهان جوانه می کند

این درخت بارور که سالهاست

بی هوا و نور مانده است

بازوان هر طرف گشوده اش

از نوازش پرندگان مهربان

وزنوای دلپذیرشان

دورمانده است

آه اینک از نسیم تازه تبسمی

ناگهان جوانه میکند

از میان این جوانه ها

جان او چو مرغکی ترانه خوان

سر برون ز آشیانه میکند

در چنین فضای دلپذیر

دل هوای شعر عاشقانه می کند 

...

لحظه ها و احساس فریدون مشیری نظر دهید...