مروارید مهر فریدون مشیری

جزر و مد

ماه، دریا را به خود می خواند و،

آب

با کمندی، در فضاها ناپدید،

دم به دم خود را به بالا می کشید.

جا به جا در راه این دلدادگان

اختران آویخته فانوس ها.

*

گفتم این دریا و این یک ذره راه!

می رساند عاقبت خود را به ماه!

من، چه می گویم، جدا از ماهِ خویش

بین ماه،

افسوس:

اقیانوس ها … 

...

مروارید مهر فریدون مشیری نظر دهید...

ما، همان جمع پراکنده…

موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می خورد !

*

از دلِ تیره امواج بلند آوا،

که غریقی را در خویش فرو می برد،

و غریوش را با مشت فرو می کشت،

نعره ای خسته و خونین ، بشریت را،

به کمک می طلبید :

ــ « ای آدم ها…

آی آدم ها…»

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!

به خیالی که قضا،

به گمانی که قدر بر سر آن خسته، گذاری بکند !

« دستی از غیب برون آید و کاری بکند »

هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!

آستین ها را بالا نزدیم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،

تا از آن مهلکه – شاید – برهانیمش،

به کناری برسانیمش!…

*

موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می ریخت.

با غریوی،

که به خاموشی می پیوست.

با غریقی که در آن ورطه، به کف ها، به هوا

چنگ می زد، می آویخت …

*

ما نمی دانستیم

این که در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،

این نگون بخت که اینگونه نگونسار شده است ،

این منم،

این تو،

آن همسایه،

آن انسان!

این ماییم!

ما،

همان جمع پراکنده،

همان تنها،

آن تنها هاییم!

*

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم.

آن صدا، اما خاموش نشد .

ـ « ای آدم ها…

آی آدم ها…»

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است!

تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد،

خاطری آشفته ست،

دیده ای گریان است،

هر کجا دست نیاز بشری هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنین اندازست.

*

آه، اگر با دل و جان، گوش کنیم،

آه اگر وسوسهء نان را، یک لحظه فراموش کنیم،

« آی آدم ها» را

در همه جا می شنویم.

*

در پی آن همه خون،

که بر این خاک چکید،

ننگ مان باد این جان!

شرم مان باد این نان!

ما نشستیم و تماشا کردیم!

*

در شب تار جهان

در گذرکاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی !

در دل این همه آشوب و پریشانی

این از پای فرو می افتد،

این که بردار نگونسار شده ست،

این که با مرگ درافتاده است،

این هزاران وهزاران که فرو افتادند؛

این منم،

این تو،

آن همسایه!

آن انسان،

این ماییم!

ما،

همان جمع پراکنده، همان تنها،

آن تنها هاییم !

اینهمه موج بلا در همه جا می بینیم،

« آی آدم ها » را می شنویم،

نیک می دانیم،

دشتی از غیب نخواهد آمد

هیچ یک حتی یکبار نمی گوییم

با ستمکاری نادانی، اینگونه مدارا نکنیم

آستین ها را بالا بزنیم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش

مهربانی را،

دانایی را،

بر بلندای جهان،

بنشانیمش … !

*

ـ « ای آدم ها…

موج می آید…

...

مروارید مهر فریدون مشیری نظر دهید...

قطره، باران،دریا

از درخت شاخه در آفاق ابر، برگ های ترد باران ریخته!

بوی لطف بیشه زاران بهشت، با هوای صبحدم آمیخته!

نرم و چابک، روح آب، می کند پرواز همراه نسیم.

نغمه پردازان باران می زنند، گرم و شیرین هر زمان چنگی به سیم!

سیم هر ساز از ثریا تا زمین. خیزد از هر پرده آوازی حزین.

هر که با آواز این ساز آشنا، می کند در جویبار جان شنا!

دلربای آب شاد و شرمناک

عشق بازی می کند با جان خاک!

خاکِ خشکِ تشنه دریا پرست

زیر بازی های باران مستِ مست!

این رَوَد از هوش و آن آید به هوش،

شاخه دست افشان و ریشه باده نوش،

می شکافد دانه، می بالد درخت،

می درخشد غنچه همچون روی بخت!

باغ ها سرشار از لبخندشان،دشت ها سرسبز از پیوندشان،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان!

با تب تنهایی جانکاه خویش،

زیر باران می سپارم راه خویش.

شرمسار از مهربانی های او،

می روم همراه باران کو به کو.

چیست این باران که دلخواه من است؟

زیر چتر او روانم روشن است.

چشم دل وا می کنم

قصه ی یک قطره ی باران را تماشا می کنم:

در فضا، همچو من در چاه تنهایی رها،

می زند در موج حیرت دست و پا، خود نمی داند که می افتد کجا!

در زمین

همزبانانی ظریف و نازنین،

می دهند از مهربانی جا به هم،

تا بپیوندند چون دریا به هم!

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند.

هر حبابی، دیده ای در جستجوست،

چون رسد هر قطره گوید: ــ ” دوست! دوست …”

می کنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهرورزان همرهی!

با تب تنهایی جانکاه خویش،

زیر باران می سپارم راه خویش.

سیل غم در سینه غوغا می کند،

قطرهء دل میل دریا می کند،

قطرهء تنها کجا، دریا کجا،

دور ماندم از رفیقان تا کجا!

همدلی کو؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جا که خاطرخواه او!

شاید از این تیرگی ها بگذریم.

ره بسوی روشنایی ها بریم.

می روم شاید کسی پیدا شود،

بی تو کی این قطره ی دل , دریا شود؟

...

مروارید مهر فریدون مشیری نظر دهید...

دلاویزترین

از دل افروزترین روزِ جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،

گوهرِ ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود.

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

*

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : «های !

بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

همه درهای رهایی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !

بسرای … »

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

*

در افق، پشت سرا پردۀ نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی … !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

*

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند .

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوشِ هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.

مرغِ دریایی، با جفت خود، از ساحلِ دور

رو نهادند به دروازه نور …

چمن خاطر من نیز ز جان مایۀ عشق،

در سرا پردۀ دل

غنچه ای می پرورد،

– هدیه ای می آورد –

برگ هایش کم کم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ــ « … یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفایی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافتۀ یاس و سحر بافته ام :

« دوستت دارم » را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

*

این گل سرخ من است !

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید . »

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

«دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

...

مروارید مهر فریدون مشیری نظر دهید...

هزار اسب سپید …

به سنگِ ساحلِ مغرب شکست زورق مهر،

پرندگان هراسان، به پرس و جو رفتند .

هزار نیزهء زرین به قلب آب شکست .

فضای دریا یکسره به خون و شعله نشست .

به ماهیان خبرِ غرقِ آفتاب رسید .

نفس زنان به تماشای حال او رفتند !

ز ره درآمد باد،

به هم بر آمد موج،

درون دریا آشفت ناگهان، گفتی

هزاران اسب سپید از هزار سوی افق،

رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

*

نه تخته پارهء زرین، که جان شیرین بود؛

در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب !

هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،

بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

*

لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد .

نواگران چمن از نوا فرو ماندند .

شب آفرینان بر شهر سایه افکندند.

سحر پرستان،

فریاد در گلو،

رفتند!

...

مروارید مهر فریدون مشیری نظر دهید...