گناه دریا فریدون مشیری

سرگذشت گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز

گل غم در دلم شکفت به ناز

بر لبم تا که خنده پیدا شد

گل او هم به خنده‌ای وا شد

هر‌چه بر من زمانه می‌افزود

گل غم را از آن نصیبی بود

همچو جان در میان سینه نشست

رشتهٔ عمرِ ما به هم پیوست

چون بهار جوانی‌ام پژمرد

گفتم این گل ز غصه خواهد مُرد

یا دلم را چو روزگار شکست

گفتم او را چو من شکستی هست

می کنم چون درون سینه نگاه

آه از این بخت بد چه بینم آه

گل غم، مست جلوهٔ خویش است

هر نفس تازه‌روتر از پیش است

زندگی تنگنای ماتم بود

گل گلزار او همین غم بود

او گلی را به سینهٔ من کاشت

که بهارش خزان نخواهد داشت

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

نغمه ها

دل از سنگ باید که از درد عشق، ننالد خدایا دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت، که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود، مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت، که آهنگ خود را فراموش کرد

نمی‌دانم این چنگی سرنوشت، چه می‌خواهد از جان فرسوده‌ام

کجا می ‌کشانندم این نغمه‌ها، که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر‌گرفتم دریغ، هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظهٔ زندگی، هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب، شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ، شرابی که هرگز نیابم بهوش

مگر وارهم از غم عشق او، مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمهٔ ‌ماتم است، نمی‌خواهم این ناخوش آهنگ را

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

معراج

گفت: « آنجا چشمة خورشیدهاست، آسمان‌ها روشن ازنور و صفاست

موج اقیانوس جوشان فضاست.»؛ باز من گفتم که: «بالاترکجاست؟»

گفت:«بالاتر، جهانی دیگراست، عالمی کزعالم خاکی جداست

پهن دشت آسمان بی‌انتهاست»؛ باز من گفتم که: «بالاتر کجاست؟»

گفت: « بالاترازآنجا راه نیست، زانکه آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ماعرش خداست»!؛ باز من گفتم که: «بالاترکجاست»

لحظه‌ای در دیدگانم خیره شد، گفت:‌ «این اندیشه‌هابس نارساست»!

گفتمش:‌«ازچشم شاعر نگاه کن، تا نپنداری که گفتاری خطاست؛

دورتر از چشمة خورشیدها؛ برتر از این عالم بی‌انتها؛

باز هم بالاتر از عرش خدا، عرصة پرواز مرغ فکر ماست»

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

برای آخرین رنج

ای آخرین رنج،

تنهای تنها می کشیدم انتظارت

ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت.

دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت،

لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک.

آنگاه دستی در من درآویخت !

دانستم این ناخوانده، مرگ است

از سالهای پیش با من آشنا بود

بسیار او را دیده بودم

اما نمی دانم کجا بود!

فریاد تلخم در گلو مرد!

با خود مرا در کام ظلمت ها فرو برد،

در دشت ها، در کوه ها،

در دره های ژرف و خاموش،

بر روی دریا های خون در تیرگی ها،

در خلوت گردابهای سرد و تاریک

در کام اوهام،

در ساحل متروک دریاهای آرام،

شبهای جاویدان مرا در بر گرفتند .

ای آخرین رنج،

من خفته ام بر سینهء خاک

بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند

کنون تو تنها مانده ای ای آخرین رنج!

برخیز برخیز،

از من بپرهیز،

برخیز، از این گور وحشت زا حذر کن.

گر دست تو کوتاه شد از دامن من.

بر روی بال آرزویهایم سفر کن

با روح بیمارم بیامرز،

بر عشق ناکامم بپیوند!

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

توضیحات

۲ ــ گناه دریا ــ ۱۳۳۵

.

شب های شاعر

شباهنگ

بازگشت

برای آخرین رنج

معراج

نغمه ها

سرگذشت گل غم

بعد از من

آتش پنهان

گل خشکیده

پرستش

پرستو

آفتاب پرست

سکوت

گناه دریا

اسیر

آسمان کبود

ای امید ناامیدی های من

.

afasoft.ir

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

بازگشت

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی، دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود

آمد، سکوت سرد و گرانبار را شکست، آمد، صفای خلوت اندوه را ربود.

آمد به این امید که در گور سردِ دل، شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق، من بودم و سکوت و غمِ جاودانه ای

آمد مگر که باز در این ظلمت ملال، روشن کند به نور محبت چراغ من.

باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر، زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من.

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را، در دیدگان غمزده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را، خاکستر از حرارتِ آغوش او کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود، رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما.

آهی از آن صفای خدایی زبان دل، اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما.

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید، آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم!

آنگاه سر به دامن آن گذاشت، آهی کشید از سر حسرت که : این منم!

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب، باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت؛ من دیگر آن نبوده ام و «او» دیگر او نبود

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

ای امید نا امیدی ‌های من

برتن خورشید می‌پیچد به ناز، چادر نیلوفری رنگ غروب.

تک‌‌ درختی خشک در پهنای دشت، تشنه می ‌ماند در این تنگ غروب.

از کبود آسمان‌ها روشنی، می‌ گریزد جانب آفاق دور.

درافق، برلالة سرخ شفق؛ می ‌چکد از ابرها باران نور.

می گشاید دود شب آغوش خویش، زندگی را تنگ می گیرد به بر

باد وحشی می دود در کوچه ها؛ تیرگی سر می شکد از بام و در

شهر می خوابد به لالایی سکوت، اختران نجوا کنان بر بام شب

نرم نرمک باده ی مهتاب را، ماه می ریزد درون جام شب!

نیمه شب ابری به پهنای سپهر، می رسد از راه و می تازد به ماه

جغد می خندد به روی کاج پیر، شاعری می ماند و شامی سیاه

دردل تاریک این شب های سرد؛ ای امید نا امیدی های من

برق چشمان تو همچون آفتاب، می درخشید بر رخ فردای من

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

شباهنگ

باور نداشتم که گل آرزوی من، با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

با این‌همه، هنوز به جان می پرستم؛ بالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

می بینمت هنوز به دیدار واپسین، گریان درآمدی که: «فریدون خدا نخواست!»

غافل که من به جز تو خدایی نداشتم، اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست!

بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست، گوید به من: «هر آن‌چه که او کرد، خوب کرد»

«فردای ما» نیامد و خورشید آرزو؛ تنها سپیده‌ای زد و آنگه … غروب کرد

بر گورِ عشق خویش شباهنگ ماتمم، دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟

تو صحبت محبت من باورت نبود، من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود، این واپسین ترانه تو را یادگار باد

ماند به سینه‌ام غم تو یادگار تو، هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد.

دیگر ز پا فتاده‌ام ای ساقیِ اجل، لب تشنه‌ام، بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من، آغوش باز کن؛ تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را.

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

آسمان کبود

بهارم، دخترم، ازخواب برخیز؛ شکرخندی بزن، شوری برانگیز

گل اقبال من،ای غنچة ناز؛ بهار آمد تو هم با او بیامیز.

بهارم، دخترم، آغوش وا کن که از هرگوشه گل، آغوش وا کرد

زمستان ملال‌انگیز بگذشت، بهاران خنده بر لب، آشنا کرد

بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست، چمن زیر پر و بال پرستوست.

کبود آسمان هم رنگ دریاست، کبود چشم تو زیباتر از اوست.

بهارم، دخترم، نوروز آمد، تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم‌ های او را؛ تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم، دخترم، دست طبیعت، اگر از ابرها گوهر ببارد؛

و گر از هر گلش جوشد بهاری؛ بهاری از تو زیباتر نیارد.

بهارم، دخترم، چون خندة صبح، امیدی می‌دمد درخندة تو.

به چشم خویشتن می ‌بینم از دور؛ بهار دلکش آیندة تو.

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...

شب های شاعر

می وزد باد سردی از توچال

در سکوتی عمیق و رویا‌خیز

برف و مهتاب و کوهسار بلند

جلوه‌ها می کند خیال‌انگیز

خاصه بر عاشقی که در دلِ خویش

دارد از عشق خاطرات عزیز

داند آن کس که درد من دارد.

خورده در جام شب شراب نشاط

ساقی آسمان مینایی

شهر، آرام. خانه‌ها خاموش

جلوه‌گاه سکوت و زیبایی

نیمه‌شب زیر این سپهر کبود

من و آغوشِ بازِ تنهایی

در اتاقی چراغ می‌سوزد.

ماه مانند دختری عاشق

سر به دامان آسمان دارد.

چشم او گرم گوهر‌افشانی ست

در دل شب ستاره می بارد

گوییا درد دوری از خورشید

ماه را نیمه‌شب می آزارد.

آه، او هم چون من گرفتار است!

آفرید این جهان به خاطر عشق

آن‌که ایجاد کرد هستی را.

تا مگر آدمی زند بر آب

رقمِ نقشِ خود‌پرستی را.

عشق، آتش به کائنات افکند

تا نشان داد چیره‌دستی را

با دل شاعری چه‌ها که نکرد!

در اتاقی چراغ می سوزد

کنج فقری ز محنت آکنده.

شاعری غرق بحر اندیشه

کاغذ و دفتری پراکنده.

رفته روحش به عالمِ ملکوت

دل از این تیره خاکدان کنده.

خلوتِ عشق عالمی دارد.

نقش روی پریرخی زیبا

نقشبندان صفحه دل اوست.

پرتوی از تبسمی مرموز

روشنی بخش و شمع محفل اوست

دیدگانی میان هالهٔ نور

همه‌جا، هر زمان مقابل اوست.

هر طرف روی دوست جلوه‌گر است

شاعر رنجیده در دلِ شب

پنجه در پنجهٔ غم افکنده،

گوییا عشق بر تنی تنها

محنت و رنج عالم افکنده.

دل به دریای حسرت افتاده

جان به گرداب ماتم افکنده.

در تب اشتیاق می‌سوزد.

سوخته پای تا به سر چون شمع

می‌چکد اشک غم به دامانش

می‌گذارد ز درد ناکامی

درد عشقی که نیست درمانش

دختر شعر با جمال و جلال

می‌کند جلوه در شبستانش

در کَفَش جامی از شراب سخن.

دامن دوست چون به دست آمد،

دل به صد شوق راز می‌گوید

گاه سرمست از شرابِ امید

نغمه‌ای دلنواز می‌گوید

گاه از رنج‌های تلخ و فراق

قصه‌ای جانگداز می‌گوید.

تا دلی هست، های و هویی هست

می‌وزد باد سردی از توچال

می‌خرامد به سوی مغرب ماه

شاعری در سکوت و خلوت شب

کاغذی بی‌شمار کرده سیاه.

به نگاه پریرخی زیبا

می‌کند همچنان نگاه، نگاه

آه، این روشنی سپیده‌دم است!

...

گناه دریا فریدون مشیری نظر دهید...