قاسم صرافان

لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند!

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند
این دل خاموش را آتش فشانی می‌کند

عاشقت نصف جهان هستند، اما آخرش
لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفا دارد، اگر
حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست
آنچه با من عطر شالی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی می‌کند، نامهربانی می‌کند

ماه من! شعرم زمینی بود اما آخرش
عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند

...

0
عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

مرده‌ها خوابشان زمستانی است، زودتر از خدا، بهار نکن!

رد نشو از میان قبرستان، مرده‌ها را تو بی‌قرار نکن
چادرت را به روی خاک نکش، روحشان را جریحه دار نکن

از قدمهای نرم تو بر خاک، تنشان توی قبر می‌لرزد
دست بر سنگها نزن بانو! به تب و لرزشان دچار نکن

عطر تو بوی زندگی دارد خطر جان گرفتگی دارد
مرده‌ها خوابشان زمستانی است، زودتر از خدا، بهار نکن

دلبری را به بید یاد نده، گوشه‌ی زلف را به باد نده
جان من! جان من به مو بند است قبض روح مرا دوبار نکن

عینک دودی ات پر از معناست، چهره‌ات با خسوف هم زیباست
پشت آن تاج گل نشو پنهان، ماه من! با گل استتار نکن

ظرف حلوا به دست می‌آیم، چای و خرما به دست می‌آیم
روح دیدی مگر که جا خوردی؟ روح من! از خودت فرار نکن

به خودش هی امید داده کسی روبروی تو ایستاده کسی
به سلامش بیا جواب بده، مرد را پیش مرده خوار نکن

باز کن لب که وقت خیرات است ذکر، شادی روح اموات است
زندگان هم نگاهشان به تو است، شکر و قند احتکار نکن

در نگاهت غرور می‌بینم اینقدر بد نباش شیرینم!
سوی فرهاد هم نگاهی کن خسروان را فقط شکار نکن

دل به چشم تو باختم اما، با غرور تو ساختم اما
آه مظلوم دردسر دارد سر این یک قلم قمار نکن

روز من هم شبی به سر برسد، صبح شاید به تو خبر برسد
«تا توانی دلی بدست آور» اعتمادی به روزگار نکن

شعرِ بر روی سنگ را دیدی؟ قبرکن با کلنگ را دیدی؟
چشم روشن! دو روز دنیا را پیش چشمم بیا و تار نکن

...

1+
عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

آخرش کار می‌دهد دستم!

تیزی گوشه‌های ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت

آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت

آخرش کار می‌دهد دستم

ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت

«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت

آخرش کار می‌دهد دستم

گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست

ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست

آخرش کار می‌دهد دستم

شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو

تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو

آخرش کار می‌دهد دستم

حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری

پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری

آخرش کار می‌دهد دستم

کرده‌اند از اداره‌ام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون

کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!… نگفتمت خاتون!

آخرش کار می‌دهی دستم

...

1+
اروتیک, طنز, عاشقانه, قاسم صرافان نظر دهید...

دردانه‌ی جلفا ! برسان پیک شرابی!

چه عشق نفسگیر و عجب حال خرابی
دردانه‌ی جلفا ! برسان پیک شرابی

همکیش تو هستم من از آن لحظه که دیدم
یک بوسه در آیین تو دارد چه ثوابی

انجیلت از این روز ببین آیه ندارد :
زیر پل خواجو، من و یار و لب آبی

در من متجلی شده روح القدسی مست
امشب نکند مریم من! زود بخوابی

مرغی به قفس اینهمه مظلوم ندیدم
چون زلف چلیپای تو در پشت حجابی

هم درد من و عاشق دریا شده، هر کس
یک بار تو را دیده در آن دامن آبی

جز رفتن و هرگز نرسیدن به تو دیگر
سیراب ندیدم بکند هیچ سرابی

جای سرِ انگشت من، افسوس! نسیمی
انداخته در حلقه‌ی گیسوی تو تابی

با شب چه کند سینه‌ی این برکه بی تاب
وقتی که تو اِی ماه! نخواهی که بتابی

راهب شده‌ام گوشه‌ی محراب دو ابروت
اما نرسید از ملکوت تو جوابی

امروز ندیدی دل آیینه‌اییم را
یک روز بیاید که بگردی و نیابی

...

0
عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است!

قطارِ خطّ لبت راهی سمرقند است
بلیت یک سره‌ از اصفهان بگو چند است؟

عجب گلی زده‌ای باز گوشه‌ی مویت
تو ای همیشه برنده! شماره‌ات چند است؟

به توپ گرد دلم باز دست رد نزنی
مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است!

همین که می‌زنی‌اَش مثل بید می‌لرزم
کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟

نگاه مست تو تبلیغ آب انگور است
لبت نشان تجاری شرکت قند است

بِ … بِ … ببین که زبانم دوباره بند آمد
زی… زی… زی… زیرِسر برق آن گلوبند است

نشسته نرمیِ شالی به روی شانه‌ی تو
شبیه برف سفیدی که بر دماوند است

دوباره شاعر «جغرافیَ» ت شدم، آخر
گلی جوانی و «تاریخ» از تو شرمنده ست

چرا اهالی این شهر عاشقت نشوند
چنین که عطر تو در کوچه‌ها پراکنده است

به چشم‌های تو فرهادها نمی‌آیند
نگاه تو پی یک صید آبرومند است

هزار «قیصر» و «قاسم» فدای چشمانت
بِکُش! حلال! مگر خون‌بهای ما چند است؟

نگاه خسته‌ی عاشق کبوتر جَلدی است
اگر چه می‌پرد اما همیشه پابند است

نسیم، عطر تو را صبح با خودش آورد
و گفت: روزی عشاق با خداوند است

رسیدی و غزلم را دوباره دود گرفت
نترس – آه کسی نیست – دود اسفند است

...

1+
اروتیک, طنز, عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

نازنین! چایی که می‌ریزی نباتی هم بیاور!

یا مرا دعوت نکن یا سور و ساتی هم بیاور
نازنین! چایی که می‌ریزی نباتی هم بیاور

محشری بانو! نیستان لبت را وقف ما کن
روز محشر باقیات الصالحاتی هم بیاور

مستحقم، ای هوای باغ گیسویت شرابی !
آمدی از باغ انگورت زکاتی هم بیاور

دختر خانی ولی خانم! مگر ما دل نداریم
گاهگاهی کوزه آبی از قناتی هم بیاور

اینقدر با بچه شهری ها نکن شیرین زبانی
یا اقلا اسم فرهاد دهاتی هم بیاور

ظهر از مکتب بیا از کوچه ما هم گذر کن
از گلستان، گل برای بی سواتی هم بیاور

روی نذری‌ها بکش با دارچین قلبی شکسته
لطف کن یک بار تا درب حیاطی هم بیاور

پشت سقاخانه‌ام چشم انتظار استجابت
از زیارت آمدی آب فراتی هم بیاور

...

2+
اروتیک, عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

روز اول بی‌ هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز اول بی‌ هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ، خالی هم کنار لب گذاشت
دانۀ دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه، از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌ شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌ دعا بی‌ ابر هم باران گرفت
دید اشکم را، نمی‌دانم چرا خندید و رفت

...

1+
جدایی, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی

من از تولد عاشقم؛ وقتی پدر با اشک
بعد از اذانش «یا حسین»ی خواند در گوشم

در چشمهای تو، عمو جان! کربلا دیدم
وقتی گرفتی لحظه ی اول در آغوشم

می دانم اکنون در دل پاکت چه غوغایی ست
قربانیت وقتی که میراث حسن باشد

می دانم اذنم می دهی، اشکت که پایان یافت
خط حسن وقتی که در دستان من باشد

هم جوشنم شد، هم توانم داد با عطرش
شالی که روی شانه ام انداختی با عشق

شمشیر در دستم چه حیدروار می چرخد
از من چه مرد بی نظیری ساختی! با عشق

«احلی…» حدیث چشمهای مهربانت بود
آری تو طعم مرگ را پیشم عسل کردی

حتی دهان زخمهایم نیز شیرین شد
وقتی مرا مثل علی اکبر، بغل کردی

...

0
اشعار عاشورایی, چهارپاره, حضرت قاسم بن الحسن (ع), قاسم صرافان نظر دهید...