لیلی مهدوی

حسودی می کنم…

من به گلهای بیابانی حسودی می کنم
چشم را ازمن بگردانی حسودی می کنم

پا که بگذاری قدم برداری و راهی شوی
بر زمین خشک و بارانی حسودی می کنم

با تو هر کس می نشیند لحظه ای در گفتگو
ساده یا مشکوک و طولانی حسودی می کنم

هرکه را تو دوست داری من تنم تب می کند
هرکه باشد، هر که میدانی حسودی می کنم

شعر تو باشد اگرجز من برای سنگ و خار
من به او هم چون که می خوانی حسودی می کنم

وای بر من در سرت اندیشه و رویای چیست؟
من به این افکار پنهانی حسودی می کنم

هر شعور و منطقی را منطقم پس می زند
در کمال جهل و نادانی حسودی می کنم

باز می گویی نترسم آخرین مقصد منم
من ولی آنجا که الانی حسودی می کنم

هر که دمخور با تو باشد هر که لمست می کند
یا که می بیند به آسانی حسودی می کنم

آب اینجا تازه تازه بوی غربت می دهد
من به ماهی های ایرانی حسودی می کنم

...

عاشقانه, غزل, لیلی مهدوی نظر دهید...