محسن عاصی

شبیه غُصّه ی چشمان هیز و بی ناموس!

نگاه قهوه ای ام به دری که بسته شده
کلید ِ مُرده ی از انتظار خسته شده

شبیه گریه از این بُغض داغ، سر رفتم
به قفل ِ لعنتی این اتاق ور رفتم

منی شدم که در این اتفاق جاری بود
تو را بغل زده بود و از عشق عاری بود

گذشتم از تن پاکت، که ” نه ” نمی گفتی
شروع چیدن مُشتی ستاره ی مُفتی

لبی شدم که به لب، بوسه بوسه می خندید
بدن ، گره شدنم را به شانه ات می دید

تمام شعر، تو و تخت و تب ، من و تن با
تمام شب، حرکت های نرم چندین پا

همیشه عُقده ی تن را به خواب می بازم
همیشه دَر به در یک دریچه ی بازم

میان خواب، کلیدم طلایی و خوشبخت
توهمی پُر تصویر خانه و یک تخت –

ولی همیشه منم و جهان بسته شده
کلید آهنی و مضحک ِ شکسته شده

شکستگی ِ پُر از زجر و ضجّه و کابوس
شبیه غُصّه ی چشمان هیز و بی ناموس!

...

مثنوی, محسن عاصی نظر دهید...

چشمی که می دانست آخر دیر خواهی کرد!

از دردهای بی سر و ته ، تکه ی ریزی
جا مانده تنها چشمهایت گوشه ی میزی

بُغ کرده ای آرام و با من اشک می ریزی
دل بسته ای مثل عروسک ها به هرچیزی

گریه نکن این غصه را تکثیر خواهی کرد
شاید به این حس نبودن هات می نازی

از خاطرات مُرده ات هم درد می سازی
حالا تو مشغولی و جمعی از تو ناراضی

تنها تو ماندی بازهم در آخر بازی
این مرد را با گریه هایت پیر خواهی کرد

این غصه ها که مثل کابوسی به شب رفته
از دردهایت هم گذشته ، سمت تب رفته

ترسیده و از خواب هایت هم عقب رفته
گرمای یک بوسه که باز از روی لب رفته

حالا چطور این خواب را تعبیر خواهی کرد؟
با عشق ، من را از سفر بیزار می کردی

هِی رفتنت را زیر لب تکرار می کردی
هر پنجره را آخرش دیوار می کردی

دیدی که می میرم ولی انکار می کردی
آخر تو هم در بغض هایم گیر خواهی کرد

حالا چه مانده از تو جز یک هیچ افسرده
عکسی که در آغوش تنگ قاب ها مرده

مردی که حتی باورش را هم زنی برده
غیر از همان چشمان زیبای ترک خورده

چشمی که می دانست آخر دیر خواهی کرد!

...

مثنوی, محسن عاصی نظر دهید...

تو قهرمان بودی ولی گیشه نمی فهمد!

مردی که مرده، نه، شبیه مردها هم نیست!
این درد، نه، حتی شبیه دردها هم نیست

یک قهرمانِ گیر کرده لای بدبختی ست
یک روسری مرده از تو داخل تختی ست

که هضم کرده در خودش کابوس هایم را
بوی تنت، یا نه، جای بوس هایم را

چشمان بازی بسته شد بر هرچه می دیدم
ماهی شدم در تُنگ ها اما نفهمیدم

نقاشی ات کردم ولی این دست ها سِر بود
بدبختی ام آن چشم های توی پوستر بود

تو قهرمان بودی ولی گیشه نمی فهمد
از جنس خاری یا که گل، تیشه نمی فهمد

نقاد ها بودند و رسم چنگ و دندان ها
پایین کشیدی چشم ها را از خیابان ها

رفتی ولی این دردها تفسیر خواهد شد
خانه به خانه، چشم ها تحقیر خواهد شد

چیزی نمی ماند از آن تصویر جز مردی
که دوست دارد باز باشی، باز برگردی

یک ماهی ام، اینجا ته تنگ و تو آن بالا
نقش مکمل بوده ام از تو ولی حالا

یک سینمای سوخته در فکر اکرانم
یک رگ که از دنیا بریده داخل وانم

هی گریه ام  می گیرد از تو روسری ها را
می گیرم از کابوس هایت « تو سَری ها » را

می دانم از این بغض یا خونآبه می میرم
ماهی اگر بودم درون تابه می میرم!

باز از سرم آن چشم، این تصویر رد می شد
پوستر که زیر پای عابرها لگد می شد

من باختم در فیلم، بوی مرده خواهم داد
این فیلم ها را به کسی که برده خواهم داد

شاید سکانس آخرت باشم که می بینی
یک درد، یک ماهی مرده، مرد بدبینی

که مات مانده به غلاف کاغذی و تیغ
هی جیغ هایت در سرم، هی جیغ ها، هی جیغ

که می کشد من را از این جا تا ته قصه
غصه، فقط غصه، فقط غصه، فقط غصه

چیزی نمانده، جز تنی سِر داخل حمام
ماهی پخته، بی صدا، بر روی میز شام

تیتراژی از یک فیلم، بعد از انتهایی بد
مردی که مرده در میان دردها ، شاید

...

جدایی, رابطه, مثنوی, محسن عاصی نظر دهید...

تهران مرا گرفته ولی اصفهان تو را

تهران مرا گرفته ولی اصفهان تو را
بر روی دست فاصله‌ها خانه ساختیم

یک ‌عمر ما برای کسی کم نذاشتیم
بازی نکرده‌ایم و دوصدباره باختیم

تهران، غروبِ زرد غبار و کثافت‌ است
در اصفهان خشک فقط غصه کاشتیم

رویای کوچکت وسط جاده سبز شد!
یک خانواده‌ ایم، که خانه نداشتیم

یک واژه‌نامه‌ ایم، پُریم از کنایه‌ها
زخم‌ زبان برادر این زخم دوری است

یک عمر ما برای کسی بد نخواستیم
حتّی سلام کردنشان باز زوری است

آونگ مانده‌ایم و غم مثل یک پدر
چشمش به راه ماند و جهانش سیاه شد

ما از برادران که گلایه نداشتیم
تقدیر ماست آنکه سزاوار چاه شد

باید بمیرم از غم این اشک‌های تو
تهران مرا گرفته و زندان دیگری‌ست

تو باز عطر پیرهنم را بهانه کن
که اصفهان برای تو کنعان دیگری‌ ست

ما کیستیم؟! غم‌زده، دیوانه، بی‌وطن!
بی‌خانمان، که در وسط جاده مانده‌‌ایم

وقتی که باز زخم به این استخوان رسید
هر بار باز زمزمه کردیم و خوانده‌ایم:

من و تو از مال دنیا چی ‌داریم غیر یه خونه
خونمون کوچیکه امّا خونمون خونه‌ ست!

...

غزل, محسن عاصی نظر دهید...