محسن نقدی

خدا کند که کسی بی قرار من باشد

خدا کند که کسی بی قرار من باشد
کسی که تا دم آخر کنار من باشد

من از دل سفری پرملال می آیم
کجاست آنکه در این راه یار من باشد؟

کسی که هر نفس پاکش آبروی من است
کسی که هر قدمش اعتبار من باشد

رفیق بی کلک جاده های تنهایی
شریک خستگی روزگار من باشد

همان گلی که در این راه زرد می شکفد
کسی که وقت تکیدن بهار من باشد

همان کسی که اگر کوله بار من خالی ست
تمام من! همه دار و ندار من باشد

در این قفس چه اسیرم! چقدر بی تابم!
چه می شود که شبی هم قطار من باشد؟

نمانده فاصله ای، پای ایستگاه ای کاش
عزیز گمشده چشم انتظار من باشد…

...

عاشقانه, غزل, محسن نقدی نظر دهید...

چه می شناسمت! ای دختر ترانه به دوش!

رسیده ای به من از پشت پیچ حیرانی
شبیه گمشده ی جاده های طولانی

چه می شناسمت! ای دختر ترانه به دوش!
چه آشناست صدایت، غزل که می خوانی

کجا تو را دیدم؟ در کدام کافه و پارک؟
کجا درخشیدی؟ در کدام مهمانی؟

کجا درون نگاهت به ذوق آمده ام؟
کجا؟ میان کدامین نگاه پنهانی؟

تو خاطرات منی؟ یا که خواب هر شب من؟
که همصدا شده ام با هرآنچه می خوانی

چه شد اسیر نگاهت شد؟ آن عقاب رها
که طعنه می زند امشب به هرچه زندانی

چه شد که رام تو شد، روح سرکش مردی
که با رضای خودش می رود به قربانی!

تو را چطور در آغوش تشنه ام بکشم؟
که غرق بوسه مرا در تنت برقصانی

تو را کجا دیدم من؟ کجا تو را دیدم؟
نگو به یاد نداری! نگو نمی دانی!

...

عاشقانه, غزل, محسن نقدی نظر دهید...

مرفین!

من دو نیمم که نیمه ای از من
می رود نشئه گی کند با دین

نیمه ی دیگرم ولی مست است
فاز او نشئه گی ست با مرفین

نیمی از من میان آهوهاست
توی صحرا و دشت می چرخد

نیمی از من شکارچی شده است
و نشسته است گوشه ای به کمین…

نیمی از من شبیه باد رهاست
می رود هرکجا که می خواهد

نیمی از من شبیه برده شده است
زیر شلاق سربی ماشین

نیمی از من سر سفر دارد
نیمی از من به پاش زنجیر است

نیمی از من پرید و رفت و ندید
نیمه ی دیگرش درون زمین…

چون درختی که ریشه اش خشک است
چون سری که هوایی سفر است

ما جدا می شدیم با اره
ما جدا می شدیم با گیوتین

حال من حال کهنه ی عشقی ست
که در این روزگار گیر افتاد

مثل “فرهاد” هاج و واجی که
پشت دیوار مانده در برلین

من همانم… دلاوری که شبی
در دوراهی عشق و شهوت ماند

نیمی از او پرید روی زن
نیمی از او پرید روی مین

نیمی از او گلوله می خوانَد
نیمی از او گلوله می بارَد

مثل آواز غرق خون لنون
مثل دستان غرق خون لنین

نیمی از او زمین موعود است
پشت دیوار ندبه سنگر اوست

نیمی از او همیشه رانده شده است
روزهایش به نکبت و نفرین

نیمی از او به دستش اسلحه بود
جنگ را چون خدا پرستش کرد

و شبی وصله شد به نارنجک
و شبی غلت خورد تا ماشین…

من به دنبال نیمه ام هستم
نیمه ای مثل سیب یا هرچیز

نیمی از من که حال خوب من است
که شبی می دهد مرا تسکین

هر شب از قاب هرچه پنجره است
می نشینم مگر که دیده شود

نیمه ای که درون پنجره هاست
نیمه اش هم در این سوی پرچین

از خودم خسته ام، نمی داند
او کجا رفته؟ تا ببیند که

نیمی از او اسیر مرداب است
و همینطور می رود پایین

من دو نیمم که نیمه ای از من
می رود نشئه گی کند با دین

نیمه ی دیگرم ولی مست است
فاز او نشئه گی ست با مرفین…

...

غزل, محسن نقدی نظر دهید...

همآغوشی!

عشق بیماری وخیمی بود،
خلسه ای بین مرگ و بی هوشی

دردهای همیشه مشترکی،
زخم بی بستر همآغوشی

عشق یعنی هوایی ات بودن،
عشق یعنی تو را نفس بکشم

ضربانم تویی که زنده منم،
که درون رگم تو می جوشی!

عشق یعنی حواس هم باشیم،
عشق یعنی لباس هم باشیم

از من امشب بخواه! می پوشم،
به من امشب بگو چه می پوشی

مثل یک زخم تا ابد تازه،
مثل یک راز تا ابد خاموش

عشق بودی و داد می زدمت،
یا که می گفتمت در گوشی

عشق خوابی میان بیداری،
تلخ های همیشه شیرین بود

مثل آن بوسه ای که بر لب ماند،
بغض شد در گلوی خاموشی

پیچ و تاب مسیر را مردیم،
عشق را راه و رسم فاصله کشت

عشق شاید خیال خامی بود،
بین بی تابی و فراموشی

...

محسن نقدی نظر دهید...