از زبان برگ (شفیعی کدکنی)

در حضور باد

کلماتم را

در جوی سحر می شویم

لحظه هایم را

در روشنی باران ها

تا برای تو شعری بسرایم روشن

تا که بی دغدغه بی ابهام

سخنانم را

در حضور باد

این سالک دشت و هامون

با تو بی پرده بگویم

که تو را

دوست می دارم تا مرز جنون

...

0
از زبان برگ (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

قصد رحیل

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این غال را برای دلم دید

دیری ست

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم

پر کرده ام ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه ولبخند

خود را به کاروان برسانم

اما

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این فال را برای دلم دید

...

0
از زبان برگ (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

برای باران

باران !‌ سرود دیگری سر کن

من نیز می دانم که در این سوک

یاران را

یارای خاموشی گزیدن نیست

اما تو می دانی که در این شب

دیوارهای خسته را

تاب شنیدن نیست

من نیز می دانم که یاران شقایق را

دستی بنفرین

از ستک صبح پرپر کرد

من نیز می دانم که شب افسانه ی خود ر ا

در گوش بیداران مکرر کرد

اما نمی گویم

دیگر نخواهد رست در این باغ

خونبرگ آتشبوته ای

چون قامت یاد شهیدانش

یا گل نخواهد داد

پیوند دست ناامدیانش

باران !‌ سرود دیگری سر کن

شعر تو با این واژگان شسته

غمگین است

ترجیع محزون تو

امشب نیز

چون ترجیع دوشین است

شعری به هنجاری دگر بسرای

آوای خود را پرده دیگر کن

باران ! سرود دیگری سر کن

...

0
از زبان برگ (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

نماز خوف

میان مشرق و مغرب ندای محتضری ست

که گاه می گوید

من از ستاره ی دنباله دار می ترسم

که از کرانه ی مشرق ظهور خواهد کرد

به رنگ دود در آیینه ها نمودار است

و در رواق مساجد شکاف افتاده ست

و در کیسه ی گل های ساده ی مریم

کجال شوق و نیایش

نمی دهد ما را

طلوع صبحدمان خروج دجال است

که آب را گل و لاله راه می بندد

و روشنی را

در جعبه های ماهوتی

به روی شاخه ی گردوی پیر شانه سری

نماز می خواند

نماز خوف

مگر چیست ؟

غبار و دود مسلسل بر آسمان سحر

کسوف لبریزی ست

تو نیز همره دجال می روی هشدار

به رودخانه بیندیش

که آسمان را در خویش می برد سیال

تو پاک جانی اما

هوای شهر پلید است

اگر یکی ز شهیدان لاله

کشته ی تیر

ز خاک برخیزد

به ابر خواهد گفت

به باد خواهد گفت

که این فضا چه پلید است و آسمان کوتاه

و زهر تدریجی

عروق گل ها را از خون سالم سیال

چگونه خالی کرده ست

من و تو لحظه به لحظه

کنار پنجره مان

بدین سیاهی ملموس

خوی گر شده ایم

کسی چه می داند بیرون چه می رود در باد

تمام روزنه ها بسته ست

من و تو هیچ ندانستیم

درین غبار

که شب در کجاست روز کجا

و رنگ اصلی خورشید و

آب و گل ها چیست

درخت ها را پیوند می زنند

چنانک

به روی شاخه ی بادام سیب می بینی

به روی بوته ی بابونه

لاله های کبود

چه مهربانی هایی

اگر به آب ببخشی

حباب خواهد شد

من و تو هیچندانستیم

که آن درخت تنومند روشنایی را

کجا به خاک سپردند

یا کجا بردند ؟

بلور شسته ی هر واژه آنچنان آلود

که از رسالت گل

خار و خس رواج گرف

میان مشرق و مغرب ندای محتضری ست

که گاه می گوید

من از ستاره ی دنباله دار می ترسم

عذاب خشم الاهی ست

نماز خوف بخوانیم

نماز خوف

...

0
از زبان برگ (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

دو خط

دیروز

چون دو واژه به یک معنی

از ما دو نگاه

هر یک سرشار دیگری

اوج یگانگی

و امروز

چون دو خط موازی

در امتداد یک راه

یک شهر یک افق

بی نقطه ی تلاقی و دیدار

حتی در جاودانگی

...

0
از زبان برگ (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

شب به خیر

شب به خیر ای دو دریای خاموش

شب به خیر ای دو دریای روشن

شب به خیر ای نگاه پر آزرم

باز امشب

در کدامین خلیج شمایان

بادبان سحر می گشاید ؟

آه دیری ست

دیری ست

دیری ست

من درین سوی این ترعه ی خون

تو در آن سوی آن باغ آتش

وز دگر سوی

ابر و باران

ابر و باران و تنهایی من

راه باریک و

شب ژرف و تاریک

هیچ نشناختم با که بودم

هیچ نشناختی با که بودی

لیک می دانم

اینجا

در شمار شهیدان این باغ

یک تنم

ارغوانی شکسته

هر چه هستم همانم که بودم

هر چه بودم همینم که هستم

شب به خیر ای دو دریای خاموش

شب به خیر ای دو دریای روشن

می رود باد بارن ستاره

می رود آب

آیینه ی عمر

می روی تو

سوی آفاق تاریک مغرب

آسمان را بگویم که امشب

یاسهای ره کهکشان را

بر سر رهگذرارت فشاند

یک سبد لاله

از تازه تر باغ سرخ شفق

در نخستین سحرگاه هستی

تا درین راه تنها نباشی

در کنارت نشاند

شب به خیر ای دو دریای روشن

شب به خیر ای دو دریای خاموش

گاه می پرسم : از خویش بی خویش

شاید آنجا در آن سوی سیلاب

خواب بی گریه ی سبز مرداب

برگ را با نسیم سحرگاه

گفت و گویی نبود و نبوده ست

باز می گویم

ای چشم بیدار

پس درین خشک سال ترانه

آن همه واژگان پر آزرم

بر لب لاله برگان صحرا

ترجمان کدامین سرود است ؟

شب به خیر ای دو دریای خاموش

شب به خیر ای دو دریای روشن

شب به خیر ای نگاه پر آزرم

این سرود درود است و بدرود

...

0
از زبان برگ (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آواز بیگانه

اینجا دگر بیگانه ای

آواز می خواند

گاهی که گاهی نیست

خاموش می ماند

و باز می خواند

او می سراید

در حضور شب

به رنگ جویبار باغ

خونبرگ گل ها را

که می بالند فردا

از شهادتگاه عاشق ها

او می سراید

در تمام روز چون من

غربت یک قدس مهجور الاهی را

در روشنا برگ شقایق ها

او می ستاید عشق را

در روزگار قلب مصنوعی

او می ستاید صبح را

در قعر شب با لهجه ی خورشید

در قرن بی ایمان

او می ستاید کلبه های ساده ی ده را

در روزگار آهن وسیمان

او می ستاید لاله عباسی و

شبدر را شقایق را

با گونه شان پر شرم

در ازدحام کاغذین گل های بی شرمی

که می میرند

اگر ابری ببارد نرم

اینجا چنین بیگانه ای

آواز می خواند

گاهی

خاموش می ماند

و باز می خواند

و باز می خواند

...

0
از زبان برگ (شفیعی کدکنی) نظر دهید...