زمزمه ها (شفیعی کدکنی)

اشک زبان بسته

کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود

تا به سوی تو پرم بال و پری بازم بود

یاد آن روز که از همت بیدار جنون

زین قفس تا سر کویت پر پروازم بود

دیگر کنون چه کنم زمزمه در پرده عشق

دور از آن مرغ بهشتی که هماوازم بود

همچو طوطی به قفس با که سخن ساز کنم

دور از آن آینه رخسار که همرازم بود

خواستم عشق تو پنهان کنم و راه نداشت

پیش این اشک زبان بسته که غمازم بود

رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور

که نگاهت مدد طبع سخن سازم بود

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

مگذر از من

مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم

با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم

دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت

من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم

من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین

گر تو عهد دوستی با دیگری بستی گذشتم

چون عقابی می زنم پر در شکوه بامدادان

من که با شهبال همت زین همه پستی گذشتم

پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی

مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آرزو

گر دلی آسوده ز آشوب زمن می داشتم

خاطری خندانتر از صبح چمن می داشتم

تا زدم چون غنچه دم بر باد رفتم همچو گل

کاشکی مهر خموشی بردهن می داشتم

اشک لرزانم که افتادم ز چشم آشنا

کاش یک بار دگر روی وطن می داشتم

داستان عشق من شیرین تر از فرهاد بود

گر نگفتم پاس عشق کوهکن می داشتم

همچو خورشید سحر بودی اگر مشتی زرم

جای در آغوش گل های چمن می داشتم

سود و سودایم کجا بودی به تدبیر جنون

گر هراس نام و ننگ خویشتن می داشتم

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سبوی شکسته

شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم

همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم

چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند

کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم

لاله صبح بهارم که درین دامن صحرا

آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم

کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی

سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم

جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم

با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آیینه شکسته

اشکیم و حلقه در چشم کس آشنای ما نیست

در این وطن چه مانیم دیگر که جای ما نیست

چون کاروان سایه رفتیم ازین بیابان

زان رو درین گذرگاه نقشی ز پای ما نیست

ایینه شکسته بی روشنی نماند

گر دل شکست ما را نقص صفای ما نیست

با آن که همچو مجنون گشتیم شهره در شهر

غیر از غمت درین شهر کس آشنای ما نیست

عمری خدا تو را خواست ای گل نصیب دشمن

عمری خدای او بود یک شب خدای ما نیست

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

شرمنده برق

در سیر طلب رهرو کوی دل خویشم

چون شمع ز خود رفتم و درمنزل خویشم

جز خویشتنم نیست پناهی که در این بحر

گرداب نفس باخته ام ساحل خویشم

در خویش سفر می کنم از خویش چو دریا

دیوانه دیدار حریم دل خویشم

بر شمع و چراغی نظرم نیست درین بزم

آب گهرم روشنی محفل خویشم

در کوی جنون می روم از همت عشقش

دلباخته ی راهبر کامل خویشم

با جلوه اش از خویش برون آمدم و باز

آیینه صفت پیش رخش حایل خویشم

خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت

شرمنده برق سحر از حاصل خویشم

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سوخته خرمن

گر به گلگشت چمن می روی از من یاد آر

زین گرفتار قفس ای گل گلشن یاد آر

زان که یک عمر به پاداش وفاداری برد

لاله حسرت ازین باغ به دامن یادآر

هر زمان برق نگاهت زند آتش به دلی

ای گل ناز ازین سوخته خرمن یادآر

چون هلالم سر شوریده به زانوی غم است

از شب تار من ای کوکب روشن یادآر

ای که بی لاله ی داغ تو بهارم نشکفت

گر به گلگشت چمن می روی از من یاد آر

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

کاروان سایه

زان درین محفل چو نی ما را نوایی برنخاست

کز حریفان همدم درد آشنایی بر نخاست

با همه بیداد ها کز چرخ بر ما می رود

زیر محراب فلک دست دعایی بر نخاست

دیدی ای دل عاقبت زین موج و دریا چون حباب

کشتی ما غرقه گشت و ناخدایی برنخاست

رفتم و آگه نگشتی زان که هرگز در سفر

کاروان سایه را آواز پایی برنخاست

هیچ کس در اوج آزادی پری نگشود و باز

زین همه مرغان دون همت همایی برنخاست

شهسوار آرزوی ما به خاک و خون نشست

وز کران دشت ها گردی ز جایی برنخاست

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

گرمی افسانه

خلوت نشین خاطر دیوانه ی منی

افسونگری و گرمی افسانه ی منی

بودیم با تو همسفر عشق سالها

ای آشنا نگاه که بیگانه منی

هر چند شمع بزم کسانی ولی هنوز

آتش فروز خرمن پروانه منی

چون موج سر به صخره ی غم کوفتم ز درد

دور از تو ای که گوهر یک دانه منی

خالی مباد ساغر نازت که جاودان

شورافکنی و ساقی میخانه منی

آنجا که سرگذشت غم شاعران بود

نازم تو را که گرمی افسانه منی

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

روشن دلان

گر چشم بامداد به خورشید روشن است

ما را دل از خیال تو جاوید روشن است

آوارگی ست طالع ما روشنان عشق

وین مدعا ز گردش خورشید روشن است

در این شبی که روزنه ها تیرگی گرفت

ما را هنوز دیده ی امید روشن است

در قلب من دریچه به خورشید ها تویی

وقتی که شب ز روزن ناهید روشن است

فرجام هر چراغی و شمعی ست خامشی

عشق است و بزم عشق که جاوید روشن است

...

زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...