زمزمه ها (شفیعی کدکنی)

در بر رخم مبند

باز از جنون عشق به کوی تو آمدم

بیگانگی مکن که به بوی تو آمدم

در بر رخم مبند که همچون نگاه شوق

با کاروان اشک به سوی تو آمدم

از شهر بند عقل به سر منزل جنون

این سان به شوق دیدن روی تو آمدم

از رفته عذرخواه و ز اینده بیمناک

آشفته تر ز حلقه ی موی تو آمدم

مانند اشک دور ز دیدار مردمان

با سر دویده تا سر کوی تو آمدم

1+
...

1+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

تحمل خار

آمد بهار و برگی و باری نداشتم

چون شاخه بریده بهاری نداشتم

در این چمن چو آتش سردی که لاله داشت

می سوختم نهان و شراری نداشتم

گل خنده زد به شاخ و من از خویش شرمسار

کاندر بهار برگی و باری نداشتم

دادم ز دست دامنت ای گل به طعنه ای

از باغ تو تحمل خاری نداشتم

یک دم به آستان تو بختم نبرد راه

در کویت اعتبار غباری نداشتم

1+
...

1+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

زمزمه ها

ای نگاهت خنده مهتاب ها

بر پرند رنگ رنگ خواب ها

ای صفای جاودان هر چه هست

باغ ها گل ها سحر ها آب ها

ای نگاهت جاودان افروخته

شمع ها خورشید ها مهتاب ها

ای طلوع بی زوال آرزو

در صفای روشن محراب ها

ناز نوشین تو و دیدار توست

خنده مهتاب در مرداب ها

در خرام نازنینت جلوه کرد

رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها

خنده ات آیینه ی خورشید هاست

در نگاهت صد هزار آهو رهاست

میوه ای شیرین تر از تو کی دهد

باغ سبز عشق کو بی منتهاست

برگی از باغ سخن هات ار بود

هستی صد باغ و بارانش بهاست

پ یش اشراق تو در لاهوت عشق

شمس و صد منظومه شمسی سهاست

در سکوتم اژدهایی خفته است

که دهانش دوزخ این لحظه هاست

کن خموش این دوزخ از گفتار سبز

کان زمرد دافع این اژدهاست

در نگاه من بهارانی هنوز

روشنایی بخش چشم آرزو

پاک تر از چشمه سارانی هنوز

خنده صبح بهارانی هنوز

در مشام جان به دشت یاد ها

یاد صبح و بوی بارانی هنوز

در تموز تشنه کامی های من

برف پاک کوه سارانی هنوز

در طلوع روشن صبح بهار

عطر پاک جوکنارانی هنوز

کشت زار آرزوهای مرا

برق سوزانی و بارانی هنوز

نای عشقم تشنه ی لبهای تو

خامشم دور از تو و آوای تو

همچو باران از نشیب دره ها

می گریزم خسته در صحرای تو

موجکی خردم به امیدی بزرگ

می روم تا ساحل دریای تو

هو کشان همچون گوزن کوه سار

می دوم هر سوی ره پیمای تو

مست همچون بره ها و گله ها

می چرم با نغمه ی هی های تو

مستم از یک لحظه دیدارت هنوز

وه چه مستی هاست در صهبای تو

زندگانی چیست ؟ لفظ مهملی

گر بماند خالی از معنای تو

عمر از کف رایگانی می رود

کودکی رفت و جوانی می رود

این فروغ نازنین بامداد

در شبانی جاودانی می رود

این سحرگاه بلورین بهار

روی در شامی خزانی می رود

چوم زلال چشمه سار کوه ها

از بر چشمت نهانی می رود

ما درون هودج شامیم و صبح

کاروان زندگانی می رود

در شب من خنده ی خورشید باش

‌آفتاب ظلمت تردید باش

ای همای پرفشان در اوج ها

سایه ی عشق منی جاوید باش

ای صبوحی بخش می خواران عشق

در شبان غم صباح عید باش

آسمان آرزوهای مرا

وشنای خنده ی ناهید باش

با خیالت خلوتی آراستم

خود بیا و ساغر امید باش

1+
...

1+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

خضر راه

هر که تاب جرعه ای جام جنون بر دل نداشت

وای بر حال دلش کز زندگی حاصل نداشت

همچو فرهاد از جنون زد تیشه ای بر فرق خویش

این شهید عشق غیر از خویشتن قاتل نداشت

دل فروشد همچو گردابی به کار خویشتن

وز کسی چشم گشایش بهر این مشکل نداشت

شمع را این روشنی از سوز عشقی حاصل است

گرمی عشق از نبودش جلوه در محفل نداشت

در شگفتم از دلم کاین قطره طوفان به دوش

در ره عشق و جنون آسایش منزل نداشت

خضر راهم شد جنون تا دل به مقصد راه برد

کی به جایی می رسید ار مرشدی کامل نداشت ؟،

در محیط پاکبازان فکر آسایش فناست

موج ما جز نیستی آرامش ساحل نداشت

2+
...

2+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

پس از من

من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش

بوسه باران و رقص شاخساران گو مباش

چون گل لبخند من پژمرد ابری گو مبار

چون خزان شد عمر من صبح بهاران گو مباش

من که سر بردم به زیر بال خاموشی و مرگ

نغمه ی شور افکن بانگ هزاران گو مباش

تیشه را فرهاد از حسرت چو بر سر می زند

نقش شیرینی به طرف کوه ساران گو مباش

این درخت تشنه کام اینجا چو در بیداد سوخت

کوه ساران را زلال جویباران گو مباش

گر نتابد اختری بر آسمان من چه غم

پر تو شمعی به شام سوگواران گو مباش

1+
...

1+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

یک مژه خفتن

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه ایم و چون سایه دیوار

گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شب ها

چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ

چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم

ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

2+
...

2+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

بیابان طلب

ساغرم ایینگی کرد و جهانی یافتم

وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم

جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون

هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم

شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر

خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم

ساحل آسایشی نبود که من مانند موج

رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم

در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها

تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم

روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار

وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم

چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع

در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم

1+
...

1+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

برکه

ملال خاطرم از عقده ی جبین پیداست

شرار سینه ام از آه آتشین پیداست

صفای عشق درین برکه خزانی بین

اگرچه بر رخش از غم هزار چین پیداست

فروغ عشق ز من جو که همچو چشمه ی صبح

صفای خاطرم از پاکی جبین پیداست

من آن شکوفه از بوستان جدا شده ام

شب خزان من از صبح فروردین پیداست

مرا چو جام شکستی به بزم غیر و هنوز

ز چشم مست تو آثار قهر و کین پیداست

1+
...

1+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آه شبانه

دست به دست مدعی شانه به شانه می روی

آه که با رقیب من جانب خانه می روی

بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم

گرم تر از شراره آه شبانه می روی

من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو

بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

در نگه نیاز من موج امید ها تویی

وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد

تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای

باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟

1+
...

1+
زمزمه ها (شفیعی کدکنی) نظر دهید...