از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی)

دیباچه

خنیاگر غرناطه را

باری بگویید

با من هماوازی کند

از آن دیاران

کاینجا دلم

در این شبان شوکرانی

بر خویش می لرزد

چو برگ از باد و باران

اینجا و آنجا

لجه ای از یک شب است آه

نیلینه ای

تلخابه ی زهر سیاهی ست

با من هماوازی کن از آنجا

که آواز

در تیره ی تنها تاری شب

جان پناهی ست

در کودکی

وقتی که شب از کوچه تنها

بهر خرید نان و سبزی می گذشتم

آواز می خواندم

که یعنی نیست باکم

از هر چه آید پیش و باشد سرنوشتم

امروز هم

در این شبان شوکرانی

وقتی شرنگ شب گزندش می گزاید

تنها پناهم چیست ؟

آوازم

که آن هم

در ژرفنای شب

به خاموشی گراید

خنیاگر غرطانه را امشب بگویید

با من هماوازی کند از آن دیاران

کاینجا دلم

در این شبان شوکرانی

بر خویش می لرزد

چو برگ از باد و باران

...

0
از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آن عاشقان شرزه

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند

می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک

اینک ببین برابر چشم تو چیستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرین شقایق این باغ نیستند

...

0
از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

زندگی نامه ی شقایق۳

ای زندگان خوب پس از مرگ

خونینه جامه های پریشان برگ برگ

در بارش تگرگ

آنان که جان تان را

از نور و

شور و

پویش و

رویش سرشته اند

تاریخ سرافراز شمایان

به هر بهار

در گردش طبیعت

تکرار می شود

زیرا که سرگذشت شما را

به کوه و دشت

بر برگ گل

به خون شقایق

نوشته اند

...

0
از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

فتح نامه

ابر بزرگ آمد و دیشب

بر کوهبیشه های شمالی

باران تند حادثه بارید

دیشب

بارن تند حادثه

از دور و دوردست

دل بر هجوم تازه گمارید

در کدام نقطه ی دیدار

یا در کدام لحظه ی بیدار

سیلابه ی عتابش

خیزاب پیچ و تابش

پویند اضطرابش

دیوارهای تاج محمل را

همرنگ سایه در گذر نور

ویران کند سراسر و حیران کند

دیشب دوباره باز

باران تند حادثه بارید

باران تند حادثه دیشب

دل بر هجوم تازه گمارید

...

0
از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

غزلی در مایه ی شور و شکستن

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون

به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن

«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»؟

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن

به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا

تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

...

1+
از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

با مرزهای جاری

هر شب هجوم صاعقه

هر شب هجوم برق

هر شب هجوم پویش و رویش

بر نقشه های ساکن جغرافیای شرق

بر نقشه های کوچک دیوار خانه ام

در لحظه های ماندن و راندن

هر شب هزار سیلاب خط های مرز را

با خویش می سراید و در خویش می برد

نزدیکم و چه دور

دورم ولی چه نزدیک

در آن چکامه ها

می بینم آن حماسه ی جاری را

در روزنامه ها

هر شب هجوم صاعقه هر شب هجوم برق

هر شب هجوم پویش و رویش

بر نقشه های ساکن جغرافیای شرق

سازندگان اطلس تاریخ

آن رودهای پویان

جغرافیای ماندن را

در آبرفت راندن شویان

مرزهای جاری

جا پای عاشقان

ای مرزها که فردا

هر سو

شقایقان

بر جای سیمهای خاردار شما

خواهد رست

خون در کدام سوی شمایان

امشب نوار عرف و طبیعت را

با هم

خواهد دوباره شست ؟

...

0
از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

هزار پا

مثل هزارپایی ‚ مجروح

و ناتوان و بی روح

خود را کشاله می کند

اندام های شب

ریزابه های ابر شبانگاهی

بر سنگفرش ها

جمع ستارگان را

مهمان کوچه کرده ست

از دور دور آتش سیگار

و چند مست بیکار

با خنده های قه قاه

و نغمه های تکرار

...

0
از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آواره یمگان

بیداری ملولش را

در قهوه خانه های

پر دود بندری دور

از سرزمین قومی

بیگانه با خدا

تقسیم می کند

و خوابهای دایره وارش را

در کوچه های کودکی صبح

هر روز صبح و عصر

بر بوی بازگشت

چشمش به روی صفحه پرکنده می شود

در روزنامه هم خبری نیست

گویا زمان ز جنبش باز ایستاده است

آنجا شکنج زندان

شاید اعدام

وینجا بلای کژدم غربت

پیری و انتظار

آن سبزه زار مخمل روحش را

فرسوده نخ نما کرده ست

در کوچه های کودکی صبح

آن شهسوار رندان

می اید

از نورتاب رشته ی ابریشم شفق

بر قامت بلندش

افکنده سرخ گونه ردایی

می اید از جنوب

می پوید از شمال

او معنی تمام جهت هاست

او نبض هر سکون و صدایی

اما

بیداری ملولش خالی ست

چشمش

به روی صفحه

پرکنده میشود

در روزنامه هم خبری نیست

...

0
از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...