از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی)

آواره یمگان

بیداری ملولش را

در قهوه خانه های

پر دود بندری دور

از سرزمین قومی

بیگانه با خدا

تقسیم می کند

و خوابهای دایره وارش را

در کوچه های کودکی صبح

هر روز صبح و عصر

بر بوی بازگشت

چشمش به روی صفحه پرکنده می شود

در روزنامه هم خبری نیست

گویا زمان ز جنبش باز ایستاده است

آنجا شکنج زندان

شاید اعدام

وینجا بلای کژدم غربت

پیری و انتظار

آن سبزه زار مخمل روحش را

فرسوده نخ نما کرده ست

در کوچه های کودکی صبح

آن شهسوار رندان

می اید

از نورتاب رشته ی ابریشم شفق

بر قامت بلندش

افکنده سرخ گونه ردایی

می اید از جنوب

می پوید از شمال

او معنی تمام جهت هاست

او نبض هر سکون و صدایی

اما

بیداری ملولش خالی ست

چشمش

به روی صفحه

پرکنده میشود

در روزنامه هم خبری نیست

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

معراج نامه

آنگاه از ستاره فراتر شدم

و از نسیم و نور رهاتر شدم

ویراف وار دیده گشودم

وان مرغ ارغوانی آمد

چون دانه ای مرا خورد

و پر گشود و برد

در روشنای اوج رهایش

بر موج های نور و گشایش

می رفت و باز می شد هر دم

در چینه دان سبزش

صد رنگ کهکشان

آنگه مرا رها کرد

در ساحت غیاب خود و خویش

آن سوی حرف و صوت

در آن سوی بی نشان

آنگاه واژه ای به من آموختند

سبز

فهرست مایشاء و ماشاء

تا

بالاتر از فروغ تجلی

پروازها کنم

با میوه های حوری با جوی های شیر

دیدم بهشتیان را محصور کار خویش

فریادهای دوزخیان را

با چشم های خویش نیوشیدم

نور سیاه ابلیس

می تافت آنچنان که فروغ فرشتگان

بی رنگ می شد آنجا در هفت آسمان

ناگه دلم هوای زمین کرد

وان ورد را مکرر کردم

نام بزرگ را

دیدم زمین آدمیان را

نزدیک شد به من

زیر مجره ها و سحابی ها

نزدیک تر شدم

آنگاه

دیدم

قلب شکنجه گاه های شیاطین را

در صبح ارغوانی مشرق

که با طنین روشن آواز عاشقان

پیوسته می تپید

نزدیک تر شدم

دیدم عصا و تخت سلیمان را

که موریانه ها

از پایه خورده بودند اما هنوز او

با هیبت و مهابت خود ایستاده بود

زیرا که مردمان

باور نداشتند که مرده ست

و پیکر و سریرش

در انتظار جنبش بادی ست

آنگاه

نزدیک تر شدم

دیدم کنار صبح اساطیر

روییده بوته های فصیحی

که میوه شان

سرهای آدمی ست اگر چند

سرها بریده بود

و سخن می گفت

آنگاه

نزدیک تر شدم

تندیس گرگ پیری دیدم

فانوس دود خورده به کف داشت

کاینک دمیده صبح قیامت

دیدم که واژگانش

مثل گوزن و کرگدن و گاو

گویی که شاخ دارند

پرسیدم از سروش دل خویش

آواز باز داد که این خود

آن

آخرین

شیطان مشرق است

با گونه گونه گونه دروغش

و آن

فانوس بی فروغش

آنگاه

نزدیک تر شدم

دیدم فراخنای زمین را

در زیر پای روسپیان تنگ

دیدم که مسخ می شد انسان

و آنگه به جای او

می رست خوک و خرچنگ

آنگاه

نزدیک تر شدم

دیدم

تن های بی سری که گذر می کرد

در کوچه های ساکن و برزن ها

و گاه گاه زمزمه ای داشت

من من تمام من ها

پرسیدم از سروش دل خویش

کاین بی سران چه قوم کیان اند ؟

آواز باز داد که اینان

انبوه شاعران و ادیبان

فرزانگان مشرقیان اند

گفتم

فرزانگان مشرق اینان اند ؟

گفت

آری

بر مرده ریگ مزدک و خیام

فرزانگان مشرق

اینان اند

اینان که می شناسی و میبینی

این

مسکینان اند

و آنگاه این سرود فرو خواند

جز لحظه های مستی

مستی و راستی

که شورش شهامت آن ‌آب آتشین

مرداب وار خون شما را

با صد هزار وسوسه تهییج می کند

و گرمی نوازش آن تلخ وار خوش

در جنگل ملایم و

مرجانی رگاتان

تا انتهای هر چه گیاهی ست

سرخینه می دواند

و نعره می زنید

که با شحنه ها طرف هستید

و لحظه ای که سمتید

هرگز

برگ سکوت کوچه ی بن بستی را

حتی

با شیونی شبانه به هشیاری

شیرازه بسته اید ؟

حتی

یک بار هم برای تماشا

دل تان نخواسته

در ازدحام کوچه ی بن بستی

از دور یک ستاره ی کوچک را

با دستتان نشانه بگیرید

و یک صدا بگویید

آنک طلوع ذوذنب از شرق

شاید سری ز پنجره ای بیرون اید

و با شما بخواند

آواز دسته جمعی زندانیانی را

که نقل های مجلس شان دانه های زنجیر است

شاید گروهی

از پس دیوارهای کوچه ی دیگر

بیرون کنند سر و بگویند

آری طلوع ذوذنب از شرق

آنگاه

در لحظه ای که ساعت ها

از کار اوفتادند

و سیره ها به روی سپیدارها

گفتند

تاریخ میخ کوب شد اینجا

دیدم که در صفیر گلوله ها

مردی سپیده دم را

بر دوش می کشید

پیشانی اش شکسته و خونش

پاشیده در فلق

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

زخمی

هر کوی و برزنی را

می جویند

هر مرد و هر زنی را

می بویند

بشنو

این زوزه ی سگان شکاری ست

در جست و جویش کنون

و خاک

خاک تشنه

و قطره های خون

آن گرگ تیر خورده ی آزاد

در شهر شهرها

امشب کجا پناهی خواهد یافت

یا در خروش خشم گلوله

کی سوی بیشه راهی خواهد یافت

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

اعتراف

بی اعتماد زیستن

این سان به آفتاب

بی اعتماد زیستن

این سان به خاک و آب

بی اعتماد زیستن

این سان به هر چه هست

از آن همه شقایق بالند در سحر

تا این همه درخت گل کاغذین

که رنگ

بر گونه شان دویده و

بگرفته جای شرم

بی اعتماد زیستن

این سان به چشم و دست

در کوچه ای که پاکی یاران راه را

تنها

در لحظه ی گلوله ی سربی

در اوج خشم

تصدیق می توان کرد

آن هم

با قطره های اشکی در گوشه های چشم

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سرود ستاره

ستاره می گوید

دلم نمی خواهد غریبه ای باشم

میان آبی ها

ستاره می گوید

دلم نمی خواهد صدا کنم اما هجای آوازم

به شب درآمیزد کنار تنهایی

و بی خطابی ها

ستاره می گوید

تنم درین آبی

دگر نمی گنجد کجاست آلاله

که لحظه ای امشب ردای سرخش را به عاریت گیرم

رها کنم خود را

ازین سحابی ها

ستاره می گوید

دلم ازین بالا گرفته می خواهم بیایم آن پایین

کزین کبودینه ملول و دلگیرم خوشا سرودن ها و آفتابی ها

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

دیر است و دور نیست

جشن هزاره ی خواب

جشن بزرگ مرداب

غوکان لوش خوار لجن زی

آن سوی این همیشه هنوزان

مردابک حقیر شما را

خواهد خشکاند

خورشید آن حقیقت سوزان

این سان که در سراسر این ساحت و سپهر

تنها طنین تار وترانه

غوغای بوینک شماهاست

جشن هزار ساله ی مرداب

جشن بزرگ خواب

ارزانی شما باد

هر چند

کاین های هوی بیهده تان نیز

در دیده ی حقیقت

سوگ است و سور نیست

پادفره شما را

روزان آفتابی

دیر است و دور نیست

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

مزمور بهار

بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا

ای بهار ژرف

به دیگر روز ودیگر سال

تو می ایی و

باران در رکابت

مژده ی دیدار و بیداری

تو می ایی و همراهت

شمیم و شرم شبگیران

و لبخند جوانه ها

که می رویند از تنواره ی پیران

تو می ایی و در باران رگباران

صدای گام نرمانرم تو بر خاک

سپیداران عریان را

به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت

تو می خندی و

در شرم شمیمت شب

بخور مجمری خواهد شدن

در مقدم خورشید

نثاران رهت از باغ بیداران

شقایق ها و عاشق ها

چه غم کاین ارغوان تشنه را

در رهگذر خود

نخواهی دید

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سلام و تسلیت

خبر رسید

خبر رسید

صفای وقت تو باد ای قلندر تجرید

سلام ‚ ای تو گذرگاه خون صاعقه ها

سلام و تسلیت روشنایی مشرق

سلام و تسلیت ابرها و دریا ها

سلام و تسلیت هر چه ساکن و جاری

سلام و تسلیت

اما نه

تهنیت آری

تو پاکبازترین عاشقی

درین آفاق

چه جای آن که

درین راه

تسلیت شنوی

قماربازی عاشق

که باخت هر چه که داشت

و جز هوای قماری دگر

نماندش هیچ

بزرگوارا

اینکگ بهار جان و جماد

شقایقان پریشیده در سموم تو را

هزار باغ

و هزاران هزار بیشه کند

چه بیشه های برومند سرخ رویان روی

که روزگار نیارد ستردش از آفاق

اگرچه طوفان

صدها هزار صاعقه را

پی درودن این سرخ بیشه

تیشه کند

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

در کجای فصل؟

با صنوبری که روی قله ایستاده بود

گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود

موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود

از نشیب یخ گرفت دره گفتم

این نه ساخت شکفتگی ست

در کجای فصل ایستاده ای

مگر ندیده ای

سبزه ها کبود و بیشه سوگوار

فصل فصل خامش نهفتگی ست

آن صنوبر بلند

با اشاره ای نه سوی دوردست

گفت

قد کوته تو راه را به دیده ی تو بست

گامی از درون سرد خود برای

پای بر گریوه ای گذار و درنگر

رود آفتاب و آب در شتاب

کاروان درد و سرد

در گزیر و ناگزیر

آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر

در کجای فصل ایستاده ام ؟

در کرانه ای

که پیش چشم من

بهار شعله های سبز و

سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...