از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی)

سلام و تسلیت

خبر رسید

خبر رسید

صفای وقت تو باد ای قلندر تجرید

سلام ‚ ای تو گذرگاه خون صاعقه ها

سلام و تسلیت روشنایی مشرق

سلام و تسلیت ابرها و دریا ها

سلام و تسلیت هر چه ساکن و جاری

سلام و تسلیت

اما نه

تهنیت آری

تو پاکبازترین عاشقی

درین آفاق

چه جای آن که

درین راه

تسلیت شنوی

قماربازی عاشق

که باخت هر چه که داشت

و جز هوای قماری دگر

نماندش هیچ

بزرگوارا

اینکگ بهار جان و جماد

شقایقان پریشیده در سموم تو را

هزار باغ

و هزاران هزار بیشه کند

چه بیشه های برومند سرخ رویان روی

که روزگار نیارد ستردش از آفاق

اگرچه طوفان

صدها هزار صاعقه را

پی درودن این سرخ بیشه

تیشه کند

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

در کجای فصل؟

با صنوبری که روی قله ایستاده بود

گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود

موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود

از نشیب یخ گرفت دره گفتم

این نه ساخت شکفتگی ست

در کجای فصل ایستاده ای

مگر ندیده ای

سبزه ها کبود و بیشه سوگوار

فصل فصل خامش نهفتگی ست

آن صنوبر بلند

با اشاره ای نه سوی دوردست

گفت

قد کوته تو راه را به دیده ی تو بست

گامی از درون سرد خود برای

پای بر گریوه ای گذار و درنگر

رود آفتاب و آب در شتاب

کاروان درد و سرد

در گزیر و ناگزیر

آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر

در کجای فصل ایستاده ام ؟

در کرانه ای

که پیش چشم من

بهار شعله های سبز و

سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

اضطراب ابراهیم

این صدا صدای کیست ؟

این صدای سبز

نبض قلب آشنای کیست ؟

این صدا که از عروق ارغوانی فلق

وز صفیر سیره و

ضمیر خاک و

نای مرغ حق

می رسد به گوش ها صدای کیست ؟

این صدا

که در حضور خویش و

در سرور نور خویش

روح را از جامه ی کبود بودی این چنین

در رهایش و گاشیش هزار اوج و موج

می رهاند و برهنه می کند

صدای ساحر رسای کیست ؟

این صدا

که دفتر وجود را و

باغ پر صنوبر سرود را

در دو واژه ی گسستن و شدن خلاصه می کند

صدای روشن و رهای کیست؟

من درنگ می کنم

تو درنگ می کنی

ما درنگ می کنیم

خاک و میل زیستن درین لجن

می کشد مرا

تو را

به خویشتن

لحظه لحظه با ضمیر خویش جنگ می کنیم

وین فراخنای هستی و سرود را

به خویش تنگ می کنیم

همچو آن پیمبر سپید موی پیر

لحظه ای که پور خویش را به قتلگاه می کشید

از دو سوی

این دو بانگ را

به گوش می شنید

بانگ خاک سوی خویش و

بانگ پاک سوی خویش

هان چرا درنگ

با ضمیر ناگزیر خویش جنگ

این صدای او

صدای ما

صدای خوف یا رجای کیست ؟

از دو سوی کوشش و کشش

بستگی و رستگی

نقشی از تلاطم ضمیر و

ژرفنای خواب اوست

اضراب ما

اضطراب اوست

گوش کن ببین

این صدا صدای کیست ؟

این صدا

که خاک را به خون و

خاره را به لاله

می کند بدل

این صدای سحر و کیمیای کیست ؟

این صدا

که از عروق ارغوان و

برگ روشن صنوبران

می رسد به گوش

این صدا

خدای را

صدای روشنای کیست ؟

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

باطل السحر

دیگر این داس خموشی تان زنگار گرفت

به عبث هر چه درو کردید آواز مرا

باز هم سبزتر از پیش

می بالد آوازم

هر چه در جعبه ی جادو دارید

به در آرید که من

باطل اسحر شما را همگی می دانم

سخنم

باطل السحر شماست

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

دیباچه

خنیاگر غرناطه را

باری بگویید

با من هماوازی کند

از آن دیاران

کاینجا دلم

در این شبان شوکرانی

بر خویش می لرزد

چو برگ از باد و باران

اینجا و آنجا

لجه ای از یک شب است آه

نیلینه ای

تلخابه ی زهر سیاهی ست

با من هماوازی کن از آنجا

که آواز

در تیره ی تنها تاری شب

جان پناهی ست

در کودکی

وقتی که شب از کوچه تنها

بهر خرید نان و سبزی می گذشتم

آواز می خواندم

که یعنی نیست باکم

از هر چه آید پیش و باشد سرنوشتم

امروز هم

در این شبان شوکرانی

وقتی شرنگ شب گزندش می گزاید

تنها پناهم چیست ؟

آوازم

که آن هم

در ژرفنای شب

به خاموشی گراید

خنیاگر غرطانه را امشب بگویید

با من هماوازی کند از آن دیاران

کاینجا دلم

در این شبان شوکرانی

بر خویش می لرزد

چو برگ از باد و باران

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آن عاشقان شرزه

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند

می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک

اینک ببین برابر چشم تو چیستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرین شقایق این باغ نیستند

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

زندگی نامه ی شقایق۳

ای زندگان خوب پس از مرگ

خونینه جامه های پریشان برگ برگ

در بارش تگرگ

آنان که جان تان را

از نور و

شور و

پویش و

رویش سرشته اند

تاریخ سرافراز شمایان

به هر بهار

در گردش طبیعت

تکرار می شود

زیرا که سرگذشت شما را

به کوه و دشت

بر برگ گل

به خون شقایق

نوشته اند

...

از بودن و سرودن (شفیعی کدکنی) نظر دهید...