شبخوانی (شفیعی کدکنی)

کوهبید

در آغوش این دره ی دیر سال

بر این صخره ی خامش کور و کر

درخت تک افتاده ی کوهبید

برآورده مغرور بر ابر سر

فروبرده در سینه ی تنگ سنگ

پی جستن زندگی ریشه ها

نه از تیشه ی تیز برقش هراس

نه از خشم طوفانش اندیشه ها

در آنجا که ابری نباریده است

در آنجا که نگذشته یک رهگذار

درخت تک افتاده ی کوهبید

سرود حیات است سبز و بلند

شکفته چنین بر لب کوه سار

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سفر

مرغکان بر سردریا آرام

بال بگشوده به راه سفرند

نقشی افتاده بر آن پرده ی لرزان حریر

گویی از پنجره ابر به ناگه دستی

کاغذی چند سپید

پاره کرده ست و فرو ریخته زانجای به زیر

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

خشک سال

نمای دهکده آیینه تهی دستی ست

درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی

شده ست بیهده از آستین جوی برون

نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای

نه آشیانه ی مرغی نه گله ای به چرا

شده ست قامت برج بلند قریه نگون

نگاه بی گنه کودکان خسته ی کوی

چو مرغ بی پر و بالی

که در قفس مرده ست

قیافه ها همه در خشک سالی جاوید

به رنگ خاربنان کویر افسرده ست

چه چشمه ها

که در آن سوی دشت ها جاری ست

چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی

خدای را به چه امید این گروه نژند

نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟

مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست ؟

نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟

کدام رشته بدین مشت خاک شان بسته ست ؟

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آشیان متروک

همه ایوان و صحن خانه خاموش

همه دیوارها در هم شکسته

به هر طاقش تنیده عنکبوتی

به روی سقف گرد غم نشسته

چنین ویرانه افتاده ست و بی کس

خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟

درین تنهایی بی آشنایش

مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟

غریب افتاده در آن پای دیوار

ملول و زار و عریان داربستی

بر آورده ست سوی آسمان ها

به نفرین سپهر پیر دستی

در اصطبلش ستور شیهه زن کو ؟

تنورش مانده بی آتش زمانی ست

نمانده کس درین تنهایی تلخ

که خود افسرده از خواب گرانی ست

به شب اینجا چراغی نیست روشن

به روز اینجا نمانده های و هویی

دریغا مانده از آن روزگاران

شکسته بر کنار رف سبویی

در اینجا زادم از مادر زمانی

مرا این خانه مهد و آشیان است

نخستین آسمانی را که دیدم

خدا داند که خود این آسمان است

چه شب ها مادرم افسانه می گفت

از آن گنجشک آشی ماشی و من

به رویاهای شیرین غرقه بودم

نشسته محو گفتارش به دامن

چه شبهایی که رویا زورقم را

کنار زورق مهتاب می راند

د. گوشم بر ترانه ی دلنشینی

که تنها دختر همسایه می خواند

ستاره سر زد و بیدار بودم

دپای رخنه ی دیوال حولی

هنو در انتظار یار بودم

چه روزانی که با طفلان همسال

به کوچه اسب چوبی می دواندم

به زیر آفتاب بامدادان

به روی بام کفتر می پراندم

تهی افتاده اینک آشیان شان

به سان پیکری بی زندگانی

کبوترها همه پرواز کردند

به رنگ آرزو های جوانی

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

پل

رود با هلهله ای گرم و روان می گذرد

بر فرازش پل در خواب گران

رفته تا ساحل رویایی دور

دور از همهمه رهگذران

خواب می بیند در این صحرا

شیر مردانی تیغ آخته اند

وز خم دره دور

رزمجویانی در پرش تیر

قد برافراخته اند

بر فراز پل با ریزش تند

ابر می بارد ومی بارد

پل به رویایی ژرف

قطره ی باران را

ضربه های سم اسبان نبرد

پیش خود پندارد

شیون تند را

شیهه اسبان می انگارد

جاودان غرقه بماناد به خواب

زان که خوابش را تعبیری نیست

معبر روسپیان است آنجا سخن از نیزه و شمشیری نیست

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

شبخوانی

هر شاخه به جای گل برآورده ست

از ساقه ی سبز برگهای خون

هر خار زبان کفر صحرایی ست

کز خشم سوی تو آمده بیرن

هان ای مزدا ! در اینشب دیرند

تنها منم آن که مانده ام بیدار

وین خیل اسیر بندگان تو

چون گله ی خوش چرای بی چوپان

دردره ی خواب ها رها گشتند

زین گونه غریب رهرو شبخوان

در برج ملول شهر می خواند

کنون که باغ هیچ پنداری

گلهای سپید و روش ایمان

با شرم و شمیم خود نمی روید

پیغمبرک سپیده ی کاذب

از ایه ی نور خود چه می گوید ؟

دامان حریر آسمان شب

سوراخ شده ست و می فتد گه گاه

زان روزنه سکه ی شهابی خرد

شبخوان غریب برج می خواند

دیری ست که دست انتظار من

بر شانه ی این سکوت خشکیده ست

آزاد کن از دریچه ی فردا

این خسته ی شهر بند غربت را

هان ای مزدا ! در این شب دیرند

بگشای دریچه ی اجابت را

از رقص و سماع سبز شاخ بید

شوری افتاد در سکوت باغ

باد سحری گشت و با عشوه

زد جامه سبز اشن را یکسو

وان آستر سپید زیباش

در دیده ی رهروان نمایان شد

صبح است گشوده چهره بر آفاق

دیگر ز سکوت برج پیر شهر

آواز غریب رهرو شبخوان

با باد سحرگهان نمی اید

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

خوابگزاری

دوباره گفتمش آری

به راه دور و درازش

زبان تشنه برآورده هر طرف خاری

ز خشم و نفرت و کین

دهان گشوده به دشنام هر کران غاری

چه خواب بود خدایا که دوش من دیدم

کویر سوخته ای آسمان شعله وری

به هر کرانه کمینگاه اهرمن دیدم

گشود پیر معبر لبان خشک ز هم

نگاه منتظرش رفته تا کرانه دور

تو را گزارش رویا نشانه ها دارد

ز روشنان افق ها در آن سوی شب کور

فروغ شعله ی فانوس آبیاران باز

درون جنگل تاریک دود می لرزد

نگین سربی انگشتر فلزی پل

دوباره باز در انگشت رود می لرزد

به انتظار عزیز کویر ها سوگند

که دشت ها همه شاداب و بارور گردند

به اعتماد نجیب برزگ ها سوگند

که باغ ها همه سرشار بار و بر گردند

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

باغ برهنه

زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش

پیراهن حریر شفق رابرید و رفت

من در حضور باغ برهنه

در لحظه ی عبور شبانگاه

پلک جوانه ها را

آهسته می گشایم و می گویم

آیا

اینان

رویای زندگی را

در آفتاب و باران

بر آستان فردا احساس می کنند ؟

در دوردست باغ برهنه چکاوکی

بر شاخه می سراید

این چند برگ پیر

وقتی گسست از شاخ

آن دم جوانه های جوان

باز می شود

بیداری بهار

آغاز می شود

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

شاید

با آن که شب است و راه فریادی

در هیچ سوی افق نمی بینم

با این همه از لبان صدامید

این زمزمه را دوباره می خوانم

باشد که ز روزنی گذر گیرد

شاید روزی کبوتری چاهی

این زمزمه را دوباره سر گیرد

وانگاه به شادی هزاران لب

آزاد به هر کرانه پر گیرد

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

زنهار

ای شاخه ی شکوفه ی بادام

خوب آمدی

سلام

لبخند می زنی ؟

اما

این باغ بی نجابت

با این شب ملول

زنهار از این نسیمک آرام

وین گاه گه نوازش ایام

بیهوده خنده می زنی افسوس

بفشار در رکاب خموشی

پای درنگ را

باور مکن که ابر

باور مکن که باد

باور مکن که خنده ی خورشید بامداد

من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را

...

شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...