شبخوانی (شفیعی کدکنی)

پل

رود با هلهله ای گرم و روان می گذرد

بر فرازش پل در خواب گران

رفته تا ساحل رویایی دور

دور از همهمه رهگذران

خواب می بیند در این صحرا

شیر مردانی تیغ آخته اند

وز خم دره دور

رزمجویانی در پرش تیر

قد برافراخته اند

بر فراز پل با ریزش تند

ابر می بارد ومی بارد

پل به رویایی ژرف

قطره ی باران را

ضربه های سم اسبان نبرد

پیش خود پندارد

شیون تند را

شیهه اسبان می انگارد

جاودان غرقه بماناد به خواب

زان که خوابش را تعبیری نیست

معبر روسپیان است آنجا سخن از نیزه و شمشیری نیست

+2
...

+2
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

شبخوانی

هر شاخه به جای گل برآورده ست

از ساقه ی سبز برگهای خون

هر خار زبان کفر صحرایی ست

کز خشم سوی تو آمده بیرن

هان ای مزدا ! در اینشب دیرند

تنها منم آن که مانده ام بیدار

وین خیل اسیر بندگان تو

چون گله ی خوش چرای بی چوپان

دردره ی خواب ها رها گشتند

زین گونه غریب رهرو شبخوان

در برج ملول شهر می خواند

کنون که باغ هیچ پنداری

گلهای سپید و روش ایمان

با شرم و شمیم خود نمی روید

پیغمبرک سپیده ی کاذب

از ایه ی نور خود چه می گوید ؟

دامان حریر آسمان شب

سوراخ شده ست و می فتد گه گاه

زان روزنه سکه ی شهابی خرد

شبخوان غریب برج می خواند

دیری ست که دست انتظار من

بر شانه ی این سکوت خشکیده ست

آزاد کن از دریچه ی فردا

این خسته ی شهر بند غربت را

هان ای مزدا ! در این شب دیرند

بگشای دریچه ی اجابت را

از رقص و سماع سبز شاخ بید

شوری افتاد در سکوت باغ

باد سحری گشت و با عشوه

زد جامه سبز اشن را یکسو

وان آستر سپید زیباش

در دیده ی رهروان نمایان شد

صبح است گشوده چهره بر آفاق

دیگر ز سکوت برج پیر شهر

آواز غریب رهرو شبخوان

با باد سحرگهان نمی اید

0
...

0
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

خوابگزاری

دوباره گفتمش آری

به راه دور و درازش

زبان تشنه برآورده هر طرف خاری

ز خشم و نفرت و کین

دهان گشوده به دشنام هر کران غاری

چه خواب بود خدایا که دوش من دیدم

کویر سوخته ای آسمان شعله وری

به هر کرانه کمینگاه اهرمن دیدم

گشود پیر معبر لبان خشک ز هم

نگاه منتظرش رفته تا کرانه دور

تو را گزارش رویا نشانه ها دارد

ز روشنان افق ها در آن سوی شب کور

فروغ شعله ی فانوس آبیاران باز

درون جنگل تاریک دود می لرزد

نگین سربی انگشتر فلزی پل

دوباره باز در انگشت رود می لرزد

به انتظار عزیز کویر ها سوگند

که دشت ها همه شاداب و بارور گردند

به اعتماد نجیب برزگ ها سوگند

که باغ ها همه سرشار بار و بر گردند

0
...

0
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

باغ برهنه

زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش

پیراهن حریر شفق رابرید و رفت

من در حضور باغ برهنه

در لحظه ی عبور شبانگاه

پلک جوانه ها را

آهسته می گشایم و می گویم

آیا

اینان

رویای زندگی را

در آفتاب و باران

بر آستان فردا احساس می کنند ؟

در دوردست باغ برهنه چکاوکی

بر شاخه می سراید

این چند برگ پیر

وقتی گسست از شاخ

آن دم جوانه های جوان

باز می شود

بیداری بهار

آغاز می شود

+1
...

+1
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

شاید

با آن که شب است و راه فریادی

در هیچ سوی افق نمی بینم

با این همه از لبان صدامید

این زمزمه را دوباره می خوانم

باشد که ز روزنی گذر گیرد

شاید روزی کبوتری چاهی

این زمزمه را دوباره سر گیرد

وانگاه به شادی هزاران لب

آزاد به هر کرانه پر گیرد

+2
...

+2
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

زنهار

ای شاخه ی شکوفه ی بادام

خوب آمدی

سلام

لبخند می زنی ؟

اما

این باغ بی نجابت

با این شب ملول

زنهار از این نسیمک آرام

وین گاه گه نوازش ایام

بیهوده خنده می زنی افسوس

بفشار در رکاب خموشی

پای درنگ را

باور مکن که ابر

باور مکن که باد

باور مکن که خنده ی خورشید بامداد

من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را

0
...

0
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

پرسش

گیرم که این درخت تناور

در قله ی بلوغ

آبستن از نسیم گناهی ست

اما

ای ابر سوگوار سیه پوش

این شاخه ی شکوفه چه کرده ست

کاین سان کبود مانده و خاموش ؟

گیرم خدا نخواست که این شاخه

بیند ز ابر و باد نوازش

اما

این شاخه ی شکوفه که افسرد

از سردی بهار

با گونه ی کبود

ایا چه کرده بود ؟

0
...

0
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سیمرغ

تیر زهرآگین طعنش مانده در چشمان

داده خسته جان بر نیزه ی تنهایی اش بی کس

هیچش آن دستان خون آلوده پنداری به فرمان نیست

آنچه هر سو در افق گه گاه می بیند

شیهه اسبان رعد و نیزه بار آذرخشان است

در گذار باد

می زند فریاد

از ستیغ آسمان پیوند البرز مه آلوده

یا حریر راز بفت قصه های دور

بال بگشای از کنام خویش

ای سیمرغ راز آموز

بنگر اینجا در نبرد این دژ ایینان

عرصه بر آزادگان تنگ است

کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است

روزگار رنگ و نیرنگ است

باد این چاووش راه کاروان گرد

نغمه پرداز شکست خیل مغرور سپاه من

می سراید در نهفت پرده های برگ

قصه های مرگ

وان دگر سو

کرکس پیری بر اوج آسمان سرد

گرم می خواند سرود فتح اهریمن

گفته بودی گاه سختی ها

درحصار شوربختی ها

پر تو در آتش اندازم به یاری خوانمت باری

اینک اینجا شعله ای برجا نمانده در سیاهی ها

تا پرت در آتش اندازم

و به یاری خوانمت

با چتر طاووسان مست آرزوی خویش

از نهانگاه ستیغ ابر پوش تیره ی البرز

یا حریر رازبفت قصه های دور

شعله ای گر نیست اینجا تا پرت در آتش اندازم

و به یاری خوانمت یک دم به بام خویش

بشنو این فریاد ها را بشنو ای سیمرغ

و ز چکاد آسمان پیوند البرز مه آلوده

بال بگشای از کنام خویش

0
...

0
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

هفتخوانی دیگر

بر فراز توده خاکستر ایام

شهر بند جاودان جاودان قرن

گامخوار سم اسبان تتار و ترک

رهگذار اشتران تشنه ی تازی

جای پای کاروان خشم اسکندر

بر فروز آن آذر مینویی جاوید

ای مغ خاموش در آتشگهی دیگر

این حصار سهم پولادین

هر بدستی پا نهی در رهگذر هایش

زنگ های جاودان و خیل دیوان است

پای در زنجیر چون کاووس و یارانش

در طلسم جاودان از چارسو اینک اسیرانیم

تهمتن با رخش پنداری به ژرف چاه افتاده

وینک اینجا ما چو تصویری که بر دیوار

از درنگ غربت بی آشنای خویش حیرانیم

بیم جان را کس نیارد لب گشود از ما

تا مبادا از نهفت سایه گاه خیل جادویان

باز چونان سالهای پار و پیرارین

گردبادی

زردگون یا تیره گون

خیزد برین صحرا

سرفرود آوردگان بر زانوی حیرت

با صدای ناله ی زنجیر ها از خویش می پرسیم

فاتح این هفتخوان سهمگین قرن ایا کیست ؟

از کدامین مرز ایرانشهر ایا رایت افرازد ؟

یا ز آفاق کدامین آسمان

بر کاروان جاودان تازد ؟

گاه می گویند و می گوییم

ای دریغا هم زمین هم آسمان خالی است

این دژ خوابیده در سرداب خاموش فراموشی

روزگاری قلبش آتشگاه ورج اومند انسان بود

شعله های آذرش تا دورتر مرز نگاه و باور مردم

روشنابخشای چشم روزگاران بود

لیک کنون

گر فروغی مانده در چشمان بی نورش

بازتاب پرتوی بی رنگ

از خورشید پر نیرنگ مرزی

دور و بیگانه ست

زورقی وامانده از دریا

بر سکوت ساحل افسون و افسانه ست

این نه فانوس است بر آفاق شب هایش

برق دندان های کینه ی دیو جادویی ست

این تنوره ی دیو خونخواری ست در صحرا

تا نپنداری که گرد راه آهویی ست

هیچ در آیینه ی حیرت نگاهان اسیر دژ

نیست جز پر هیب دیوان و

نهیب خیل جادو زاد

زینهار از این طلسم هفت بند آب و ایینه

و درخت جادوی بنیاد

در نهفت هفتخوان قرن

مانده بر جا در طلسم جادوان از دیر

همچو عزمی در سکوت سایه ی تردید

کی رهاندمان ازین ننگ درنگ خوف و خاموشی

شهسوار گرمپوی عرصه ی امید ؟

بایدش در نیمه شب

کاین جاودان در خواب نوشین اند

راه پیمودن به سوی این حصار جادوی ایین

زنگ ها را ساختن کر با فسونی نرم

راهبانان را فکندن برزمین با دشنهی خونین

تاخت آوردن سپس بر خوابگاه مهتر دیوان

و فرو افکندش

از آن سریر پرنیان و بستر زرین

پس کشیدن تیغ بر فرق گروه جادوان قرن

و فکندن شان به خاک

از اوج آن رویای ناز و خلوت شیرین

بایدش هشیار بودن کار میر جادوان را سخت

تا نیارد زد تنوره

بار دیگر سوی ساحل های دورادور

با فسون خویش

چون رویای دوشین یا پرندوشین

وز دگر سوی بازگشتن زی حصار خویش

و نمودن در نگاه دیوزادان

کانک آنک باز می گردیم

های فرزندان نیک اندیش

دور و بس دور است

آن چالاک خیر گرمپوی راه

راه او راهی ست چون راه میان اشک تا لبخند

وز دگر سو رفته تا بن بست

چونان کوچه های عهد یا سوگند

راه گم کرده ست شاید در نشیب دشت

آتشی باید که در این تیرگی راهیش بنماید

زی حصار بندیان قلعه ی تردید

هان کجایی ای مغ خاموش

تا برافروزی به شادی بر فراز قله ی تاریخ

آن فروزان آذر مینویی جاوید

0
...

0
شبخوانی (شفیعی کدکنی) نظر دهید...