مثل درخت در شب باران (شفیعی کدکنی)

جرس

بگو به باران

ببارد امشب

بشوید از رخ

غبار این کوچه باغ ها را

که در زلالش

سحر بجوید

ز بی کران ها

حضور ما را

به جست و جوی کرانه هایی

که راه برگشت از آن ندانیم

من و تو بیدار و

محو دیدار

سبک تر از ماهتاب و

از خواب

روانه در شط نور و نرما

ترانه ای بر لبان بادیم

به تن همه شرم و شوخ ماندن

به جان جویان

روان پویان بامدادیم

ندانم از دور و دور دستان

نسیم لرزان بال مرغی ست

و یا پیام از ستاره ای دور

که می کشاند

بدان دیاران

تمام بود و نبود ما را

درین خموشی و پرده پوشی

به گوش آفاق می رساند

طنین شوق و سرود ما را

چه شعرهایی

که واژه های برهنه امشب

نوشته بر خاک و خار و خارا

چه زاد راهی به از رهایی

شبی چنان سرخوش و گوارا

درین شب پای مانده در قیر

ستاره سنگین و پا به زنجیر

کرانه لرزان در ابر خونین

تو دانی آری

تو دانی آری

دلم ازین تنگنا گرفته

بگو به باران

ببارد امشب

بشوید از رخ

غبار این کوچه باغ ها را

که در زلالش سحر بجوید

ز بی کران ها

حضور ما را

...

مثل درخت در شب باران (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سوره روشنایی

روح ستاره ای مگر امشب

در من حلول کرده که این سان

از تنگنای حس و جهت پاک رسته ام

بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج

باز آن بلند جاری

باز آن حضور بیدار

مثل شراع کشتی یاران

می اید از کرانه ی دیدار

دیدار او اگر چه بسی دیر

دیدار او اگر چه بسی دور

پر می کند تغافل شب را

از آفتاب صبح نشابور

آن جرعه جرعه جام تبسم

وان گونه گونه باغ تکلم

در سایه ی بلند الاچیق شب

باز آن هزار خرمن آتش

باز آن نثار زمزمه و نور

روح ستاره ای است که گویی

چندی افول کرده ست

وینک دوباره ناگاه

تابیده از کران ها

در من حلول کرده ست

...

مثل درخت در شب باران (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

از خلیج شب

آن بیشه های الماس

باز ازکرانه ی صبح

شب را به آب دادند

شاد آن خجسته صبحی

کان روشنان جاری

در بستر سکوت و شط نظاره ی من

هر سنگ و صخره ای را

موج و شتاب دادند

وان لحظه ای که مرغان

در دوردست خواندند

و این سوی رودباران

گل ها جواب دادند

...

مثل درخت در شب باران (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

آبی

لحظه ی خوب

لحظه ی ناب

لحظه ی آبی صبح اسفند

لحظه ی ابرهای شناور

لحظه ای روشن و ژرف و جاری

حاصل معنی جمله ی آب

لحظه ای که در آن خنده هایت

جذبه را تا صنوبر رسانید

لحظه ی آبی باغ بیدار

لحظه ی روشن و نغز دیدار

...

مثل درخت در شب باران (شفیعی کدکنی) نظر دهید...