در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی)

فصل پنجم

وقتی که فصل پنجم این سال

با آذرخش و تندر و طوفان

و انفجار صاعقه

سیلاب سرفراز

آغاز شد

باران استوایی بی رحم

شست از تمام کوچه و بازار

رنگ درنگ کهنگی خواب و خاک را

و خیمه ی قبایل تاتار

تا قله ی بلند الاچیق شب

آتش گرفت و سوخت

وقتی که فصل پنجم این سال

آغاز شد

و روح سرخ بیشه

از آب رودخانه گذر کرد

فصلی که در فضایش

هر ارغوان شکفت نخواهد پژمرد

عشق من و تو

زمزمه ی کوچه باغ ها

خواهد بود

عشق من و تو

آنچه نهانی

گاهی نگاه و محتسبی را

چون جویبار نرمی

از بودن و نبودن

خاموشی و سرودن

در خویش می برد

وقتی که فصل پنجم این سال

آغاز شد

دیوارهای واهمه خواهد ریخت

و کوچه باغ های نشابور

سرشار از ترنم مجنون خواهد شد

مجنون بی قلاده و زنجیر

وقتی که فصل پنجم این سال

آغاز شد

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

حتی نسیم را

شیپور شادمانی تاتار

در سالگرد فتح

فرصت نمی دهد

تا بانگ تازیانه ی وحشت را

در پهلوی شکسته ی آنان

در آن سوی حصار گرفتار بشنویم

دیوارهای سبز نگارین

دیوارهای جادو

دیوارهای نرم

حتی نسیم را

بی پرس و جو

اجازه ی رفتن نمی دهند

ای خضر سرخ پوش صحاری

خاکستر خجسته ی ققنوسی را

بر این گروه مرده بیفشان

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

از بودن و سرودن

صبح آمده ست برخیز

بانگ خروس گوید

وینخواب و خستگی را

در شط شب رها کن

مستان نیم شب را

رندان تشنه لب را

بار دگر به فریاد

در کوچه ها صدا کن

خواب دریچه ها را

با نعره ی سنگ بشکن

بار دگر به شادی

دروازه های شب را

رو بر سپیده

وا کن

بانگ خروس گوید

فریاد شوق بفکن

زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن

و آواز عاشقان را

مهمان کوچه ها کن

زین بر نسیم بگذار

تا بگذری از این بحر

وز آن دو روزن صبح

در کوچه باغ مستی

باران صبحدم را

بر شاخه ی اقاقی

آیینه ی خدا کن

بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را

کان تار و پود چرکین

باغ عقیم دیروز

اینک جوانه آورد

بنگر به نسترن ها

بر شانه های دیوار

خواب بنفشگان را

با نغمه ای در آمیز

و اشراق صبحدم را

در شعر جویباران

از بودن و سرودن

تفسیری آشنا کن

بیداری زمان را

با من بخوان به فریاد

ور مرد خواب و خفتی

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

ضرورت

می اید می اید

مثل بهار از همه سو می اید

دیوار

یا سیم خاردار

نمی داند

می اید

از پای و پویه باز نمی ماند

آه

بگذار من چو قطره ی بارانی باشم

در این کویر

که خاک را به مقدم او مژده می دهد

یا حنجره ی چکاوک خردی که ماه دی

از پونه ی بهار سخن می گوید

وقتی کزان گلوله ی سربی

با قطره قطره

قطره ی خونش

موسیقی مکرر و یکریز برف را

ترجیعی ارغوانی می بخشد

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

خموشانه

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟

می خزد در رگِ هر برگ تو خوناب خزان

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟

دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند

نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو ؟

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

ایا تو را پاسخی هست

ابر است و باران و باران

پایان خواب زمستانی باغ

آغاز بیداری جویباران

سالی چه دشوار سالی

بر تو گذشت و توخاموش

از هیچ آواز و از هیچ شوری

بر خود نلرزیدی و شور و شعری

در چنگ فریاد تو پنجه نفکند

آن لحظه هایی که چون موج

می بردت از خویش بی خویش

در کوچه های نگارین تاریخ

وقتی که بر چوبه ی دار

مردی

به لبخند خود

صبح را فتح می کرد

و شحنه ی پیر با تازیانه

می راند خیل تماشاگران را

شعری که آهسته از گوشه ی راه

لبخند می زد به رویت

اما تو آن لحظه ها را

به خمیازه خویشتن می سپردی

وان خشم و فریاد

گردابی از عقده ها در گلویت

آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی

آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود

آه بیگانگی با خود است این

یا

بیگانگی با خدا بود ؟

وقتی گل سرخ پر پر شد از باد

دیدی و خاموش نشستی

وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب

در خیمه ی آسمان ریخت

تو روزن خانه را بر تماشای آن لحظه بستی

آن مایه باران و آن مایه گل ها

دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها

شستند

با این همه هیچ هرگز نگفتی

دیدار های تو با آینه روزها

آها

در لحظه هایی که دیدار

در کوچه ی پار و پیرار

از دور می شد پدیدار

دیگر تو آن شعله ی سبز

وان شور پارینه را کشته بودی

قلبت نمی زد که آنک

آن خنده ی آشکارا

وان گریه های نهانک

آن لحظه ها

مثل انبوه مرغابیان

و صفیر گلوله

از تو گریزان گذشتند

تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند

شاید غباری

در آیینه ی یادهایت

نهفتند

بشکن طلسم سکون را

به آواز گه گاه

تا باز آن نغمه ی عاشقانه

این پهنه را پر کند جاودانه

خاموشی ومرگ آیینه ی یک سرودند

نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده

که در قفس جان سپرده

بودن

یعنی همیشه سرودن

بودن : سرودن ‚ سرودن

زنگ سکون را زدودن

تو نغمه ی خویش را

در بیابان رها کن

گوش از کران تا کرانها

آن نغمه را می رباید

باران که بارید هر جویباری

چندان که گنجای دارد

پر می کند ذوق پیمانه اش را

و با سرود خوش آب ها می سراید

وقتی که آن زورق بزرگ

برگ گل سرخ

در آب غرقه می شد

صد واژه منقلب بر لبانت

جوشید و شعری نگفتی

مبهوت و حیران نشستی

یا گر سرودی سرودی

از هیبت محتسب واژگان را

در دل به هفت آ ب شستی

صد کاروان شوق

صد دجله نفرت

در سینه ات بود ام نهفتی

ای شاعر روستایی

که رگبار آوازهایت

در خشم ابری شبانه

می شست از چهره ی شب

خواب در و دار و دیوار

نام گل سرخ را باز

تکرار کن باز تکرار

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

در آن سوی شب و روز

همیشه دریا دریاست

همیشه دریا طوفان دارد

یگو !‌ برای چه خاموشی

بگو : جوان بودند

جوانه های برومند جنگل خاموش

بگو ! برای چه می ترسی

سپیده دم اینجا

شقایقان پریشیده در نسیم

هراسان

بر این گریوه فراوان دیده ست

به آبهای خزر

موجهای سرگردان

و باده های پریشان بگو بگو

باری

پیام برگ شقایق را

در لحظه ای که می ریزد

و می فشاند

آن بذر سالیانه فصلش را

به دشتها ببرند

بگو !‌ برای چه خاموشی

سپیده می دانست ایا

که در کرانه ی او

چه قلب های بزرگی را

دوباره از تپش افکندند؟

و باز می داند ایا که در کرانه ی او

آن کران نا بکران

در آن سوی شب و روز

چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز ؟

خوشا سپیده دما

که سرخ بوته ی خون شما

در آینه اش

میان مرگ و شفق

تا صنوبر و خورشید

چنان تجلی کرد

و باز بار دگر

سرود بودن را

در برگ برگ آن بیشه

و موج موج خزر

جاودانگی بخشید

به روی گستره ی سبز جنگل بیدار

خوشا سپیده دما وان کرانه ی دیدار

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

پیغام

خوابت آشفته مباد

خوش ترین هذیان ها

خزه ی سبز لطیفی

که در برکه ی آرامش تو می روید

خوابت آشفته مباد

آن سوی پنجره ی ساکت و پرخنده ی تو

کاروانهایی

از خون و جنون می گذرد

کاروان هایی از اتش و برق و باروت

سخن از صاعقه و دود چه زیبایی دارد

در زبانی که لب و عطر و نسیم

یا شب و سایه و خواب

می توان چشانی زمزمه کرد ؟

هر چه در جدول تن دیدی و تنهایی

همه را پر کن تا دختر همسایه ی تو

شعرهایت را دردفتر خویش

با گل و با پر طاووس بخواباند

تا شام ابد

خواب شان خرم باد

لای لای خوشت ارزانی سالهایی

که بهاران را نیز

از گل کاغذی آذین دارند

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سوک نامه

موج موج خزر از سوک سیه پوشان اند

بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموش اند

بنگر آن جامه کبودان افق صبح دمان

روح باغ اند کزین گونه سیه پوشان اند

چه بهاری ست خدا را ! که درین دشت ملال

لاله ها آینه ی خون سیاووشان اند

آن فرو ریخته گل های پ ریشان در باد

کز می جام شهادت همه مدهوشان اند

نام شان زمزمه ی نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشان اند

گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ

سرخ گل های بهاری همه بی هوشان اند

باز در مقدم خونین تو ای روح بهار

بیشه در بیشه درختان همه آغوشان اند

...

در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...