در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی)

دیباچه

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغ ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد

پیام روشن باران

ز بام نیلی شب

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد

ز خشک سال چه ترسی

که سد بسی بستند

نه در برابر آب

که در برابر نور

و در برابر آواز

و در برابر شور

در این زمانه ی عسرت

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف تر از خواب

زلال تر از آب

تو خامشی که بخواند ؟

تو می روی که بماند ؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟

از این گریوه به دور

در آن کرانه ببین

بهار آمده

از سیم خاردار

گذشته

حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست

هزار آینه جاری ست

هزار اینه

اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق

زمین تهی دست ز رندان

همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

6+
...

6+
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

کبریت های صاعقه در شب

کبریت های صاعقه

پی در پی

خاموش می شود

شب همچنان شب است

با این که یک بهار و دو پاییز

زنجیره ی زمان را

با سبز و زردشان

از آب رودخانه گذر دادند

دیدیم

در آب رودخانه همه سال

خون بود و خاک گرم

که می رفت

در شط

شطی که دست مردی

در موج های نرمش

ایینه ی خدا را

یک روز شست و شو داد

کبریت های صاعقه

پی در پی

خاموش می شد

شب همچنان شب است

خون است و خاک گرم

نظارگان مات شب و روز

بسیار روزها و چه بسیار

کبریت های صاعقه

پی در پی

شب را

کمرنگ می کند

من دیدم و صبور گذشتن

خون از رگان فقر و شهامت

جاری بود

در خاک های اردن سینا

کبریت های صاعقه شب را

بی رنگ می کند

چندان که در ولایت مشرق

از شهر بند کهنه ی نیشابور

سرکرده ی قبیله ی تاتار

فریاد هم صدایی خود را

فانوس دود خورده ی تاریک

از روشنای صبح می آویزد

کبریت های صاعقه

شب را

نابود می کند

1+
...

1+
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

سفر به خیر

-“به کجا چنین شتابان ؟”

گوَن از نسیم پرسید .

-” دلِ من گرفته زینجا ،

هوس ِ سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟”

-” همه آرزویم، اما

چه کنم که بسته پایم … “

-” به کجا چنین شتابان ؟ “

-” به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم . “

-” سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی، خدا را

چو ازین کویر ِ وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران ،

برسان سلام ِ ما را .”

9+
...

9+
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

دیدار

دیدی که باز هم

صد گونه گشت و بازی ایام

یک بیضه در کلاهش نشکست ؟

این معجزه ست

سحر و فسون نیست

چندین که

عرض شعبده با اهل راز کرد

زان سالیان و روزان

روزی که خیل تاتار

دروازه را به آتش و خون بست

سال کتاب سوزان

با مرده باد آتش

و زنده باد باد

از هر طرف که اید

مهلت به جمع روسپیان دادند

ما در صف کدایان

خرمن خرمن گرسنگی و فقر

از مزرع کرامت این عیسی صلیب ندیده

با داس هر هلال درودیم

بانگ رسای ملحد پیری را

از دور می شنیدیم

آهنگ دیگری داشت فریاد های او

هزار پرسش بی پاسخ از شما دارم

گروه مژده رسانان این مسیح جدید

شفا دهنده ی بیمارهای مصنوعی

میان خیمه ی نور دروغ زندانی

و هفت کشور

از معجزات او لبریز

کسی نگفت و نپرسید

از شما

یک بار

میان این همه کور و کویر و تشنه وخشک

کجاست شرم و شرف ؟

تا مسیح تان بیند

و لکه های بهارش را

ازین کویر

ازین ناگزیر

بزداید

و مثل قطره ی زردی ز ابر جادوییش

به خاک راه چکد

کدام روح بهاران ؟

کدام ابر و نسیم ؟

مگر نمی بیند

عبور وحشت و شرم است

در عروق درخت

هجوم نفرت و خشم است

در نگاه کویر

زبان شکوه ی خار

از تن نسیم گذشت

تو از رهایی باغ و بهار می گویی؟

مسیح غارت و نفرت

مسیح مصنوعی

کجاست باران کز چهره ی تو بزداید

نگاره های دروغین و

سایه ی تزویر ؟

کجاست اینه

ای طوطی نهان آموز

که در نگاه تو بماند

این همه تقریر ؟

2+
...

2+
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

صدای بال ققنوسان

پس از چندین فراموشی و خاموشی

صبور پیرم

ای خنیاگر پارین و پیرارین

چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد

چه وحشتناک خواهد بود

آن آواز

که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد

نمی دانم در این چنگ غبار آگین

تمام سوکوارانت

که در تبعید تاریخ اند

دوباره باز هم آوای غمگین شان

طنین شوق خواهد داشت ؟

شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟

نه آواز پر جبریل

صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است

که بال افشان مرگی دیگر

اندر آرزوی زادنی دیگر

حریقی دودناک افروخته

در این شب تاریک

در آن سوی بهار و آن سوی پاییز

نه چندان دور

همین نزدیک

بهار عشق سرخ است این و عقل سبز

بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب

پس از آنجا کجا

یارب ؟

درانجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را

پس از آنجا

کجا ققنوس بال افشان کند

در آتشی دیگر ؟

خوشا مرگی دیگر

با آرزوی زایشی دیگر

4+
...

4+
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

پیمانه ای دوباره

اینجا نه شادی است نه غم نه عزا

نه سرور

دستارک سپیدش را

در جویبار باد پلشتی

می شوید

دزدان رستگاری

پاییز های روح

سبزینه و طراوت هر باغ و بوته را

در غارت شبانه ی خود پاک می برند

کنون

کاین محتسب

کجال تماشا نیم دهد

میخانه ی کدام حریفی

پیمانه ای دوباره

از آن باده ی زلال

این جمع تشنگان و خماران را

خواهد بخشید ؟

زین باده ای که محتسب شهر

در کوچه می فروشد و ارزان

غیر از خمار هیچ نخواهی دید

من تشنه کام ساغر آن باده ام

کز جرعه ای

ویران کند

دوباره بسازد

2+
...

2+
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

فصل پنجم

وقتی که فصل پنجم این سال

با آذرخش و تندر و طوفان

و انفجار صاعقه

سیلاب سرفراز

آغاز شد

باران استوایی بی رحم

شست از تمام کوچه و بازار

رنگ درنگ کهنگی خواب و خاک را

و خیمه ی قبایل تاتار

تا قله ی بلند الاچیق شب

آتش گرفت و سوخت

وقتی که فصل پنجم این سال

آغاز شد

و روح سرخ بیشه

از آب رودخانه گذر کرد

فصلی که در فضایش

هر ارغوان شکفت نخواهد پژمرد

عشق من و تو

زمزمه ی کوچه باغ ها

خواهد بود

عشق من و تو

آنچه نهانی

گاهی نگاه و محتسبی را

چون جویبار نرمی

از بودن و نبودن

خاموشی و سرودن

در خویش می برد

وقتی که فصل پنجم این سال

آغاز شد

دیوارهای واهمه خواهد ریخت

و کوچه باغ های نشابور

سرشار از ترنم مجنون خواهد شد

مجنون بی قلاده و زنجیر

وقتی که فصل پنجم این سال

آغاز شد

0
...

0
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

حتی نسیم را

شیپور شادمانی تاتار

در سالگرد فتح

فرصت نمی دهد

تا بانگ تازیانه ی وحشت را

در پهلوی شکسته ی آنان

در آن سوی حصار گرفتار بشنویم

دیوارهای سبز نگارین

دیوارهای جادو

دیوارهای نرم

حتی نسیم را

بی پرس و جو

اجازه ی رفتن نمی دهند

ای خضر سرخ پوش صحاری

خاکستر خجسته ی ققنوسی را

بر این گروه مرده بیفشان

2+
...

2+
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...

از بودن و سرودن

صبح آمده ست برخیز

بانگ خروس گوید

وینخواب و خستگی را

در شط شب رها کن

مستان نیم شب را

رندان تشنه لب را

بار دگر به فریاد

در کوچه ها صدا کن

خواب دریچه ها را

با نعره ی سنگ بشکن

بار دگر به شادی

دروازه های شب را

رو بر سپیده

وا کن

بانگ خروس گوید

فریاد شوق بفکن

زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن

و آواز عاشقان را

مهمان کوچه ها کن

زین بر نسیم بگذار

تا بگذری از این بحر

وز آن دو روزن صبح

در کوچه باغ مستی

باران صبحدم را

بر شاخه ی اقاقی

آیینه ی خدا کن

بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را

کان تار و پود چرکین

باغ عقیم دیروز

اینک جوانه آورد

بنگر به نسترن ها

بر شانه های دیوار

خواب بنفشگان را

با نغمه ای در آمیز

و اشراق صبحدم را

در شعر جویباران

از بودن و سرودن

تفسیری آشنا کن

بیداری زمان را

با من بخوان به فریاد

ور مرد خواب و خفتی

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

4+
...

4+
در کوچه باغ های نشابور (شفیعی کدکنی) نظر دهید...