محمدمهدی امیری

خوب می فهمم قیامِ مردمِ تبریز را!

پیراهنِ زردت تداعی می کند پاییز را
لحظه ی عاشق شدن، آن حسِ شورانگیز را

توبه های شیشه ای بوی شکستن می دهد
باز عاشق میکنی این مردِ ناپرهیز را

هرچه را میخواستی از من به غارت برده ای
بسته ای از پشت دستِ خالیِ چنگیز را

لهجه ی شیرینِ تو در من قیامت می کند
خوب می فهمم قیامِ مردمِ تبریز را

واژه ها گویایِ قلبِ مهربانت نیستند
هی خجالت می دهی خودکارِ رویِ میز را

...

عاشقانه, غزل, محمدمهدی امیری نظر دهید...

مثلِ خانم های کدبانویِ جا افتاده ای

شیطنت می بارد از چشمت، تو شیطان زاده ای
با نگاهت کار دستِ این جماعت داده ای

آنچنان مغرور و سنگینی که با این سنِ کم
مثلِ خانم های کدبانویِ جا افتاده ای

شعرها هم عاقبت در وصفِ تو عاجز شدند
جانِ شاعرهای دنیا را به لب آورده ای

هر چه گفتند و نوشتیم… آخرش اما نشد
اشتراکِ شعرها این شد که فوق العاده ای

ماه هم از پنجره هر شب به تو زُل می زند
بس که مثلِ برکه آرام و زلال و ساده ای

...

عاشقانه, غزل, محمدمهدی امیری نظر دهید...

حتماً تصرف میکنی کاخِ لِنین را!

کم کن کمی این طرزِ رفتارِ متین را
لِه می کنی زیرِ قدم هایت زمین را

ابرویِ تو بیرون زده از پشتِ عینک
داری خجالت می دهی دیوارِ چین را

برقِ لبانت انفجارِ کهکشان است
داری تداعی می کنی میدان مین را

تو امپراطوری که بی جنگ و جنایت
حتماً تصرف میکنی کاخِ لِنین را

غارتگری هستی که می خواهی بدزدی
دار و ندارِ دستِ دزدِ در کمین را

خونِ رگِ احساسِ من با ناخنت ریخت
تکرار کردی قصه ی حمامِ فین را

باید برایت آیت الکرسی بخوانم
بعدش چهل تا سوره ی زیتون و تین را

ماهرترین نقاش ها هم کم کشیدند
تصویر جذاب و قشنگی اینچنین را

...

عاشقانه, غزل, محمدمهدی امیری نظر دهید...

از نمِ موهای تو سشوار عاشق می شود!

پایِ خود را بر زمین نگذار ، عاشق می شود
سنگفرشِ کوچه ها انگار عاشق می شود

قابِ عکست را به رویِ سینه ام چسبانده ام
هر کجا نصبش کنم دیوار عاشق می شود

اسمِ تو دل از دلِ اشیایِ بی جان می برد
خودنویس و دفتر و خودکار عاشق می شود

هی جلویِ آینه با شالِ سبزت وَر نرو
نازنین! دست از سرش بردار ، عاشق می شود

مو شرابی! مست کردی شانه را رویِ سرت
از نمِ موهای تو سشوار عاشق می شود

دایِرِه ” در ذهن دارد ، هی مثلث می کشد
تا نگاهش می کنی پرگار عاشق می شود

پُک به قلیان می زنی با ذوق قُل قُل می کند
لایِ انگشتانِ تو سیگار عاشق می شود

لهجه ات شیرین ترین آهنگِ قرنِ حاضر است
با نُـتِ لبهای تو گیتار عاشق می شود

...

عاشقانه, غزل, محمدمهدی امیری نظر دهید...

پیراهنی را که اُتو کردی نَشُستم!

کم مانده تا از دوری ات پایان بگیرم
تا کِی سراغت را از این و آن بگیرم؟!

حالا تَقاصِ سادگی هایم رقم خورد
باید که از قلبِ خودم تاوان بگیرم

پس زد مرا دریایِ شورانگیزِ چشمت
رودی اسیرم که نشد جریان بگیرم

تصویرِ ماتی از خودم در ذهن دارم
جزءِ محالات است اگر سامان بگیرم

در چشمِ تو من کافری بِالفِطره هستم
حتی اگر رویِ سرم قرآن بگیرم

تویِ نگاهم بغضِ سنگین در کمین است
باید که سهمی از دلِ باران بگیرم

پیراهنی را که اُتو کردی نَشُستم
شاید که از عطرِ حضورت جان بگیرم

قلبِ صبورم تسلیت ، باید پس از این
حقِ تو را از عشقِ بی وجدان بگیرم

...

جدایی, غزل, محمدمهدی امیری نظر دهید...