محمد سهرابی

می رفت تا که فاش پدر خوانمت، عمو!

چون چشم نیزه قوّت جان مرا گرفت
پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت

می رفت تا که فاش پدر خوانمت، عمو!
سُم فرس رسید و دهان مرا گرفت

گویند بو کشیدن گل، مرگ مؤمن است
بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت

من سینه ام دکان محبت فروشی است
آهن فروش، از چه دکان مرا گرفت؟

دشمن که چشم دیدن ابروی من نداشت
سنگی رها نمود و کمان مرا گرفت

لکنت نداشت من که زبانم ز کودکی
موم عسل چگونه زبان مرا گرفت؟!

چون کندوی عسل بدنم رخنه رخنه است
این نیش های نیزه توان مرا گرفت

گِل شد ز خاکِ سُمّ فرس خون پیکرم
ریگ روان همه جریان مرا گرفت

معنی، ز پیرهای سپاه جمل رسید
هر چه رسید و عمر جوان مرا گرفت

...

2+
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), غزل, محمد سهرابی نظر دهید...

روضه‌ی ما خواندنش سخت است، گودالیم ما!

هست قرآن حافظ ما صورت فالیم ما
فارغ از دیروز و فرداییم ما حالیم ما

حرف ما را هیچ کس از شخص ما نشنیده است
صاحب نطقیم اما چون قلم لالیم ما

در رکوع ما دعای عافیت جایی نداشت
اول و پایان هر دردیم ما دالیم ما

سخت مخمورم شراب امروز را فردا بریز
ای طبیب امشب نیایی ناخوش احوالیم ما

رفتن ما را به خندیدن تناسب بسته اند
مرگ ما را عید می گیرند چون سالیم ما

باطن مبسوط از صحرا چه منت می کشد
در قفس هم می‌تپیم از فیض خود بالیم ما

با رقیبان کاه می‌سنجند و با ما زعفران
دیگران خروار اگر باشند مثقالیم ما

جمع اضدادیم هم پستیم هم والا مقام
روضه‌ی ما خواندنش سخت است گودالیم ما

چیدن ما نیز معنی بساط درد بود
تا رسیدیم آمد آوازی که خود کالیم ما

...

12+
غزل, محمد سهرابی نظر دهید...