مرتضی خدمتی

مرا زد عاقبت ماری که فکرش را نمی کردم!

دلم وا مانده در کاری که فکرش را نمی کردم
سرم خورده به دیواری که فکرش را نمی کردم

مدارجبر هستی را فقط بیهوده می گردم
اسیرم کرده تکراری که فکرش را نمی کردم

خرابم می کند با اخم وبا لبخند می سازد
دلم را برده معماری که فکرش را نمی کردم

زمین را مثل اسکندربه حکم عشق او گشتم
شدم سرباز بیماری که فکرش را نمی کردم

ولی هرنقطه ای رفتم شعاع درد دورم زد
به دستش داشت پرگاری که فکرش رانمی کردم

به هر دستی که دور گردنم افتاد دل بستم
مرا زد عاقبت ماری که فکرش را نمی کردم

...

خیانت, غزل, مرتضی خدمتی نظر دهید...

ج.. جسارت نشود من شده ام عاشقتان!

ج.. جسارت نشود من شده ام عاشقتان
ب .. ببخشید چرا مسخره ام؟ منطقتان؟

م م .. من من که زبانم همه اش می گیرد
شده ام عاشق چشمان ن نا ناطقتان

سابقا هم به شما عرض ارادت شده بود
من، همان «گم شو ب بی بی پدر» سابقتان

دل کو کوچک من با همه ی مسخره گیش
مرد دریاست که بی شک شده مستغرقتان

عرض کردم به شما دست خودم دم که ن نیست
به خدا هست، چرا نیست دلم لایقتان؟

چه شود فرض محال شب و دریای شمال
من…شنا…موج… ی یکدفعه شما…قایقتان

آخرش عشق خودم را به شما…پیش خدا
یا از این شهر … ی یا می کُشمش از دق تان

چه شده محض خدا خنده، چرا می گرييد!؟
نه به آن هرهرتان و نه به این هق هق تان

...

عاشقانه, غزل, مرتضی خدمتی نظر دهید...