تصنیفهای ملک الشعرای بهار

غزل ضربی (در ماهور)

ز من نگارم خبر ندارد

به حال زارم نظر ندارد

خبر ندارم من از دل خود

دل من از من خبر ندارد

کجا رود دل که دلبرش نیست

کجا پرد مرغ که پر ندارد

امان از این عشق فغان از این عشق

که غیر خون جگر ندارد

همه سیاهی همه تباهی

مگر شب ما سحر ندارد

بهار مضطر منال دیگر

که آه و زاری اثر ندارد

جز انتظار و جز استقامت

وطن علاج دگر ندارد

ز هر دو سر، بر سرش بکوبند

کسی که تیغ دو سر ندارد

3+
...

3+
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

بیات اصفهان

این تصنیف را بهار در منفای خود در سال ۱۳۱۲ ساخته و به به اهالی اصفهان اهدا کرده است‌.

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی

به زنده‌رودش سلامی ز چشم ما رسانی

ببر از وفا کنار جلفا به گل چهرگان سلام ما را

شهر با شکوه

قصر چلستون

کن گذر به چار باغش

گر شد از کفت‌

یار بی‌وفا

کن کنار پل سراغش

بنشین درکریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می

بستان از دست وی می پی در پی تاکی تا بتوانی

جز شادی در دهر کدامست

غیر از می هرچیز حرام است

ساعتی در جهان خرم بودن بی‌غم بودن بی‌غم بودن

با بتی دلستان محرم بودن با هم بودن همدم بودن

ای بت اصفهان زآن شراب جلفا ساغری در ده ما را

ما غریبیم ای مه – ‌بر غریبان رحمی کن خدا را

1+
...

1+
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

در حجاز (غزل ضربی)

ای دلبر من‌، تاج سر من

یک دم ز وفا، بنشین بر من

نازت بکشم ای مایهٔ ناز

بارت ببرم ای دلبر من

وای از تو که‌ سوخت پروانه صفت

شمع رخ تو بال و پر من

رحمی که بسوخت عشق تو مرا

چندان که نماند خاکستر من

ای مرغ سحر این نامه ببر

نزد صنم گل پیکر من

لیلای منی مجنون توام

من بندهٔ تو تو سرور من

دل شد ز غمت چون قطرهٔ خون

وز دیده چکید در ساغر من

ویرانه شود آن خانه که نیست

روشن ز رخت ای اختر من

لطفت‌ شکرست‌ قهرت‌ شررست

هم نوش منی هم نشترمن

هرجا گذری با صوت خوشت

خاک ره توست چشم تر من

گوید که «‌بهار» نالد چو هزار

ناکرده نظر بر منظر من

3+
...

3+
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

مرع سحر (در دستگاه ماهور)

بند اول

مرغ سحر ناله سرکن

داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار این قفس را

برشکن و زبر و زبر کن

بلبل پربسته زکنج قفس درآ

نغمۀ آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پرشرر کن

ظلم ظالم‌، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

شام تاریک ما را سحرکن

*‌

نوبهار است‌، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌بار است

این قفس چون دلم ننگ وتار است

شعله فکن درقفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب‌عاشق نگه‌، ای‌تازه گل‌! از این

بیشتر کن

مرغ بیدل‌، شرح هجران مختصر مختصر مختصر کن!

بند دوم

عمرحقیقت به سرشد

عهد و وفا بی‌سپر شد

نالهٔ عاشق‌، ناز معشوق

هردو دروغ و بی‌اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک‌، جور ارباب

زارع از غم گشته بیتاب

ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

*

ای دل تنگ ناله سرکن

از قوی دستان حذر کن

از مساوات صرف نظرکن

ساقی کلچهره بده آب آتشین

پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین

ناله برآر از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو، سینهٔ من‌، پر شرر شد

کز غم تو سینهٔ من پرشرر پرشرر پرشرر شد

0
...

0
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

عروس گل (در افشاری و رهاب – هنگام رفع حجاب)

بند اول

عروس گل از باد صبا

شده در چمن چهره گشا

الا ای صنم بهر خدا

ز پرده تو رخ بدرکن

دیده کسی هرگز

بود پیچهٔ زدن خوی گل

پیچه زدن خوی گل

پرده برافکن تا

شود پرده‌نشین روی گل

پرده‌نشین روی گل

بسوز دل اهل صفا -‌ به عشق وبه مهر و به وفا، ای صنم

ز پیچه زدن حذر کن

آه نهان چرا چهرهٔ دلجوی تو

وای گشاده به‌، روی تو هم موی تو

بند دوم

ندیده بودی چهر پری

نهفته کند جلوه گری

تو چون از پری زبباتری

هرآینه جلوه سرکن

دیده کسی هرگز بود حور و پری در حجاب

حور و پری در حجاب

دیده کسی هرگز بود شمس و قمر با نقاب

شمس و قمر با نقاب

بسوز دل اهل صفا -‌به عشق وبه مهروبه وفا، ای صنم

ز پیچه زدن حذرکن

آه نهان چرا چهرهٔ دلجوی تو

وای گشاده به روی توهم موی تو

1+
...

1+
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

غزل (در بیات ترک، اشاره به حملۀ قشون روس تزاری به پایتخت)

رقیب می‌رسد ازگرد راه چاره کنید

به روی قبضهٔ شمشیر استخاره کنید

درین رمق رقم قتل خویش را یاران

ز دست خصم بگیرید و پاره پاره کنید

شکنج زلف بتان گر بلای عقل شماست

سبک ز حلقه دیوانگان کناره کنید

درین قمارکه یاران زدند بر سر جان

سفاهت است که با عقل استشاره کنید

نهید جبههٔ طاعت برآستان رقیب

و یا که خانهٔ معشوق را اداره کنید

بر غم سردی حاسد ز شعر گرم بهار

تنور خویش و دل خصم پر شراره کنید

0
...

0
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

تصنیف (اشاره به حملۀ قشون روس تزاری به پایتخت)

گر رقیب آید بر دلبر من

جوشد از غیرت دل اندر بر من

مکر و شیادی بود لشکر او

عشق و آزادی بود لشکر من

من بی‌پروا را چه هراس از دشمن

خدا خدا دهد بر دشمن ظفری ما را

یا که من از خون او رنگ کنم بستر او

یاکه او از خون من رنگ کند پیکر من

دست‌از این دستهٔ‌شمشیرکه‌در دست من است

نکشم تا نکشد دست‌، رقیب از سر من

ای رقیبان وطن به کجا، به کجا خانهٔ ماست‌!

اندکی دورترک که نه این‌، که نه این جای شماست‌!

برچین برچین دامن که دامن ندهیم

برو ای ابله که ما تن ندهیم

ز آتشش پروا ندارد دل من

حالت پروانه دارد دل من

بسته صیادش پر و بال امید

چون پرد پروا ندارد دل من

من بی‌پروا را چه هراس از دشمن

خدا خدا دهد بر دشمن ظفری ما را

گرکشد خنجر بت کافر به قصد من و دل

ذره‌ای پروا ازین دعوا ندارد دل من

با رقیبان وطن از من دلخون گویید

دلبرم را به شما وانگذارد، دل من

ای رقیبان وطن به کجا، به کجا خانهٔ ماست‌!

اندکی دورترک که نه این‌، که نه این جای شماست‌!

برچین برچین دامن که دامن ندهیم

برو ای ابله که ما تن ندهیم

0
...

0
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

در ابوعطا

نسیم سحر بر چمن گذر کن

زمن بلبل خسته را خبرکن

بگو آشیان را ز دیده‌ ترکن

ز بیداد گل آه و ناله سرکن

شبی سحرکن -‌ شبی سحرکن

سکوت شب و نوای بلبل

شکرخنده زد به چهرهٔ گل

کنار بستان -‌به یاد مستان -‌بنوش می

یار من گلزار من تویی تو

دلدار من تویی تو

همه‌جا همراه من تویی

دلخواه من تویی تو

روزی آهم گیرد دامنت -‌سوزد با منت

گر شود دلم کوه درد و غم

چاره‌اش به یک جام می کنم

همچو فرهادش از ریشه برکنم

من همان مرغ بی‌بال وپر

شاخ بی‌برگ و بر

دل آزرده‌ام

من همان مرغ بی بال و پر

شاخ بی برگ و بر

دل آزرده‌ام

0
...

0
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

در مرگ پروانه (خواننده)

پروانه ای موجود ظریف

پروانه ای مخلوق شریف

ای صاحب پرهای لطیف

چون شد که از دشمن تو پروا نکنی

جز جانب آتش تو پروا نکنی

رسم فداکاری خوش آموخته‌ای

خود را برای دیگران سوخته‌ای

جز عاشقی چیزی نیاموخته‌ای

باید دلا تقلید پروانه کنی

جان را فدای روی جانانه کنی

مُردی توای پروانه و مُرد هنر

موسیقی و حسن و کمالات دگر

ای‌ شمع خائن‌، شو ز غم‌ زیر و زبر

پروانه را کشتی و حاشا نکنی

ای شمع بی‌پروای دنی

پروانه را کشتی علنی

یارب که امشب را تو فردا نکنی

یارب که امشب را، که امشب را تو فرد‌ا نکنی

ای روح پروانه تو در بهشت برین

یادی از ما نکنی

* * *

آن خوشنوا مرغ سحری

رنجیده از خوی بشری

شد، تا به فردوس برین ناله کند

گلبانک آزادی در آن صفحه‌، در آن صفحه زند

چشم قضا زد ره به شیرین سخنش

قفل خموشی زد اجل بر دهنش

کنج قفس را کرد بیت‌الحزنش

غافل که این بلبل قفس می‌شکند

پروانه ای مرغ سحرم

ز مردنت خون شد جگرم

دیگر به موسیقی تو غوغا نکنی

شوری و شهنازی‌، و شهنازی تو برپا نکنی

ای روح پروانه

چرا عزیز من

یادی تو از ما نکنی

0
...

0
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...

باد خزان (در افشاری)

باد خزان وزان شد

چهرهٔ گل خزان شد

طلایه لشکر خزان از دو طرف عیان شد

چو ابر بهمن ز چشم من چشمهٔ خون روان شد

ناله‌، بس مرغ سحر در غم آشیان زد

آشیان سوخته بین مشعله در جهان زد

عزیز من -‌ مشعله در جهان زد

خدا خدا داد ز دست استاد

که بسته رخ شاهد مه‌لقا را

فغان و فریاد ز جور گردون

که داده فتوای فنای ما را

کشور خراب‌، فغان و زاری

پیچه و نقاب سیاه و تاری

وه چه کنم از غم بیقراری

تا به کی کشیم ذلت و بیماری

بیا مه من رویم از ورطهٔ جانسپاری

1+
...

1+
تصنیفهای ملک الشعرای بهار نظر دهید...