ارمغان بهار ملک الشعرای بهار

فقرۀ ۱۱۲

شراب به پیمان (‌یعنی به اندازه‌) خور چه هر که او شراب بی‌پیمان خورد، بسا گنه که از وی آید.

اگر باده نوشی به پیمانه نوش

به آیین مردان فرزانه نوش

کز افزونی می ز دل‌ها گناه

برُوید، چو از تند باران گیاه

وگر گفتهٔ من پسند آیدت

مخور می که از می گزند آیدت

‌بود سوزیان این می لعل‌پوش‌

زیانش ز تو، ‌سودش از می‌فروش

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۱۱۳

هرچند بس نیک افسونِ ماران دانی‌، زود زود دست به مار مبر کت بگزد، و بر جای بمیراند.

تو ای مرد افسونگر چیره‌دست

مبر سوی هر مار بر خیره دست

مبادا کت از این دلیری همی

زند زخم و بر جای میری همی

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۸۲

زن کسان مفریب‌، چه به روان ‌گناه گران بود.

به راه زنان دانهٔ دل مپاش

فریبندهٔ جفت مردم مباش

زن پارسا را مگردان ز راه

که از رهزنی بدتر است این گناه

روان را گناه گران آورد

بس آسیب در دودمان آورد

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۹۸

آسان پای (‌ضد گرانجان‌) باش تا روشن چشم باشی.

گرانی مکن در بر مهتران

سبک‌پای بهتر ز مردگران

چو اندک‌روی زود خیزی ز جای

بری چشم روشن برکدخدای

به دیدار تو شادمانی کند

به خرم دلی میزبانی کند

چو اندر نشستن گرانی کنی

سر میزبان را به درد افکنی

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۱۱۴

اگر بس آشنا و آب (‌یعنی شنا) نیک دانی زود زود به آب ستهمه (‌ظ‌. ستمبه = مخوف‌) اندر مشو که ترا آب نبرد و بجای بمیری‌.

شنا گرچه به دانی ای مرد مه

به آب ستبر اندرون پا منه

مبادا ز ناگه رباید ترا

سبک‌جان ز تن برگراید ترا

کسی کاز خرد باشدش هیچ بهر

ننوشد به امید پازهر، زهر

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۸۳

خرد بوده (‌پست و بی‌اصل‌) واپیشوار (‌؟‌) مردم را نگاه مدار (‌تفقد و احسان مکن‌) چه ترا سپاس نخواهد داشت‌.

چو گشتی توانگر به داد و دهش

فرومایهٔ پست را برمکش

که این مردمان خداناشناس

ندارند از مرد مهتر سپاس

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...