ارمغان بهار ملک الشعرای بهار

فقرۀ ۸۹

به‌خواسته و چیزگیتی گستاخ‌مباش‌،‌چه‌خواسته و چیز (‌مال و منال‌) گیتی ایدون همانا چون‌مرغی‌است که‌ازین درخت بر آن درخت نشسته و به هیچ درخت نپاید.

به گنج و به کالای گیتی مناز

که کالای گیتی نپاید دراز

چو مرغی‌است گنج زر و خواسته

جهان چون یکی باغ آراسته

ز شاخی به شاخی برآید همی

به یک شاخ هرگز نپاید همی

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۱۰۵

به استوانی و استواری دین کوشش کن چه مهمترین خرسندی دانایی (‌است‌) و بزرگتر از آن امید به مینو است‌.

بدین کوش‌و پیوسته‌خرسند باش

به دانش درختی برومند باش

چو دانا بود مرد امّیدوار

به مینو گراید سرانجام کار

که دانا که دارد امید، آن بهست

ز دانای نومید، نادان بهست

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۱۵۰، ۱۵۱

به خوردن خورش‌ها حریص مباش‌، و از هر خورشی مخور و زود زود به سور و خورن بزرگان مشو که ستوه‌آور نباشی‌.

مشو در خورش‌ تند و بسیار خوار

به خوان کسان دست کوتاه دار

به هر خوردنی دست منما دراز

از آن خور کجا هست پیشت فراز

به خوان و به سور بزرگان مرو

وگر رفت باید گران‌جان مشو

میانه گزین باش در کار و بار

وگرنه ستوه آیی از روزگار

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۹۰

اندر پدر و مادر خویش ترسکار و نیوشنده و فرمان‌بردار باش‌، چه مرد را تا پدر و مادر زنده‌اند، همانا چون شیر اندر بیشه است از هیچ کس نترسد و او را که پدر و مادر نیست همانا چون زن بیوه است که چیزی از وی بدوسند و او هیچ چیزی نتواند کرد و هر کسی (‌او را) بخوار دارد.

به نزدیک مام و پدر بنده باش

به فرمانگرای و نیوشنده باش

جوان کش بود زنده مام و پدر

بود، چون به بیشه درون‌، شیر نر

چمد اندر آن بیشه نامدار

نترسد ز کس گاه جنگ و شکار

هم آن پورکش مرد مام و پدر

بود چون زنی بیوه و دربدر

کجا زو ربایند هرگونه چیز

نه دست ستیز و نه پای گریز

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۱۵۲

چهار کار دژآگاهی (‌نادانی‌) و دشمنی و بدی با تن خود کردن است: یکی پادیاوندی (‌یعنی‌: زبردستی و زورمندی‌) نمودن‌، دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد، دیگ‌ر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به زنی گیرد و دیگر مرد گشن (‌جوان‌) که زنی پیر به زنی کند.

دژآگه چهار است کز خوی بد

کند دشمنی با تن و جان خود

یکی «پادیاوند» مردم گزای

به‌ هر کار و هر چیز زور آزمای

دگر نره دروبش با داروبرد

که با مهتر از خویش جوید نبرد

سه دیگر کهن سالهٔ ریژخوی

که هنگام ییری شود جفت ‌جوی

کرا پیر سر هست جفت جوان

بود دشمن خویشتن بی گمان

چهارم جوانی که جوید زنی

شود جفت پیره‌زن ربمنی

جوانی که خسبد بر پیره‌زن

بود بی گمان دشمن خوبشتن

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۷۲، ۷۳

بی گناه باش که بی‌بیم باشی‌. سپاس‌دار باش که به نیکویی ارزانی باشی.

سر بیمناکی گنهکارگی است

گنه کاره را تن به آوارگی است

همان بیگناهی تناسانیست

به نیکی سپاسنده ارزانیست

گنه کاره را بیم باشد ز شاه

نترسد ز کس‌، مردم بیگناه

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۹۱

دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده‌، چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست‌. کجا تخم بدو افکند و از او بس جورتاک (‌؟‌) اندر آید.

گرت هست دختر، به داننده ده

ز هر شوهری شوی داننده به

بود مرد داننده چون خوب خاک

که در وی نشانند هرگونه تاک

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۱۰۷

نام خویش را، خویشکاری خویش به‌مهل‌. (‌یعنی به مناسبت نام و مقام از کار و کوشش طفره مزن‌)‌.

مهل نام را، خویشکاری ز دست

که بی‌خویشکاری شود نام پست

دو گیتی است با مردم خویشکار

به مینو خوش و در جهان شادخوار

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...

فقرۀ ۱۵۳

مردم دوستی از بنیک منشی (‌یعنی هواداری اصول‌) و خوب‌خیمی (‌یعنی خوش‌خویی‌) از خوب ایواژی (آراستگی‌) بتوان دانست‌.

قسمت اخیر را طور دیگر هم می‌توان معنی کرد: خوش‌اخلاقی مردم را از خوش‌سخنی و آهنگ گفتار (آواز)‌شان می‌توان دانست‌.

سر خوی‌ها، مردمان دوستی‌است

نگر تا خداوند این خوی کیست

کسی کش منش ره به‌بنیاد داشت

بن و بیخ کار جهان یاد داشت

جهان است پیشش یکی خانه‌ای

نبیند در آن خانه بیگانه‌ای

همه مردمان بستگان ویند

زن و مرد پیوستگان ویند

بجوید دلش مهر برنا و پیر

که از مهر پیوند نبود گریز

به خوی خوش مردم و رازشان

توان راه بردن از آوازشان

...

0
ارمغان بهار ملک الشعرای بهار نظر دهید...