کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار

داستان مسافرت به یزد

هفته‌ای بود کاندر آن خانه

کرده بودیم گرم‌، کاشانه

مطلع مهر و ختم تابستان

کودکان رفته در دبیرستان

من به عزلت درون خانه مقیم

منزوی‌وار با کتاب ندیم

ناگه آمد به گوش کوبه ی در

خادم آمد به حالت منکر

گفت باشد پلیس تامینات

بر محمد و آل او صلوات

زن بیچاره‌ام چو این بشنید

رنگ ته مانده‌اش ز روی پرید

کردمش خامش و گشادم در

کرد مردی سلام و داد خبر

گفت امر آمده است از تهران

که شوی سوی یزد از اصفاهان

هست ماشین یزد آماده

بایدت رفت یکه و ساده

گفتم آیم بر رئیس اکنون

تا که آگاه گردم از چه و چون

تاختم گرم بر سرای پلیس

دیدم آنجا نشسته است رئیس

حال پرسیدم و بداد جواب

گشتم از آن جواب در تب و تاب

گفت باید برون شتابی تفت

گفتم اصلا نمی‌توانم رفت

کی به رفتن مجال دارم من

که نه مال و نه حال دارم من

خود گرفتم که مال باشد و حال

چه کنم با گروه اهل و عیال

گفتم و آمدم به مسکن خویش

به تسلای خاطر زن خویش

عرض کردم‌ به ‌صد خضوع و خلوص

تلگرافی به دفتر مخصوص

شمه‌ای ز ابتلا و بد حالی

رفتن یزد و کیسهٔ خالی

لطف‌ شه گشت‌ سوی من معطوف

رفتن یزد بنده شد موقوف

از قراری که دوستان گفتند

هم به ری هم به اصفهان گفتند

بوده «‌مکرم‌»‌» در این عمل مبرم

… بادا به ریش این مکرم

وان که بندد به قول مکرم کار

او ز مکرم بتر بود صد بار

پس شش مه ز فرط بد روزی

از فشار معیشت و روزی

تلگرافی دگر نمودم عرض

به شهنشه ز فقر و شدت قرض

یا نخواند آن شه همایون‌فر

یا که خواند و در او نکرد اثر

پس نوشتم عریضهٔ مکتوب

با عبارات موجز و خط خوب

که اگر ماند بایدم اینجا

شود آخر حقوق بنده ادا

این عبارات نیز سود نکرد

نه همین شعله بلکه دود نکرد

به فروغی کتابتی کردم

وز قضایا شکایتی کردم

بنوشتم نظیر این ابیات

از برای رئیس تشکیلات‌:

کار نظم مصالح جمهور

هست مشکل‌ تر از تمام امور

جز به بخت جوان و دانش پیر

جد و جهد و درایت و تدبیر

گاه آهن‌دلی و خون‌سردی

گاه نرمی و کدخدا مردی

گه لبی پر ز خنده چون شکر

گه نگاهی برنده چون خنجر

صبح پیش از اذان سحر خیزی

روز تا نصف شب عرق ریزی

خواندن دوسیه‌، دیدن اخبار

عرض کردن به شه نتیجهٔ کار

مفسدان را مدام پاییدن

خلق را روز و شام پاییدن

دسته‌دسته جماعت مشکوک

متفرق میان شهر و بلوک

همه را داشتن به زیر نظر

خواه در خانه خواه در معبر

سر ز سر عدو درآوردن

رازشان جمله منکشف کردن

پشت هر سرقتی پی افشردن

از عمل پی به عاملش بردن

راهزن را گرفتن اندر راه

گرچه خود را نهان کند در چاه

خط انگشت دزد را دیدن

حال جانی ز چشم فهمیدن

شهرها را به نظم آوردن

خلق را رو به تربیت بردن

سخت مالیدن و ادب کردن

زبن یکی گوش زان یکی گردن

دیدن جمله خلق با یک چشم

لیک گاهی به خنده گاه به خشم

به یکی دست‌، لالهٔ رنگین

به دگر دست‌، دهرهٔ سنگین

خلق را داشتن به بیم و امید

گاه با لطف وگاه با تهدید

یکی از صد هزارها کار است

که به هریک هزار اسرار است

غیر ازین رنج ‌های پنهانی

که ندانم من و تو خود دانی

من که دیرینه خادم وطنم

پادشاه ممالک سخنم

گرچه در نظم و نثر سلطانم

تابع پادشاه ایرانم

با اجانب نبوده‌ام دمساز

با اجامر نگشته‌ام همراز

چون خود از خادمان ایرانم

قدر خُدّام ملک می ‌دانم

داغ‌های کهن به دل دارم

در وطن حق آب و گل دارم

کرده‌ام من به خلق خدمت‌ها

دیده‌ام خواری و مشقت‌ها

باغ معنی است آبخوردهٔ من

نظم و نثر است زنده کردهٔ من

چاپلوسانه نیست رفتارم

زان که دل با زبان یکی دارم

بعد سی سال خدمت دایم

چار دوره وکالت دایم

هست دارائیم کتابی چند

خانه و باغ و پنج شش فرزند

در زمانی که بود روز شلنگ

می‌ شلنگید هر عصازن لنگ

بنده بودم به‌جای خویش مقیم

پا نکردم درازتر زگلیم

نه نمازم سوی سفارت بود

نه نیازم سوی وزارت بود

نه به شغل اداری‌ام میلی

نه ز انبار دولتم کیلی

بنشستم در آشیانهٔ خویش

گم شدم در کتابخانهٔ خویش

در دل خانه مختفی گشتم

غرق کار معارفی گشتم

پنج شش سال منزوی بودم

گوش بر حکم پهلوی بودم

چون که نو گشت سال پارینه

چرخ‌، نو کرد کین دیرینه

دستلافی طراز جیبم شد

عیدی کاملی نصیبم شد

خورده بودم برای کسب هنر

چهل و پنج سال خون جگر

در صفاهان ز فرط رنج و ملال

همه از یاد من برفت امسال

لیک ازین حال شکوه سر نکنم

شکر شه کافرم اگر نکنم

همه دانند بیگناهم من

خود گرفتم که روسیاهم من

لیک پنهان نمی کنم غم خویش

تات سازم شریک ماتم خویش

تو امیری و صاحب جاهی

چاکر صادق شهنشاهی

زین ستمدیدگان حمایت کن

حال ما را به شه حکایت کن

هرچه بودم به شهر ری موجود

رهن شد در بر رحیم جهود

باورت نیست از محله بپرس

زان رحیم رجیم دله بپرس

بختم از خشم شاه برگشته

دستم از پا درازتر گشته

یا اجازت دهد شه آفاق

که رَوَم من به سوی هند و عراق

یا ازین ابتلا رها کندم

خط آزادگی عطا کندم

تا به کسب معاش پردازم

دفتر و نامه منتشر سازم

هم درین ماه قطعه‌ ای گفتم

وندر آن دُرّ معرفت سفتم

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

در مذمت ظلم و ظالم

چون اساس زمانه گشت درست

عدل و ظلم اندر آن تعین جست

جذب و دفعی به روی کار آمد

چرخ و اجرام آشکار آمد

اختری راست و اختری کج رفت

و اختری مارپیچ و معوج رفت

بر سر بام لاجورد نگار

گرم جنبش شدند و گشت و گذار

آن که سیرش در استقامت بود

ماند باقی بر این سپهر کبود

وان که از عدل و راستی و نظام

بود بیرون‌، دراوفتاد از بام

هرکه جز راستی نمود نماند

هرچه بیرون ز عدل بود نماند

از میان رفت ظالم و مظلوم

عدل‌ و ترتیب ماند و نظم و رسوم

هم به روی زمین ز موجودات

مردم و جانور، جماد و نبات

عادل و ظالمند و شوم و سعید

زشت و زیبا و نامفید و مفید

آنچه بیرون ز نظم و قاعده است

گم شود کان تهی ز فایده است

آنچه را فایدت بود بسیار

او بگیرد به روزگار قرار

هرچه بیفایده است‌ چون کف‌ و دود

از جهان ناپدید گردد زود

هرکه از عقل دستیار گرفت

در صف راستان قرار گرفت

تهی از ظلم و جهل می گردد

زندگانیش سهل می گردد

ظلم‌ جهل‌ است‌ و جهل تاریک است

راه این فرقه سخت باریک است

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

گفتار دهم در صفت زن گوید

چادر و روی‌بند خوب نبود

زن چنان مستمند خوب نبود

جهل اسباب عافیت نشود

زن روبسته‌تربیت نشود

کار زن برتر است از این اسباب

هست‌یکسان‌حجاب‌ و رفع حجاب

ای که اصلاح کار زن خواهی

بی‌سبب عمر خوبشتن کاهی

زن از اول چنین که بینی بود

هیچ تدبیر، چاره‌اش ننمود

گر قوانین ما همین باشد

ابدالدهر زن چنین باشد

زن به قید حواس خمس دراست

زن نمودار سادهٔ بشر است

زن کتاب طبیعت ساده است

زن ز دستور حکمت آزاده است

زن اگر جاهلست اگر داناست

خودپسند است‌و خویشتن‌آراست

کار او با جمال و زبباییست

هنر و پیشه‌اش خودآراییست

گر نخواهی که بستن بنماید

به سرتوکه بیش بنماید

باید آزاد سازیش ز قفس

تا فرود آید از هوا و هوس

تو مپندار خوی منکر زن

رود ازبیم دوزخ از سر زن

زن به مردان دلیر باشد و چیر

بر خدا نیز هست چیر و دلیر

لابه وآه و اشگ و زاری او

هست هرجا سلاح کاری او

کار با این سلاح برنده

می کند با خدا و با بنده

زن خدا را ز جنس نر داند

در دلش لابه را اثر داند

زن که با شوی خودوفا نکند

از خدا نیز هم حیا نکند

علم‌های خیالی و نقلی

دوست دارد، نه فکری و عقلی

زن دانا اگر بود مغرور

شاید ار باشد از خیانت دور

دگر آن زن که آزموده بود

داستان‌ها بسی شنوده بود

سوم‌آن‌زن که‌هست‌شوهردوست

شوهرش نیز دل‌سپردهٔ اوست

چون‌ازین‌بگذری‌به‌دست‌قضاست

یند و اندرز و قیل‌و قال‌، هباست

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

قطعه

لولیئی گفت با پسر، هشدار

تا که خود را چو من سمر سازی

پسرا سعی کن که در هر فن

خویش را تالی پدر سازی

تن به ورزش سپار تا خود را

جلد و چالاک و نامور سازی

بر سر استوانه رقص کنی

وز بر ریسمان گذر سازی

خوبشتن را به قوت تعلیم

حکمفرمای شیرنر سازی

ببر ا همسر مرال کنی

شیر را جفت گوره ‌خر سازی

بنشانی به خرس بوزینه

خرس را خنگ راهبر سازی

سگ ز چنبر برون گذاری و باز

چنبر از ریسمان به ‌در سازی

خویشتن را به پشت پران اسب

به سر پای مستقر سازی

در فن مشت و شیوهٔ کشتی

خویش در دهر مشتهر سازی

یاکه‌خود را به‌چشم‌بندی‌و سحر

جالب دقت و نظر سازی

پنبه‌ای در دهان فکنده و زان

رشته‌هایی دراز برسازی

بیضه زیر کله نهی و از آن

جوجه‌ای نو دمیده برسازی

کش روی مهره را به طراری

حقه بی‌مهره جلوه گر سازی

یاکم از این که خویش را به جهان

مطربی جلد و باهنر سازی

هر زمان نغمهٔ دگر خوانی

هر زمان پردهٔ دگر سازی

الغرض باید ای پسر خود را

مورد حاجت بشر سازی

ورنه بگزارمت به مدرسه‌ای

کاندر آن سال‌ها مقر سازی

کنی آن علم مرده‌ریگ روان

وآن خرافات را ز بر سازی

تا شوی شاعر و نوبسنده

خویش را حبس و دربدر سازی

یا چو آخوندهای بی‌محضر

از غم و رنج ماحضر سازی

یا شوی در اداره مستخدم

خورش از پارهٔ جگر سازی

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

حیونات منقرضه

حیوانات سهمگین بزرگ

اژدهای سطبر و پیل سترگ

فوق عادت کلان شدند و کلفت

پرخور و بی‌هنر، ستنبه و زفت

از پی طعمه دُم علم کردند

بر فرودست خود ستم کردند

چون که بر ظلم رفت عادتشان

بسته آمد در سعادتشان

عقل کل‌شان ورای عادت یافت

وندرین خانه‌شان زبادت یافت

رفته رفته از این جهان رفتند

ظلم کردند و از میان رفتند

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

در صفت زن خوب

زن‌شناسم به روی همچو نگار

مالک ملک و درهم و دینار

مشربی باز و فکرتی روشن

بی عقیدت به گلخن و گلشن

شوهری زشت و ابله و بدخو

با زنان بلایه‌ هم‌زانو

این‌چنین زن اگر رود به حریف

یاگزیند یکی رفیق ظریف

هست کمتر به فتوی بنده

در بر عقل و عرف شرمنده

پای مذهب نیاید ار به میان

نتوان کرد سر منع بیان

هست بهرش گشاده راه ورود

منع‌ مفقود و مقتضی موجود

با چنین حال پارساکیش است

پاسدار شرافت خویش است

ترک عهد وفا نکرده هنوز

دست از پا خطا نکرده هنوز

اینت اعجوبه و دلیر زنی

قهرمانی بزرگ و شیرزنی

افتخار رجال و فخر نساست

او نه زن‌، سرو بوستان وفاست

راستی کفش پای این سره‌زن

به از آن مرد ابله کودن

که به چونین زنی وفا نکند

خاک پایش به دیده جا نکند

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

در شکایت از خالق

چون که نومید بودم از تهران

بود قرضم فزون و فرع گران

دیدم از رهن دادن اسباب

کار مخلص شود عظیم خراب

زن خود را به رَی فرستادم

از خود او را وکالتی دادم

کز ره بیع خانه و کالا

قرض‌ها را کند تمام ادا

دختری خرد دارم و پسری

سال این چار وپنج آن دگری

دو فرشته دو نازنین دو ظریف

دوگل تازه و دو مرغ لطیف

هر دو هم‌لانه‌اند و هم‌بازی

کرده با هم به بازی انبازی

قوت قلب و لذت بصرند

مونس جان مادر و پدرند

این دو قسمت شدند وقت سفر

پسر اینجا بماند و شد دختر

من ز هجران دخت در تب و تاب

مادر از هجر پور، دیده پر آب

ای رهانندهٔ سیه روزان

رحمتی کن بر این دل سوزان

ما دوتن بیگناه و مظلومیم

همچو اطفال خویش معصومیم

خود تو آگاهی از حقایق امر

گنه زید و بیگناهی عمر

خود تو دانی که این گروه فقیر

من و چون من هزار خیل‌، اسیر

این همه ظلم چون پسندی تو

دست ظالم چرا نبندی تو

زن و مردی که نان به خلق دهند

هرچه آید به کف به سفره نهند

روزتا شب به خوف وبیم چرا؟

خستهٔ مردم لئیم چرا؟

زن ومردی که کودکان دارند

دل یک مورچه نیازارند

از جهان خوش به کودکانی چند

تربیت کردن جوانی چند

زن گرفتار بچه پروردن

مرد مشغول تربیت کردن

من نگویم ادیب و دانایم

ادب‌آموز و کشورآرایم

کم از این لااقل که من پدرم

پدر پنج دختر و پسرم

با چنین کس چنین جفا نکنند

بیگناهیش مبتلا نکنند

ور بود این پدرگنه کاری

چیست جرم کسان او باری

هفت مه زین عزیمتم شده طی

خانه‌ام بی‌اجاره ماند به ری

که بزرگان کشور و اعیان

بیم دارند از اجاره ی آن

اینت دژخیمی و دژآگاهی

اینت نامردمی و بدخواهی

بنگر این عنف و بد مذاقی را

هم بر این کن قیاس باقی را

الغرض ای خدای نادیده

از تو چیزی کسی نفهمیده

هر به چندی ددی برانگیزی

دد نابخردی برانگیزی

مردمان را کنی دچار ددان

بخردان را شکار بی‌خردان

چون که کار ددان به گند افتاد

خشت آن دسته از خرند افتاد

بار دیگر خری برون آری

یا ز خر بدتری برون آری

عاقلان را کنی اسیر خران

عارفان را دچار بی‌خبران

اگر این است حال جمله کرات

هست یکسان نجوم با حشرات

همه لغوند عاقل و معقول

منطقی نیست آکل و ماکول

گه بسازی گهی خراب کنی

وز میان بدتر انتخاب کنی

چیره سازی معاویه به علی

خون کنی در دل علی ولی

بر بهین فرد زادهٔ عترت

پور مرجانه را دهی نصرت

جیش چنگیز را کنی یاری

خون ایرانیان کنی جاری

موجبات و علل بپا سازی

جنگ بین‌الملل بپا سازی

هرچه جنس بشربه جدکوشد

عاقبت جام بدتری نوشد

در تقلا چوگاو عصاری

همه بر گرد خویشتن ساری

اختیار جهان اگر با تست

از چه‌ رو کارهاست‌ ناقص‌ و سست

ور ترا بر زمانه نیست نگاه

چیست پس فرق بنده با الله

ما بهشت ترا نمی‌خواهیم

سرنوشت ترا نمی‌خواهیم

فقرو ثروت‌بهشت و دوزخ تست

بین این دو مقام برزخ تست

در ببند این بهشت و دوزخ را

بی دخالت گذار برزخ را

هر زمان سایه‌ای میار برون

شخص پر مایه‌ای میار برون

نه همین از تو خون به دل داریم

که ز ظل تو نیز بیزاریم

«‌ظل‌» خود را گمار بر خورشید

تا ز ظل تو بفسرد جاوید

بفسرد، یخ کند، سراب شود

وین نظام کهن خراب شود

همه برهم خورند این حشرات

حشراتی که خوانده‌ایم کرات

آه ازین سایه‌های بی‌مایه

از سر دهر دور این سایه

بارالها به حق هشت و چهار

سایه‌ات را ز فرق ما بردار

آنچه گفتم تمام طیبت بود

نز سر جهل و شک و رببت بود

علم‌ما ناقص‌است‌وصبر کم‌است

عمر محدود و رنج دمبدمست

پای بینیم و سر نمی‌بینیم

قفل بینیم و در نمی‌بینیم

همه بینیم جز وی از آغاز

غافل از روزگارهای دراز

گر از آغازمان خبر بودی

ور به فرجاممان نظر بودی

هرگز این کاستی نمی‌دیدیم

بجز از راستی نمی‌دیدیم

پیش ‌خرُم‌،‌جهان خوش و نیکست

نزد غمگین‌، زمانه تاریک است

گر به ما بد رسدگناه از ماست

ور رسدنیکی‌آن‌زسوی خداست

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

حکایت عمالقه

خود شنیدی حدیث عوج عناق

وان سهمناک مردم عملاق

مردم پسر شجاعتی بودند

فوق عادت جماعتی بودند

قدشان چون چنارهای کهن

سر و گردن چو برجی از آهن

هرچه امد به پیش می‌خوردند

وآنچه آمد به‌دست می‌بردند

تنهٔ گنده و شجاعت و زور

کرده بود آن گروه را مغرور

اعتنائی به کس نمی کردند

یک‌دم از جور بس نمی کردند

چون به دلشان ستم قرارگرفت

عقل از آن مردمان کنارگرفت

دید کایشان تهی ز فایده‌اند

همه بیرون ز عقل و قاعده‌اند

رفت نزدیک موسی عمران

گفت از این قوم داد من بستان

لاجرم بر چنان گروه دلیر

گشت مشتی جهود مفلس‌، چیر

باغبان کاو به باغ گل کارد

علف هرزه را برون آرد

وان درختی که نیستش ثمری

افکنندش به تیشه یا تبری

علف هرزه و درخت نرک

درگلستان نمی کشند سرک

چون که بودند ظلم کار و پلید

باغبان بیخشان ز باغ برید

تو هم ای سفلهٔ خر مغرور

که شدی متکی به قوت وزور

مر مرا چه که زر چه داری تو

نیکنامی نگر چه داری تو

شومی نفس خوبشتن بینت

مرد وزن می کنند نفرینت

ترسم از شومی تو آخرکار

شود این مملکت به مرگ دچار

کاین‌مثل سخت شهرهٔ دهر است

جهل یک‌تن‌،‌ بلای‌یک‌شهر است

پادشه چون نمود نادانی

رویند کشوری به وبرانی

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

صفت زن بد

نیز دانم زنی ثقیل وگران

در عزای حسین‌، جامه‌دران

خاندانش مقدس و مومن

شوی برنا و خود کثرالسن

پای‌بند امید و بستهٔ بیم

به نعیم بهشت و نار جحیم

بوده زایر به کربلا و حرم

ننموده رخی به نامحرم

شوهری‌ مهربان‌ و خوب و ظریف

پاکدامان و گرم‌جوش و حریف

با همه زفتی و گرانی زن

شوی قانع به مهربانی زن

این زن ار لغزشی کند شومست

در بر عقل و شرع‌، مذمومست

با چنین حال‌، دیو راهزنش

کرده جا در میان پیرهنش

چادری نیمدار کرده بسر

با کنیزی نهاده پای بدر

شوی غافل ز کار همخوابه است

به گمانش که زن به گرمابه است

لیک آن قحبه خفته زیر کسان

صبح تا ظهر خورده …کسان

دل‌ ازین‌ روسپی گسیختنی است

خونش‌درهرطریقه‌ربختنی‌است

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...

سیل در اصفهان

در زمستان هوای اصفاهان

گشت چون زمهریر آفت جان

برف‌هایی دراوفتاد عظیم

شد در و دشت‌وکوه‌، معدن سیم

ماه دی جمله این‌چنین بگذشت

ماه بهمن هوا ملایم گشت

بس که بارید از هوا باران

سر بسر نم کشید اصفاهان

پخت نانی فطیر ابر مطیر

خلق از آن نان شدند خانه‌خمیر

بس که باران به سقف‌ها جاکرد

رویشان را به مردمان واکرد

هرزه گشتند و عیب‌دار شدند

بر سر مرد و زن هوار شدند

برف‌های پیاپی دی ماه

در در و دشت آب شد ناگاه

سیلی آمد به زنده‌رود فرود

که کسی را به عمر یاد نبود

بست سی‌وسه چشمه را سیلاب

وز دو بازوی پل برون زد آب

سیل افتاد در خیابان‌ها

پای دیوارها و ایوان‌ها

از دو سو بسته شد طریق مجال

راه باغ ز رشک و طاق کمال

گوسفند و درخت و گاو ، بر آب

گردگردان چو گوی در طبطاب

هرچه دیوار بود بر لب رود

همه یکباره آمدند فرود

قصرها در میان آب روان

همچوکشتی شدند رقص کنان

وان عمارت که خود زپا ننشست

دارد اکنون عصا ز شمع به‌دست

آب اگر یک ‌وجب زدی بالا

میهمان می‌شدی به خانهٔ ما

پل خواجو مگو، صراط بگو

این سخن هم به احتیاط بگو

زان که بد پیش سیل غرنده

هفت دوزخ یکی کمین بنده

دوزخ ارچه دهانه می‌خایید

دهنش پیش سیل می‌چایید

جستی این سیل اگربه دوزخ راه

ننهادی اثر ز خشم اله

ور شدی جانب بهشت روان

محو کردی نشان باغ جنان

کندی از جا بهشت و دوزخ را

صاف کردی صراط و برزخ را

سیل را دیدم از پل خواجو

چین فکنده ز خشم بر ابرو

شترک‌ها ز موج‌خیز، دوان

راست چون ‌پشته‌های ریگ روان

بر سر موج‌هاش چین و شکن

حلقه حلقه چو غیبهٔ جوشن

بود نر اژدری دمنده چو برق

تنش در خون بیگناهان غرق

قصد صحرا نموده از کورنگ

ساخته جا به گاوخونی تنگ

زی ده و روستا شتابیده

خورده در راه هرچه را دیده

بانگ‌ سخنش که گوش کر می کرد

از دو فرسنگ ره خبر می کرد

شهرداران به وقت برجستند

راه او را ز شارسان بستند

رخنه‌هایی که بود جانب شهر

زود کردند سد ز جدول و نهر

ورنه اوضاع شهر بود خراب

پل ما مانده بود آن‌ور آب

...

کارنامهٔ زندان ملک الشعرای بهار نظر دهید...