مهدیه شفیعی

من دوست دارم این خیابونای خونی رو…

یک شب منو از پشت میگیری تو آغوشت
وقتی برات تو بی حواسی قهوه می ریزم

وقتی شبیه صبر تو تنهایی یک زن
سر ميرم از ليوان شعر گوشه ى ميزم

دستم پر از تاول پر از دردای خو کرده
شعرم نمك ميپاشه اين زخم عفونى رو

من عاشقت میشم که شهری عاشق من شه
من دوست دارم این خیابونای خونی رو…

...

اروتیک, عاشقانه, مهدیه شفیعی نظر دهید...

اصلا برو داماد شب های دهاتی شو

وقتی قلم میگیرم و از شعر لبریزم
بر دستهایم حس دستان تو می سوزد

لعنت به این راهی که بین من و تو افتاد
این درز را خیاط باشی هم نمی دوزد

این درز را خیاط باشی هم نمی دوزد
این درز یعنی بین ما یک را ه می ماند

یعنی تو یوسف میشوی یک یوسف دیگر
یعنی زلیخایی که توی چاه میماند

یعنی که یوسف عاشق یک دختر کولی ست
یعنی زلیخایی که قرص خواب می خواهد

یعنی به من زل میزنی مهتاب محکم باش
مهتاب بودن توی چاه اعصاب می خواهد

اصلا برو داماد شبهای دهاتی شو
با روسری های بلند شهر قاطی شو

چون درد نامشروع بودن در تن بودن
همچون جنون شعر یک احساس ذاتی شو….

بگذار من تنها کمی پیراهنت باشم
شطرنجی دیوانه واری بر تن دردت

تو قصه ی شلوار یک فصل غم انگیزی
پاییز یک شب خسته تر از پا در آوردت

آنوقت پرتت کرد اینجایی که من هستم
جاییی که میخواهم لبگویم بی تو من هیچم

جایی که تو تاکی و من نیلوفری معصوم
تو طعم مشروبی و من دور تو میپیچم

من مست می افتم به روی بی کسی هایم
تو حکم حد کوچه را در جام میریزی

بیت المقدس میشوم تو صهیونیستی گیج
دنیای خونین خودت را پام میریزی

چون کشوری هستم که در پیچ فروپاشی
از شورش دست تو در موهام می ترسم

از اینکه از پیراهنت نومید برگردم
از سستی پلهای پشت پام میترسم…

بگذار یک گوشه تفنگت را و وحشی تر
حتی به این دیوار سنگی هم تجاوز کن

دستی بکش بر شانه ی میدان آزادی
دنیای من را مملو از حس تناقض کن

دریا تر از آنی که در یک نیمه ی لیوان
خالی تر ازآنم که نیم دیگرت باشم

اصلا برو داماد شبهای دهاتی شو
بگذار من تنها پلی پشت سرت باشم

...

مهدیه شفیعی نظر دهید...