آخر شاهنامه اخوان ثالث

با همین دل و چشم‌هایم، همیشه

با همین چشم، همین دل

دلم دید و چشمم می‌گوید

آن قدر که زیبایی رنگارنگ است،‌هیچ چیز نیست

زیرا همه چیز زیباست،‌زیباست،‌زیباست

و هیچ چیز همه چیز نیست

و با همین دل، همین چشم

چشمم دید، دلم می‌گوید

آن قد که زشتی گوناگون است،‌هیچ چیز نیست

زیرا همه چیز زشت است،‌ زشت است،‌ زشت است

و هیچ چیز همه چیز نیست

زیبا و زشت، همه چیز و هیچ چیز

و هیچ، هیچ، هیچ، اما

با همین چشم‌ها و دلم

همیشه من یک آرزو دارم

که آن شاید از همه آرزوهایم کوچک‌تر است

از همه کوچک‌تر

و با همین دل و چشمم

همیشه من یک آرزو دارم

که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگ‌تر است

از همه بزرگ‌تر

شاید همه آرزوها بزرگند، شاید همه کوچک

و من همیشه یک آرزو دارم

با همین دل

و چشم‌هایم

همیشه

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

مرداب

این نه آب است کآتش را کند خاموش

با تو گویم، لولی لول گریبان چک

آبیاری می‌کنم اندوه زار خاطر خود را

زلال تلخ شور انگیز

تکزاد پاک آتشنک

در سکوتش غرق

چون زنی عریان میان بستر تسلیم، اما مرده یا در خواب

بی گشاد و بست لبخندی و اخمی، تن رها کرده ست

پهنه ور مرداب

بی تپش و آرام

مرده یا در خواب مردابی ست

و آنچه در وی هیچ نتوان دید

قلهٔ پستان موجی، ناف گردابی ست

من نشسته‌ام بر سریر ساحل این رود بی رفتار

وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام

زی خدای و جمله پیغام آورانش، هر که وز هر جای

بسته گوناگون پل پیغام

هر نفس لختی ز عمر من، بسان قطره‌ای زرین

می‌چکد در کام این مرداب عمر اوبار

چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه‌ای خواهد

بازمانده، جاودان،‌منقار وی چون غار

من ز عمر خویشتن هر لحظه‌ای را لاشه‌ای سازم

همچو ماهی سویش اندازم

سیر اما کی شود این پیر ماهی‌خوار؟

باز گوید: طعمه‌ای دیگر

اینت وحشتناک‌تر منقار

همچو آن صیاد ناکامی که هر شب خسته و غمگین

تورش اندر دست

هیچش اندر تور

می‌سپارد راه خود را، دور

تا حصار کلبهٔ در حسرتش محصور

باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز

تورش اندر دست و در آن هیچ

تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا

و آزماید بخت بی بنیاد

همچو این صیاد

نیز من هر شب

ساقی دیر اعتنای فرقه ترسا را

باز گویم: ساغری دیگر

تا دهد آن: دیگری دیگر

ز آن زلال تلخ شورانگیز

پاکزاد تک آتشخیز

هر به هنگام و بناهنگام

لولی لول گریبان چک

آبیاری می‌کند اندوه زار خاطر خود را

ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید

چشم ماهیخوار را غافل کند، وز کام این مرداب برباید

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

پیامی از آن سوی پایان

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است

به الهامان سوخته ست،‌ لب‌ها خاموش

نه اشکی، نه لبخندی،‌و نه حتی یادی از لب‌ها و چشم‌ها

زیراک اینجا اقیانوسی ست که هر به دستی از سواحلش

مصب رودهای بی زمان بودن است

وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی

همه خبرها دروغ بود

و همه آیاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم

بسان گام‌های بدرقه کنندگان تابوت

از لب گور پیش‌تر آمدن نتوانستند

باری ازین گونه بود

فرجام همه گناهان و بی‌گناهی

نه پیشوازی بود و خوشامدی،‌نه چون و چرا بود

و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد: کیست؟

زیرک اینجا سر دستان سکون است

در اقصی پرکنه های سکوت

سوت، کور، برهوت

حباب‌های رنگین، در خواب‌های سنگین

چترهای پر طاووسی خویش برچیدند

و سیا سایهٔ دودها،‌در اوج وجودشان،‌گویی نبودند

باغ‌های میوه و باغ گل‌های آتش را فراموش کردیم

دیگر از هر بیم و امید آسوده‌ایم

گویا هرگز نبودیم،نبوده‌ایم

هر یک از ما، در مهگون افسانه‌های بودن

هنگامی که می‌پنداشتیم هستیم

خدایی را، گرچه به انکار

انگار

با خویشتن بدین سوی و آن سوی می‌کشیدیم

اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست

زیرا خدایان ما

چون اشک‌های بدرقه کنندگان

بر گورهامان خشکیدند و پیش‌تر نتوانستند آمد

ما در سایهٔ آوار تخته سنگ‌های سکوت آرمیده‌ایم

گامهامان بی صداست

نه بامدادی، نه غروبی

وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی‌درخشد

نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی

اینجا نسیم اگر بود بر چه می‌وزید؟

نه سینهٔ زورقی، نه دست پارویی

اینجا امواج اگر بود، با که در می‌آویخت؟

چه آرام است این پهناور، این دریا

دلهاتان روشن باد

سپاس شما را، سپاس و دیگر سپاس

بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید

زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی‌تراود

خانه هاتان آباد

بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده‌ای مفرازید

زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست

و های،‌ زنجیرها! این زنجموره هاتان را بس کنید

اما سرودها و دعاهاتان این شب کورها

که روز همه روز،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند

بسیار ناتوان‌تر از آنند که صخره‌های سکوت را بشکافند

و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند

به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست

بادا شما را آن نان و حلواها

بادا شما را خوان‌ها، خرماها

ما را اگر دهانی و دندانی می‌بود،‌در کار خنده می‌کردیم

بر این‌ها و آنهاتان

بر شمع‌ها، دعاها،‌خوانهاتان

در آستانهٔ گور خدا و شیطان ایستاده بودند

و هر یک هر آنچه به ما داده بودند

باز پس می‌گرفتند

آن رنگ و آهنگ‌ها، آرایه و پیرایه‌ها، شعر و شکایت‌ها

و دیگر آنچه ما را بود،‌بر جا ماند

پروا و پروانهٔ همسفری با ما نداشت

تنها، تنهایی بزرگ ما

که نه خدا گرفت آن را، نه شیطان

با ما چو خشم ما به درون آمد

کنون او

این تنهایی بزرگ

با ما شگفت گسترشی یافته

این است ماجرا

ما نوباوگان این عظمتیم

و راستی

آن اشک‌های شور،زادهٔ این گریه‌های تلخ

وین ضجه‌های جگرخراش و دردآلودتان

برای ما چه می‌توانند کرد؟

در عمق این ستون‌های بلورین دل نمک

تندیس من‌های شما پیداست

دیگر به تنگ آمده‌ایم الحق

و سخت ازین مرثیه خوانی‌ها بیزاریم

زیرا اگر تنها گریه کنید، اگر با هم

اگر بسیار اگر کم

در پیچ و خم کوره راه‌های هر مرثیه‌تان

دیوی به نام نامی من کمین گرفته است

آه

آن نازنین که رفت

حقا چه ارجمند و گرامی بود

گویی فرشته بود نه آدم

در باغ آسمان و زمین، ما گیاه و او

گل بود، ماه بود

با من چه مهربان و چه دلجو، چه جان نثار

او رفت، خفت،‌ حیف

او بهترین،‌عزیزترین دوستان من

جان من و عزیزتر از جان من

بس است

بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی

ما، از شما چه پنهان،‌دیگر

از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود

نه نیز خشمگین و نه دلگیر

دیگر به سر رسیده قصهٔ ما،‌مثل غصه‌مان

این اشکهاتان را

بر من‌های بی کس مانده‌تان نثار کنید

من‌های بی پناه خود را مرثیت بخوانید

تندیس‌های بلورین دل نمک

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است

و آوار تخته سنگ‌های بزرگ تنهایی

مرگ ما را به سراپردهٔ تاریک و یخ زدهٔ خویش برد

بهانه‌ها مهم نیست

اگر به کالبد بیماری، چون ماری آهسته سوی ما خزید

و گر که رعدش غرید و مثل برق فرود آمد

اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد

پیر بودیم یا جوان،به هنگام بود یا ناگهان

هر چه بود ماجرا این بود

مرگ، مرگ، مرگ

ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند

دیگر بس است مرثیه،‌دیگر بس است گریه و زاری

ما خسته‌ایم، آخر

ما خوابمان می‌اید دیگر

ما را به حال خود بگذارید

اینجا سرای سرد سکوت است

ما موج‌های خامش آرامشیم

با صخره‌های تیره ترین کوری و کری

پوشانده‌اند سخت چشم و گوش روزنه‌ها را

بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک و پیامی اینجا نمی‌رسد

شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد

کاین جا نه میوه‌ای نه گلی، هیچ هیچ هیچ

تا پر کنید هر چه توانید و می‌توان

زنبیل‌های نوبت خود را

از هر گل و گیاه و میوه که می‌خواهید

یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید

و شاخه‌های عمرتان را ستاره باران کنید

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

گل

همان رنگ و همان روی

همان برگ و همان بار

همان خندهٔ خاموش در او خفته بسی راز

همان شرم و همان ناز

همان برگ سپید به مثل ژالهٔ ژاله به مثل اشک نگونسار

همان جلوه و رخسار

نه پژمرده شود هیچ

نه افسرده، که افسردگی روی

خورد آب ز پژمردگی دل

ولی در پس این چهره دلی نیست

گرش برگ و بری هست

ز آب و ز گلی نیست

هم از دور به بینش

به منظر بنشان و به نظاره بنشینش

ولی قصه ز امیدهایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش

مبویش

که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند

مبر دست به سویش

که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

وداع

سکوت صدای گام‌هایم را باز پس می‌دهد

با شب خلوت به خانه می‌روم

گله‌ای کوچک از سگ‌ها بر لاشهٔ سیاه خیابان می‌دوند

خلوت شب آن‌ها را دنبال می‌کند

و سکوت نجوای گامهاشان را می‌شوید

من او را به جای همه بر می‌گزینم

و او می‌داند که من راست می‌گویم

او همه را به جای من بر می‌گزیند

و من می‌دانم که همه دروغ می‌گویند

چه می‌ترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدل

بر گزیننده ی دروغ‌ها

صدای گام‌های سکوت را می‌شنوم

خلوت‌ها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند

سکوت گریه کرد دیشب

سکوت به خانه‌ام آمد

سکوت سرزنشم داد

و سکوت ساکت ماند سرانجام

چشمانم را اشک پر کرده است

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

میراث

پوستینی کهنه دارم من

یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود

سالخوردی جاودان مانند

مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من

کز نیاکانم سخن گفتم؟

نزد آن قومی که ذرات شرف در خانهٔ خونشان

کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیت، تنگ

خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری

من نیای دیگری نشناختم هرگز

نیز او چون من سخن می‌گفت

همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم

کاندر اخم جنگلی، خمیازهٔ کوهی

روز و شب می‌گشت، یا می خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ

تا مذهب دفترش را گاهگه می‌خواست

با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید

رعشه می‌افتادش اندر دست

در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می‌لرزید

حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست

زآنکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می‌خاست

هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس

ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم

مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید

در کدامین عهد بوده ست این‌چنین، یا آنچنان، بنویس

لیک هیچت غم مباد از این

ای عموی مهربان، تاریخ

پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید

از نیاکانم به رایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگ‌های من خون رسولی یا امامی نیست

نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست

وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت

کاندرین بی فخر بودن‌ها گناهی نیست

پوستینی کهنه دارم من

سالخوردی جاودان مانند

مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم،که شب تا روز

گویدم چون و نگوید چند

سال‌ها زین پیش‌تر در ساحل پر حاصل جیحون

بس پدرم از جان و دل کوشید

تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد

او چنین می‌گفت و بودش یاد

داشت کم کم شب کلاه و جبهٔ من نو ترک می‌شد

کشتگاهم برگ و بر می‌داد

ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست

من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد

تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم

پوستین کهنهٔ دیرینه‌ام با من

اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز

هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پستان و گل زوفا

باز او ماند و سکنگور و سیه دانه

و آن به آیین حجره زارانی

کآنچه بینی در کتاب تحفهٔ هندی

هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید

ما پس از او پنج تن بودیم

من بسان کاروانسالارشان بودم

کاروانسالار ره نشناس

اوفتان و خیزان

تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم

سال‌ها زین پیش‌تر من نیز

خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد

با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد

«این مباد! آن باد »

ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من

یادگار از روزگارانی غبار آلود

مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم

بشنو و هشدار

بعد من این سالخورد جاودان مانند

با بر و دوش تو دارد کار

لیک هیچت غم مباد از این

کو،کدامین جبهٔ زربفت رنگین می‌شناسی تو

کز مرقع پوستین کهنهٔ من پاک‌تر باشد؟

با کدامین خلعتش آیا بدل سازم

که من نه در سودا ضرر باشد؟

اَی دختر جان!

همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار

تهران، تیر ۱۳۳۵

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

چه آرزوها

درآمد

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

چه ها که می‌بینم و باور ندارم

چه ها،‌چه ها، چه ها، که می‌بینم و باور ندارم

مویه

حذر نجویم از هر چه مرا بر سر آید

گو درید، درید

که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم

برگشت به فرود

اگرچه باور ندارم که یاور ندارم

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

مخالف

سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز

نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز

چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم

خبر نداریم

خوشا کزین بستر دیگر، سر بر نداریم

برگشت

در این غم، چون شمع ماتم

عجب که از گریه آبم نبرده باز

چها چها چها که می‌بینم و باور ندارم

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

چون سبوی تشنه…

از تهی سرشار

جویبار لحظه‌ها جاری ست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می‌شناسم من

زندگی را دوست می‌دارم

مرگ را دشمن

وای، اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه‌ها جاری

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

قولی در ابوعطا

کرشمهٔ درآمد

دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام من

زمام حسرت به دست دریغا سپرده‌ام من

همه بودها دگرگون شد

سواحل آشنایی

در ابرهای بی سخاوت پنهان گشت

جزیره‌های طلایی

در آب تیره مدفون شد

برگشت

افق تا افق آب است

کران تا کران دریا

حجاز ۱

ببری گهوارهٔ سرد! ای موج

مرا به هر کجا که خواهی

دگر چه بیم و دگر چه پروا چه بیم و پروا؟

که برگ‌های شمیم هستیم را، با نسیم صحرا سپرده‌ام من

دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام من

برگشت

کران تا کران آب است

افق تا افق دریا

حجاز۲

چه پروا، ای دریا

خروش چندان که خواهی برآور از دل

نخواهد گشودن ز خواب چشم این کودک

چه بیمی گهواره جنبان دریا گم کرده ساحل؟

که دیری ست دیری،‌ تا کلید گنجینه‌های قصر خوابم را

به جادوی لالا سپرده‌ام من

دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام من

گبری

گنه نکرده بادافره کشیدن

خدا داند که این درد کمی نیست

بمیر ای خشک لب! در تشنه کامی

که این ابر سترون را نمی نیست

خوشا بی دردی و شوریده رنگی

که گویا خوش‌تر از آن عالمی نیست

برگشت

افق تا افق آب است

کران تا کران دریا

نه ماهیم من، از شنا چه حاصل؟

که نیست ساحل ساحل که نیست ساحل

دگر بازوانم خسته ست

مرا چه بیم و ترا چه پروایی دل

که دانی که دانی

دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام من

زمام حسرت به دست دریغا سپرده‌ام من

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

غزل ۱

باده‌ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک

جرعه‌ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک

نم نمک زمزمه واری، رهش اندوه و ملال

می‌زنم در غزلی باده صفت آتشناک

بوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم؟

که چو باد از همه سو می‌دوم و گمراهم

همه سر چشمم و از دیدن او محرومم

همه تن دستم و از دامن او کوتاهم

باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس

بزدم، افتان خیزان، به دیاری که مپرس

گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی

پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس

آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه

جهد از دام دلم صد گله عفریتهٔ آه

بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام

پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه

گرچه تنهایی من بسته در و پنجره‌ها

پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره‌ها

مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک

غرق دشنام و خروشم سره‌ها، ناسره‌ها

گرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به او

ندهد بار، دهم باری دشنام به او

من کشم آه، که دشنام بر آن بزم که وی

ندهد نقل به من، من ندهم جام به او

روشنایی ده این تیره شبان بادا یاد

لاله برگ‌تر برگشته، لبان، بادا یاد

شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر

پیر می خوارگی، آن تازه جوان، بادا یاد

باده‌ای بود و پناهی، که رسید از ره باد

گفت با من: چه نشستی که سحر بال گشاد

من و این نالهٔ زار من و این باد سحر

آه اگر نالهٔ زارم نرساند به تو باد

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...