آخر شاهنامه اخوان ثالث

ساعت بزرگ

یادمان نمانده کز چه روزگار

از کدام روز هفته، در کدام فصل

ساعت بزرگ

مانده بود یادگار

لیک همچو داستان دوش و دی

مانده یادمان که ساعت بزرگ

در میان باغ شهر پر غرور

بر سر ستونی آهنین نهاده بود

در تمام روز و شب

تیک و تک او به گوش می‌رسید

صفحهٔ مسدسش

رو به چارسو گشاده بود

با شکفته چهره‌ای

زیر گونه گون نثار فصل‌ها

ایستاده بود

گرچه گاهگاه

چهرش اندکی مکدر از غبار بود

لیکن از فرودتر مغاک شهر

وز فرازتر فراز

با همه کدورت غبار ‌، باز

از نگار و نقش روی او

آنچه باید آشکار بود

با تمام زودها و دیرها ملول و قهر بود

ساعت بزرگ

ساعت یگانه‌ای که راستگوی دهر بود

ساعتی که طرفه تیک و تک او

ضرب نبض شهر بود

دنگ دنگ زنگ او بلند

بازویش دراز

همچو بازوان میترای دیر باز

دیر باز دور یاز

تا فرودتر فرود

تا فرازتر فراز

سال‌های سال

گرم کار خویش بود

ما چه حرف‌ها که می‌زدیم

او چه قصه‌ها که می‌سرود

ساعت بزرگ شهر ما

هان بگوی

کاروان لحظه‌ها

تا کجا رسیده است؟

رهنورد خسته گام

با دیار آِنا رسیده است؟

تیک و تک – تیک و تک

هر کرانه جاودان دوان

رهنورد چیره گام ما

با سرود کاروان روان

ساعت بزرگ شهر ما

هان بگوی

در کجاست آفتاب

اینک، این دم، این زمان؟

در کجا طلوع؟

در کجا غروب؟

در کجا سحرگهان

تک و تیک – تیک و تک

او بر آن بلند جای

ایستاده تابناک

هر زمان بر این زمین گرد گرد

مشرقی دگر کند پدید

آورد فروغ و فر پرشکوه

گسترد نوازش و نوید

یادمان نمانده کز چه روزگار

مانده بود یادگار

مانده یادمان ولی که سال‌هاست

در میان باغ پیر شهر روسپی

ساعت بزرگ ما شکسته است

زین مسافران گمشده

در شبان قطبی مهیب

دیگر اینک، این زمان

کس نپرسد از کسی

در کجا غروب

در کجا سحرگهان

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

دریغ

بی شکوه و غریب و رهگذرند

یادهای دگر، چو برق و چو باد

یاد تو پرشکوه و جاوید است

و آشنای قدیم دل، اما

ای دریغ! ای دریغ! ای فریاد

با دل من چه می‌تواند کرد

یادت؟ ای باد من ز دل برده

من گرفتم لطیف،‌ چون شبنم

هم درخشان و پاک، چون باران

چه کنند این دو، ای بهشت جوان

با یکی برگ پیر و پژمرده؟

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

گفت و گو

… باری، حکایتی ست

حتی شنیده‌ام

بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل

هر جا که مرز بوده و خط،‌ پاک شسته است

چندان که شهربند قرقها شکسته است

و همچنین شنیده‌ام آنجا

باران بال و پر

می‌بارد از هوا

دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست

کوته شده ست فاصلهٔ دست و آرزو

حتی نجیب بودن و ماندن، محال نیست

بیدار راستین شده خواب فسانه‌ها

مرغ سعادتی که در افسانه می‌پرید

هر سو زند صلا

کای هر کی! بیا

زنبیل خویش پر کن، از آنچت آرزوست

و همچنین شنیده‌ام آنجا

چی؟

لبخند می‌زنی؟

من روستاییم، نفسم پاک و راستین

باور نمی‌کنم که تو باور نمی‌کنی

آری، حکایتی ست

شهری چنین که گفتی، الحق که آیتی ست

اما

من خواب دیده‌ام

تو خواب دیده‌ای

او خواب دیده است

ما خواب دی…ـ

بس است

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

ناژو

دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد

وز معبر قوافل ایام رهگذر

با میوهٔ همیشگی‌اش،‌ سبزی مدام

ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر

او در جوار خویش

دیده ست بارها

بس مرغ‌های مختلف الوان نشسته‌اند

بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها

پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار

اندیشناک قمری تابستان

اندوهگین قناری پاییز

خاموش و خسته زاغ زمستان

اما

او

با میوهٔ همیشگی‌اش، سبزی مدام

عمری گرفته خو

گفتمش برف؟ گفت: بر این بام سبز فام

چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت

گفتم تگرگ؟ چتر به سردی تکاند و گفت

چندی چو اشک شوق تو، امید بست و رفت

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

مرثیه

خشمگین و مست و دیوانه ست

خاک را چون خیمه‌ای تاریک و لرزان بر می‌افرازد

باز ویران می‌کند زود آنچه می‌سازد

همچو جادویی توانا، هر چه خواهد می‌تواند باد

پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است

مست و دیوانه

بر زمین و بر زمان تازد

کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد

چه تناورهای بارومند

و چه بی برگان عاطل را

که تکانی داد و از بن کند

خانه از بهر کدامین عید فرخ می‌تکاند باد؟

لیکن آنجا، وای

با که باید گفت؟

بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور

وز مسیر جویباران دور

آشیانی بود، ‌مسکین در حصار عزلتش محصور

آشیان بود آن، که در هم ریخت،‌ ویران کرد،‌ با خود برد

آیا هیچ داند باد؟

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

بازگشت زاغان

در آستان غروب

بر آبگون به خاکستری گراینده

هزار زورق سیر و سیاه می‌گذرد

نه آفتاب، نه ماه

بر آبدان سپید

هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه

یکی ببین که چه سان رنگ‌ها بدل کردند

سپهر تیره ضمیر و ستارهٔ روشن

جزیره‌های بلورین به قیر گون دریا

به یک نظاره شدند

چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن

هزار همره گشت و گذار یک‌روزه

هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار

هزار همسفر و همصدای تنگ جبین

هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار

بر آبگون به خاکستری گراینده

در آن زمان که به روز

گذشته نام گذاریم، و بر شب آینده

در آن زمان که نه مهر است بر سپهر، نه ماه

در آن زمان،‌دیدم

بر آسمان سپید

ستارگان سیاه

ستارگان سیاه پرنده و پر گوی

در آسمان سپید تپنده و کوتاه

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

سر کوه بلند

سر کوه بلند آمد سحر باد

ز توفانی که می‌آمد خبر داد

درخت سبزه لرزیدند و لاله

به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

سر کوه بلند ابر است و باران

زمین غرق گل و سبزهٔ بهاران

گل و سبزهٔ بهاران خاک و خشت است

برای آن که دور افتد ز یاران

سر کوه بلند آهوی خسته

شکسته دست و پا، غمگین نشسته

شکست دست و پا درد است، اما

نه چون درد دلش کز غم شکسته

سر کوه بلند افتان و خیزان

چکان خونش از دهان زخم و ریزان

نمی‌گوید پلنگ پیر مغرور

که پیروزید از ره، یا گریزان

سر کوه بلند آمد عقابی

نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی

نشست و سر به سنگی هشت و جان داد

غروبی بود و غمگین آفتابی

سر کوه بلند از ابر و مهتاب

گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب

اگر خوابند اگر بیدار، گویند

که هستی سایهٔ ابر است، دریاب

سر کوه بلند آمد حبیبم

بهاران بود و دنیا سبز و خرم

در آن لحظه که بوسیدم لبش را

نسیم و لاله رقصیدند با هم

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

گله

شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی

شهر پلید کودن دون، شهر روسپی

ناشسته دست و رو

برف غبار بر همه نقش و نگار او

بر یاد و یادگارش، آن اسب، آن سوار

بر بام و بر درختش، و آن راه و رهسپار

شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش

پیموده راه تا قلل دور دست خواب

در آرزوی سایهٔ تری و قطره‌ای

رویای دیر باورشان را

کنده است همت ابری، چنانکه شهر

چون کشتی شده ست، شناور به روی آب

شب خامش است و اینک، خاموش‌تر ز شب

ابری ملول می‌گذرد از فراز شهر

دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران

گویند راز شهر

نزدیک آنچنانک

گلدسته‌ها رطوبت او را

احساس می‌کنند

ای جاودانگی

ای دشت‌های خلوت و خاموش

باران من نثار شما باد

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

قصیده

۱

همچو دیوی سهمگین در خواب

پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب

درکنار برکهٔ آرام

اوفتاده صخره‌ای پوشیده از گلسنگ

کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب

سوی دیگر بیشهٔ انبوه

همچو روح عرصهٔ شطرنج

در همان لحظهٔ شکست سخت ، چون پیروزی دشوار

لحظهٔ ژرف نجیب دلکش بغرنج

سوی دیگر آسمان باز

واندر آن مرغان آرام سکوتی پاک ، در پرواز

گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش می‌خواند

با صدایی چون بلور آبی روشن

غوکهای دیگر از این سوی و آن سو در جوابش گرم می‌خواندند

با صداهایی چو آوار پلی ز آهن

خرد می‌گشت آن بلوری شمش

زیر آن آوار

باز خامش بود

پهنهٔ سیمابگون برکهٔ هموار

عصر بود و آفتاب زرد کجتابی

برکه بود و بیشه بود و آسمان باز

برکه چون عهدی که با انکار

در نهان چشمی آبی خفته باشد ، بود

بیشه چون نقشی

کاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد ، بود

آسمان خموش

همچو پیغامی که کس نشنفته باشد ، بود

۲

من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بسته

در نجیب پر شکوه آسمان پرواز می‌کردم

تکیه داده بر ستبر صخرهٔ ساحل

با بلورین دشت صیقل خوردهٔ آرام

راز می‌کردم

می‌فشاندم گاه بی قصدی

در صفای برکه مشتی ریگ خاک آلود

و زلال سادهٔ آیینه وارش را

با کدورت یار می‌کردم

و بدین اندیشه لختی می‌سپردم دل

که زلالی چیست پس ، گر نیست تنهایی ؟

باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار می‌کردم

بیشه کم کم در کنار برکه می‌خوابید

و آفتاب زرد و نارنجی

جون ترنجی پیر و پژمرده

از خال شاخ و برگ ابر می‌تابید

عصر تنگی بود

و مرا با خویشتن گویی

خوش خوشک آهنگ جنگی بود

من نمی‌دانم کدامین دیو

به نهانگاه کدامین بیشهٔ افسون

در کنار برکهٔ جادو ، پرم در آتش افکنده ست

لیک می‌دانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان

از ملال و و حشت و اندوه کنده ست

۳

خوابگرد قصه‌های شوم وحشتناک را مانم

قصه‌هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات

پیچ و خمهاشان بسی آفات رایی‌ات

سوی بس پس کوچه‌ها رانده

کاروان روز و شب کوچیده ، من مانده

با غرور تشنهٔ مجروح

با تواضع‌های نادلخواه

نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم

روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری

می‌سپارم زیر پای لحظه‌های پست

لحظه‌های مست ، یا هشیار

از دریغ و از دروغ انبوه

وز تهی سرشار

و شبان را همچو چنگی سکه‌های از رواج افتاده و تیره

می‌کنم پرتاب

پشت کوه مستی و اشک و فراموشی

جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین

غرقه در سردی و خاموشی

خوابگرد قصه‌های بی سرانجام

قصه‌هایی با فضای تیره و غمگین

و هوای گند و گرد آلود

کوچه‌ها بن بست

راه‌ها مسدود

۴

در شب قطبی

این سحر گم کردهٔ بی کوکب قطبی

در شب جاوید

زی شبستان غریب من

نقبی از زندان به کشتنگاه

برگ زردی هم نیارد باد ولگردی

از خزان جاودان بیشهٔ خورشید

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

دریچه ها

ما چون دو دریچه، رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه بهشت، اما … آه

بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه‌ها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

...

آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...