آخر شاهنامه اخوان ثالث

قاصدک

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما،‌اما

گرد بام و در من

بی ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ

با دلم می‌گوید

که دروغی تو، دروغ

که فریبی تو.، فریب

قاصدک! هان، ولی … آخر … ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، ای! کجا رفتی؟ ای

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

آخر شاهنامه

این شکسته چنگ بی قانون

رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر

گاه گویی خواب می‌بیند

خویش را در بارگاه پر فروغ مهر

طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت

یا پری زادی چمان سرمست

در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می‌بیند

روشنی‌های دروغینی

کاروان شعله‌های مرده در مرداب

بر جبین قدسی محراب می‌بیند

یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را

می‌سراید شاد

قصهٔ غمگین غربت را

هان، کجاست

پایتخت این کج آیین قرن دیوانه؟

با شبان روشنش چون روز

روزهای تنگ و تارش، چون شب اندر قعر افسانه

با قلاع سهمگین سخت و استوارش

با لئیمانه تبسم کردن دروازه‌هایش،‌سرد و بیگانه

هان، کجاست؟

پایتخت این دژایین قرن پر آشوب

قرن شکلک چهر

بر گذشته از مدار ماه

لیک بس دور از قرار مهر

قرن خون آشام

قرن وحشتناک‌تر پیغام

کاندران با فضلهٔ موهوم مرغ دور پروازی

چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می‌آشوبند

هر چه هستی، هر چه پستی، هر چه بالایی

سخت می‌کوبند پاک می‌روبند

هان، کجاست؟

پایتخت این بی آزرم و بی آیین قرن

کاندران بی گونه‌ای مهلت

هر شکوفهٔ تازه رو بازیچهٔ باد است

همچنان که حرمت پیران میوهٔ خویش بخشیده

عرصهٔ انکار و وهم و غدر و بیداد است

پایتخت این‌چنین قرنی

کو؟

بر کدامین بی نشان قله ست

در کدامین سو؟

دیده به انان را بگو تا خواب نفریبد

بر چکاد پاسگاه خویش،‌دل بیدار و سر هشیار

هیچشان جادویی اختر

هیچشان افسون شهر نقرهٔ مهتاب نفریبد

بر به کشتی‌های خشم بادبان از خون

ما، برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم

تا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم را

با چکاچاک مهیب تیغهامان، تیز

غرش زهره دران کوسهامان، سهم

پرش خارا شکاف تیرهامان،‌تند

نیک بگشاییم

شیشه‌های عمر دیوان را

از طلسم قلعهٔ پنهان، ز چنگ پاسداران فسونگرشان

جَلد برباییم

بر زمین کوبیم

ور زمین گهوارهٔ فرسودهٔ آفاق

دست نرم سبزه‌هایش را به پیش آرد

تا که سنگ از ما نهان دارد

چهره‌اش را ژرف بشخاییم

ما

فاتحان قلعه‌های فخر تاریخیم

شاهدان شهرهای شوکت هر قرن

ما

یادگار عصمت غمگین اعصاریم

ما

راویان قصه‌های شاد و شیرینیم

قصه‌های آسمان پاک

نور جاری، آب

سرد تاریک،‌خاک

قصه‌های خوش‌ترین پیغام

از زلال جویبار روشن ایام

قصه‌های بیشهٔ انبوه، پشتش کوه، پایش نهر

قصه‌های دست گرم دوست در شب‌های سرد شهر

ما

کاروان ساغر و چنگیم

لولیان چنگمان افسانه گوی زندگی‌مان،‌ زندگی‌مان شعر و افسانه

ساقیان مست مستانه

هان، کجاست

پایتخت قرن؟

ما برای فتح می آییم

تا که هیچستانش بگشاییم

این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش

نغمه پرداز حریم خلوت پندار

جاودان پوشیده از اسرار

چه حکایت‌ها که دارد روز و شب با خویش

ای پریشانگوی مسکین! پرده دیگر کن

پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد

مُرد، مُرد، او مُرد

داستان پور فرخزاد را سر کن

آن که گویی ناله‌اش از قعر چاهی ژرف می‌اید

نالد و موید

موید و گوید

آه، دیگر ما

فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم

بر به کشتی‌های موج بادبان از کف

دل به یاد بره‌های فرّهی، در دشت ایام ِ تهی، بسته

تیغهامان زنگخورد و کهنه و خسته

کوسهامان جاودان خاموش

تیرهامان بال بشکسته .

ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

با صدایی ناتوان‌تر زآنکه بیرونید از سینه

راویان قصه‌های رفته از یادیم

کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را

گویی از شاهی ست بیگانه

یا ز میری دودمانش منقرض گشته

گاهگه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادویی

همچو خواب همگنان غار،

چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصر زرنگار

صبح شیرینکار

لیک بی مرگ است دقیانوس

وای، وای، افسوس

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

کاوه یا اسکندر؟

موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رام

طبل توفان از نوا افتاده است

چشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اند

آب‌ها از آسیا افتاده است

در مزار آباد شهر بی تپش

وای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان

خشمناکان بی فغان و بی خروش

آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه

مرغکان سرشان به زیر بال‌ها

در سکوت جاودان مدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها

آب‌ها از آسیا افتادهاست

دارها برچیده، خون‌ها شسته‌اند

جای رنج و خشم و عصیان بوته‌ها

خشکبنهای پلیدی رسته‌اند

مشت‌های آسمانکوب قوی

وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست

یا نهان سیلی زنان یا آشکار

کاسهٔ پست گدایی‌ها شده ست

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان

و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود

این شب است، آری، شبی بس هولناک

لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش

و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست

گاه می‌گویم فغانی بر کشم

باز می بیتم صدایم کوتهست

باز می‌بینم که پشت میله‌ها

مادرم استاده، با چشمان تر

ناله‌اش گم گشته در فریادها

گویدم گویی که: من لالم، تو کر

آخر انگشتی کند چون خامه‌ای

دست دیگر را بسان نامه‌ای

گویدم بنویس و راحت شو به رمز

تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای

من سری بالا زنم، چون ماکیان

از پس نوشیدن هر جرعه آب

مادرم جنباند از افسوس سر

هر چه از آن گوید، این بیند جواب

گوید آخر … پیرهاتان نیز … هم

گویمش اما جوانان مانده‌اند

گویدم این‌ها دروغند و فریب

گویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اند

گوید اما خواهرت، طفلت، زنت…؟

من نهم دندان غفلت بر جگر

چشم هم اینجا دم از کوری زند

گوش کز حرف نخستین بود کر

گاه رفتن گویدم نومیدوار

و آخرین حرفش که: این جهل است و لج

قلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرود

و آخرین حرفم ستون است و فرج

می‌شود چشمش پر از اشک و به خویش

می‌دهد امید دیدار مرا

من به اشکش خیره از این سوی و باز

دزد مسکین برده سیگار مرا

آب‌ها از آسیا افتاده، لیک

باز ما ماندیم و خوان این و آن

میهمان باده و افیون و بنگ

از عطای دشمنان و دوستان

آب‌ها از آسیا افتاده، لیک

باز ما ماندیم و عدل ایزدی

و آنچه گویی گویدم هر شب زنم

باز هم مست و تهی دست آمدی؟

آن که در خونش طلا بود و شرف

شانه‌ای بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا به دست

رو به ساحل‌های دیگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار

خشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایم

آب‌ها از آسیا افتاده، لیک

باز ما با موج و توفان مانده‌ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟

زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟

باز می‌گویند: فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید

کاشکی اسکندری پیدا شود

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

خفتگان

خفتگان نقش قالی، دوش با من خلوتی کردند

رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور

و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور

با من و دردی کهن،‌ تجدید عهد صحبتی کردند

من به رنگ رفته‌شان، وز تار و پود مرده‌شان بیمار

و نقوش در هم و افسرده‌شان، غمبار

خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم

دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند

من نمی‌گفتم کجایند آن همه بافندهٔ رنجور

روز را با چند پاس از شب به خلط سینه‌ای

در مزبل افتاده بنام سکه‌ای مزدور

یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گلهٔ خوش چرا

در دشت و در دامن

یا کجا گل‌ها و ریحان‌های رنگ افکن

من نمی‌رفتم به راه دور

به همین نزدیک‌ها اندیشه می‌کردم

همین شش سال و اندی پیش

که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می‌هشت

گام خویش

یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خاک و خاموشی

پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی

لاجرم زی شهر بند رازهای تیرهٔ هستی

شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم

دیدم ایشان نیز

سوی من گفتی نگاه عبرتی کردند

گفتم: ای گل‌ها و ریحان‌های روی‌ات بر مزار او

ای بی آزرمان زیبا رو

ای دهان‌های مکندهٔ هستی بی اعتبار او

رنگ و نیرنگ شما آیا کدامین رنگسازی را بکار آید

بیندش چشم و پسندد دل

چون به سیر مرغزاری، بوده روزی گور زار، آید؟

خواندم این پیغام و خندیدم

و، به دل،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم

خفتگان نقش قالی همنوا با من

می‌شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

غزل ۳

ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه‌های

پر عصمت و پر شکوه

تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پر شوکت من

ای با تو من گشته بسیار

در کوچه‌های بزرگ نجابت

ظاهر نه بن بست عابر فریبندهٔ استجابت

در کوچه‌های سرور و غم راستینی که‌مان بود

در کوچه باغ گل ساکت نازهایت

در کوچه باغ گل سرخ شرمم

در کوچه‌های نوازش

در کوچه‌های چه شب‌های بسیار

تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن

در کوچه‌های مه آلود بس گفت و گو ها

بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه‌های نجیب غزل‌ها که چشم تو می‌خواند

گهگاه اگر از سخن باز می‌ماند

افسون پاک منش پیش می‌راند

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک

ای شط زیبای پر شوکت من

ای رفته تا دوردستان

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

روشن‌ترین هم‌نشین شب غربت تو؟

ای هم‌نشین قدیم شب غربت من

ای تکیه گاه و پناه

غمگین‌ترین لحظه‌های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه

در کوچه‌های چه شب‌ها که اکنون همه کور

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

که شب فروز تو خورشید پاره ست؟

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

جراحت

دیگر اکنون دیری و دوری ست

کاین پریشان مرد

این پریشان پریشانگرد

در پس زانوی حیرت مانده، خاموش است

سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن

جمله تن، چون در دریا، چشم

پای تا سر، چون صدف، گوش است

لیک در ژرفای خاموشی

ناگهان بی اختیار از خویش می‌پرسد

کآن چه حالی بود؟

آنچه می‌دیدیم و می‌دیدند

بود خوابی، یا خیالی بود؟

خامش، ای آواز خوان! خامش

در کدامین پرده می‌گویی؟

وز کدامین شور یا بیداد؟

با کدامین دلنشین گلبانگ، می‌خواهی

این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟

چرکمرده صخره‌ای در سینه دارد او

که نشوید همت هیچ ابر و بارانش

پهنه ور دریای او خشکید

کی کند سیراب جود جویبارانش؟

با بهشتی مرده در دل،‌کو سر سیر بهارانش؟

خنده؟ اما خنده‌اش خمیازه را ماند

عقده‌اش پیر است و پارینه

لیک دردش درد زخم تازه را ماند

گرچه دیگر دوری و دیری ست

که زبانش را ز دندانه‌اش

عاجگون ستوار زنجیری ست

لیکن از اقصای تاریک سکوتش، تلخ

بی که خواهد، یا که بتواند نخواهد، گاه

ناگهان از خویشتن پرسد

راستی را آن چه حالی بود؟

دوش یا دی، پار یا پیرار

چه شبی، روزی، چه سالی بود؟

راست بود آن رستم دستان

یا که سایهٔ دوک زالی بود؟

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

طلوع

پنجره باز است

و آسمان پیداست

گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن

رفته تا بام برین، چون آبگینه پلکان، پیداست

من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی

پله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پرواز

لذتم چون لذت مرد کبوترباز

پنجره باز است

و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا

مثل دریا ژرف

آب‌هایش ناز و خواب مخمل آبی

رفته تا ژرفایش

پاره‌های ابر همچون پلکان برف

من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا

آنک آنک مرد همسایه

سینه‌اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود

آمده چون بامداد دگر بر بام

می‌نوردد بام را با گام‌های نرم و بی آوا

ایستد لختی کنار دودکش آرام

او در آن کوشد که گوشش تیز باشد، چشم‌ها بیدار

تا نیاید گریه غافلگیر و چالاک از پس دیوار

پنجره باز است

آسمان پیداست، بام رو به رو پیداست

اینک اینک مرد خواب از سر پریدهٔ چشم و دل هشیار

می‌گشاید خوابگاه کفتران را در

و آن پری زادان رنگارنگ و دست آموز

بر بی آذین بام پهناور

قور قو به قو رقو خوانان

با غرور و شادهواری دامن افشانان

می‌زنند اندر نشاط بامدادی پر

لیک زهر خواب نوشین خسته‌شان کرده ست

برده‌شان از یاد،‌پرواز بلند دوردستان را

کاهل و در کاهلی دلبسته‌شان کرده ست

مرد اینک می پراندشان

می‌فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک

کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاک

با درفش تیره پر هول چوبی لخت دستار سیه بر سر

می رماندشان و راندشان

تا دل از مهر زمین پست برگیرند

و آسمان . این گنبد بلور سقفش دور

زی چمنزاران سبز خویش خواندشان

پنجره باز است

و آسمان پیداست

چون یکی برج بلند جادویی، دیوارش از اطلس

موج‌دار و روشن و آبی

پاره‌های ابر، همچون غرفه‌های برج

و آن کبوترهای پران در فضای برج

مثل چشمک زن چراغی چند،‌ مهتابی

بر فراز کاه‌گل اندوده بام پهن

در کنار آغل خالی

تکیه داده مرد بر دیوار

ناشتا افروخته سیگار

غرفه در شیرین‌ترین لذات، از دیدار این پرواز

ای خوش آن پرواز و این دیدار

گرد بام دوست می‌گردند

نرم نرمک اوج می‌گیرند، افسونگر پری زادان

وه، که من هم دیگر کنون لذتم ز آن مرد کمتر نیست

چه طوافی و چه پروازی

دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان

خستگی از بالهاشان دور

وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور

در طواف جاویدیشان آن کبوترها

چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان، تا که باز آیند

من دلم پرپر زند، چون نیم بسمل مرغ پرکنده

ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه

گردد کنده

مرد را بینم که پای پرپری در دست

با صفیر آشنای سوت

سوی بام خویش خواند، تا نشاندشان

بالهاشان نیز سرخ است

آه شاید اتفاق شومی افتاده ست؟

پنجره باز است

و آسمان پیدا

فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویش

کفتران در اوج دوری، مست پروازند

بالهاشان سرخ

زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید

رسته لختی پیش

شعله‌ور خونبوتهٔ مرجانی خورشید

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

ساعت بزرگ

یادمان نمانده کز چه روزگار

از کدام روز هفته، در کدام فصل

ساعت بزرگ

مانده بود یادگار

لیک همچو داستان دوش و دی

مانده یادمان که ساعت بزرگ

در میان باغ شهر پر غرور

بر سر ستونی آهنین نهاده بود

در تمام روز و شب

تیک و تک او به گوش می‌رسید

صفحهٔ مسدسش

رو به چارسو گشاده بود

با شکفته چهره‌ای

زیر گونه گون نثار فصل‌ها

ایستاده بود

گرچه گاهگاه

چهرش اندکی مکدر از غبار بود

لیکن از فرودتر مغاک شهر

وز فرازتر فراز

با همه کدورت غبار ‌، باز

از نگار و نقش روی او

آنچه باید آشکار بود

با تمام زودها و دیرها ملول و قهر بود

ساعت بزرگ

ساعت یگانه‌ای که راستگوی دهر بود

ساعتی که طرفه تیک و تک او

ضرب نبض شهر بود

دنگ دنگ زنگ او بلند

بازویش دراز

همچو بازوان میترای دیر باز

دیر باز دور یاز

تا فرودتر فرود

تا فرازتر فراز

سال‌های سال

گرم کار خویش بود

ما چه حرف‌ها که می‌زدیم

او چه قصه‌ها که می‌سرود

ساعت بزرگ شهر ما

هان بگوی

کاروان لحظه‌ها

تا کجا رسیده است؟

رهنورد خسته گام

با دیار آِنا رسیده است؟

تیک و تک – تیک و تک

هر کرانه جاودان دوان

رهنورد چیره گام ما

با سرود کاروان روان

ساعت بزرگ شهر ما

هان بگوی

در کجاست آفتاب

اینک، این دم، این زمان؟

در کجا طلوع؟

در کجا غروب؟

در کجا سحرگهان

تک و تیک – تیک و تک

او بر آن بلند جای

ایستاده تابناک

هر زمان بر این زمین گرد گرد

مشرقی دگر کند پدید

آورد فروغ و فر پرشکوه

گسترد نوازش و نوید

یادمان نمانده کز چه روزگار

مانده بود یادگار

مانده یادمان ولی که سال‌هاست

در میان باغ پیر شهر روسپی

ساعت بزرگ ما شکسته است

زین مسافران گمشده

در شبان قطبی مهیب

دیگر اینک، این زمان

کس نپرسد از کسی

در کجا غروب

در کجا سحرگهان

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...