آخر شاهنامه اخوان ثالث

غزل ۳

ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه‌های

پر عصمت و پر شکوه

تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پر شوکت من

ای با تو من گشته بسیار

در کوچه‌های بزرگ نجابت

ظاهر نه بن بست عابر فریبندهٔ استجابت

در کوچه‌های سرور و غم راستینی که‌مان بود

در کوچه باغ گل ساکت نازهایت

در کوچه باغ گل سرخ شرمم

در کوچه‌های نوازش

در کوچه‌های چه شب‌های بسیار

تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن

در کوچه‌های مه آلود بس گفت و گو ها

بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه‌های نجیب غزل‌ها که چشم تو می‌خواند

گهگاه اگر از سخن باز می‌ماند

افسون پاک منش پیش می‌راند

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک

ای شط زیبای پر شوکت من

ای رفته تا دوردستان

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

روشن‌ترین هم‌نشین شب غربت تو؟

ای هم‌نشین قدیم شب غربت من

ای تکیه گاه و پناه

غمگین‌ترین لحظه‌های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه

در کوچه‌های چه شب‌ها که اکنون همه کور

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

که شب فروز تو خورشید پاره ست؟

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

جراحت

دیگر اکنون دیری و دوری ست

کاین پریشان مرد

این پریشان پریشانگرد

در پس زانوی حیرت مانده، خاموش است

سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن

جمله تن، چون در دریا، چشم

پای تا سر، چون صدف، گوش است

لیک در ژرفای خاموشی

ناگهان بی اختیار از خویش می‌پرسد

کآن چه حالی بود؟

آنچه می‌دیدیم و می‌دیدند

بود خوابی، یا خیالی بود؟

خامش، ای آواز خوان! خامش

در کدامین پرده می‌گویی؟

وز کدامین شور یا بیداد؟

با کدامین دلنشین گلبانگ، می‌خواهی

این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟

چرکمرده صخره‌ای در سینه دارد او

که نشوید همت هیچ ابر و بارانش

پهنه ور دریای او خشکید

کی کند سیراب جود جویبارانش؟

با بهشتی مرده در دل،‌کو سر سیر بهارانش؟

خنده؟ اما خنده‌اش خمیازه را ماند

عقده‌اش پیر است و پارینه

لیک دردش درد زخم تازه را ماند

گرچه دیگر دوری و دیری ست

که زبانش را ز دندانه‌اش

عاجگون ستوار زنجیری ست

لیکن از اقصای تاریک سکوتش، تلخ

بی که خواهد، یا که بتواند نخواهد، گاه

ناگهان از خویشتن پرسد

راستی را آن چه حالی بود؟

دوش یا دی، پار یا پیرار

چه شبی، روزی، چه سالی بود؟

راست بود آن رستم دستان

یا که سایهٔ دوک زالی بود؟

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

طلوع

پنجره باز است

و آسمان پیداست

گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن

رفته تا بام برین، چون آبگینه پلکان، پیداست

من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی

پله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پرواز

لذتم چون لذت مرد کبوترباز

پنجره باز است

و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا

مثل دریا ژرف

آب‌هایش ناز و خواب مخمل آبی

رفته تا ژرفایش

پاره‌های ابر همچون پلکان برف

من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا

آنک آنک مرد همسایه

سینه‌اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود

آمده چون بامداد دگر بر بام

می‌نوردد بام را با گام‌های نرم و بی آوا

ایستد لختی کنار دودکش آرام

او در آن کوشد که گوشش تیز باشد، چشم‌ها بیدار

تا نیاید گریه غافلگیر و چالاک از پس دیوار

پنجره باز است

آسمان پیداست، بام رو به رو پیداست

اینک اینک مرد خواب از سر پریدهٔ چشم و دل هشیار

می‌گشاید خوابگاه کفتران را در

و آن پری زادان رنگارنگ و دست آموز

بر بی آذین بام پهناور

قور قو به قو رقو خوانان

با غرور و شادهواری دامن افشانان

می‌زنند اندر نشاط بامدادی پر

لیک زهر خواب نوشین خسته‌شان کرده ست

برده‌شان از یاد،‌پرواز بلند دوردستان را

کاهل و در کاهلی دلبسته‌شان کرده ست

مرد اینک می پراندشان

می‌فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک

کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاک

با درفش تیره پر هول چوبی لخت دستار سیه بر سر

می رماندشان و راندشان

تا دل از مهر زمین پست برگیرند

و آسمان . این گنبد بلور سقفش دور

زی چمنزاران سبز خویش خواندشان

پنجره باز است

و آسمان پیداست

چون یکی برج بلند جادویی، دیوارش از اطلس

موج‌دار و روشن و آبی

پاره‌های ابر، همچون غرفه‌های برج

و آن کبوترهای پران در فضای برج

مثل چشمک زن چراغی چند،‌ مهتابی

بر فراز کاه‌گل اندوده بام پهن

در کنار آغل خالی

تکیه داده مرد بر دیوار

ناشتا افروخته سیگار

غرفه در شیرین‌ترین لذات، از دیدار این پرواز

ای خوش آن پرواز و این دیدار

گرد بام دوست می‌گردند

نرم نرمک اوج می‌گیرند، افسونگر پری زادان

وه، که من هم دیگر کنون لذتم ز آن مرد کمتر نیست

چه طوافی و چه پروازی

دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان

خستگی از بالهاشان دور

وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور

در طواف جاویدیشان آن کبوترها

چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان، تا که باز آیند

من دلم پرپر زند، چون نیم بسمل مرغ پرکنده

ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه

گردد کنده

مرد را بینم که پای پرپری در دست

با صفیر آشنای سوت

سوی بام خویش خواند، تا نشاندشان

بالهاشان نیز سرخ است

آه شاید اتفاق شومی افتاده ست؟

پنجره باز است

و آسمان پیدا

فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویش

کفتران در اوج دوری، مست پروازند

بالهاشان سرخ

زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید

رسته لختی پیش

شعله‌ور خونبوتهٔ مرجانی خورشید

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

ساعت بزرگ

یادمان نمانده کز چه روزگار

از کدام روز هفته، در کدام فصل

ساعت بزرگ

مانده بود یادگار

لیک همچو داستان دوش و دی

مانده یادمان که ساعت بزرگ

در میان باغ شهر پر غرور

بر سر ستونی آهنین نهاده بود

در تمام روز و شب

تیک و تک او به گوش می‌رسید

صفحهٔ مسدسش

رو به چارسو گشاده بود

با شکفته چهره‌ای

زیر گونه گون نثار فصل‌ها

ایستاده بود

گرچه گاهگاه

چهرش اندکی مکدر از غبار بود

لیکن از فرودتر مغاک شهر

وز فرازتر فراز

با همه کدورت غبار ‌، باز

از نگار و نقش روی او

آنچه باید آشکار بود

با تمام زودها و دیرها ملول و قهر بود

ساعت بزرگ

ساعت یگانه‌ای که راستگوی دهر بود

ساعتی که طرفه تیک و تک او

ضرب نبض شهر بود

دنگ دنگ زنگ او بلند

بازویش دراز

همچو بازوان میترای دیر باز

دیر باز دور یاز

تا فرودتر فرود

تا فرازتر فراز

سال‌های سال

گرم کار خویش بود

ما چه حرف‌ها که می‌زدیم

او چه قصه‌ها که می‌سرود

ساعت بزرگ شهر ما

هان بگوی

کاروان لحظه‌ها

تا کجا رسیده است؟

رهنورد خسته گام

با دیار آِنا رسیده است؟

تیک و تک – تیک و تک

هر کرانه جاودان دوان

رهنورد چیره گام ما

با سرود کاروان روان

ساعت بزرگ شهر ما

هان بگوی

در کجاست آفتاب

اینک، این دم، این زمان؟

در کجا طلوع؟

در کجا غروب؟

در کجا سحرگهان

تک و تیک – تیک و تک

او بر آن بلند جای

ایستاده تابناک

هر زمان بر این زمین گرد گرد

مشرقی دگر کند پدید

آورد فروغ و فر پرشکوه

گسترد نوازش و نوید

یادمان نمانده کز چه روزگار

مانده بود یادگار

مانده یادمان ولی که سال‌هاست

در میان باغ پیر شهر روسپی

ساعت بزرگ ما شکسته است

زین مسافران گمشده

در شبان قطبی مهیب

دیگر اینک، این زمان

کس نپرسد از کسی

در کجا غروب

در کجا سحرگهان

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

دریغ

بی شکوه و غریب و رهگذرند

یادهای دگر، چو برق و چو باد

یاد تو پرشکوه و جاوید است

و آشنای قدیم دل، اما

ای دریغ! ای دریغ! ای فریاد

با دل من چه می‌تواند کرد

یادت؟ ای باد من ز دل برده

من گرفتم لطیف،‌ چون شبنم

هم درخشان و پاک، چون باران

چه کنند این دو، ای بهشت جوان

با یکی برگ پیر و پژمرده؟

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

گفت و گو

… باری، حکایتی ست

حتی شنیده‌ام

بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل

هر جا که مرز بوده و خط،‌ پاک شسته است

چندان که شهربند قرقها شکسته است

و همچنین شنیده‌ام آنجا

باران بال و پر

می‌بارد از هوا

دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست

کوته شده ست فاصلهٔ دست و آرزو

حتی نجیب بودن و ماندن، محال نیست

بیدار راستین شده خواب فسانه‌ها

مرغ سعادتی که در افسانه می‌پرید

هر سو زند صلا

کای هر کی! بیا

زنبیل خویش پر کن، از آنچت آرزوست

و همچنین شنیده‌ام آنجا

چی؟

لبخند می‌زنی؟

من روستاییم، نفسم پاک و راستین

باور نمی‌کنم که تو باور نمی‌کنی

آری، حکایتی ست

شهری چنین که گفتی، الحق که آیتی ست

اما

من خواب دیده‌ام

تو خواب دیده‌ای

او خواب دیده است

ما خواب دی…ـ

بس است

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

ناژو

دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد

وز معبر قوافل ایام رهگذر

با میوهٔ همیشگی‌اش،‌ سبزی مدام

ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر

او در جوار خویش

دیده ست بارها

بس مرغ‌های مختلف الوان نشسته‌اند

بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها

پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار

اندیشناک قمری تابستان

اندوهگین قناری پاییز

خاموش و خسته زاغ زمستان

اما

او

با میوهٔ همیشگی‌اش، سبزی مدام

عمری گرفته خو

گفتمش برف؟ گفت: بر این بام سبز فام

چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت

گفتم تگرگ؟ چتر به سردی تکاند و گفت

چندی چو اشک شوق تو، امید بست و رفت

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

مرثیه

خشمگین و مست و دیوانه ست

خاک را چون خیمه‌ای تاریک و لرزان بر می‌افرازد

باز ویران می‌کند زود آنچه می‌سازد

همچو جادویی توانا، هر چه خواهد می‌تواند باد

پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است

مست و دیوانه

بر زمین و بر زمان تازد

کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد

چه تناورهای بارومند

و چه بی برگان عاطل را

که تکانی داد و از بن کند

خانه از بهر کدامین عید فرخ می‌تکاند باد؟

لیکن آنجا، وای

با که باید گفت؟

بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور

وز مسیر جویباران دور

آشیانی بود، ‌مسکین در حصار عزلتش محصور

آشیان بود آن، که در هم ریخت،‌ ویران کرد،‌ با خود برد

آیا هیچ داند باد؟

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

بازگشت زاغان

در آستان غروب

بر آبگون به خاکستری گراینده

هزار زورق سیر و سیاه می‌گذرد

نه آفتاب، نه ماه

بر آبدان سپید

هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه

یکی ببین که چه سان رنگ‌ها بدل کردند

سپهر تیره ضمیر و ستارهٔ روشن

جزیره‌های بلورین به قیر گون دریا

به یک نظاره شدند

چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن

هزار همره گشت و گذار یک‌روزه

هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار

هزار همسفر و همصدای تنگ جبین

هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار

بر آبگون به خاکستری گراینده

در آن زمان که به روز

گذشته نام گذاریم، و بر شب آینده

در آن زمان که نه مهر است بر سپهر، نه ماه

در آن زمان،‌دیدم

بر آسمان سپید

ستارگان سیاه

ستارگان سیاه پرنده و پر گوی

در آسمان سپید تپنده و کوتاه

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...