آخر شاهنامه اخوان ثالث

مرثیه

خشمگین و مست و دیوانه ست

خاک را چون خیمه‌ای تاریک و لرزان بر می‌افرازد

باز ویران می‌کند زود آنچه می‌سازد

همچو جادویی توانا، هر چه خواهد می‌تواند باد

پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است

مست و دیوانه

بر زمین و بر زمان تازد

کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد

چه تناورهای بارومند

و چه بی برگان عاطل را

که تکانی داد و از بن کند

خانه از بهر کدامین عید فرخ می‌تکاند باد؟

لیکن آنجا، وای

با که باید گفت؟

بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور

وز مسیر جویباران دور

آشیانی بود، ‌مسکین در حصار عزلتش محصور

آشیان بود آن، که در هم ریخت،‌ ویران کرد،‌ با خود برد

آیا هیچ داند باد؟

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

بازگشت زاغان

در آستان غروب

بر آبگون به خاکستری گراینده

هزار زورق سیر و سیاه می‌گذرد

نه آفتاب، نه ماه

بر آبدان سپید

هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه

یکی ببین که چه سان رنگ‌ها بدل کردند

سپهر تیره ضمیر و ستارهٔ روشن

جزیره‌های بلورین به قیر گون دریا

به یک نظاره شدند

چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن

هزار همره گشت و گذار یک‌روزه

هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار

هزار همسفر و همصدای تنگ جبین

هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار

بر آبگون به خاکستری گراینده

در آن زمان که به روز

گذشته نام گذاریم، و بر شب آینده

در آن زمان که نه مهر است بر سپهر، نه ماه

در آن زمان،‌دیدم

بر آسمان سپید

ستارگان سیاه

ستارگان سیاه پرنده و پر گوی

در آسمان سپید تپنده و کوتاه

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

سر کوه بلند

سر کوه بلند آمد سحر باد

ز توفانی که می‌آمد خبر داد

درخت سبزه لرزیدند و لاله

به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

سر کوه بلند ابر است و باران

زمین غرق گل و سبزهٔ بهاران

گل و سبزهٔ بهاران خاک و خشت است

برای آن که دور افتد ز یاران

سر کوه بلند آهوی خسته

شکسته دست و پا، غمگین نشسته

شکست دست و پا درد است، اما

نه چون درد دلش کز غم شکسته

سر کوه بلند افتان و خیزان

چکان خونش از دهان زخم و ریزان

نمی‌گوید پلنگ پیر مغرور

که پیروزید از ره، یا گریزان

سر کوه بلند آمد عقابی

نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی

نشست و سر به سنگی هشت و جان داد

غروبی بود و غمگین آفتابی

سر کوه بلند از ابر و مهتاب

گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب

اگر خوابند اگر بیدار، گویند

که هستی سایهٔ ابر است، دریاب

سر کوه بلند آمد حبیبم

بهاران بود و دنیا سبز و خرم

در آن لحظه که بوسیدم لبش را

نسیم و لاله رقصیدند با هم

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

گله

شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی

شهر پلید کودن دون، شهر روسپی

ناشسته دست و رو

برف غبار بر همه نقش و نگار او

بر یاد و یادگارش، آن اسب، آن سوار

بر بام و بر درختش، و آن راه و رهسپار

شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش

پیموده راه تا قلل دور دست خواب

در آرزوی سایهٔ تری و قطره‌ای

رویای دیر باورشان را

کنده است همت ابری، چنانکه شهر

چون کشتی شده ست، شناور به روی آب

شب خامش است و اینک، خاموش‌تر ز شب

ابری ملول می‌گذرد از فراز شهر

دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران

گویند راز شهر

نزدیک آنچنانک

گلدسته‌ها رطوبت او را

احساس می‌کنند

ای جاودانگی

ای دشت‌های خلوت و خاموش

باران من نثار شما باد

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

قصیده

۱

همچو دیوی سهمگین در خواب

پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب

درکنار برکهٔ آرام

اوفتاده صخره‌ای پوشیده از گلسنگ

کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب

سوی دیگر بیشهٔ انبوه

همچو روح عرصهٔ شطرنج

در همان لحظهٔ شکست سخت ، چون پیروزی دشوار

لحظهٔ ژرف نجیب دلکش بغرنج

سوی دیگر آسمان باز

واندر آن مرغان آرام سکوتی پاک ، در پرواز

گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش می‌خواند

با صدایی چون بلور آبی روشن

غوکهای دیگر از این سوی و آن سو در جوابش گرم می‌خواندند

با صداهایی چو آوار پلی ز آهن

خرد می‌گشت آن بلوری شمش

زیر آن آوار

باز خامش بود

پهنهٔ سیمابگون برکهٔ هموار

عصر بود و آفتاب زرد کجتابی

برکه بود و بیشه بود و آسمان باز

برکه چون عهدی که با انکار

در نهان چشمی آبی خفته باشد ، بود

بیشه چون نقشی

کاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد ، بود

آسمان خموش

همچو پیغامی که کس نشنفته باشد ، بود

۲

من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بسته

در نجیب پر شکوه آسمان پرواز می‌کردم

تکیه داده بر ستبر صخرهٔ ساحل

با بلورین دشت صیقل خوردهٔ آرام

راز می‌کردم

می‌فشاندم گاه بی قصدی

در صفای برکه مشتی ریگ خاک آلود

و زلال سادهٔ آیینه وارش را

با کدورت یار می‌کردم

و بدین اندیشه لختی می‌سپردم دل

که زلالی چیست پس ، گر نیست تنهایی ؟

باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار می‌کردم

بیشه کم کم در کنار برکه می‌خوابید

و آفتاب زرد و نارنجی

جون ترنجی پیر و پژمرده

از خال شاخ و برگ ابر می‌تابید

عصر تنگی بود

و مرا با خویشتن گویی

خوش خوشک آهنگ جنگی بود

من نمی‌دانم کدامین دیو

به نهانگاه کدامین بیشهٔ افسون

در کنار برکهٔ جادو ، پرم در آتش افکنده ست

لیک می‌دانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان

از ملال و و حشت و اندوه کنده ست

۳

خوابگرد قصه‌های شوم وحشتناک را مانم

قصه‌هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات

پیچ و خمهاشان بسی آفات رایی‌ات

سوی بس پس کوچه‌ها رانده

کاروان روز و شب کوچیده ، من مانده

با غرور تشنهٔ مجروح

با تواضع‌های نادلخواه

نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم

روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری

می‌سپارم زیر پای لحظه‌های پست

لحظه‌های مست ، یا هشیار

از دریغ و از دروغ انبوه

وز تهی سرشار

و شبان را همچو چنگی سکه‌های از رواج افتاده و تیره

می‌کنم پرتاب

پشت کوه مستی و اشک و فراموشی

جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین

غرقه در سردی و خاموشی

خوابگرد قصه‌های بی سرانجام

قصه‌هایی با فضای تیره و غمگین

و هوای گند و گرد آلود

کوچه‌ها بن بست

راه‌ها مسدود

۴

در شب قطبی

این سحر گم کردهٔ بی کوکب قطبی

در شب جاوید

زی شبستان غریب من

نقبی از زندان به کشتنگاه

برگ زردی هم نیارد باد ولگردی

از خزان جاودان بیشهٔ خورشید

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

دریچه ها

ما چون دو دریچه، رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه بهشت، اما … آه

بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه‌ها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

برف

پاسی از شب رفته بود و برف می‌بارید

چون پر افشانی پر پهای هزار افسانهٔ از یادها رفته

باد چونان آمری مأمور و ناپیدا

بس پریشان حکمها می‌راند مجنون وار

بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته

برف می‌بارید و ما خاموش

فارغ از تشویش

نرم نرمک راه می‌رفتیم

کوچه باغ ساکتی در پیش

هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود

زاد سروی را به پیشانی

با فروغی غالباً افسرده و کم رنگ

گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی

برف می‌بارید و ما آرام

گاه تنها، گاه با هم، راه می‌رفتیم

چه شکایت‌های غمگینی که می‌کردیم

با حکایت‌های شیرینی که می‌گفتیم

هیچ کس از ما نمی‌دانست

کز کدامین لحظهٔ شب کرده بود این باد برف آغاز

هم نمی‌دانست کاین راه خم اندر خم

به کجامان می‌کشاند باز

برف می‌بارید و پیش از ما

دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود

زیر این کج بار خامشبار،‌از این راه

رفته بودند و نشان پای‌هایشان بود

۲

پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما

گاه شنگ و شاد و بی پروا

گاه گویی بیمناک از آبکند وحشتی پنهان

جای پا جویان

زیر این غمبار، درهمبار

سر به زیر افکنده و خاموش

راه می‌رفتند

وز قدم‌هایی که پیش از این

رفته بود این راه را،‌افسانه می‌گفتند

من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد

می‌سپردم راه و در هر گام

گرم می‌خواندم سرودی‌تر

می‌فرستادم درودی شاد

این نثار شاهوار آسمانی را

که به هر سو بود و بر هر سر

راه بود و راه

این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خاکی

برف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پاکی

و سکوت ساکت آرام

که غم آور بود و بی فرجام

راه می‌رفتم و من با خویشتن گهگاه می‌گفتم

کو ببینم، لولی ای لولی

این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی

سالک این راه پر هول و دراز آهنگ؟

و من بودم

که بدین سان خستگی نشناس

چشم و دل هشیار

گوش خوابانده به دیوار سکوت، از بهر نرمک سیلی صوتی

می‌سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم

۳

اینک از زیر چراغی می‌گذشتیم، آبگون نورش

مرده دل نزدیکش و دورش

و در این هنگام من دیدم

بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف

هم‌نشین و غمگسارش برف

مانده دور از کاروان کوچ

لک لک اندوهگین با خویش می‌زد حرف

بیکران وحشت انگیزی ست

وین سکوت پیر ساکت نیز

هیچ پیغامی نمی آرد

پشت ناپیدایی آن دورها شاید

گرمی و نور و نوا باشد

بال گرم آشنا باشد

لیک من، افسوس

مانده از ره سالخوردی سخت تن‌هایم

ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم

ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد

همچو پروانهٔ شکستهٔ آسبادی کهنه و متروک

هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم

آسمان تنگ است و بی روزن

بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروان‌ها را

عرصهٔ سردرگمی‌ها مانده و بی در کجایی‌ها

باد چون باران سوزن، آب چون آهن

بی نشانی‌ها فرو برده نشان‌ها را

یاد باد ایام سرشار برومندی

و نشاط یکه پروازی

که چه به شکوه و چه شیرین بود

کس نه جایی جسته پیش از من

من نه راهی رفته بعد از کس

بی نیاز از خفت آیین و ره جستن

آن که من در می‌نوشتم، راه

و آن که من می‌کردم، آیین بود

اینک اما، آه

ای شب سنگین دل نامرد

لک‌لک اندوهگین با خلوت خود درد دل می‌کرد

باز می‌رفتیم و می‌بارید

جای پا جویان

هر که پیش پای خود می‌دید

من ولی دیگر

شنگی و شنگولیم مرده

چابکیهام از درنگی سرد آزرده

شرمگین از رد پاهایی

که بر آنها می‌نهادم پای

گاهگه با خویش می‌گفتم

کی جدا خواهی شد از این گله‌های پیشواشان بز؟

کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش

تا گذارد جای پای از خویش؟

۴

همچنان غمبار درهمبار می‌بارید

من ولیکن باز

شادمان بودم

دیگر کنون از بزان و گوسپندان پرت

خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم

بر بسیط برف پوش خلوت و هموار

تک و تنها با درفش خویش، خوش خوش پیش می‌رفتم

زیر پایم برف‌های پاک و دوشیزه

قژفژی خوش داشت

پام بذر نقش بکرش را

هر قدم در برفها می‌کاشت

شهر بکری بر گرفتن از گل گنجینه‌های راز

هر قدم از خویش نقش تازه‌ای هشتن

چه خدایانه غروری در دلم می‌کشت و می‌انباشت

۵

خوب یادم نیست

تا کجاها رفته بودم، خوب یادم نیست

این، که فریادی شنیدم، یا هوس کردم

که کنم رو باز پس، رو باز پس کردم

پیش چشمم خفته اینک راه پیموده

پهن‌دشت برف پوشی راه من بود

گام‌های من بر آن نقش من افزوده

چند گامی بازگشتم، برف می‌بارید

باز می‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها تازه بود اما

برف می‌بارید

باز می‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها دیده می‌شد، لیک

برف می‌بارید

باز می‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها باز هم گویی

دیده می‌شد ‌لیک

برف می‌بارید

باز می‌گشتم

برف می‌بارید

برف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

خزانی

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک

آنک، بر آن چنار جوان، آنک

خالی فتاده لانهٔ آن لک لک

او رفت و رفت غلغل غلیانش

پوشیده، پاک، پیکر عریانش

سر زی سپهر کردن غمگینش

تن با وقار شستن شیرینش

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک

رفتند مرغکان طلایی بال

از سردی و سکوت سیه خستند

وز بید و کاج و سرو نظر بستند

رفتند سوی نخل، سوی گرمی

و آن نغمه‌های پاک و بلورین رفت

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک

اینک، بر این کنارهٔ دشت، اینک

این کوره راه ساکت بی رهرو

آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت

از یاد روزگار فراموشت

پاییز جان! چه سرد،‌ چه درد آلود

چون من تو نیز تنها ماندستی

ای فصل فصل‌های نگارینم

سرد سکوت خود را بسراییم

پاییزم! ای قناری غمگینم

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

پیغام

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی

هر چه برگم بود و بارم بود

هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود

هر چه یاد و یادگارم بود

ریخته ست

چون درختی در زمستانم

بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود

دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری

در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟

دیگر آیا زخمه‌های هیچ پیرایش

با امید روزهای سبز آینده

خواهدم این سوی و آن سو خست؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم

ریخته دیری ست

هر چه بودم یاد و بودم برگ

یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعلهٔ بیمار لرزیدن

برگ چونان صخرهٔ کری نلرزیدن

یاد رنج از دست‌های منتظر بردن

برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن

ای بهار همچنان تا جاودان در راه

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر

هرگز و هرگز

بر بیابان غریب من

منگر و منگر

سایهٔ نمناک و سبزت هر چه از من دورتر،خوش‌تر

بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو

تکمهٔ سبزی بروید باز، بر پیراهن خشک و کبود من

همچنان بگذار

تا درود دردناک اندهان ماند سرود من

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...

غزل ۲

تا کند سرشار شهدی خوش هزاران بیشهٔ کندوی یادش را

می‌مکید از هر گلی نوشی

بی خیال از آشیان سبز، یا گلخانهٔ رنگین

کآن ره آورد بهاران است، وین پاییز را آیین

می‌پرید از باغ آغوشی به آغوشی

آه، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینک

پیش این گلبوته ی زیبای داوودی

کندویش را در فراموشی تکانده ست، آه می‌بینم

یاد دیگر نیست با او، شوق دیگر نیستش در دل

پیش این گلبوته ی ساحل

برگکی مغرور و باد آورده را ماند

مات مانده در درون بیشهٔ انبوه

بیشهٔ انبوه خاموشی

پرسد از خود کاین چه حیرت بار افسونی ست؟

و چه جادویی فراموشی؟

پرسد از خود آنکه هر جا می‌مکید از هر گلی نوشی

...

0
آخر شاهنامه اخوان ثالث نظر دهید...