از این اوستا اخوان ثالث

نوحه

نعش این شهید عزیز

روی دست ما مانده ست

روی دست ما، دل ما

چون نگاه، ناباوری به جا مانده ست

این پیمبر، این سالار

این سپاه را سردار

با پیام‌هایش پاک

با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست

ما به این جهاد جاودان مقدس آمدیم

او فریاد

می‌زد

هیچ شک نباید داشت

روز خوبتر فرداست

و

با ماست

اما

کنون

دیری ست

نعش این شهید عزیز

روی دست ما چو حسرت دل ما

برجاست

و

روزی این چنین به‌تر با ماست

امروز

ما شکسته ما خسته

ای شما به جای ما پیروز

این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد

هر چه می‌خندید

هر چه می‌زنید، می‌بندید

هر چه می‌برید، می‌بارید

خوش به کامتان اما

نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

قصه شهر سنگستان

دو تا کفتر

نشسته‌اند روی شاخهٔ سدر کهنسالی

که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر

دو دلجو مهربان با هم

دو غمگین قصه گوی غصه‌های هر دوان با هم

خوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم‌زبان با هم

دو تنها رهگذر کفتر

نوازش‌های این آن را تسلی بخش

تسلی‌های آن این را نوازشگر

خطاب ار هست: خواهر جان

جوابش: جان خواهر جان

بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش

نگفتی، جان خواهر! اینکه خوابیده ست اینجا کیست

ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را

تو پنداری نمی‌خواهد ببیند روی ما را نیز کو را دوست می‌داریم

نگفتی کیست، باری سرگذشتش چیست

پریشانی غریب و خسته، ره گم کرده را ماند

شبانی گله‌اش را گرگ‌ها خورده

و گرنه تاجری کالاش را دریا فرو برده

و شاید عاشقی سرگشتهٔ کوه و بیابان‌ها

سپرده با خیالی دل

نهش از آسودگی آرامشی حاصل

نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامان‌ها

اگر گم کرده راهی بی سرانجامست

مرا بهش پند و پیغام است

در این آفاق من گردیده‌ام بسیار

نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را

نمایم تا کدامین راه گیرد پیش

از این سو، سوی خفتنگاه مهر و ماه، راهی نیست

بیابان‌های بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحمست

وز آن‌سو، سوی رستنگاه ماه و مهر هم، کس را پناهی نیست

یکی دریای هول هایل است و خشم توفان‌ها

سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب

و ان دیگر بسیط زمهریر است و زمستان‌ها

رهایی را اگر راهی ست

جز از راهی که روید زان گلی، خاری، گیاهی نیست

نه، خواهر جان! چه جای شوخی و شنگی ست؟

غریبی، بی نصیبی، مانده در راهی

پناه آورده سوی سایهٔ سدری

ببینش، پای تا سر درد و دلتنگی ست

نشانی‌ها که در او هست

نشانی‌ها که می‌بینم در او بهرام را ماند

همان بهرام ورجاوند

که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست

هزاران کار خواهد کرد نام آور

هزاران طرفه خواهد زاد ازو به شکوه

پس از او گیو بن گودرز

و با وی توس بن نوذر

و گرشاسپ دلیر آن شیر گندآور

و آن دیگر

و آن دیگر

انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند

بسوزند آنچه ناپاکی ست، ناخوبی ست

پریشان شهر ویران را دگر سازند

درفش کاویان را فره و در سایه‌اش

غبار سالین از چهره بزدایند

برافرازند

نه، جانا! این نه جای طعنه و سردی ست

گرش نتوان گرفتن دست، بیدادست این تیپای بیغاره

ببینش، روز کور شوربخت، این ناجوانمردی ست

نشانی‌ها که دیدم دادمش، باری

بگو تا کیست این گمنام گرد آلود

ستان افتاده، چشمان را فرو پوشیده با دستان

تواند بود کو به اماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان

نشانی‌ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست

و از بسیارها تایی

به رخسارش عرق هر قطره‌ای از مرده دریایی

نه خال است و نگار آن‌ها که بینی، هر یکی داغی ست

که گوید داستان از سوختن‌هایی

یکی آواره مرد است این پریشانگرد

همان شهزادهٔ از شهر خود رانده

نهاده سر به صحراها

گذشته از جزیره‌ها و دریاها

نبرده ره به جایی، خسته در کوه و کمر مانده

اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان

بجای آوردم او را، هان

همان شهزادهٔ بیچاره است او که شبی دزدان دریایی

به شهرش حمله آوردند

بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی

به شهرش حمله آوردند

و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر

دلیران من! ای شیران

زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران

و بسیاری دلیرانه سخن‌ها گفت اما پاسخی نشنفت

اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان

صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند

از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان

پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می‌گشت

و چون دیوانگان فریاد می‌زد: ای

و می‌افتاد و بر می‌خاست، گیران نعره می‌زد باز

دلیران من! اما سنگ‌ها خاموش

همان شهزاده است آری که دیگر سال‌های سال

ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست

دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست

و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست

نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند

نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند

دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه

چو روح جغد گردان در مزار آجین این شب‌های بی ساحل

ز سنگستان شومش بر گرفته دل

پناه آورده سوی سایهٔ سدری

که رسته در کنار کوه بی حاصل

و سنگستان گمنامش

که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود

نشید همگنانش، آفرین را و نیایش را

سرود آتش و خورشید و باران بود

اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی

به فر سور و آذین‌ها بهاران در بهاران بود

کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سور

چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده

در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده

و صیادان دریا بارهای دور

و بردن‌ها و بردن‌ها و بردن‌ها

و کشتی‌ها و کشتی‌ها و کشتی‌ها

و گزمه‌ها و گشتی‌ها

سخن بسیار یا کم، وقت بیگاهست

نگه کن، روز کوتاهست

هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک

شنیدم قصهٔ این پیر مسکین را

بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟

کلیدی هست آیا که‌اش طلسم بسته بگشاید؟

تواند بود

پس از این کوه تشنه دره‌ای ژرف است

در او نزدیک غاری تار و تنها، چشمه‌ای روشن

از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرن‌ها دلمردگی از خویش بزداید

اهورا و ایزدان و امشاسپندان را

سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید

پس از آن هفت ریگ از ریگ‌های چشمه بردارد

در آن نزدیک‌ها چاهی ست

کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد

پس آنگه هفت ریگش را

به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد

ازو جوشید خواهد آب

و خواهد گشت شیرین چشمه‌ای جوشان

نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب

تواند باز بیند روزگار وصل

تواند بود و باید بود

ز اسب افتاده او نز اصل

غریبم، قصه‌ام چون غصه‌ام بسیار

سخن پوشیده بشنو،اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست

غم دل با تو گویم غار

کبوترهای جادوی بشارت گوی

نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند

بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند

من آن کالام را دریا فرو برده

گله‌ام را گرگ‌ها خورده

من آن آوارهٔ این دشت بی فرسنگ

من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ

ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه‌ای جوید

دریغا دخمه‌ای در خورد این تن‌های بدفرجام نتوان یافت

کجایی‌ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟

اشارت‌ها درست و راست بود اما بشارت‌ها

ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم، غار

درخشان چشمه پیش چشم من خوشید

فروزان آتشم را باد خاموشید

فکندم ریگ‌ها را یک به یک در چاه

همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک

به جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می‌گفت: آه

مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟

زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

گسسته است زنجیر هزار اهریمنی‌تر ز آنکه در بند دماوندست

پشوتن مرده است آیا؟

و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟

سخن می‌گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان

سخن می‌گفت با تاریکی خلوت

تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

ز بیداد انیران شکوه‌ها می‌کرد

ستم‌های فرنگ و ترک و تازی را

شکایت با شکسته بازوان میترا می‌کرد

غمان قرن‌ها را زار می‌نالید

حزین آوای او در غار می‌گشت و صدا می‌کرد

غم دل با تو گویم، غار

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟

صدا نالنده پاسخ داد

آری نیست؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

هنگام

هنگام رسیده بود، ما در این

کمتر شکی نمی‌توانستیم

آمد روزی که نیک دانستند

آفاق این را و نیک دانستیم

هنگام رسیده بود، می‌گفتند

هنگام رسیده است ؛ اما شب

نزدیک غروب زهره، در برجی

مرغی خواند که هوی کو کوکب

آن مرغ که خواند این چنین سی بار

این جنگل خوف سوزد اندر تب

آنگاه دگر بسا دلا با دل

آنگاه دگر بسا لبا بر لب

پیری که نقیب بود،‌ آمد، گفت

هنگام رسیده است ؛ اما باد

انگیخته ابری آنچنان از خاک

کز زهره نشان نمانده بر افلاک

جمعی ز قبیله نیز می‌گفتند

هنگام رسیده است ؛ مرغ اما

دیری ست نشسته خامش و گویا

رفته ست ز یاد و رد جاویدش

ناخوانده هنوز هفت باری بیش

سرگشته قبیله،‌ هر یک سویی

باریده هزار ابر شک در ما

و افکنده سیاه سایه‌ها بر ما

هنگام رسیده بود؟ می‌پرسیم

و آن جنگل هول همچنان بر جا

شب می‌ترسیم و روز می‌ترسیم

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

کتیبه

فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود

و ما این‌سو نشسته، خسته انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر

همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای

و با زنجیر

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود

تا زنجیر

ندانستیم

ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان

و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم

چنین می‌گفت

فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت

چنین می‌گفت چندین بار

صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت

و ما چیزی نمی‌گفتیم

و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگهمان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگهمان نیز خاموشی

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود

شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید

و پاهامان ورم می‌کرد و می‌خارید

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود، لعنت کرد گوشش را

و نالان گفت:‌ باید رفت

و ما با خستگی گفتیم: لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز

باید رفت

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند

کسی راز مرا داند

که از اینرو به آنرویم بگرداند

و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می‌کردیم

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

هلا، یک … دو … سه …. دیگر پار

هلا، یک … دو … سه …. دیگر پار

عرق ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم

هلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیار

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی

و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

یکی از ما که زنجیرش سبک‌تر بود

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

و ما بی تاب

لبش را با زبان‌تر کرد ما نیز آنچنان کردیم

و ساکت ماند

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند

دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم

بخوان!‌ او همچنان خاموش

برای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا می‌کرد

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می‌کرد

فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد

نشاندیمش

بدست ما و دست خویش لعنت کرد

چه خواندی، هان؟

مکید آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود

همان

کسی راز مرا داند

که از اینرو به آنرویم بگرداند

نشستیم

و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

و شب شط علیلی بود

...

1+
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بود

یک شب پاک اهورایی

بود و پیدا بود

بر بلندی همگنان خاموش

گرد هم بودند

لیک پنداری

هر کسی با خویش تنها بود

ماه می‌تابید و شب آرام و زیبا بود

جمله آفاق جهان پیدا

اختران روشن‌تر از هر شب

تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا

جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا

اینک این پرسنده می‌پرسد

پرسنده: من شنیدستم

تا جهان باقی ست مرزی هست

بین دانستن

و ندانستن

تو بگو، مزدک!‌ چه می‌دانی؟

آن سوی این مرز ناپیدا

چیست؟

وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟

مزدک: من جز اینجایی که می‌بینم نمی‌دانم

پرسنده: یا جز اینجایی که می‌دانی نمی‌بینی

مزدک: من نمی‌دانم چه آنچه یا کجا آنجاست

بودا: از همین دانستن و دیدن

یا ندانستن سخن می‌رفت

زرتشت: آه، مزدک! کاش می‌دیدی

شهر بند رازها آنجاست

اهرمن آنجا، اهورا نیز

بودا: پهندشت نیروانا نیز

پرسنده: پس خدا آنجاست؟

هان؟

شاید خدا آنجاست

بین دانستن

و ندانستن

تا جهان باقی ست مرزی هست

همچنان بوده ست

تا جهان بوده ست

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

منزلی در دوردست

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را

اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم

لیک

ای ندانم چون و چند ! ای دور

تو بسا کاراسته باشی به آیینی که دلخواهست

دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک

کاش این را نیز می‌دانستم ، ای نشناخته منزل

که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه

یا کدام است آن که بیراهست

ای به رایم ، نه به رایم ساخته منزل

نیز می‌دانستم این را ، کاش

که به سوی تو چه‌ها می‌بایدم آورد

دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می‌دانی

من پیادهٔ ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاهست

کاش می‌دانستم این را نیز

که برای من تو در آنجا چه‌ها داری

گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار

می‌توانم دید

از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام

تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟

شب که می‌اید چراغی هست ؟

من نمی‌گویم بهاران ، شاخه‌ای گل در یکی گلدان

یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز

ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

نماز

باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب

ذات‌ها با سایه‌های خود هم اندازه

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب

نه صدایی جز صدای رازهای شب

و آب و نرم‌های نسیم و جیرجیرک‌ها

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مست

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می‌آمد

آب

یا نه، چه می‌رفت، هم زانسان که حافظ گفت، عمر تو

با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم

مست بودم، مست سر نشناس، پا نشناس، اما لحظهٔ پاک و عزیزی بود

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک

و نگاهم رفته تا بس دور

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده

قبله، گو هر سو که خواهی باش

با تو دارد گفت و گو شوریدهٔ مستی

مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

صبح

چو مرغی زیر باران راه گم کرده

گذشته از بیابان شبی چون خیمهٔ دشمن

شبی را در بیابانی – غریب اما – به سر برده

فتاده اینک آنجا روی لاشهٔ جهد بی حاصل

همه چیز و همه جا خسته و خیس است

چو دود روشنی کز شعلهٔ شادی پیام آرد

سحر برخاست

غبار تیرگی مثل بخار آب

ز بشن دشت و در برخاست

سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آید

برآمد عنکبوت زرد

و خیس خسته را پر چشم حسرت کرد

وزید آنگاه و آب نور را با نور آب آمیخت

نسیمی آنچنان آرام

که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی‌انگیخت

و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد به طنازی

و خود را از غبار حسرت و اندوه

در آیینهٔ زلال جاودانه شست و شویی کرد

بزرگ و پاک شد و آن توری زربفت را پوشید

و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد

در این صبح بزرگ شسته و پاک اهورایی

ز تو می‌پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورا مزد

نگهدار سپهر پیر در بالا

به کرداری که سوی شیب این پایین نمی‌افتد

و از آن واژگون پرغژم خمش حبه‌ای بیرون نمی‌ریزد

نگدار زمین

چونین در این پایین

به کرداری که پایین‌تر نمی لیزد

ز بس با صد هزاران کوهمیخش کرده‌ای ستوار

نه می‌افتد نه می‌خیزد

ز تو می‌پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورا مزد

که را این صبح

خوشست و خوب و فرخنده؟

که را چون من سرآغاز تهی بیهوده‌ای دیگر؟

بگو با من، بگو … با … من

که را گریه؟

که را خنده؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

سبز

با تو دیشب تا کجا رفتم

تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم

من نمی‌گویم ملایک بال در بالم شنا کردند

من نمی‌گویم که باران طلا آمد

لیکی عطر سبز سایه پرورده

ای پری که باد می بردت

از چمنزار حریر پر گل پرده

تا حریم سایه‌های سبز

تا بهار سبزه‌های عطر

تا دیاری که غریبیهاش می‌آمد به چشم آشنا، رفتم

پا به پای تو که می‌بردی مرا با خویش

همچنان کز خویش و بی خویشی

در رکاب تو که می‌رفتی

هم عنان با نور

در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی

سوی اقصا مرزهای دور

تو اصیل اسب بی آرام من، تو چتر طاووس نر مستم

تو گرامی‌تر تعلق،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من

پا به پای تو

تا تجرد تا رها رفتم

غرفه‌های خاطرم پر چشمک نور و نوازش‌ها

موجساران زیر پایم رام‌تر پل بود

شکرها بود و شکایت‌ها

رازها بود و تأمل بود

با همه سنگینی بودن

و سبکبالی بخشودن

تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم

چند و چون‌ها در دلم مردند

که به سوی بی چرا رفتم

شکر پر اشکم نثارت باد

خانه‌ات آبادی ویرانی سبز عزیز من

ای زبرجد گون نگین،‌ خاتمت بازیچهٔ هر باد

تا کجا بردی مرا دیشب

با تو دیشب تا کجا رفتم

...

1+
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...