از این اوستا اخوان ثالث

ناگه غروب کدامین ستاره؟

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست

با ابرها و نفس دودهایش

تاریک و سرد و مه آلود کرده ست

و سایه‌ها را ربوده ست و نابود کرده ست

من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت

پوشاندم از چشم او سایه‌ام را

با سایهٔ خود در اطراف شهر مه آلود گشتم

اینجا و آنجا گذشتم

هر جا که من گفتم، آمد

در کوچه پس‌کوچه های قدیمی

میخانه‌های شلوغ و پر انبوه غوغا

از ترک، ترسا، کلیمی

اغلب چو تب مهربان و صمیمی

میخانه‌های غم آلود

با سقف کوتاه و ضربی

و روشنی‌های گم گشته در دود

و پیشوانهای پر چرک و چربی

هر جا که من گفتم، آمد

این گوشه آن گوشهٔ شب

هر جا که من رفتم آمد

او دید من نیز دیدم

مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم

چون دو تذرو جوان می چمیدند

و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان

حتی بگو باد دامان ایشان

می‌شد نهیبی که بی شک

انگار گردنده چرخ زمان را

این پیر پر حسرت بی امان را

از کار و گردش می‌انداخت، مغلوب می‌کرد

و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند

نومیده و مرعوب می‌کرد

در چار چار زمستان

من دیدم او نیز می‌دید

آن ژنده پوش جوان را که ناگاه

صرع دروغینش از پا درانداخت

یک چند نقش زمین بود

آنگاه

غلت دروغینش افکند در جوی

جویی که لای و لجن‌های آن راستین بود

و آنگاه دیدیم با شرم و وحشت

خون، راستی خون گلگون

خونی که از گوشهٔ ابروی مرد

لای و لجن را به جای خدا و خداوند

آلودهٔ وحشت و شرم می‌کرد

در جوی چون کفچه مار مهیبی

نفت غلیظ و سیاهی روان بود

می‌برد و می‌برد و می‌برد

آن پاره‌های جگر، تکه‌های دلم را

وز چشم من دور می‌کرد و می‌خورد

مانند زنجیرهٔ کاروان‌های کشتی

کاندر شفق‌ها،‌ فلق‌ها

در آب‌های جنوبی

از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند

دریا خوردشان و مستور گردند

و نیز دیدیم با هم، چگونه

جن از تن مرد آهسته بیرون می‌آمد

و آن رهروان را که یک لحظه می‌ایستادند

یا با نگاهی بر او می‌گذشتند

یا سکه‌ای بر زمین می‌نهادند

دیدیم و با هم شنیدیم

آن مرد کی را که می‌گفت و می‌رفت: این بازی اوست

و آن دیگیر را که می‌رفت و می‌گفت: این کار هر روزی اوست

دو لابه‌های سگی را سگی زرد

که جلد می‌رفت،‌ می‌ایستاد و دوان بود

و لقمه‌ای پیش آن سگ می‌افکند

ناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو برد

ما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شد

و آمد به جایش یکی بوی دشمن

و آنگاه دیدیم از آن سگ

خشم و خروش و هجومی که گفتی

بر تیره شب چیره شد بامداد طلایی

اما نه، سگ خشمگین مانده پایین

و بر درختست آن گربهٔ تیرهٔ گل باقلایی

شب خسته بود از درنگ سیاهش

من سایه‌ام را به میخانه بردم

هی ریختم خورد،‌ هی ریخت خوردم

خود را به آن لحظهٔ عالی خوب و خالی سپردم

با هم شنیدیم و دیدیم

می‌خواره ها و سیه مست‌ها را

و جام‌هایی که می‌خورد بر هم

و شیشه‌هایی که پر بود و می‌ماند خالی

و چشم‌ها را و حیرانی دست‌ها را

دیدیم و با هم شنیدیم

آن مست شوریده سر را که آواز می‌خواند

و آن را که چون کودکان گریه می‌کرد

یا آنکه یک بیت مشهور و بد را

می‌خواند و هی باز می‌خواند

و آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می‌زد

می‌گفت: ای دوست ما را مترسان ز دشمن

ترسی ندارد سری که بریده ست

آخر مگر نه، مگر نه

در کوچهٔ عاشقان گشته‌ام من؟

و آنگاه خاموش می‌ماند یا آه می‌زد

با جرعه و جام‌های پیاپی

من سایه‌ام را چو خود مست کردم

همراه آن لحظه‌های گریزان

از کوچه پس‌کوچه ها بازگشتم

با سایهٔ خسته و مستم، افتان و خیزان

مستیم، مستیم، مستیم

مستیم و دانیم هستیم

ای همچو من بر زمین اوفتاده

برخیز، شب دیر گاهست، برخیز

دیگر نه دست و نه دیوار

دیگر نه دیوار نه دست

دیگر نه پای و نه رفتار

تنها تویی با منی خوبتر تکیه گاهم

چشمم، چراغم، پناهم

من بی تو از خود نشانی نبینم

تنهاتر از هر چه تنها

هم‌داستانی نبینم

با من بمانی تو خوب، ای بیگانه

برخیز، برخیز، برخیز

با من بیا ای تو از خود گریزان

من بی تو گم می‌کنم راه خانه

با من سخن سر کنی ساکت پر فسانه

آیینه بی کرانه

می‌ترسم ای سایه می‌ترسم ای دوست

می‌پرسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین پر از هول و تشویش کرده ست؟

ای کاش می‌شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

ژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟

هشداری سایه ره تیره تر شد

دیگر نه دست و نه دیوار

دیگر نه دیوار نه دوست

دیگر به من تکیه کن، ای من، ای دوست، اما

هشدار کاین سو کمینگاه وحشت

و آن‌سو هیولای هول است

وز هیچ‌یک هیچ مهری نه بر ما

ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد

ای کاش می‌شد بدانیم

نا گه کدامین ستاره فرو مرد؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

پرستار

شب از شب‌های پاییزی ست

از آن همدرد و با من مهربان شب‌های اشک آور

ملول و خسته دل گریان و طولانی

شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد

و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی

من این می‌گویم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش،‌ دل بر کنده از بیمار

نشسته در کنارم، اشک بارد شب

من این‌ها گویم و دنباله دارد شب

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

زندگی

بر زمین افتاده پخشیده ست

دست و پا گسترده تا هر جا

از کجا؟

کی؟

کس نمی‌داند

و نمی‌داند چرا حتی

سال‌ها زین پیش

این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست

وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز

هیچ جز بیهوده نشنیده ست

کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده

وز کدامین سینهٔ بیمار

عنکبوتی پیر را ماند، شکم پر زهر و پر احشا

مانده، مسکین، زیر پای عابری گمنام و نابینا

پخش مرده بر زمین، هموار

دیگر آیا هیچ

کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی

به چنین پیسی

تواند بود؟

من پرسم

کیست تا پاسخ بگوید

از محیط فضل خلوت یا شلوغی

کیست؟

چیست؟

من می‌پرسم

این بیهوده

ای تاریک ترس آور

چیست؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

آواز چگور

وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من

نزدیک دیواری که بر آن تکیه می‌زد بیشتر شب‌ها

با خاطر خود می‌نشست و ساز می‌زد مرد

و موج‌های زیر و اوج نغمه‌های او

چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌شد

من خوب می‌دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی

در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می‌رفتند

احوالشان از خستگی می‌گفت، اما هیچ یک چیزی نمی‌گفتند

خاموش و غمگین کوچ می‌کردند

افتان و خیزان، بیشتر با پشت‌های خم

فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل

چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت، این ودیعه‌های خلقت را همراه می‌بردند

من خوب می‌دیدم که بی شک از چگور او

می‌آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون

وز زیر انگشتان چالاک و صبور او

بس کن خدا را، ای چگوری، بس

ساز تو وحشتناک و غمگین است

هر پنجه کآنجا می خرامانی

بر پرده‌های آشنا با درد

گویی که چنگم در جگر می‌افکنی، اینست

که‌ام تاب و آرام شنیدن نیست

اینست

در این چگور پیر تو، ای مرد، پنهان کیست؟

روح کدامین شوربخت دردمند آیا

در آن حصار تنگ زندانی ست؟

با من بگو؟ ای بینوای دوره گرد، آخر

با ساز پیرت این چه آواز، این چه آیینست؟

گوید چگوری: این نه آوازست نفرینست

آواره‌ای آواز او چون نوحه یا چون ناله‌ای از گور

گوری ازین عهد سیه دل دور

اینجاست

تو چون شناسی، این

روح سیه پوش قبیلهٔ ماست

از قتل عام هولناک قرن‌ها جسته

آزرده خسته

دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته

گاهی که بیند زخمه‌ای دمساز و باشد پنجه‌ای همدرد

خواند رثای عهد و آیین عزیزش را

غمگین و آهسته

اینک چگوری لحظه‌ای خاموش می‌ماند

و آنگاه می‌خواند

شو تا بشو گیر،‌ ای خدا، بر کوهساران

می باره بارون، ای خدا، می به اره بارون

از خان خانان، ای خدا، سردار بجنور

من شکوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون

آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم

شش تا جوونم، ای خدا، شد تیر بارون

ابر به هارون، ای خدا بر کوه نباره

بر من بباره، ای خدا، دل لاله زارون

بس کن خدا را بی خودم کردی

من در چگور تو صدای گریهٔ خود را شنیدم باز

من می‌شناسم، این صدای گریهٔ من بود

بی اعتنا با من

مرد چگوری همچنان سرگرم با کارش

و آن کاروان سایه یو اشباح

در راه و رفتارش

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

پیوندها و باغها

لحظه‌ای خاموش ماند، آنگاه

باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت

به هوا انداخت

سیب چندی گشت و باز آمد

سیب را بویید

گفت

گپ زدن از آبیاریها و از پیوندها کافی ست

خوب

تو چه می‌گویی؟

آه

چه بگویم؟ هیچ

سبز و رنگین جامه‌ای گلبفت بر تن داشت

دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود

از شکوفه‌های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت

پرده‌ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار

با حریری که به آرامی وزیدن داشت

روح باغ شاد همسایه

مست و شیرین می‌خرامید و سخن می‌گفت

و حدیث مهربانش روی با من داشت

من نهادم سر به نردهٔ آهن باغش

که مرا از او جدا می‌کرد

و نگاهم مثل پروانه

در فضای باغ او می‌گشت

گشتن غمگین پری در باغ افسانه

او به چشم من نگاهی کرد

دید اشکم را

گفت

ها، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است

گاه این پیوند با اشک است، یا نفرین

گاه با شوق است، یا لبخند

یا اسف یا کین

و آنچه زینسان، لیک باید باشد این پیوند

بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند

من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم

آه

خامشی بهتر

ورنه من باید چه می‌گفتم به او، باید چه می‌گفتم؟

گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است

خامشی بهتر

گاه نیز آن بایدی پیوند کو می‌گفت خاموشی ست

چه بگویم؟ هیچ

جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر

بر لب جو بوته‌های بار هنگ و پونه و خطمی

خوابشان برده ست

با تن بی خویشتن، گویی که در رویا

می بردشان آب،‌ شاید نیز

آبشان برده ست

به عزای عاجلتی بی نجابت باغ

بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد

هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن

همچو ابر حسرت خاموشبار من

ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور

یک جاودانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود

یادگار خشکسالی‌های گرد آلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

روی جاده ی نمناک

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی

ازین دشت غبار آلود کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست

هنوز از خویش پرسم گاه

آه

چه می‌دیده ست آن غمناک روی جادهٔ نمناک؟

زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟

سگی ناگاه دیگر بار

وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

چنان چون پاره یا پیرار؟

سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ؟

و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

هزاران قطره خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟

چه نجوا داشته با خویش؟

پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سودازده کافکا؟

همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام؟

درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار

ابر رند همه آفاق، مست راستین خیام؟

تقوای دیگری بر عهد و هنجار عرب، یا باز

تفی دیگر به ریش عرش و بر این این ایام؟

چه نقشی می‌زده ست آن خوب

به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت؟

به شوق و شور یا حسرت؟

دگر بر خاک یا افلاک روی جادهٔ نمناک؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه

مگر، آن نازنین عیاروش لوطی؟

شکایت می‌کند ز آن عشق نافرجام دیرینه

وز او پنهان به خاطر می‌سپارد گفته‌اش طوطی؟

کدامین شهسوار باستان می‌تاخته چالاک

فکنده صید بر فتراک روی جادهٔ نمناک؟

هزاران سایه جنبد باغ را، چون باد برخیزد

گهی چونان گهی چونین

که می‌داند چه می‌دیده ست آن غمگین؟

دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک برچیده ست

ولی من نیک می‌دانم

چو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانم

که او هر نقش می‌بسته ست،‌ یا هر جلوه می‌دیده ست

نمی‌دیده ست چون خود پاک روی جادهٔ نمناک

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

آنگاه پس از تندر

نمی‌دانی چه شب‌هایی سحر کردم

بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلک‌های من

در خلوت خواب گوارایی

و آن گاهگه شب‌ها که خوابم برد

هرگز نشد کاید به سویم هاله‌ای یا نیم تاجی گل

از روشنا گلگشت رؤیایی

در خواب‌های من

این آب‌های اهلی وحشت

تا چشم بیند کاروان هول و هذیانست

این کیست؟ گرگی محتضر، زخمی‌اش بر گردن

با زخمه‌های دم به دم کاه نفس‌هایش

افسانه‌های نوبت خود را

در ساز این میرنده تن غمناک می‌نالد

وین کیست؟ کفتاری ز گودال آمده بیرون

سرشار و سیر از لاشهٔ مدفون

بی اعتنا با من نگاهش

پوز خود بر خاک می‌مالد

آنگه دو دست مردهٔ پی کرده از آرنج

از روبرو می‌اید و رگباری از سیلی

من می‌گریزم سوی درهایی که می‌بینم

بازست، اما پنجه‌ای خونین که پیدا نیست

از کیست

تا می‌رسم در را برویم کیپ می‌بندد

آنگاه زالی جغد و جادو می‌رسد از راه

قهقاه می‌خندد

وان بسته درها را نشانم می‌دهد با مهر و موم پنجهٔ خونین

سبابه‌اش جنبان به ترساندن

گوید

بنشین

شطرنج

آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می‌بینم

تازان به سویم تند چون سیلاب

من به خیالم می‌پرم از خواب

مسکین دلم لرزان چو برگ از باد

یا آتشی پاشیده بر آن آب

خاموشی مرگش پر از فریاد

آنگه تسلی می‌دهم خود را که این خواب و خیالی بود

اما

من گر بیارامم

با انتظار نوشخند صبح فردایی

این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس

تسکین نمی‌یابد به هیچ آغوش و لالایی

از بارها یک بار

شب بود و تاریکی‌اش

یا روشنایی روز، یا کی؟ خوب یادم نیست

اما گمانم روشنی‌های فراوانی

در خانهٔ همسایه می‌دیدم

شاید چراغان بود، شاید روز

شاید نه این بود و نه آن، باری

بر پشت بام خانه‌مان، روی گلیم تر و تاری

با پیر درختی زرد گون گیسو که بسیاری

شکل و شباهت با زنم می‌برد، غرق عرصهٔ شطرنج بودم من

جنگی از آن جانانه‌های گرم و جانان بود

اندیشه‌ام هرچند

بیدار بود و مرد میدان بود

اما

انگار بخت آورده بودم من

زیرا

ندین سوار پر غرور و تیز گامش را

در حمله‌های گسترش پی کرده بودم من

بازی به شیرین آبهایش بود

با این همه از هول مجهولی

دایم دلم بر خویش می‌لرزید

گویی خیانت می‌کند با من یکی از چشم‌ها یا دست‌های من

اما حریفم بیش می‌لرزید

در لحظه‌های آخر بازی

ناگه زنم، همبازی شطرنج وحشتناک

شطرنج بی پایان و پیروزی

زد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاند

گویا مرا هم پاره‌ای خنداند

دیدم که شاهی در بساطش نیست

گفتی خواب می‌دیدم

او گفت: این برج‌ها را مات کن

خندید

یعنی چه؟

من گفتم

او در جوابم خند خندان گفت

ماتم نخواهی کرد، می‌دانم

پوشیده می‌خندند با هم پیر بر زینان

من سیل‌های اشک و خون بینم

در خندهٔ اینان

آنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردی

کانسو ترک تکرار می‌کرد آنچه او می‌گفت

با لهجهٔ بیگانه و سردی

ماتم نخواهی کرد، می‌دانم

زنم نالید

آنگاه اسب مرده‌ای را از میان کشته‌ها برداشت

با آن کنار آسمان، بین جنوب و شرق

پر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد، گفت

آنجاست

پرسیدم

آنجا چیست؟

نالید و دستان را به هم مالید

من باز پرسیدم

نالان به نفرت گفت

خواهی دید

ناگاه دیدم

آه گویی قصه می‌بینم

ترکید تندر، ترق

بین جنوب و شرق

زد آذرخشی برق

کنون دگر باران جرجر بود

هر چیز و هر جا خیس

هر کس گریزان سوی سقفی، گیرم از ناکس

یا سوی چتری گیرم از ابلیس

من با زنم بر بام خانه، بر گلیم تار

در زیر آن باران غافلگیر

ماندم

پندارم اشکی نیز افشاندم

بر نطع خون آلود این ظرنج رؤیایی

و آن بازی جانانه و جدی

در خوش‌ترین اقصای ژرفایی

وین مهره‌های شکرین،‌ شیرین و شیرینکار

این ابر چون آوار؟

آنجا اجاقی بود روشن ‌ مرد

اینجا چراغ افسرد

دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار

این هر دم افزون بار

شطرنج خواهد باخت

بر بام خانه بر گلیم تار؟

آن گسترش‌ها وان صف آرایی

آن پیلها و اسب‌ها و برج و باروها

افسوس

باران جرجر بود و ضجهٔ ناودان‌ها بود

و سقف‌هایی که فرو می‌ریخت

افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما

و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش

در هر کناری ناگهان می‌شد طلیب ما

افسوس

انگار در من گریه می‌کرد ابر

من خیس و خواب آلود

بغضم در گلو چتری که دارد می‌گشاید چنگ

انگار بر من گریه می‌کرد ابر

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

راستی، ای وای، آیا

دگر ره شب آمد تا جهانی سیا کند

جهانی سیاهی با دلم تا چه‌ها کند

بیامد که باز آن تیره مفرش بگسترد

همان گوهر آجین خیمه‌اش را به پا کند

سپی گله‌اش را بی شبانی کند یله

در این دشت ازرق تا بهر سو چرا کند

بدان زال فرزندش سفر کرده می نگر

که از بعد مغرب چون نماز عشا کند

سیم رکعت است این غافل اما دهد سلام

پس آنگه دو دستش غرقه در چین فرا کند

به چشمش چه اشکی راستی‌ای شب این فروغ

بیاید تو را جاوید پر روشنا کند

غریبان عالم جمله دیگر بس ایمنند

ز بس کاین زن اینک بیکرانه دعا کند

اگر مرده باشد آن سفر کرده وای وای

زنک جامه باید چون تو جامهٔ عزا کند

بگوی شب آیا کائنات این دعا شنید

و مردی بود کز اشک این زن حیا کند؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

مرد و مرکب

گفت راوی: راه از این دو روند آسود

گردها خوابید

روز رفت و شب فراز آمد

گوهر آجین کبود پیر باز آمد

چون گذشت از شب دو کوته پاس

بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو

که: شما خوابید، ما بیدار

خرم و آسوده‌تان خفتار

بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنهٔ ناورد

گرد گردان گرد

مرد مردان مرد

که به خود جنبید و گرد از شانه‌ها افشاند

چشم بر دراند و طرف سبلستان جنباند

و به سوی خلوت خاموش غرش کرد، غضبان گفت

های

خانه زادان! چاکران خاص!

طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید

گفت راوی: خلوت آرام خامش بود

می نجنبید آب از آب، آنسانکه برگ از برگ، هیچ از هیچ

خویشتن برخاست

ثقبه زار، ‌آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد

پاره انبانی که پنداری

هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می‌افتاد

فخ و فوخ و تق و توقی کرد

در خیالش گفت: دیگر مرد

سر غرق شد در آهن و پولاد

باز بر خاموشی خلوت خروش آورد

های

شیر بچه مهتر پولاد چنگ آهنین ناخن

رخش را زین کن

باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب

بار دیگر خویشتن برخاست

تکه تکه تخته‌ای مومی به هم پیوست

در خیالش گفت: دیگر مرد

رخش رویین بر نشست و رفت سوی عرصه ی ناورد

گفت راوی: سوی خندستان

گفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می‌تابید

نه خدایای، ماه می‌تابید، اما دشت خلوت بود

در کنار دشت

گفت موشی با دگر موشی

آنچه کالا داشتم پوسید در انبار

آنچه دارم، هاه می‌پوسد

خرده ریز و گندم و صابون و چی، خروار در خروار

خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش

ما هم از این‌سان، ئلی بگذار

شاید این باشد همان مردی که می‌گویند چون و چند

وز پسش خیل خریداران شو کتمند

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش

و آسمان شد هشت

ز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودند

پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم

اگامخواره جادهٔ هموار

بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده

چون نوار سالخوردی پوده و سوده

و فراخ دشت بی فرسنگ

ساکت از شیب فرازی، درهٔ کوهی

لکهٔ بوته و درختی، تپه‌ای از چیزی انبوهی

که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند

یا صدایی را به سویی باز گرداند

چون دو کفهٔ عدل عادل بود، اما خالی افتاده

در دو سوی خلوت جاده

جلوه‌ای هموار از همواری، از کنه تهی، بودی چو نابوده

هیچ، بیهوده

همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت

مانده از او نور باقی خسته اندی پاس

مرد و مرکب گرم رفتن لیک

ماندگی نپذیر

خستگی نشناس

رخش رویین گرچه هر سو گردباد می‌انگیخت

لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می‌ریخت

مرد و مرکب، گفت راوی: الغرض القصه می‌رفتند همچون باد

پشت سرشان سیلی از گل راه می‌افتاد

لکه‌ای در دوردست راه پیدا شد

ها چه بود این؟

کس نمی‌بیند، ندید آن لکه را شاید

گفت راوی: رفت باید، تا چه باشد

یا چه پیشید

در کنار دشت، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده

سودهای پوده

در فضای خیمه‌ای چون سینهٔ من تنگ

اندرو آویخته مثل دلم فانوس دود اندودی از دیرک

با فروغی چون دروغی که‌اش نخواهد کرد باور، هیچ

قصه به اره ساده دل کودک

در پیشانبوم گرداگرد خود گم، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست

بستر دو مرد

سرد

گفت راوی: آنچه آنجا بود

بود چون دارندگانش خسته و فرسوده، گرد آلود

نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار

نیز چون دارندگانش رنجه از هستی

واندر آن مغموم دم، نه خواب نه بیدار، مست خستگی‌هایی که دارد کار،

ریخته واریخته هر چیز

حکی از: ای، من گرفتم هر چه در جایش

پتک آنجا کلنگ آنجای، این هم بیل

هوم، که چی؟

اینجا هم از اهرم

فیلک اینجا و سرند اینجا

چه نتیجه، هه

بیا

آخر که

نهم جای

خب، یعنی

طناب خط و

چه

زنبیل

این همه آلات رنج است، ای پس اسباب راحت کو؟

گفت راوی: راست خواهی راست می‌گفت آن پریشان بوم با ایشان

واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم

من شنیدستم چه می‌گفتند

همچو شب‌های دگر دشمنام باران کرده هستی را

خسته و فرسوده می خفتند

در فضای خیمه آن شب نیز

گفت و گویی بود و نجوایی

یادگار، ای، با توام، خوابی تو یا بیدار؟

من دگر تابم نماند ای یار

چندمان بایست تنها در بیابان بود

نوشید این غبار آلود؟

چندمان بایست کرد این جاده را هموار؟

ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر

بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج

رده از رنج قیبله ی ما فراهم، شایگان صد گنج

من دگر بیزارم از این زندگی، فهمیدی، ای، بیزار

یادگارا، با تو ام، خوابی تو یا بیدار؟

خست حرفش را و خواب آلود گفت: ای دوست

ما هم از این‌سان، ولیکن بارها با تو

گفته‌ام، کوچک‌ترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست

تو مگر نشنیده‌ای که خواهد آمد روز بهروزی

روز شیرینی که با ماش آشتی باشد

آنچنان روزی که در وی نشنو گوش و نبیند چشم

جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی

ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت

گفت: بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

تو مگر نشنیده‌ای در راه مرد و مرکبی داریم

آه، بنگر …. بنگر آنک … خاسته گردی و چه گردی

گویی کنون می‌رسد از راه پیکی باش پیغامی

شاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردی

آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند

گفت راوی: خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج

آسمان نه

آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند

ما در اینجا او از آنجا تفت

آمد و آمد

رفت و رفت و رفت

گفت راوی: روستا در خواب بود اما

روستایی با زنش بیدار

تو چه میدانی، زن، این بازی ست

آن سگ زرد این شغال، آخر

تو مگر نشنیده‌ای هر گرد گردو نیست؟

زن کشید آهی و خواب آلود

خاست از جا تا بپوشاند

روی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در می‌آمد باد

دست این یک را لگد کرد

آخ

و آن سدیگر از صدا بیدار شد، جنبید

آب

نه بود و جسته بود از خواب

باد شدت کرد، در را کوفت بر دیوار . با فریاد

پنجمین در بسترش غلطید

هشتمین، آن شیرخواره، گریه را سر داد

گفت راوی: حمدالله، ماشالله، چشم دشمن کور

کلبه مالامال بود از گونه گون فرزند

نر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبند

زن به جای خویشتن بر گشت، آرامید،‌ آنکه گفت

من نمی‌دانم که چون یا چند

من شنیده‌ام که در راهست

مرکبی، بر آن نشسته مرد شو کتمند

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار

و آسمان ده

ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند

گفت راوی: هم بدانسان ماه – بل رخشنده‌تر – می‌تافت بر آفاق

راه خلوت، دشت ساکت بود و شب گویی

داشت رنگ خویشتن می‌باخت

مرد مردان مرد اما همچنان بر مرکب رامش

گرم سوی هیچ سو می‌تاخت

ناگهان انگار

جادهٔ هموار

در فراخ دشت

پیچ و تابی یافت، پندارم

سوی نور و سایه دیگر گشت

مرد و مرکب هر دو رم کردند، ناگه با شتاب از آن شتاب خویش

کم کردند، رم کردند

کم

رم

کم

همچو میخ استاده بر جا خشک

بی تکان، مرده به دست و پای

بی که هیچ از لب برآید نعره‌شان

در دل

وای

هی، سیاهی! تو که هستی؟

ای

گفت راوی: سایه‌شان اما چه پاسخ می‌تواند داد؟

های

ها، ای داد

بعد لختی چند

اندکی بر جای جنبیدند

سایه هم جنبید

مرد و مرکب رم کنان پس پس گریزان، لفج و لب خایان

پیکر فخر و شکوه عهد را زردینه اندایان

سایه هم ز آنگونه پیشیان

ای

چاکران! این چیست؟

کیست؟

باز هیچ از هیچ

همچنان پس پس گریزان، اوفتان خیزان

در گل از زردینه و سیل عرق لیزان

گفت راوی:‌ در قفاشان دره‌ای ناگه دهان وا کرد

به فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردم

نه خدایا، من چه می‌گویم؟

به اندازهٔ کس گندم

مرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدند

و آن کس گندم فرو بلعیدشان یک جای، سر تا سم

پیش‌تر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزد

ماه و اختر نیزشان دیدند

بامدادان نازنین خاوری چون چهره می‌آراست

روشن آرایان شیرینکار، پنهانی

گفت راوی: بر دروغ راویان بسیار خندیدند

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...