از این اوستا اخوان ثالث

سبز

با تو دیشب تا کجا رفتم

تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم

من نمی‌گویم ملایک بال در بالم شنا کردند

من نمی‌گویم که باران طلا آمد

لیکی عطر سبز سایه پرورده

ای پری که باد می بردت

از چمنزار حریر پر گل پرده

تا حریم سایه‌های سبز

تا بهار سبزه‌های عطر

تا دیاری که غریبیهاش می‌آمد به چشم آشنا، رفتم

پا به پای تو که می‌بردی مرا با خویش

همچنان کز خویش و بی خویشی

در رکاب تو که می‌رفتی

هم عنان با نور

در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی

سوی اقصا مرزهای دور

تو اصیل اسب بی آرام من، تو چتر طاووس نر مستم

تو گرامی‌تر تعلق،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من

پا به پای تو

تا تجرد تا رها رفتم

غرفه‌های خاطرم پر چشمک نور و نوازش‌ها

موجساران زیر پایم رام‌تر پل بود

شکرها بود و شکایت‌ها

رازها بود و تأمل بود

با همه سنگینی بودن

و سبکبالی بخشودن

تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم

چند و چون‌ها در دلم مردند

که به سوی بی چرا رفتم

شکر پر اشکم نثارت باد

خانه‌ات آبادی ویرانی سبز عزیز من

ای زبرجد گون نگین،‌ خاتمت بازیچهٔ هر باد

تا کجا بردی مرا دیشب

با تو دیشب تا کجا رفتم

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

در این شبگیر

کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست؟ ای مرغان

که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور

غریب افتاده از اقران به ستانش در این بیغولهٔ مهجور

قرار از دست داده، شاد می شنگید و می‌خوانید؟

خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما

سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، می‌دانید؟

کدامین جام و پیغام؟ اوه

بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانهٔ تو باز هم آن کوه‌ها

پیداست

شنل برفینه شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره و سردش

بهار آنجاست، ها، آنک طلایه ی روشنش، چون شعله‌ای در دود

بهار اینجاست، در دل‌های ما، آوازهای ما

و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود

هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین‌تر خبرپویان و گوش آشنا جویان

تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر

در این دهکور دور افتاده از معبر

چنین غمگین و هایاهای

کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟

اگر دوریم اگر نزدیک

بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

حالت

آفاق پوشیده از فر بیخویشی است و نوازش

ای لحظه‌های گریزان صفای شما باد

دمتان و ناز قدمتان گرامی،‌ سلام!‌ اندر آیید

این شهر خاموش در دوردست فراموش

جاوید جای شما باد

ای لحظه‌های شگفت و گریزان که گاهی چه کمیاب

این مشت خون و خجل را

در بارش نور نوشین خود می‌نوازید

او می‌پرد چون دل پر سرود قناری

از شهر بند حصارش فراتر

و می‌تپد چون پر بیمناک کبوتر

تن،‌ شنگی از رقص لبریز

سر، چنگی از شوق سرشار

غم دور و اندیشهٔ بیش و کم دور

هستی همه لذت و شور

ای لحظه‌های بدینسان شگفت از کجایید؟

کی، وز کدامین ره آیید؟

از باغ‌های نگارین سمتی؟

از بودن و تندرستی؟

از دیدن و آزمودن؟

نه

من

بس بودم و آزمودم

حتی

گاهی خوشم آمد از خنده و بازی کودکانم

اما

نه

ای آنچنان لحظه‌ها از کجایید؟

از شوق آینده های بلورین

یا یادهای عزیز گذشته؟

نه

آینده؟ هوم، حیف، هیهات

و اما گذشته

افسوس

باز آن بزرگ اوستادم

یادم

آمد

چون سیلی از آتش آمد

با ابری از دود

بدرودی لحظه! ای لحظه!‌ بدرود

بدرود

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

در آن لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم

کلاغی روی بام خانهٔ همسایهٔ ما بود

و بر چیزی، نمی‌دانم چه، شاید تکه استخوانی

دمادم تق و تق منقار می‌زد باز

و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می‌زد باز

نمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است

و تنها می‌خورد هر کس که دارد

در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می‌کرد

که در آن موج‌ها شاید یکی نطقی در این معنی که شیرین است غم

شیرین‌تر از شهد و شکر می‌کرد

نمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است

شلوغ است

دروغ است و غریب است

و در آن موج‌ها شاید در آن لحظه جوانی هم

برای دوستداران صدای پیر مردی تار می‌زد باز

نمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز

و بسیاری صداهایی که دارد تار و پودی گرم

و نرم

و بسیاری که بی شرم

در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می‌زد باز

نمی‌دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست

دد است

درنده است

بد است

زننده ست

و بیش از این همه اسباب خنده ست

در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم

دمادم میوهٔ پوسیده‌اش را جار می‌زد باز

نمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است

و دور است

و کور است

در آن لحظه که می‌پژمرد و می‌رفت

و لختی عمر جاویدان هستی را

به غارت با شتابی آشنا می‌برد و می‌رفت

در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراری تو را خواست

و می‌دانم چرا خواست

و می‌دانم که پوچ هستی و این لحظه‌های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست

اگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

غزل ۴

ون پردهٔ حریر بلندی

خوابیده مخمل شب، تاریک مثل شب

آیینهٔ سیاهش چون آینه عمیق

سقف رفیع گنبد به شکوهش

لبریز از خموشی،‌ وز خویش لب به لب

امشب به یاد مخمل زلف نجیب تو

شب را چو گربه‌ای که بخوابد به دامنم

من ناز می‌کنم

چون مشتری درخشان،‌ چون زهره آشنا

امشب دگر به نام صدا می‌زنم تو را

نام ترا به هر که رسد می‌دهم نشان

آنجا نگاه کن

نام تو را به شادی آواز می‌کنم

امشب به سوی قدس اهورائی

پرواز می‌کنم

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

ناگه غروب کدامین ستاره؟

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست

با ابرها و نفس دودهایش

تاریک و سرد و مه آلود کرده ست

و سایه‌ها را ربوده ست و نابود کرده ست

من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت

پوشاندم از چشم او سایه‌ام را

با سایهٔ خود در اطراف شهر مه آلود گشتم

اینجا و آنجا گذشتم

هر جا که من گفتم، آمد

در کوچه پس‌کوچه های قدیمی

میخانه‌های شلوغ و پر انبوه غوغا

از ترک، ترسا، کلیمی

اغلب چو تب مهربان و صمیمی

میخانه‌های غم آلود

با سقف کوتاه و ضربی

و روشنی‌های گم گشته در دود

و پیشوانهای پر چرک و چربی

هر جا که من گفتم، آمد

این گوشه آن گوشهٔ شب

هر جا که من رفتم آمد

او دید من نیز دیدم

مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم

چون دو تذرو جوان می چمیدند

و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان

حتی بگو باد دامان ایشان

می‌شد نهیبی که بی شک

انگار گردنده چرخ زمان را

این پیر پر حسرت بی امان را

از کار و گردش می‌انداخت، مغلوب می‌کرد

و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند

نومیده و مرعوب می‌کرد

در چار چار زمستان

من دیدم او نیز می‌دید

آن ژنده پوش جوان را که ناگاه

صرع دروغینش از پا درانداخت

یک چند نقش زمین بود

آنگاه

غلت دروغینش افکند در جوی

جویی که لای و لجن‌های آن راستین بود

و آنگاه دیدیم با شرم و وحشت

خون، راستی خون گلگون

خونی که از گوشهٔ ابروی مرد

لای و لجن را به جای خدا و خداوند

آلودهٔ وحشت و شرم می‌کرد

در جوی چون کفچه مار مهیبی

نفت غلیظ و سیاهی روان بود

می‌برد و می‌برد و می‌برد

آن پاره‌های جگر، تکه‌های دلم را

وز چشم من دور می‌کرد و می‌خورد

مانند زنجیرهٔ کاروان‌های کشتی

کاندر شفق‌ها،‌ فلق‌ها

در آب‌های جنوبی

از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند

دریا خوردشان و مستور گردند

و نیز دیدیم با هم، چگونه

جن از تن مرد آهسته بیرون می‌آمد

و آن رهروان را که یک لحظه می‌ایستادند

یا با نگاهی بر او می‌گذشتند

یا سکه‌ای بر زمین می‌نهادند

دیدیم و با هم شنیدیم

آن مرد کی را که می‌گفت و می‌رفت: این بازی اوست

و آن دیگیر را که می‌رفت و می‌گفت: این کار هر روزی اوست

دو لابه‌های سگی را سگی زرد

که جلد می‌رفت،‌ می‌ایستاد و دوان بود

و لقمه‌ای پیش آن سگ می‌افکند

ناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو برد

ما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شد

و آمد به جایش یکی بوی دشمن

و آنگاه دیدیم از آن سگ

خشم و خروش و هجومی که گفتی

بر تیره شب چیره شد بامداد طلایی

اما نه، سگ خشمگین مانده پایین

و بر درختست آن گربهٔ تیرهٔ گل باقلایی

شب خسته بود از درنگ سیاهش

من سایه‌ام را به میخانه بردم

هی ریختم خورد،‌ هی ریخت خوردم

خود را به آن لحظهٔ عالی خوب و خالی سپردم

با هم شنیدیم و دیدیم

می‌خواره ها و سیه مست‌ها را

و جام‌هایی که می‌خورد بر هم

و شیشه‌هایی که پر بود و می‌ماند خالی

و چشم‌ها را و حیرانی دست‌ها را

دیدیم و با هم شنیدیم

آن مست شوریده سر را که آواز می‌خواند

و آن را که چون کودکان گریه می‌کرد

یا آنکه یک بیت مشهور و بد را

می‌خواند و هی باز می‌خواند

و آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می‌زد

می‌گفت: ای دوست ما را مترسان ز دشمن

ترسی ندارد سری که بریده ست

آخر مگر نه، مگر نه

در کوچهٔ عاشقان گشته‌ام من؟

و آنگاه خاموش می‌ماند یا آه می‌زد

با جرعه و جام‌های پیاپی

من سایه‌ام را چو خود مست کردم

همراه آن لحظه‌های گریزان

از کوچه پس‌کوچه ها بازگشتم

با سایهٔ خسته و مستم، افتان و خیزان

مستیم، مستیم، مستیم

مستیم و دانیم هستیم

ای همچو من بر زمین اوفتاده

برخیز، شب دیر گاهست، برخیز

دیگر نه دست و نه دیوار

دیگر نه دیوار نه دست

دیگر نه پای و نه رفتار

تنها تویی با منی خوبتر تکیه گاهم

چشمم، چراغم، پناهم

من بی تو از خود نشانی نبینم

تنهاتر از هر چه تنها

هم‌داستانی نبینم

با من بمانی تو خوب، ای بیگانه

برخیز، برخیز، برخیز

با من بیا ای تو از خود گریزان

من بی تو گم می‌کنم راه خانه

با من سخن سر کنی ساکت پر فسانه

آیینه بی کرانه

می‌ترسم ای سایه می‌ترسم ای دوست

می‌پرسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین پر از هول و تشویش کرده ست؟

ای کاش می‌شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

ژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟

هشداری سایه ره تیره تر شد

دیگر نه دست و نه دیوار

دیگر نه دیوار نه دوست

دیگر به من تکیه کن، ای من، ای دوست، اما

هشدار کاین سو کمینگاه وحشت

و آن‌سو هیولای هول است

وز هیچ‌یک هیچ مهری نه بر ما

ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد

ای کاش می‌شد بدانیم

نا گه کدامین ستاره فرو مرد؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

پرستار

شب از شب‌های پاییزی ست

از آن همدرد و با من مهربان شب‌های اشک آور

ملول و خسته دل گریان و طولانی

شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد

و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی

من این می‌گویم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش،‌ دل بر کنده از بیمار

نشسته در کنارم، اشک بارد شب

من این‌ها گویم و دنباله دارد شب

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

زندگی

بر زمین افتاده پخشیده ست

دست و پا گسترده تا هر جا

از کجا؟

کی؟

کس نمی‌داند

و نمی‌داند چرا حتی

سال‌ها زین پیش

این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست

وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز

هیچ جز بیهوده نشنیده ست

کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده

وز کدامین سینهٔ بیمار

عنکبوتی پیر را ماند، شکم پر زهر و پر احشا

مانده، مسکین، زیر پای عابری گمنام و نابینا

پخش مرده بر زمین، هموار

دیگر آیا هیچ

کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی

به چنین پیسی

تواند بود؟

من پرسم

کیست تا پاسخ بگوید

از محیط فضل خلوت یا شلوغی

کیست؟

چیست؟

من می‌پرسم

این بیهوده

ای تاریک ترس آور

چیست؟

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...

آواز چگور

وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من

نزدیک دیواری که بر آن تکیه می‌زد بیشتر شب‌ها

با خاطر خود می‌نشست و ساز می‌زد مرد

و موج‌های زیر و اوج نغمه‌های او

چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌شد

من خوب می‌دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی

در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می‌رفتند

احوالشان از خستگی می‌گفت، اما هیچ یک چیزی نمی‌گفتند

خاموش و غمگین کوچ می‌کردند

افتان و خیزان، بیشتر با پشت‌های خم

فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل

چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت، این ودیعه‌های خلقت را همراه می‌بردند

من خوب می‌دیدم که بی شک از چگور او

می‌آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون

وز زیر انگشتان چالاک و صبور او

بس کن خدا را، ای چگوری، بس

ساز تو وحشتناک و غمگین است

هر پنجه کآنجا می خرامانی

بر پرده‌های آشنا با درد

گویی که چنگم در جگر می‌افکنی، اینست

که‌ام تاب و آرام شنیدن نیست

اینست

در این چگور پیر تو، ای مرد، پنهان کیست؟

روح کدامین شوربخت دردمند آیا

در آن حصار تنگ زندانی ست؟

با من بگو؟ ای بینوای دوره گرد، آخر

با ساز پیرت این چه آواز، این چه آیینست؟

گوید چگوری: این نه آوازست نفرینست

آواره‌ای آواز او چون نوحه یا چون ناله‌ای از گور

گوری ازین عهد سیه دل دور

اینجاست

تو چون شناسی، این

روح سیه پوش قبیلهٔ ماست

از قتل عام هولناک قرن‌ها جسته

آزرده خسته

دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته

گاهی که بیند زخمه‌ای دمساز و باشد پنجه‌ای همدرد

خواند رثای عهد و آیین عزیزش را

غمگین و آهسته

اینک چگوری لحظه‌ای خاموش می‌ماند

و آنگاه می‌خواند

شو تا بشو گیر،‌ ای خدا، بر کوهساران

می باره بارون، ای خدا، می به اره بارون

از خان خانان، ای خدا، سردار بجنور

من شکوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون

آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم

شش تا جوونم، ای خدا، شد تیر بارون

ابر به هارون، ای خدا بر کوه نباره

بر من بباره، ای خدا، دل لاله زارون

بس کن خدا را بی خودم کردی

من در چگور تو صدای گریهٔ خود را شنیدم باز

من می‌شناسم، این صدای گریهٔ من بود

بی اعتنا با من

مرد چگوری همچنان سرگرم با کارش

و آن کاروان سایه یو اشباح

در راه و رفتارش

...

0
از این اوستا اخوان ثالث نظر دهید...