زمستان اخوان ثالث

پادشاه فصل‌ها، پاییز…

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه‌ای باید
بافته بس شعلهٔ زر تار ِ پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد،
یا نمی‌خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی‌تابد
ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی‌روید
باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ
پست ِ خاک می‌گوید
باغ بی برگی
خنده‌اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز

22+
...

22+
پاییز, زمستان اخوان ثالث, شعر نو نظر دهید...

یاد

هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز

آن شب که عالم، عالم لطف و صفا بود

من بودم و توران و هستی لذتی داشت

وز شوق چشمک می‌زد و رویش به ما بود

ماه از خلال ابرهای پاره پاره

چون آخرین شب‌های شهریور صفا داشت

آن شب که بود از اولین شب‌های مرداد

بودیم ما بر تپه‌ای کوتاه و خاکی

در خلوتی از باغ‌های احمد آباد

هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز

پیراهنی سربی که از آن دستمالی

دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت

از بیشه‌های سبز گیلان حرف می‌زد

آرامش صبح سعادت در سخن داشت

آن شب که عالم، عالم لطف و صفا بود

گاهی سکوتی بود، گاهی گفت و گویی

با لحن محبوبانه، قولی، یا قراری

گاهی لبی گستاخ، یا دستی گنه‌کار

در شهر زلفی شب روی می‌کرد، آری

من بودم و توران و هستی لذتی داشت

آرامشی خوش بود، چون آرامش صلح

آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را

روشنگران آسمان بودند، لیکن

بیش از حریفان زهره می‌پایید ما را

وز شوق چشمک می‌زد و رویش به ما بود

آن خلوت از ما نیز خالی گشت، اما

بعد از غروب زهره، وین حالی دگر داشت

او در کناری خفت، من هم در کناری

در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت

ماه از خلال ابرهای پاره پاره

5+
...

5+
اردیبهشت, زمستان اخوان ثالث, شهریور نظر دهید...

شکار (یک منظومه)

۱

وقتی که روز آمده، ‌اما نرفته شب

صیاد پیر، ‌گنج کهنسال آزمون

با پشتواره ای و تفنگی و دشنه‌ای

ناشسته رو، ‌ ز خانه گذارد قدم برون

جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان

خوابیده است، و خفته بسی رازها در او

اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان

افکنده‌اند و لوله ز آوزها در او

تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش

دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند

مانند روزهای دگر، شهر خویش را

گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند

۲

پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز

هان، خواب گویی از سر جنگل پریده است

صیاد پیر، ‌شانه گرانبار از تفنگ

اینک به آستانهٔ جنگل رسیده است

آنجا که آبشار چو آیینه ای بلند

تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه

کوهی که سر نهاده به بالین سرد ابر

ابری که داده پیکرهٔ کوه را شکوه

صیاد: وه، دست من فسرد، ‌ چه سرد است دست تو

سرچشمه‌ات کجاست، اگر زمهریر نیست؟

من گرچه پیر و پوده و کم طاقتم، ولی

این زهر سرد سوز تو را هم نظیر نیست

همسایهٔ قدیمی‌ام!‌ ای آبشار سرد

امروز باز شور شکاری ست در سرم

بیمار من به خانه کشد انتظار من

از پا فتاده حامی گرد دلاورم

اکنون شکار من، ‌که گوزنی ست خردسال

در زیر چتر نارونی آرمیده است

چون شاخکی ز برگ تهی بر سرش به کبر

شاخ جوان او سر و گردن کشیده است

چشم سیاه و خوش نگهش، هوشیار و شاد

تا دور دست خلوت کشیده راه

گاه احتیاط را نگرد گرد خویش، لیک

باز افکند به منظر دلخواه خود نگاه

تا ظهر می چمد خوش و با همگان خویش

هر جا که خواست می‌چرد و سیر می‌شود

هنگام ظهر، تشنه‌تر از لاشهٔ کویر

خوش خوش به سوی دره‌ ای سرازیر می‌شود

آنجا که بستر تو ازین تنگنای کوه

گسترده تن گشاده ترک بر زمین سبز

وین اطلس سپید، تو را جلوه کرده بیش

بیدار و خواب مخمل پر موج و چین سبز

آید شکار من، ‌جگرش گرم و پر عطش

من در کمین نشسته، ‌نهان پشت شاخ و برگ

چندان که آب خورد و سر از جوی برگرفت

در گوش او صفیر کشید پیک من که: مرگ

آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد

اما دریغ! او به زمین خفته مثل خاک

بر دره عمیق، ‌که پستوی جنگل است

لختی سکوت چیره شود، ‌سرد و ترسناک

ز آن پس دوباره شور و شر آغاز می‌شود

گویی نه بوده گرگ، نه برده ست میش را

وین مام سبز موی، فراموشکار پیر

از یاد می‌برد غم فرزند خویش را

وقتی که روز رفته ولی شب نیامده

من، خسته و خمیده و خرد و نفس زنان

با لاشهٔ گوزن جوانم، ‌ رسم ز راه

واندازمش به پای تو، ‌آلوده همچنان

در مرمر زلال و روان تو، ‌ خرد خرد

از خون و هر پلیدی بیرون و اندرون

می شویمش چنان که تو دیدی هزار بار

وز دست من چشیدی و شستی هزار خون

خون کبود تیره، از آن گرگ سالخورد

خون بنفش روشن از آن یوز خردسال

خون سیاه، از آن کر و بیمار گور گر

خون زلال و روشن، از آن نرم تن غزال

همسایهٔ قدیمی‌ام، ‌ ای آبشار سرد

تا باز گردم از سفر امروز سوی تو

خورشید را بگو به دگر سوی ننگرد

س از بستر و مسیر تو، از پشت و روی تو

شاید که گرم‌تر شود این سرد پیکرت

هان، آبشار! من دگر از پا فتاده‌ام

جنگل در آستانهٔ بی مهری خزان

من در کناره درهٔ مرگ ایستاده‌ام

از آخرین شکار من، ای مخمل سپید

خرگوش ماده‌ای که دلش سفت و زرد بود

یک ماه و نیم می‌گذرد، آوری به یاد؟

آن روز هم برای من آب تو سرد بود

دیگر ندارد رخصت صید و سفر مرا

فرزند پیل پیکر فحل دلاورم

آن روز وه چه بد شد او هم ز کار ماند

بر گرده‌اش سوار، من و صید لاغرم

می‌شست دست و روی در آن آب شیر گرم

صیاد پیر، ‌ غرقه در اندیشه‌های خویش

و آب از کنار سبلتش آهسته می‌چکید

بر نیمه پوستینش، و نیز از خلال ریش

تر کرد گوش‌ها و قفا را، ‌ بسان مسح

با دست چپ، که بود ز گیلش نه کم ز چین

و آراسته به زیور انگشتری کلیک

از سیم سادهٔ حلقه، ز فیروزه‌اش نگین

می‌شست دست و روی و به رویش هزار در

از باغ‌های خاطره و یاد، ‌ باز بود

هماسه ی قدیمی او، آبشار نیز

چون رایتی بلورین در اهتزاز بود

۳

ز آن نرم نرم نم نمگ ابر نیمشب

تر گونه بود جنگل و پر چشمک بلور

وز لذت نوازش زرین آفتاب

سرشار بود و روشن و پشیده از سرور

چون پر شکوه خرمنی از شعله‌های سبز

که‌اش در کنار گوشه رگی چند زرد بود

در جلوهٔ بهاری این پردهٔ بزرگ

گه طرح ساده‌ای ز خزان چهره می‌نمود

در سایه‌های دیگر گم گشته سایه‌اش

صیاد، غرق خاطره‌ها، راه می‌سپرد

هر پیچ و تاب کوچه این شهر آشنا

او را ز روی خاطره‌ای گرد می‌سترد

این سکنج بود که یوز از بلند جای

گردن رفیق رهش حمله برده بود

یرش خطا نکرد و سر یوز را شکافت

اما چه سود؟ مردک بیچاره مرده بود

اینجا به آن جوانک هیزم شکن رسید

همراه با سلام جوانک به سوی وی

آن تکه هیزمی که ز چنگ تبر گریخت

آمد، که خون ز فرق فشاند به روی وی

اینجا رسیده بود به آن لکه‌های خون

دنبال این نشانه رهی در نوشته بود

تا دیده بود، مانده زمرگی نشان به برف

و آثار چند پا که از آن دور گشته بود

اینجا مگر نبود که او در کمین صید

با احتیاط و خم خم می‌رفت و می‌دوید؟

آگه در آبکند در افتاد و بانگ برخاست

صید این شنید و گویی مرغی شد و پرید

۴

ظهر است و دره پر نفس گرم آفتاب

مست نشاط و روشن، ‌شاد و گشاده روی

مانند شاهکوچه ی زیبایی از بهار

در شهری از بهشت، ‌همه نقش و رنگ و بوی

انبوه رهگذار در این کوچهٔ بزرگ

در جامه‌های سبز خود، استاده جا به جا

ناقوس عید گویی کنون نواخته است

وین خیل رهگذر همه خوابانده گوش‌ها

آبشخور پلنگ و غزال و گوزن و گور

در قعر دره تن یله کرده ست جویبار

بر سبزه‌های ساحلش، کنون گوزن‌ها

آسوده‌اند بی خبر از راز روزگار

سیراب و سیر، ‌ بر چمن وحشی لطیف

در خلعت بهشتی زربفت آفتاب

آسوده‌اند خرم و خوش، ‌ لیک گاهگاه

دست طلب کشاندشان پای، سوی آب

آن سوی جویبار، نهان پشت شاخ و برگ

صیاد پیر کرده کمین با تفنگ خویش

چشم تفنگ، قاصد مرگی شتابناک

خوابانده منتظر، ‌پس پشت درنگ خویش

صیاد: هشتاد سال تجربه، این است حاصلش؟

ترکش تهی تفنگ تهی، مرگ بر تو مرد

هوم گر خدا نکرده خطا کرده یا نجست

این آخرین فشنگ تو …؟ صیاد ناله کرد

صیاد: نه دست لرزدم، نه دل، ‌ آخر دگر چرا

تیرم خطا کند؟ که خطا نیست کار تیر

ترکش تهی، تفنگ همین تیر، پس کجاست

هشتاد سال تجربه؟ بشکفت مرد پیر

صیاد: هان! آمد آن حریف که می‌خواستم، چه خوب

زد شعله برق و شرق! خروشید تیر و جست

نشنیده و شنیده گوزن این صدا، که تیر

از شانه‌اش فرو شد و در پهلویش نشست

آن دیگران گریزان، لرزان، دوان چو باد

در یک شتابناک رهی را گرفته پیش

لختی سکوت همنفس دره گشت و باز

هر غوک و مرغ و زنجره برداشت ساز خویش

و آن صید تیر خوردهٔ لنگان و خون چکان

گم شد درون پیچ و خم جنگل بزرگ

واندر پیش گرفته پی آن نشان خون

آن پیر تیر زن، چو یکی تیر خورده گرگ

صیاد: تیرم خطا نکرد، ولی کارگر نشد

غم نیست هر کجا برود می‌رسم به آن

می‌گفت و می‌دوید به دنبال صید خویش

صیاد پیر خسته و خرد و نفس زنان

صیاد: دانم اگر چه آخر خواهد ز پا فتاد

اما کجاست فر جوانیم کو؟ دریغ

آن نیرویم کجا شد و چالاکیم که جلد

خود را به یک دو جست رسانم به او، ‌دریغ

دنبال صید و بر پی خون‌های تازه‌اش

می‌رفت و می‌دوید و دلش سخت می‌تپید

با پشتواره ای و تفنگی و دشنه‌ای

خود را به جهد این سو و آن سوی می‌کشید

صیاد: هان، بد نشد، شکفت به پژمرده خنده‌ای

لب‌های پیر و خون سرور آمدش به رو

پایش ولی گرفت به سنگی و اوفتاد

برچید خنده را ز لبش سرفه‌های او

صیاد: هان، بد نشد، به راه من آمد، ‌ به راه من

این ره درست می بردش سوی آبشار

شاید میان راه بیفتد ز پا ولی

ای کاشکی بیفتد پهلوی آبشار

بار من است اینکه برد او به جای من

هر چند تیره بخت برد بار خویش را

ای کاش هر چه دیر ترک اوفتد ز پا

کآسان کند تلاش من و کار خویش را

باید سریع‌تر بدوم کولبار خویش

افکند و کرد نیز تفنگ تهی رها

صیاد: گو ترکشم تهی باش، این خنجرم که هست

یاد از جوانی … آه … مدد باش، ای خدا

۵

دشوار و دور و پر خم و چم، نیمروز راه

طومار واشده در پیش پای او

طومار کهنه‌ای که خط سرخ تازه‌ای

یک قصه را نگشاته بر جا به جای او

طومار کهنه‌ای که ازین گونه قصه‌ها

بسیار و بیشمار بر او برنوشته اند

بس صید زخم خورده و صیاد کامگار

یا آن بسان این که بر او برگذشتند

بس جان پای تازه که او محو کرده است

بی اعتنا و عمد به خاشاک و برگ و خاک

پس عابر خموش که دیده ست و بی شتاب

بس رهنورد جلد، شتابان و بیمناک

اینک چه اعتناش بدین پیر کوفته؟

و آن زخم خورده صید، گریزان و خون چکان؟

راه است او، همین و دگر هیچ راه، راه

نه سنگدل نه شاد، نه غمگین نه مهربان

۶

ز آمد شد مداوم وجاوید لحظه‌ها

تک، بامداد ظهر شد و ظهر عصر تنگ

خمیازه‌ای کشید و به پا جست و دم نکاند

بویی شنیده است مگر باز این پلنگ؟

آری، گرسنه است و شنیده ست بوی خون

این سهمگین زیبا، این چابک دلیر

کز خویش برتری چو نخواهد ز کبر دید

بر می‌جهد ز قله که مه را کشد به زیر

جنگاوری که سیلی او افکند به خاک

چون کودکی نحیف، شتر را به ضربتی

پیل است اگر بجوید جز شیر، هم نبرد

خون است اگر بنوشد جز آب، شربتی

اینک شنیده بویی و گویی غریزه‌اش

نقشهٔ هجوم او را تنظیم می‌کند

با گوش برفراشته، در آن فضا دمش

بس نقش هولناک که ترسیم می‌کند

کنون به سوی بوی دوان و جهان، ‌ چنانک

خرگوش بیم خورده گریزد ز پیش گرگ

بگشوده سبز دفتر خود تا حکایتی

با خط سرخ ثبت کند، جنگل بزرگ

۷

کهسار غرب کنگرهٔ برج و قصر خون

خورشید، سرخ و مشتعل و پر لهیب بود

چیزی نمانده بود ز خورشید تا به کوه

مغرب در آستان غروبی غریب بود

صیاد پیر، خسته‌تر از خسته، بی شتاب

و آرام، می‌خزید و به ره گام می‌گذاشت

صیدش فتاده بود دم آبشار و او

چل گام بیش فاصله با آرزو نداشت

هر چند خسته بود ولی شاد نیز بود

کنون دگر بر آمده بود آرزوی او

این بود آنچه خواسته بود از خدا، درست

این بود آنچه داشت ز جان و دل آرزو

اینک که روز رفته، ولی شب نیامده

صیدش فتاده است همان جای آبشار

یک لحظهٔ دگر رسد و پاک شویدش

با دست کار کشتهٔ خود پای آبشار

۸

ناگه شنید غرش رعد ز پشت سر

وانگاه … ضربتی … که به رو خورد بر زمین

زد صیحه ای و خواست بجنبد به خود ولی

دیگر گذشته بود، ‌ نشد فرصت و همین

غرش کنان و کف به لب از خشم و بی امان

زانسان که سیل می‌گسلد سست بند را

اینک پلنگ بر سر او بود و می‌درید

او را، ‌ چنانکه گرگ درد گوسپند را

۹

شرم شفق پرید ز رخسارهٔ سپهر

هولی سیاه یافت بر آفاق چیرگی

شب می‌خزید پیش‌تر و باز پیش‌تر

جنگل می‌آرمید در ابهام و تیرگی

اکنون دگر پلنگ کناری لمیده سیر

فارغ، چو مرغ در کنف آشیان خویش

لیسد، ‌ مکرد، ‌ مزد، نه به چیزیش اعتنا

دندان و کام، یا لب و دور دهان خویش

خونین و تکه پاره، چو کفشی و جامه‌ای

آن سو ترک فتاده بقایای پیکری

دستی جدا ز ساعد و پایی جدا ز مچ

وانگه به جا نه گردنی و سینه و سری

دستی که از مچ است جدا و فکنده است

بر شانهٔ پلنگ در اثنای جنگ چنگ

نک نیمه بازمانده و باد از کفش برد

آن مشت پشم را که به چنگ آمدش ز جنگ

و آن زیور کلیک وی، انگشتری که بود

از سیم ساده، حلقه، ز فیروزه‌اش نگین

فیروزه‌اش عقیق شده، سیم زر سرخ

اینت شگفت صنعت اکسیر راستین

در لابه لای حلقه و انگشت کرده گیر

زان چنگ پشم تاری و تاراندش نسیم

این آخرین غنمیت هشتاد سال جنگ

کنون به خویش لرزد و لرزاندش نسیم

زین تنگنای حادثه چل گام دورتر

آن صید تیر خورده به خاک اوفتاده است

پوزی رسانده است به آب و گشاده کام

جان داده است و سر به لب جو نهاده است

می‌ریزد آبشار کمی دور از او، به سنگ

پاشان و پر پشنگ، روان پس به پیچ و تاب

بر بشن پوستش ز پشنگی که آب راست

صد در تازه است درخشنده و خوشاب

۱۰

جنگل غنوده باز در اعماق ژرف شب

گوشش نمی نیوشد و چشمش نمی‌پرد

سبز پری به دامن دیو سیا به خواب

خونین فسانه‌ها را از یاد می‌برد …

0
...

0
زمستان اخوان ثالث نظر دهید...

در میکده

در میکده‌ام، چون من بسی اینجا هست

می حاضر و من نبرده‌ام سویش دست

باید امشب ببوسم این ساقی را

کنون گویم که نیستم بیخود و مست

در میکده‌ام دگر کسی اینجا نیست

واندر جامم دگر نمی صهبا نیست

مجروحم و مستم و عسس می‌بردم

مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست؟

0
...

0
زمستان اخوان ثالث نظر دهید...

جرقه

به چشمان سیاه و روی شاداب و صفای دل

گل باغ شب و دریا و مهتاب است پنداری

درین تاریک شب، با این خمار و خسته جانی‌ها

خوشید نقش او در چشم من، خواب است پنداری

1+
...

1+
زمستان اخوان ثالث نظر دهید...

سترون

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها

بر آمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان

به دنبالش سیاهی‌های دیگر آمده‌اند از راه

بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان

سیاهی گفت

اینک من، بهین فرزند دریاها

شما را، ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کرد

چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران

پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد

بپوشد هر درختی میوه‌اش را در پناه من

ز خورشیدی که دایم می‌مکد خون و طراوت را

نبینم … وای … این شاخک چه بی جان است و پژمرده

سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا

زبردستی که دایم می‌مکد خون و طراوت را

نهان در پشت این ابر دروغین بود و می‌خندید

مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر

نگه می‌کرد غار تیره با خمیازهٔ جاوید

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند

دیگر این

همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد

ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:

فضا را تیره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌بارد

خروش رعد غوغا کرد، با فریاد غول آسا

غریو از تشنگان برخاست

باران است … هی! باران

پس از هرگز … خدا را شکر … چندان بد نشد آخر

ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران

به زیر ناودان‌ها تشنگان، با چهره‌های مات

فشرده بین کف‌ها کاسه‌های بی قراری را

تحمل کن پدر … باید تحمل کرد

می‌دانم

تحمل می‌کنم این حسرت و چشم انتظاری را

ولی باران نیامد

پس چرا باران نمی‌آید؟

نمی‌دانم ولی این ابر بارانی ست، می‌دانم

ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی

شکایت می‌کنند از من لبان خشک عطشانم

شما را، ای گروه تشنگان! سیراب خواهم کرد

صدای رعد آمد باز، با فریاد غول آسا

ولی باران نیامد

پس چرا باران نمی‌اید؟

سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا

گروه تشن‌گان در پچ پچ افتادند

آیا این

همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟

و آن پیر دوره گرد گفت با لبخند زهرآگین

فضا را تیره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌بارد

0
...

0
زمستان اخوان ثالث نظر دهید...

هستان

گفت و گو از پاک و ناپاک است

وز کم وبیش زلال آب و آیینه

وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک

دارد اندر پستوی سینه

هر کسی پیمانه‌ای دارد که پرسد چند و چون از وی

گوید این ناپاک و آن پاک است

این بسان شبنم خورشید

وان بسان لیسکی لولنده در خاک است

نیز من پیمانه‌ای دارم

با سبوی خویش، کز آن می‌تراود زهر

گفت و گو از دردناک افسانه‌ای دارم

ما اگر چون شبنم از پاکان

یا اگر چون لیسکان ناپاک

گر نگین تاج خورشیدیم

ورنگون ژرفنای خاک

هرچه این، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مرد

آه، می‌فهمی چه می‌گویم؟

ما به هست آلوده‌ایم، آری

همچنان هستان هست و بودگان بوده‌ایم، ای مرد

نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست

افسری زروش هلال آسا، به سرهامان

ز افتخار مرگ پاکی، در طریق پوک

در جوار رحمت ناراستین آسمان به غنوده ایم، ای مرد

که دگر یادی از آنان نیست

ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست

گفت و گو از پاک و ناپاک است

ما به هست آلوده‌ایم، ای پاک! و ای ناپاک

پست و ناپاکیم ما هستان

گر همه غمگین، اگر بی غم پاک می‌دانی کیان بودند؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سربی سرد سپیده دم

بی جدال و جنگ

ای به خون خویشتن آغشت‌گان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ

ای کبوترها

کاشکی پر می‌زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها

که من ار مستم، اگر هوشیار

گر چه می‌دانم به هست آلوده مردم، ای کبوترها

در سکوت برج بی کس مانده‌تان هموار

نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید

های پاکان! های پاکان! گوی

می‌خروشم زار

0
...

0
زمستان اخوان ثالث نظر دهید...

گزارش

خدایا! پر از کینه شد سینه‌ام

چو شب رنگ درد و دریغا گرفت

دل پاکروتر ز آیینه ام

دلم دیگر آن شعلهٔ شاد نیست

همه خشم و خون است و درد و دریغ

سرایی درین شهرک آباد نیست

خدایا! زمین سرد و بی نور شد

بی آزرم شد، عشق ازو دور شد

کهن گور شد، مسخ شد، کور شد

مگر پشت این پردهٔ آبگون

تو ننشسته‌ای بر سریر سپهر

به دست اندرت رشتهٔ چند و چون؟

شبی جبه دیگر کن و پوستین

فرودی از آن بارگاه بلند

رها کردهٔ خویشتن را ببین

زمین دیگر آن کودک پاک نیست

پر آلودگی‌هاست دامان وی

که خاکش به سر، گرچه جز خاک نیست

گزارشگران تو گویا دگر

زبانشان فسرده ست، یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر

کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست

درین کهنه محراب تاریک، بس

فریبنده هست و پرستنده نیست

علی رفت، زردشت فرمند خفت

شبان تو گم گشت، و بودای پاک

رخ اندر شب نی روانان نهفت

نمانده ست جز من کسی بر زمین

دگر ناکسانند و نامردمان

بلند آستان و پلید آستین

همه باغ‌ها پیر و پژمرده‌اند

همه راه‌ها مانده بی رهگذر

همه شمع و قندیل‌ها مرده‌اند

تو گر مرده‌ای، جانشین تو کیست؟

که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد؟

وگر زنده‌ای، کاین پسندیده نیست

مگر صخره‌های سپهر بلند

که بودند روزی به فرمان تو

سر از امر و نهی تو پیچیده‌اند؟

مگر مهر و توفان و آب، ای خدا

دگر نیست در پنجهٔ پیر تو؟

که گویی: بسوز، و بروب، و برای

گذشت، ای پیر پریشان! بس است

بمیران، که دونند، و کمتر ز دون

بسوزان، که پستند، و ز آن سوی پست

یکی بشنو این نعرهٔ خشم را

برای که بر پا نگه داشتی

زمینی چنین بی حیا چشم را؟

گر این بردباری برای من است

نخواهم من این صبر و سنگ تو را

نبینی که دیگر نه جای من است؟

ازین غرقه در ظلمت و گمرهی

ازین گوی سرگشتهٔ ناسپاس

چه ماده ست؟ چه قرن‌های تهی؟

گران است این بار بر دوش من

گران است، کز پس شرم و شرف

بفرسود روح سیه پوش من

خدایا! غم آلوده شد خانه‌ام

پر از خشم و خون است و درد و دریغ

دل خستهٔ پیر دیوانه‌ام

1+
...

1+
زمستان اخوان ثالث نظر دهید...

شعر

چون پرنده‌ای که سحر

با تکانده حوصله‌اش

می‌پرد ز لانهٔ خویش

با نگاه پر عطشی

می‌رود برون شاعر

صبحدم ز خانهٔ خویش

در رهش، گذرگاهش

هر جمال و جلوه که نیست

یا که هست، می‌نگرد

آن شکسته پیر گدا

و آن دونده آب کدر

وان کبوتری که پرد

در رهش گذرگاهش

هر خروش و ناله که هست

یا که نیست، می‌شنود

ز آن صغیر دکه به دست

و آن فقیر طالع بین

و آن سگ سیه که دود

ز آنچه‌ها که دید و شنید

پرتوی عجولانه

در دلش گذارد رنگ

گاه از آنچه می‌بیند

چون نگاه دویانه

دور ماند صد فرسنگ

چون عقاب گردون گرد

صید خود در اوج اثیر

جوید و نمی‌جوید

یا بسان آینه ای

ز آن نقوش زود گذر

گوید و نمی‌گوید

با تبسمی مغرور

ناگهان به خویش دید

ز آنچه دید یا که شنود

در دلش فتد نوری

وین جوانهٔ شعر است

نطفه‌ای غبار آلود

قلب او به جوشید

سینه‌اش کند تنگی

ز آتشی گدازنده

ارغنون روحش را

سخت در خروش آرد

یک نهان نوازنده

زندگی به او داده است

با سپارشی رنگین

پرتوی ز الهامی

شاعر پریشانگرد

راه خانه گیرد پیش

با سریع‌تر گامی

باید او کند کاری

کز جرقه‌ای کم عمر

شعله‌ای برقصاند

وز نگاه آن شعله

یا کند تنی را گرم

یا دلی را بسوزاند

تا قلم به کف گیرد

خورد و خواب و آسایش

می‌شود فراموشش

افکند فرشتهٔ شعر

سایه بر سر چشمش

پرده بر در گوشش

نامه‌ها سیه گردد

خامه‌ها فرو خشکد

شمع‌ها فرو میرد

نقش‌ها برانگیزد

تا خیال رنگینی

نقش شعر بپذیرد

می‌زند بر آن سایه

از ملال یک پاییز

از غروب یک لبخند

انتظار یک مادر

افتخار یک مصلوب

اعتماد یک سوگند

روشنیش می‌بخشد

با تبسم اشکی

یا فروغ پیغامی

پرده می‌کشد بر آن

از حجاب تشبیهی

یا غبار ایهامی

و آن جرقهٔ کم عمر

شعله‌ای شود رقصان

در خلال بس دفتر

تا که بیندش رخسار؟

تا چه به اشدش مقدار؟

تا چه آیدش بر سر؟

0
...

0
زمستان اخوان ثالث نظر دهید...