مهدی سهیلی

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری!

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری
با دلم گفت نگاهت: نگران می گذری

خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چو بی خبران می گذری

گاه بشکفته چو گلهای چمن می آیی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری

ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحب نظران می گذری

بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری

ای بسا ماه رخان را که در آغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری

ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری

تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری

...

جدایی, غزل, مهدی سهیلی نظر دهید...

طلای ناب

مانند تصویری که پیچد در دل دود ـ

یاد آیدم تصویر دوری از جوانی

در دور دست خاطرم چون سایه ابر ـ

نقشی است از ویرانه های زندگانی .

ز آنروزگان هیچ در یادم نمانده است ـ

جز آنکه روز رنج من آغاز میشد

هر بامدادان میگشودم دیده از خواب ـ

چشمم بروی ماتمی نو باز میشد

هر صبح، بر خورشید، میگفتم: سلامی

هر شام، بر مهتاب میخواندم: درودی

اما میان صبح و شام خود ندیدم ـ

نه در دل امیدی و نه بر لب سرودی

در هر سحر، با دیدن نقش سپیده ـ

گفتم بخود: در این سپیده ها فریب است

هر جا که دیدم چهره ای تابنده چون مهر ـ

گفتم: نقابی بر رخ دیوی مهیب است

دیدم چو برگ مرده ای را در ره باد ـ

آگه شدم از برگریز زندگانی

هر کجا که دیدم غنچه ای از شاخه افتاد ـ

آمد بیادم: عمر کوتاه جوانی

یکشب بخود گفتم که: ای بیگانه با خویش!

ای خفته در نای وجودت موج فریاد !

غیر از زیان، سودت چه بود از زندگانی ؟

آخر چه می خواهی از این « ویرانه آباد » ؟

چون خسته ای ماندی ز راه و بر تو بگذشت ـ

بسیار پائیز و زمستان و بهاران

اما در این هنگامه ها سودی نبردی ـ

جز دیدن داغ عزیزان، مرگ یاران

هر نقش تو از زندگی غم بود و غم بود

دیدی براه عمر خود رنج از پس رنج

هرگز نبودت صبح و شام شادی اندوز

یکدم ندیدی لحظه های عافیت سنج

رود سیاهی در پی رودسپیدی است ـ

این شب که میپوید روزی شتابان

تکرار در تکرار، می بینی بهر سال ـ

اسفند و فروردین وتیر و مهر و آبان

هان ای مسافر در چه کاری، در چه راهی؟

آخر چه می خواهی از این منزل بریدن؟

نقش تو ای گمکرده ره، در این سفر چیست ـ

جز سنگ ره خوردن، بلا بر خود خریدن؟

تا برگشایم پرده ای از راز هستی

بسیار شبها در پس زانو نشستم

اندیشه ها چون ابر در هم میگذشتند

اما از آن اندیشه ها طرفی نبستم

در ناتوانی ها ز پا افتادگی هاـ

یکشب توانم داد، دست دستگیری

دل را جوانی داد و جان را نور بخشید ـ

فرزانه پیری، عارف روشن ضمیری

گفتا که: ای گمکرده راه زندگانی !

دل بد مکن اینجا سرای رنج و درد است

هر کس که در دنیا ندارد رنگ اندوه

بیهوده جو، بیهوده گو، بیهوده گرد است

مارا به بزم دیگری خوانده است معشوق

آن بزم را باشد شرابی ماتم آلود

ما رهروان مقصد آزادگانیم

سر منزل پاکان، رهی دارد غم آلود

آنرا که میخواهد پاک از عیب ها کرد

در کوره های تلخکامی میگدازند

ما را به آتش های دنیا میسپارند

تا از وجود ما طلای ناب سازند .

(( آبان ماه ۱۳۵۰ ))

...

مهدی سهیلی نظر دهید...

موسی

ای خدا!بشنو ز «طور» سینه ام فریاد تلخم را

برسرم سنگینی کوه است

سینه ام «سینا» ی اندوه است

ای پناه بی پناهان!

من چو «موسا» در میان قوم خود تنهای تنهایم

بر فراز کوه غمها اشک در پای تو میریزم

سینه مالان میخزم برقله های شعر-

تا به اعجاز سخن،این مرده جانان را بر انگیزم

بارالها!

در کویر روحشان ره کوره ای از دین و دانش نیست

باچنین غربت خدایا با کدامین کس در آمیزم؟

***

ای سخن را زندگی از تو!

شعر من «الواح» گویائی در چنگم

شعر من گویاترین «فرمان» من،کز «آتش طور» دلم خیزد

لیکن این آلودگان کور باطن را-

هیچ نیرو برنینگیزد

***

در سخن دارم «ید بیضا» ولی این قوم خفاشند

معجزم را در سخن نادیده میگیرند

این جماعت،راهشان تا شهر دل دور است

چون«کلیم» از آستینم میتراود نور

ای دریغ این گرگ طبعان چشمشان بیگانه با نور است

میدمم جان در سخن ها

از «عصائی» اژدها سازم

لیکن اینان معجزم را سحر انگارند

ای خدا این جمع،چشم عقلشان کور است

***

کردگارا،این بد اندیشان کج پندار

همچو «قارون» جز طلا حرفی نمیدانند

غیر نقش سیم و زر نقشی نمی جویند

جز بت زرین،خدائی را نمیخوانند

***

بی همانندا!

این سیه اندیشگان راه گم کرده-

چشم دل بر «سامری» دارند

تابجنباند بدست شعبده «گوساله ی زر»را

آن زمان چون بندگان برخاک میافتند

ازطلا معبود میسازند

آزمودم بارها این زر پرستان ثناگر را

هرزمان بانگ طلا در گوششان پیچد

می نهند ازبهر سجده برزمین سر را

***

دادخواها!

این سیهکاران بد فرجام را جز زر خدائی نیست

جز بسوی «سامری» از این جماعت رد پائی نیست

گر در آمیزم سخن رابا صفای چشمه ی مهتاب

از سخن،این تیره جانان را صفائی نیست

***

ای خدا!بشنو ز «طور» سینه ام فریاد تلخم را

برسرم سنگینی کوه است

سینه ام «سینا» ی اندوه است

ای پیاه بی پناهان!

من چو «موسا» در میان قوم خود تنهای تنهایم

بر فراز کوه غمها اشک در پای تو میریزم

سینه مالان میخزم بر قله های شعر-

تا به اعجاز سخن این مرده جانان را بر انگیزم

بار الها!

در کویر روحشان ره کوره ای از دین و دانش نیست

باچنین غربت خدایا با کدامین کس در آمیزم؟

...

مهدی سهیلی نظر دهید...

طلوع محمد

زمین و آسمان ” مکه ” آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید –

امید زندگی در جان موجودات می جوشید –

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبی مرموز و رویایی –

به شهر ” مکه ” مهد پاکجانان دختر مهتاب می خندید

شبانگه ساحت ” ام القری ” در خواب می خندید

ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی –

دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد

صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ –

به سوی کهکشان میشد.

*****

دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت –

و دست باغبان آفرینش در چنان حالت –

سر ” گل آفریدن ” داشت.

*****

شگفتیخانه ی ” ام القری ” در انتظار رویدادی بود

شب جهل و ستمکاری –

به امید طلوع بامدادی بود.

سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت

و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد

همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند

که: امشب نیمه شب خورشید می تابد

ز شرق آفرینش اختر امید می تابد

*****

در آن حال ” آمنه ” در عالم سرگشتگی می دید:

به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد

و هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانی

و زین قدرت نمایی ها نصیب او –

شگفتی بود و حیرانی

*****

در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی

و منقاری زمردفام

که سویش پر کشید از بام –

و در صحن سرا پر زد

و پرهای پرندین ره به پهلوی زن دردآشنا سائید

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به کوته لحظه ای گرداند سر را ” آمنه ” با هاله امید

تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید

چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را –

دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر ” احمد ” را –

شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را

سپس بشنید این گفتار وحی آمیز:

– الا، ” ای آمنه ” ای مادر پیغمبر خاتم!

سرایت خانه ی توحید ما باد و مشید باد

سعادت همره جان تو و جان ” محمد ” باد

*****

بدو بخشیده ایم ای ” آمنه ” ای مادر تقوا!

صدای دلکش ” داوود ” و حب ” دانیال” و عصمت ” یحیی “

به فرزند تو بخشیدیم

کردار” خلیل ” و قول ” اسماعیل ” و حسن چهره ی ” یوسف “

شکیب ” موسی عمران ” و زهد و عفت ” عیسی “

بدو دادیم: خلق ” آدم ” و نیروی ” نوح ” و طاعت ” یونس “

وقار و صولت ” الیاس ” و صبر بی حد ” ایوب “

بود فرزند تو یکتا –

بود دلبند تو محبوب –

سراسر پاک –

سراپا خوب.

*****

دو گوش ” آمنه ” بر وحی ذات پاک سرمد بود

دو چشم ” آمنه ” در چشم رخشان ” محمد ” بود –

که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را –

به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن‌ دیگری ‌طشت ‌زمرد بود

دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت

” محمد ” را چو مروارید غلتان شستشو دادند

به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند

سپس از آستین کردند بیرون ” دست قدرت ” را –

زدند از سوی درگاه خداوندی –

میان شانه های حضرتش ” مهر نبوت ” را

سپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدند

وز آنجا ” آسمان دختران ” بر ” عرش ” کوچیدند.

همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:

که آمد تکسواری در ” مدائن ” سوی ” نوشروان “

و گفت: ای پادشه ” آتشکده ی آذرگشسب ” ما –

که صدها سال روشن بود –

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش

به ” یثرب ” یک ” یهودی ” بر فراز قلعه ای فریاد را سرداد:

که امشب اختری تابنده پیدا شد

و این نجم درخشان اختر فرزند ” عبدالله ” –

نوین پیغمبر پاک خداوندست

و انسانی کرامندست

*****

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی

قدم بگذاشت در ” ام القری ” وین شعر را برخواند:

” که ای یاران مگر دیشب بخواب مرگ پیوستید؟

چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟

که دید از ” مکیان ‌” آن ماهتاب پرنیانی را؟

زمین و آسمان ” مکه ” دیشب نورباران بود

هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود

بیابان بود و تنهایی و من دیدم –

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند –

ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد.

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!

بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبائی!

بیابان، رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست

بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست

کجا بودید ای یاران؟!

که دیشب آسمانیها زمین ” مکه ” را کردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین و آسمان ” مکه ” دیشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود.”

*****

به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند

به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:

که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟

چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟

که دید از ” مکیان ” آن ماهتاب پرنیانی را؟

بیابان بود و تنهایی و من دیدم –

که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد

به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند –

زهر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد

بیابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائی!

بیابان بود ومن، اما چه اخترهای زیبائی!

بیابان رازها دارد

ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست

بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست

کجا بودید ای یاران؟!

که دیشب آسمانیها زمین ” مکه ” را کردند گلباران

ولی گل نه، ستاره بود جای گل

زمین و آسمان ” مکه ” دیشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

*****

روانت شادمان بادا!

کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟!

کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی؟!

که اینک بر فراز چرخ، یابی نام ” احمد ” را

و در هر موج بینی اوج گلبانگ ” محمد ” را

” محمد ” زنده و جاوید خواهد ماند

” محمد ” تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند

جهانی نیک می داند –

که نامی همچو نام پاک ” پیغمبر ” موید نیست

و مردی زیر این آسمان همتای ” احمد ” نیست

زمین ویرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پیر –

اگر بینیم روزی در جهان نام ” محمد ” نیست.

بیست و چهارم مهر ۱۳۴۸

...

مهدی سهیلی نظر دهید...

موی سپید

دیشب آئینه رو به رویم گفت:

کای جوان ! فصل پیری تو رسید

از دل موی های شبرنگت ـــ

تارهایی به رنگ صبح ، دمید

از درخت ، جلوه ی زمان شباب ـــ

همچو مرغی ز دام جسته، پرید

روی پیشانی تو دست زمان

خط پیری سه چار بار کشید

بی خبر! جلوه شبابت کو؟

چهره همچو آفتابت کو؟

وای ، آمد خزان زندگی

وز کف من، گل جوانی رفت.

کام نابرده ، کام نادیده

خوشترین دوره کامرانی رفت

زرد روئی بماند و از کف من

چهره گلگون ارغوانی رفت

رفت عمرم چو تندباد، ولی ـــ

همه با رنج و سخت جانی رفت

روزگار جوانی ام طی شد

وین ندانم، کی آمد و کی شد؟

آه ، این زندگی که من دیدم ـــ

حسرتی ، محنتی ، عذابی بود

بهره ی من ز جان ساقی عمر

خون دل بود، اگر شرابی بود

خشک هر طرف دویدم لیک ـــ

چشمه زندگی ، سرابی بود

خانه ای را که ساختم ز امید ـــ

چون حبابی بر روی آبی بود

زندگانی، چو تند باد گذشت

زندگانی نبود، خرابی بود!

گر که با زندگی، جوانی نیست

نقش زیبای زندگانی چیست؟

آشنانیان عمر من بودند:

رنجها ، دردها، جدائیها

غیر بیگانگی نبردم سود ـــ

ز آشنایان و آشنائیها

هر گلندام و گلرخی دیدم ـــ

داشت بوئی ز بی وفائیها

دل چو آئینه با صفا کردم ـــ

شد عیان نقش بی صفائیها

با جفا پیشگان وفا کردم

دل به بیگانه، آشنا کردم

یاد باد آن زمان که روز و شبان ـــ

داشتم گوشه ی فراموشی

شام من بود، در سر زلفی

صبح من بود در بنا گوشی

مست بودم ، ز نرگس مستی

گرم بود، ز گرم آغوشی

خوشه چین بودم ، از رخ ماهی

بوسه چین بودم، از لب نوشی

بر دلم نور عشق می دادند ـــ

چشم گویان ، لبان خاموشی

از گلستان من بهار، گذشت

شادی و رنج روزگار گذشت.

...

مهدی سهیلی نظر دهید...

علی را چه بنامم

علی را چه بنامم ؟

علی را چه بخوانم ؟

ندانم، ندانم

ثنایش نتوانم، نتوانم

علی دست خدا بود

علی مست خدا بود .

علی را چه بنامم ؟

علی را چه بخوانم ؟

ندانم ندانم

ثنایش نتوانم نتوانم

خدا خواست که خود را بنماید .

در جنت خود را برخ ما بگشاید .

علی ره بهمه خلق نشان داد .

علی رهبر مردان صفا بود

علی آینه ی پاک خدا بود .

علی را چه بنامم؟

علی را چه بخوانم؟

ندانم، ندانم

ثنایش نتوانم، نتوانم

***

علی گر چه خدا نیست

ولیکن ز خدا نیز جدا نیست

برو سوی علی تا که وفا را بشناسی

ببر نام علی تا که صفا را بشناسی .

اگر آینه خواهی که به بینی رخ حق را

علی را بنگر تا که خدا را بشناسی .

چه گویم سخن از او؟ که نگنجد به بیانم

ندانم که سخن را به چه وادی بکشانم ؟

ندانم، ندانم

ثنایش نتوانم، نتوانم

علی مرد حقیقت

عل شاه طریقت

عی مرهم دلهای خراب است

ره کوی علی راه صواب است

علی را چه بنامم؟

علی را چه بخوانم؟

ندانم، ندانم

ثنایش نتوانم، نتوانم

« پنجم شهریور ۱۳۵۰ »

...

مهدی سهیلی نظر دهید...

نیایش

خدایا ، بنده ای درد آ شنایم

بسر افتاده ای بی دست وپایم

ز غمها سینه ام دریاست، دریا

گواهم گریه های هایهایم

به در گاه تو می نالم به زاری

مرا بگذار با این ناله هایم

مرا در آتش عشقت بسوزان

مکن زین شعله ی سرکش رهایم

از این آتش، دلم را شعله ور کن

بسوزان، سوز دل را بیشترکن

به آه در گلو بشکسته، سو گند

بسوز سینه های خسته سوگند

به غم پرورده ی محنت نصیبی

که در خون جگر بنشسته، سوگند

به اشک مادری کز داغ فرزند ـــ

فرو ریزد برخ پیوسته سوگند

به بیماری که در هنگامه ی مرگ ـــ

برآید ناله اش آهسته ، سوگند

به آن برگشته ایام نگون بخت

...

مهدی سهیلی نظر دهید...

عید

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نو شد جهان وباز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

امادل من از ستم عید غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

همراه هر نسیم بهاری که میوزد-

توفان رنج خسته دلان میرسد ز راه

باهر جوانه یی که زند خنده بر درخت-

غم میزند جوانه به دلهای بی پناه

***

آن روزها که چشم یتیمان خردسال-

در خون نشسته است-

هرگز بچشم مرد خردمند عید نیست

سالی که جای پای سعادت در آن نبود-

در دیدگاه مردم دانا سعید نیست.

***

آن عید چیست کز پی آن بیوه یی فقیر-

هستی بباد داده ومحنت خریده است؟

***

آخر چگونه عید کنم من؟ که عیدها-

دیدم بروی بیوه زنان رنگ بیم را

آن عید نیست روز غم و دهشت منست-

روزی که پیش چشم-

بینم برهنه پایی طفل یتیم را

***

من شادمان چگونه زیم در سرای عید؟-

کز هر سرا نوای غم آگین شنیده ام

دل را چگونه پر کنم از شادی بهار؟-

کز هر کرانه ام-

بس پیر بینوای تهیدست دیده ام.

***

هان،ای یتیم خرد!

ای کودک غریب!

لبخند عید بر من غمگین حرام باد-

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، ای کهنه جامگان!

عریان تنان شهر!

عیشم شکسته باد اگر باچنین غمی-

لبخند عید بر لب من نقش بسته است.

***

ای مرد بینوا که به هر عید خانه سوز-

شرمنده در برابر فرزند بینمت!

ای مرغک شکسته پر ای بینوا یتیم!

رویم سیاه باد!

دستم تهیمت،گوهد اشکم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار-

گریم به حال و روز تو و روزگار تو.

***

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد.

نوشد جهان و باز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید-

اما دل من از ستم عید غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

...

مهدی سهیلی نظر دهید...

نگاهی در سکوت

خداوندا! به دلهای شکسته

به تنهایان در غربت نشسته

به آن عشقی که از نام تو خیزد

بدان خونی که در راه تو ریزد

به مسکینان از هستی رمیده

به غمگینان خواب از سر پریده

به مردانی که در سختی خموشند

برای زندگی جان می فروشند

همه کاشانه شان خالی از قوت است

سخنهاشان نگاهی در سکوت است

به طفلانی که نان آور ندارند ـ

سر حسرت ببالین میگذارند

به آن « درمانده زن » کز فقر جانکاه ـ

نهد فرزند خود را بر سر راه

بآن کودک که ناکام است کامش

ز پا میافکند بوی طعامش

به آن جمعی که از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمی » میستانند

به آن بیکس که با جان در نبرد است

غذایش اشک گرم و آه سرد است

به آن بی مادر از ضعف خفته ـ

سخن از مهر مادر ناشنفته

به آن دختر که نادیدی گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

به آن چشمی که از غم گریه خیز است

به بیماری که با جان در ستیز است

به دامانی که از هر عیب پاک است

به هر کس از گناهان شرمناک است ـ

دلم را از گناهان ایمنی بخش

به نور معرفت ها روشنی بخش

(( بیست و نهم اسفند ۱۳۵۰ ))

...

مهدی سهیلی نظر دهید...

غربت

روزگاری رفت و من در هر زمان ـ

آزمودم رنج « غربت » را بسی

درد « غربت » میگدازد روح را

جز « غریب » این را نمیداند کسی

***

هست غربت گونه گون در روزگار

محنت غربت بسی مرگ آور است

از هزاران غربت اندوه خیز

غربت « بی همزبانی » بدتر است .

(( پنجم تیر ماه ۱۳۵۱ ))

...

مهدی سهیلی نظر دهید...