مهدی فرجی

سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر!

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر
سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر!

راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌
جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچوقت‌
لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌
خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌
با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است
بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی ام می‌خواهم از حالا به بعد
تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

...

0
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

ساعتی از گرگ و میشش مال ما دیوانه‌ها!

صبح‌، وقتی واژگون شد آخرین پیمانه‌ها
راه‌، پرپیچ است از می‌خانه‌ها تا خانه‌ها

حیف‌! وقتی‌که اذان توی اذان گم می‌شود
من، من‌ِ تصنیف کفرآلوده‌ی مستانه‌ها

دور می‌گیرند گرداگرد تو دیوارها
دور می‌گردند بالای سرت پروانه‌ها

گریه یا خنده‌ست در سمفونی اندام تو،
بی صدا بالا و پایین می‌نوازد شانه‌ها

من تواَم وقتی تو من هستی، چه فرقی می‌کند
این‌چنین گم می‌شود گاهی مسیر خانه‌ها

روز و شب مال تمام مردم دنیا ولی
ساعتی از گرگ و میشش مال ما دیوانه‌ها!

...

0
غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

دست مرا رها کن و پای مرا بگیر!

در را نبند و پنجره‌های مرا بگیر
حال مرا نگیر و هوای مرا بگیر

هر روز از این شکنجه سرم تیر می‌کشد:
کمتر بیا در آینه جای مرا بگیر

حالا که با تو هستم و دور از تو: بی گمان‌
وقتش رسیده است عزای مرا بگیر

تقدیم می‌شود به تو و خلوت شبت‌؛
هرچند ناخوش است‌; صدای مرا بگیر

بگذار به «عروسی خون‌»دعوتت کنم‌
دستی جلو بیار و حنای مرا بگیر

افتاده عکس ماه به فنجان خالی‌ام‌
یک فال قهوه دورنمای مرا بگیر

وقت پریدن است اگر عازمی بیا
دست مرا رها کن و پای مرا بگیر!

...

0
غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

باز کن در را دو چشم پر شراب آورده ام!

باز کن در را دو چشم پر شراب آورده ام
از سر کوه بلند تاک آب آورده ام

آنقَدَر داغم که آتش نيست….نورم را ببين!
شعله را پايين بکش من آفتاب آورده ام

ميزهايت را به چای تيره نازيبا نکن
خمره ای آبستنِ سرخيٌ ناب آورده ام

پلک ها را میپراند، چشمها را می بَرد
داروی بيداری و جادوی خواب آورده ام

سوره هايم جام ها و آيه هايم جرعه هاست
وحی نازل از ازل دارم کتاب آورده ام

قهوه چی! ديوانه ميگويی به من اما مگر ـ
حال تو خوب است و من حال خراب آورده ام

بد حسابی کرده ام ،دستم ولی امشب پُر است
صبر کن لب تر کنم حرف حساب آورده ام

من سرم داغ است و مستی در دلم قُل ميزند
جام آتش روی قليان شراب آورده ام

باز کن…من خنده های مشتريهای تو را
پشت در با گريه ساعت هاست تاب آورده ام…

...

1+
اروتیک, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم!

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم
دیگر به فکر همنفسی جز تو نیستم

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد
وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

بعد از چقدر اینطرف و آنطرف زدن
فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم

یک آسمان اگر چه برویم گشوده است
من راضیم که در قفسی جز تو نیستم

حالا خیالم از تو که راحت شود عزیز
دیگر به فکر هیچکسی جز تو نیستم

...

2+
رابطه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

نسيم شهوتی و بی گدار می آيی!

تو شعله شعله شدی آتش و زدی به تنم
بزن که لذت محض است از تو سوختنم

نسيم شهوتی و بی گدار می آيی
خودت عبور کن از تار وپود پيرهنم

بريز عطر خوش زن بريز در نفسم
بپيچ ساقهءگرما بپيچ بر بدنم

دو پلک،چشم مرا پر کن ازخمار شراب
بنوش نوبر سرخ انار از دهنم

تو آبشاری ودر ظرف برکه ميريزی
به آستانه طغيان رسيده خواستنم

بگير درمن و عريانی مرا گم کن
بپيچ بانوی نيلوفری!به دور تنم

...

1+
اروتیک, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست!

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست

شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست

با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست

هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست

هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست
هر دخترى تیناست یا ساراست یارى راست

پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست

در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد
دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست

من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست

تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها
بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست

تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست

...

9+
شب یلدا, عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان‌

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان‌

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم‌، بزرگ است خدای خودمان‌

بگذاریم که با فلسفه‌شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان‌

ما دو رودیم که حالا سرِ دریا داریم‌
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان‌

احتیاجی به در و دشت نداریم‌، اگر
رو به هم باز شود پنجره‌های خودمان‌

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم‌
دیگران را نگذاریم به جای خودمان‌

درد اگر هست برای دل هم می گوییم‌
در وجود خودمان است دوای خودمان‌

دیگران هرچه که گفتند بگویند، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان‌

...

9+
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

آدم از دست تو دیوانه نباید بشود؟!

شاعر آواره از این خانه نباید بشود
دل خوشِ دامن بیگانه نباید بشود

باد می آید و من دست و دلم می لرزد
زلف اگر ریخت به هم، شانه نباید بشود

لحظه ای خنده ای و لحظه ی دیگر اخمی
آدم از دست تو دیوانه نباید بشود؟!

شبِ پیمانه همه راستی ام اما زن
خام یک گریه ی مستانه نباید بشود

زن بلا نیست ولی حامله ی طوفان است
حامل صاعقه، بی شانه نباید بشود

من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم
هر چه کرم است که پروانه نباید بشود

من خودم سمت قفس می روم و می دانم
مرغ، خامِ طمع دانه نباید بشود

بوف کورم بروم خانه ام و خوش باشم
عشق، کاخی ست که ویرانه نباید بشود

...

7+
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...