مهسا تیموری

از من اما جسد یک زن تنها مانده!

توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده
دهن پنجره از رفتن تو وا مانده

قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو
مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده!

چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات
“دوستت دارمِ” تلخِ تو معما مانده!

چندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعر
تکه هایی است که از روح تو این جا مانده!

بی تو تقویم پر از خاطره های خوشمان
زیر لب گفت فقط روز مبادا مانده!

از تو یک روح مسافر که پر از خاطره هاست
از من اما جسد یک زن تنها مانده!

...

جدایی, غزل, مهسا تیموری نظر دهید...

عصر رویایی یکشنبه ی خرداد شود!

مثل یک عکس قدیمی که از آن یاد شود
گفتم از خاطره هامان که دلم شاد شود

می گذارم که زمان هم به عقب برگردد
تا همان روز که چشمم به تو افتاد شود

سال هشتاد و نمی دانمِ دلتنگی من
عصر رویایی یکشنبه ی خرداد شود

دختری آن همه وابسته به تنهایی خود
ناگهان سخت به دنیای تو معتاد شود

قلبم آشفته که نه، خانه ی ویران شده بود
گفتم عاشق بشوم خانه ام آباد شود

پر زد از دست ِ قفس رفت قناری و نشد
هرگز از فکر ِ قناری، قفس آزاد شود

...

خرداد, دلتنگی, غزل, مهسا تیموری, یکشنبه نظر دهید...

حتی اگر مابینمان دیوار چین باشد!

باید اتاقت بهترین جای زمین باشد
حتی اگر سلول زندان اوین باشد

هر جای این دنیا که باشی میرسم تا تو
حتی اگر مابینمان دیوار چین باشد

میخواهمت گرچه بدانم زندگی با تو
مثل دویدن داخل میدان مین باشد

میخواهمت مثل خدایی که نمی بینم
چون حاصل شک های پی درپی یقین باشد

لذت، شبیه غوطه ور بودن درون آب
باتو عزیزم زندگی باید همین باشد!

...

عاشقانه, غزل, مهسا تیموری نظر دهید...

مثل یک آتشفشان خسته طغیان میکنم

من تو را هر شب به صرف چای مهمان میکنم
گیسوان بی قرارم را پریشان میکنم

کوهی از دلتنگی ام را با کمی بازیگری
پشت یک لبخند زیبا از تو پنهان میکنم

در کنارت ظاهراً آرامم اما از درون
مثل یک آتشفشان خسته طغیان میکنم

کاخ زیبایی که ما از آرزوها ساختیم
میزنم در سینه ام یک لحظه ویران میکنم

تا تو چایی میخوری من هم دلم را بی صدا
میبرم در گوشه ای با گریه درمان میکنم

باز میگردم به آغوش تو اما بازهم
چشمهای قرمزم را از تو پنهان میکنم

...

عاشقانه, غزل, مهسا تیموری نظر دهید...

آرزویم فقط این است زمان برگردد!

آرزویم فقط این است زمان برگردد
تیرهایی که رها شد به کمان برگردد

سالها منتظر سوت قطارم که کسی
با سلام و گل سرخ و چمدان برگردد

من نوشتم که تورا دوست ندارم ای کاش
نامه ام گم بشود، نامه رسان برگردد

روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من
باید امروز ورق های جهان برگردد

پیرمردی به غزل های من ایمان آورد
به سفر رفت و قسم خورد جوان برگردد

...

عاشقانه, غزل, مهسا تیموری نظر دهید...

تبر دست درختان افتاد!

شاید این بار تبر دست درختان افتاد
کارصیاد به آهوی گریزان افتاد

شاید امروز مرا چیدی و باخود بردی
گذر شاخه ی خشکیده به گلدان افتاد

کوه در دامنه سرد خودش چادر زد
آتش کلبه ی ما یاد زمستان افتاد

قهوه ی فال مرا سربکش امشب، شاید
آخرین عکس من و تو ته فنجان افتاد

تو بهار منی و سهم من از خاطره ات
گل سرخی ست که در جوی خیابان افتاد

آن کبوتر که فرستاده ای آمد، اما
خبرِ نامه شنید و لب ایوان افتاد

...

عاشقانه, غزل, مهسا تیموری نظر دهید...