مژگان عباسلو

آقای اشعار عبوسم! زندگی کن!

با مرگ من شاید علف‌ها جان بگیرند
شب بادهای هرزه ای میدان بگیرند

سرما بریزد در خطوط استوایی
صبح زمین را عصر یخ‌بندان بگیرند

تندیسی از عشق و جنونم تا دم مرگ
ای کاش دستانت مرا سیمان بگیرند

تو تکه ای از آسمان روی زمینی
باید تو باشی ابرها باران بگیرند

من سخت گشتم تا تو را فهمیدم ای خوب!
حیف است این مردم تو را آسان بگیرند

مردم چه می فهمند این عشق اتفاقی ست؟
باید بیفتد قصه‌ها جریان بگیرند

در چشم‌های میش ها هم ماده‌گرگی ست
تا استخوان عشق را دندان بگیرند

آقای اشعار عبوسم! زندگی کن
نگذار آغاز تو را پایان بگیرند

حیف‌ است عشق از دست‌ هایت جان نگیرد
زود است دستان تو بوی نان بگیرند

...

غزل, مژگان عباسلو نظر دهید...

آه از این سوزن که در انبار کاه انداختی!

روی گرداندی و بر من یک نگاه انداختی
روی گرداندی و من را یاد ماه انداختی

روی گرداندم نبینم شب سر بام که ای
کی به جز من را به این روز سیاه انداختی

خیل مژگان و کمان ابرو و تیر نگاه…
تا رسیدی لرزه بر قلب سپاه انداختی

شاد و غمگین، مستم و هشیار، آباد و خراب
خوب می دانی چه آشوبی به راه انداختی

“با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام”
بعد از این، حالا که ما را در گناه انداختی

آن شب قدری که می گفتند خلوت با تو بود
زاهدان را هم ببین در اشتباه انداختی

خواستم دل پس بگیرم از تو، کمتر یافتم
آه از این سوزن که در انبار کاه انداختی!

...

عاشقانه, غزل, مژگان عباسلو نظر دهید...

قبل تو و بعد تو چیزی نبود

خون به دلم کرد و کناری گذاشت
در سبدم عشق اناری گذاشت

تا ببرد صبر و قرار از دلم
با دل تو عشق قراری گذاشت

خوار مرا خواست اگر در فراق
همدم گلهای تو خاری گذاشت

هیچ سری نیست که بی سرّ اوست
عشق به دوش همه باری گذاشت

عقل پریشان‌ شده دید و گذشت
عشق اگر راه فراری گذاشت

قبل تو و بعد تو چیزی نبود
بین دو پاییز بهاری گذاشت

...

عاشقانه, غزل, مژگان عباسلو نظر دهید...

تو بی من چه می کنی؟

من بی تو نیستم، تو بی من چه می کنی؟
بی‌صبح ای ستاره‌ی روشن چه می‌کنی؟

شب را به خواب‌دیدن تو روز می‌کنم
با روزهای تلخ ندیدن چه می‌کنی؟

این شهر بی تو چند خیابان و خانه است
تو بین سنگ و آجر و آهن چه می‌کنی؟

گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد
می‌پوشمش هنوز، تو بر تن چه می‌کنی؟

من شعله شعله دیده‌ام ای آتش درون
با خوشه خوشه خوشه‌ی خرمن چه می‌کنی!

پرسیده‌ای که با تو چه کردم هزار بار
یک بار هم بپرس تو با من چه می‌کنی؟!

...

جدایی, غزل, مژگان عباسلو نظر دهید...