از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور)

خطبه های بهاری

بهار با نفس گرم بادها آمد

زمین ، جوانی ازو جست و آسمان از او

گلوی خشک درخت

چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ

که برگ ، سر بدر آورد چون

زبانی از او

بنفشه ، بوی سحرگاه خردسالی را

به کوچه های مه آلود بی چراغ آورد

نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید

به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد

طلای روز در آیینه های جوی چکید

چمن ز روشنی و آب ، تار و پود گرفت

شکوفه ها همه چون پیله ها شکافته شد

هوا لطافت ابریشم

کبود گرفت

ایا بهار ، الا ای مسیح تازه نفس

که مردگان نباتی را

به یمن معجزه ای ، رشک زندگان کردی

نهال لاغر بیمار را شفا دادی

رخت پیر زمینگیر را جوان کردی

ایا بهار ، الا ای بشیر تازه ی طور

ایا پیمبر فصل

تو ، ای که آتش نارنج را ز شاخه ی سبز

به یک نسیم ،

برافروزی و برویانی

سپس ، به حکم عصایی که سرسپرده ی تست

اف در دل امواج نیل شب فکنی

ه تا قبیله ی خورشید را بکوچانی

مرا به وادی سرسبز خردسالی بر

مرا به خامی آغاز زندگی بسپار

ایا بهار ، الا ای بشیر تازه ی طور

ایا بهار ، الا ای مسیح سبز بهار

...

از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

درخت می گوید

امسال امسال ، در سکوت خزانی

نغمه ی هیزم شکن به گوش نیامد

سایه ی تاریک او به بیشه نیفتاد

جاده نلرزید زیر هر قدم او

دست دعا خوان من به سوی بهار است

پایم در گل نشسته تا سر زانو

بر سرم انبوه ابرهای مهاجر

بر جگرم داغ روشنایی خورشید

بر کمرم یادگار کهنه ی چاقو

در قفس سینه ی من است که هر شب

مرغی فریاد می کشد که تبر کو ؟

...

از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

دریچه ای رو به شب

دریچه باز بود

و در صفای شامگاه باغ

سلام کاج بود و خنده ی ستاره ها

پرسش نسیم از درخت : زنده ای؟

و پاسخ درخت : زنده ام

و موج رقص

در تن درخت

و دست عاشق نسیم و گردن درخت

و مرد ، در پس دریچه ایستاده بود

میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش

در تو آنکه بود ، هست ؟

در من ، آنکه بود نیست

چراغ ، مرده بود در سرای مرد

و سایه ای نبود در قفای مرد

و دست هیچ کس به روی شانه های مرد

سکوت بود و

آن صدا که گفته بود : در من آنکه بود ، نیست

در سقوط آبشار بی صدای پرده ها

دلی به مرگ خویش می گریست ، می گریست

...

از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

دعایی در ژرفای شب

هان ، ای شب وسیع تر از ابر

در زیر آسمان تو ، یک شاخه ی ستبر

چون گردن بریده ی آهو

اوراد واپسین را می خواند

خون سپید باران

زیر گردن بریده روان است

آه ای نسیم معجزه ی صبح

در این شب شگرف ، رها شو

ای دست کهربایی خورشید

دروازه های گمشده را بر شب

درهای ناشناخته را بر من

بگشای در هراس جهان بگشای

بگشای ، در هراس جهان بگشای

...

از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

زنی چراغ به دست

زنی چراغ به دست ازسپیده دم آمد

زنی که موی بلندش در آستان طلوع

غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت

بر آستانه نشست

ز پشت مردمکش

آفتاب را دیدم

که از درخت فراتر رفت

به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید

نگاه روشن زن

خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد

عبور عقربه ای ، ساعت طلایی را

آسمان ، به دو قسمت کرد

زن از مدار زراندود نیمروز گذشت

به شامگاه رسید

ز پشت مردمکش آفتاب را

دیدم

که از درخت فرود آمد

به روی گونه ی بیرنگ خاک پنجه کشید

نگاه خیره ی زن

خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد

زمان ، زمان عزیمت بود

زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت

مرا ، اشاره کنان ، از قفای خود می برد

زنی که موی بلندش در آستان غروب

شکوه روشنی سرخ

صبحگاهان داشت

زنی که آینه ای در نگاه ، پنهان داشت

...

از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

سرزنشی در ستایش

آنکو دل ما به اشک و خون

آغشت

از خاک مزار ما بسازد خشت

در ملک یقین او گمانی نیست

دیدی که بهشت را به آدم هشت

هان ! ای که تمام خوبی

ممکن

در پیش رخ تو می نماید زشت

ای آنکه کرامت جهانگیرت

برمی آرد ز شوره زاران کشت

انگم ز درخت و انجم از گردون

انگور ز تاک و آتش از انگشت

یک لحظه به چشم نکته بین بنگر

اندر قلمی که لوح را بنوشت

بافنده ببین که دیبه را چون بافت

ریسنده نگر که رشته را چون رشت

افتد که چو بنگری ، ز خود پرسی

این کیست که خاک را به خون آغشت

افتد که فغان کنی و برگیری

از زیر سرغنوده ات بالشت

آنگاه ندیده را توانی دید

آنگاه ، نکشته را توانی کشت

...

از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

سرگذشت

مرغ سیاه بر سر تخم سپید خفت

با نطفه ای که در دل او می تپید گفت

زهدان آهکین من ای تخم چشم من

زندان تیره نیست

سرشار از فروغ زلال سپیده

است

پوشیده تر ز مردمک چشم خفتگان

خورشید در سپیده ی آن آرمیده است

شب ، غرق در فروغ زلال سپیده شد

بانگ خروس ، تا افق صبحگاه رفت

زان پیشتر مه زرده ی خورشید بردمد

دستی در آشیانه ی تاریک دیده شد

تخم سپید از بر مرغ سیاه رفت

...

از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

با چراغ سرخ شقایق

مسی به رنگ شفق بودم

زمان ، سیه شدنم آموخت

در امید زدم یک عمر

نه در گشاد و نه پاسخ داد

در دگر زدنم آموخت

چراغ سرخ

شقایق را

رفیق راه سفر کردم

به پیشواز سحر رفتم

سحر ، نیامدنم آموخت

کنون ، هوای سفر در سر

نشسته حلقه صفت بر در

به هیج سوی نمی رانم

حدیث خویش نمی دانم

خوشم به عقربه ی ساعت

که چیره می گذرد بر من

درون آینه ها پیری است

که خیره می نگرد در من

که

خیره می نگرد در من

...

از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...