از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور)

با چراغ سرخ شقایق

مسی به رنگ شفق بودم

زمان ، سیه شدنم آموخت

در امید زدم یک عمر

نه در گشاد و نه پاسخ داد

در دگر زدنم آموخت

چراغ سرخ

شقایق را

رفیق راه سفر کردم

به پیشواز سحر رفتم

سحر ، نیامدنم آموخت

کنون ، هوای سفر در سر

نشسته حلقه صفت بر در

به هیج سوی نمی رانم

حدیث خویش نمی دانم

خوشم به عقربه ی ساعت

که چیره می گذرد بر من

درون آینه ها پیری است

که خیره می نگرد در من

که

خیره می نگرد در من

...

1+
از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

برف و خورشید

سر کرده در برف غبارآلود پیری

آموخته از کبک ، رسم سر به زیری

با او چه خواهم گفت آن روز ؟

با او که خورشیدی جوان است

با او که سر بر

می کشد چون پیچک تر

از خاک خشک هستی من

خاکی که زیر برگ پاییزی نهان است

با او چه خواهم گفت آن روز ؟

آیا توانم تکیه بر بازوی او کرد ؟

آیا غم چشمش نخواهد خرمنم سوخت ؟

آیا نخواهد گفت با من

بازوی تو هرگز به بازی من ای پیر

تا طفل بودم ، تکیه کردن را نیاموخت ؟

با او چه خواهم گفت آن روز ؟

چشمم چو نتوانست خواندن نمه ی دوست

آیا توانم خواست از او خواندنش را ؟

آیا نخواهد گفت : این کار از که خواهی ؟

از آن که یک شب هم ندیدی

رنج قلم بر لوح کاغذ راندنش را ؟

آیا چو بگشاید کتاب کهنه ی من

بر نام من ، خطی نخواهد زد به نفرین ؟

در شعر من چون آرزوی مرگ بیند

در دل نخواهد گفت : آمین ؟

آیا نگاه من تواند خواست از او

حرمت نهان موی برفین پدر را ؟

آیا نگاهش را تواند داد پاسخ

چشمی که نتوانست دیدن دورتر را ؟

با من چهخواهد گفت آن روز؟

چندان به چشمم خیره خواهد شد که تا شرم

با پنجه های

گریه بفشارد گلویم

بر گونه ام ، اشک روان خواهد شد آنگاه

از تابش خورشید رویش ، برف مویم

او ، گرچه در آیینه ی پیشانی من

نقشی تواند دید از بیزاری خویش

من ، بی خجالت گریه خواهم کرد آن روز ؟

گرییدنی مستانه در هوشیاری خویش

...

0
از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

بهانه ی دوست

چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید

شبی رسید و حریف شبانه ای نرسید

از نکه نام خوشش نقش لوح گردون بود

به دست خاک نشینان ، نشانه ای نرسید

چگونه ریخت شفق خون روشنایی را

که پای صبح به هیچ آستانه ای نرسید

چنان ز پنجه ی بیداد ، شور نغمه گریخت

که بانگ چنگ به داد ترانه ای نرسید

غبار غصه بر آیینه ها فرود آمد

ولی نسیم نشاط از کرانه ای نرسید

به اشک پنجره ، دمسردی خزان خندید

لهیب آه گل از گرمخانه ای نرسید

مگر بهار جوان را سلامت از کف رفت

که پیر گشت و به وصل جوانه ای نرسید

زمین ، سخاوت خورشید را به سخره گرفت

که آب صافی نورش به دانه ای نرسید

چنان پرنده ی مهر از خدنگ کینه گریخت

که هر چه رفت به هیچ آشیانه ای نرسید

مرا به پاس وفا پایمال دشمن کرد

به دست دوست ، به از این ، بهانه ای نرسید

...

0
از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

خطبه های بهاری

بهار با نفس گرم بادها آمد

زمین ، جوانی ازو جست و آسمان از او

گلوی خشک درخت

چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ

که برگ ، سر بدر آورد چون

زبانی از او

بنفشه ، بوی سحرگاه خردسالی را

به کوچه های مه آلود بی چراغ آورد

نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید

به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد

طلای روز در آیینه های جوی چکید

چمن ز روشنی و آب ، تار و پود گرفت

شکوفه ها همه چون پیله ها شکافته شد

هوا لطافت ابریشم

کبود گرفت

ایا بهار ، الا ای مسیح تازه نفس

که مردگان نباتی را

به یمن معجزه ای ، رشک زندگان کردی

نهال لاغر بیمار را شفا دادی

رخت پیر زمینگیر را جوان کردی

ایا بهار ، الا ای بشیر تازه ی طور

ایا پیمبر فصل

تو ، ای که آتش نارنج را ز شاخه ی سبز

به یک نسیم ،

برافروزی و برویانی

سپس ، به حکم عصایی که سرسپرده ی تست

اف در دل امواج نیل شب فکنی

ه تا قبیله ی خورشید را بکوچانی

مرا به وادی سرسبز خردسالی بر

مرا به خامی آغاز زندگی بسپار

ایا بهار ، الا ای بشیر تازه ی طور

ایا بهار ، الا ای مسیح سبز بهار

...

0
از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

درخت می گوید

امسال امسال ، در سکوت خزانی

نغمه ی هیزم شکن به گوش نیامد

سایه ی تاریک او به بیشه نیفتاد

جاده نلرزید زیر هر قدم او

دست دعا خوان من به سوی بهار است

پایم در گل نشسته تا سر زانو

بر سرم انبوه ابرهای مهاجر

بر جگرم داغ روشنایی خورشید

بر کمرم یادگار کهنه ی چاقو

در قفس سینه ی من است که هر شب

مرغی فریاد می کشد که تبر کو ؟

...

0
از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

دریچه ای رو به شب

دریچه باز بود

و در صفای شامگاه باغ

سلام کاج بود و خنده ی ستاره ها

پرسش نسیم از درخت : زنده ای؟

و پاسخ درخت : زنده ام

و موج رقص

در تن درخت

و دست عاشق نسیم و گردن درخت

و مرد ، در پس دریچه ایستاده بود

میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش

در تو آنکه بود ، هست ؟

در من ، آنکه بود نیست

چراغ ، مرده بود در سرای مرد

و سایه ای نبود در قفای مرد

و دست هیچ کس به روی شانه های مرد

سکوت بود و

آن صدا که گفته بود : در من آنکه بود ، نیست

در سقوط آبشار بی صدای پرده ها

دلی به مرگ خویش می گریست ، می گریست

...

1+
از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

دعایی در ژرفای شب

هان ، ای شب وسیع تر از ابر

در زیر آسمان تو ، یک شاخه ی ستبر

چون گردن بریده ی آهو

اوراد واپسین را می خواند

خون سپید باران

زیر گردن بریده روان است

آه ای نسیم معجزه ی صبح

در این شب شگرف ، رها شو

ای دست کهربایی خورشید

دروازه های گمشده را بر شب

درهای ناشناخته را بر من

بگشای در هراس جهان بگشای

بگشای ، در هراس جهان بگشای

...

0
از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

زنی چراغ به دست

زنی چراغ به دست ازسپیده دم آمد

زنی که موی بلندش در آستان طلوع

غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت

بر آستانه نشست

ز پشت مردمکش

آفتاب را دیدم

که از درخت فراتر رفت

به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید

نگاه روشن زن

خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد

عبور عقربه ای ، ساعت طلایی را

آسمان ، به دو قسمت کرد

زن از مدار زراندود نیمروز گذشت

به شامگاه رسید

ز پشت مردمکش آفتاب را

دیدم

که از درخت فرود آمد

به روی گونه ی بیرنگ خاک پنجه کشید

نگاه خیره ی زن

خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد

زمان ، زمان عزیمت بود

زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت

مرا ، اشاره کنان ، از قفای خود می برد

زنی که موی بلندش در آستان غروب

شکوه روشنی سرخ

صبحگاهان داشت

زنی که آینه ای در نگاه ، پنهان داشت

...

0
از آسمان تا ریسمان (نادر نادرپور) نظر دهید...