خون و خاکستر (نادر نادرپور)

صلیب و ساعت

در سرزمین غربت من

در گوشه ای از خاک بی خورشید مغرب

در سایه ی سنگین ابری جاودانه

در کشوری از مویه ی باران ،‌ غم آلود

و ز بانگ ناقوس کلیسا ،‌ شادمانه

در پایتختی سالخورد از چشم تاریخ

اما جوان در دیده ی پیر زمانه

در شهر دودی رنگ پل ها و شفق ها

شهر عبور آسمان از رودخانه

هر شامگاهان

سیل عظیم رهگذاران موج می زد

سیلی که می رفت از کران تا بیکرانه

من خوب می دیدم که پیش از مردن روز

پیر و جوان ، مانند مورانی شتابان

با توشه هایی از هراس و حسرت خویش

سرگشته می رفتند سوی آشیانه

گویی که می بردند نومیدانه بر دوش

بار صلیبی را که چشم کس نمی دید

از دار فانی تا دیار بی نشانه

من ، خیره بر آن کار دشوار

با سایه ای چون خود سبکبار

راهی به بیرون می گشودم زان میانه

آنگاه می رفتم به استقبال مهتاب

با اشتیاقی عاشقانه

یک شب ،‌ سرانجام

وقتی که باران ، کوچه را بدرود می گفت

وقتی که رنگ آسمان تغییر می کرد

وقتی که سیب سرخ خورشید

از شاخه می افتاد و قانون زمین را

در آن بهشت نیلگون تفسیر می کرد

وقتی که توپ کوچک ماهوتی ماه

در لحظه ی بالا پریدن از درختان

در لابلای شاخساران گیر می کرد

من ، در اتاق تیره ی خویش

از دور می دیدم که بر سیمای دیوار

رقاصه ی سیمابگون ساعت من

سر زمان را بی زبان تعبیر می کرد

او با شمردن های موزون

با جنبش گهواره آسای خود از مشرق به مغرب

در لحظه ی افتادن خورشید از گردون به هامون

یا در تب و تاب صعود ماه از هامون به گردون

گویی صلیبی در فضا تصویر می کرد

آه این صلیب ناهویدا

تمثیل پایان جهان بود

تمثیلی از اندیشه ی مرگ

در خاطر پیر و جوان بود

من ، ناگهان از خویش پرسیدم که : ای مرد

ایا درین خاک مسیحایی که هستی

هرگز صلیبی را به دوش خود کشیدی ؟

ور پاسخت آری است ایا زیر آن بار

دیگر چه نقشی در خیالت آفریدی ؟

نفس گناه آلود من در پاسخم گفت

من همچنان با گوی ماه و قرص خورشید

مانند آن رقاصه ساعت شب و روز

سرگرم بازی های خویشم

اما سرانجام آن صلیب ناهویدا

سنگین به دوشم می نشیند

آنگاه می بینم که من عیسای خویشم

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

قاب عکس

روزی که کودکانه ، به تصویر خویشتن

در چشمه ها و آینه ها دیده دوختم

پنداشتم که آینه ، همتای چشمه است

وین هر دو در نگاه نخستین برادرند

پنداشتم که هر که در آیینه بنگرد

در چشمه نیز ، چهره ی او جلوه می کند

وان چهره های تیره و روشن ، برابرند

پنداشتم که چشمه اگر خفته در چمن

ایینه ای است عاشق دیدار آفتاب

وینک ،‌ بر آن سر است که از اوج آسمان

خورشید را برهنه فرود آورد در آب

پنداشتم که در شب تار اتاق من

آیینه ، چشمه ای است که آرام و بی خروش

می ریزد از بلندی دیوار بر زمین

وندر زلال جاری او ،‌ اشتیاق من

کم کم رسوب می کند و می رود به خواب

آری ، هزار بار

تصویر من در آینه و چشمه ،‌ غرق شد

یا خود در آن دو چشم درخشان ، رسوب کرد

تا ناگهان ، جوانی ناپایدار من

چون آفتاب ، در شب غربت ، غروب کرد

بعد از غروب او

وقتی که ماه از دل مرداب آسمان

سر می کشد برون

من با رسوب خاطره ، آغشته ام هنوز

من ، چشمه سار آینه را با عصای وهم

آشفته می کنم که مگر از رسوب او

تصویر کودکانه ی خود را برآورم

زیرا که من ،‌ حریص تر از سالیان پیش

در جستجوی صورت گمگشته ام هنوز

اما در آینه

کنون ، به جای چهره ی آن طفل خردسال

سیمای سالخورده ی مردی سپید موست

کز مرگ می هراسد و با خویش ،‌ دشمن است

ایینه ، چشمه نیست

ایینه قاب عکس کهنسالی من است

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

قصه ی بهاری

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک

چرا ز جهان روی گردانده ای ؟

چه سود از بر و بوم خود یافتی

که در حسرتش جاودان مانده ای ؟

در این شهر غربت که مأوای توست

چنان زندگی کن که در زادگاه

و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست

بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه

چو دیدی که گردون به کامت نگشت

ازو ، انتقامی دلیرانه گیر

چو در خاک خود ،‌ کامیابت نکرد

مراد از بر و بوم بیگانه گیر

شبانگاهی از خانه ،‌ بیرون خرام

شرابی به رنگ شفق ،‌ نوش کن

زمام خرد را به مستی سپار

غم زندگی را فراموش کن

همه کوی و برزن ،‌ پر از خوبروست

تو ،‌ از آن میان ، با یکی یار شو

بدان سان که پیشینیان گفته اند

به زنجیر زلفش گرفتار شو

گمان کن که در زیر چرخ کبود

تو هستی و ، او هست و ، دیار نیست

سراسر ،جهان شب از آن تست

به جز رندی و مستی ات کار نیست

چو دل از من این گفتنی ها شنید

زبونی رها کرد و نیرو گرفت

جهان ،‌ چهره ای سخت، زیبنده یافت

زمان ، شیوه ای سخت نیکو گرفت

هنوز آسمان ، روشن از روز بود

که من ،‌ گونه از موی ،‌ پیراستم

به لبهای خود ، خنده آموختم

بر اندام خود ، جامه آراستم

چنان شاد از خانه بیرون شدم

که از من ،‌ خجل گشت اندوه من

نسیم آن چنان مست بر من گذشت

که آشفته شد موی انبوه من

دو گامی نه پیموده در ازدحام

که راه مرا سائلی پیر بست

کهن جامه ای از پلاسش به بر

تهی شیشه ای از شرابش به دست

پشیزی ز من خواست ، بخشیدمش

نگاهی به من کرد : دور از سپاس

در اندیشه ماندم که با چشم خویش

چه می گوید آن سائل ناشناس

به ناگاه ابر بهاری گریست

زمین ، تر شد از اشک پاک خدای

بر آن پیر چرکین نظر دوختم

به من ، خنده ای کرد دندان نمای

در آیینه چشم او ،‌ عکس من

پلاسی به بر داشت مانند اوی

تنابنده ای را به جز ما دو تن

نه در پشت دیدم ، نه در روبروی

من و او ،‌ دو گمراه بی خانمان

یکی مست و آن دیگری هوشیار

براندام ما ، جامه ها می گریست

بر آن گریه ، خندان غروب بهار

شفق چون هویدا شد از پشت ابر

از آن پیر هم جز گمنامی نماند

شگفتا !‌ در آن کوی پر های و هوی

به جز ناله ی ناودانی نماند

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک

ترا سایه ای هم به دنبال نیست

ازین غربت جاودان ،‌ سر مپیچ

که اینده ات خوشتر از حال نیست

وجودی که از رفته خیری ندید

کجا انتظاری از اینده داشت

شفق ، نیمه جان بود و ، شب می رسید

جهان ، گریه ای تلخ در خنده داشت

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

نیمه ای از نامه

وقتی که شب با عطر پیچک ها

از آسمان روشن اردیبهشتی در اتاق تیره ام لغزید

من ، نامه ای را در جواب نامه ای آغاز می کردم

نور از چراغ سقف می تابید

من، با پر و بال قلم ، از خطه ی کاغذ

تا قله ی اندیشه ها پرواز می کردم

ناگاه ، مغز لامپ در بطن فراخش ریخت

کار قلم ، دشوار

کار شب آسان شد

آوای پایی از فراز پلکان برخاست

بیگانه ای بر آستان من ، نمایان شد

دستش کلید برق را چرخاند

اما از آن کوشیدن باطل ،‌ پشیمان شد

با خود ، به نجوا گفت : در اینجا چراغی نیست

رندانه گفتم : روشنی در توست

پاسخ ، در آن سوی لبانش ماند

وز پشت ظلمت ، مردمک های درشتش را

دیدم که در قعر سفیدی های چشمانش

حیران ،‌ به دنبال چراغ مرده می گردند

آنگاه دست او هماهنگ نگاه او

در تیرگی ها آن قدر کاوید

تا نعش سرد لامپ را در زیر آوار حبابش یافت

وز دور ، در نوری که از روزن فرو می تافت

درپیش چشمانم نگاهش داشت

لحن درشت سرزنشبارش مرا لرزاند

ایا تو می خواهی که این روشندل بیدار

از ریسمان دار ،‌ خود را در شب آویزد؟

آن سان که مغزش نگاهان دراندرون ریزد ؟

در چشم تو ، ایا قبای مرگ

تنها و تنها بر تن همسایگان نیکوست ؟

تا کی به مرگ دوست ، آسان می خوری سوگند

اما نمی میری به جای دوست ؟

گفتار او ،‌ حق بود

از خویش پرسیدم که ایا دیدگان او

یک شب ، مرا هم چون چراغ مرده ای

از سقف ، آویزان تواند دید ؟

هرگز ندانستم که این اندیشه را دریافت

یا ، بی سبب خندید

آنگاه ، بانگ پای او از آستان برخاست

اندام او ، از دیده ، پنهان شد

هر چند امشب ،‌ آن شب اردیبهشتی نیست

ای میهمان ناشناس من

بار دگر ، بر آستان من نمایان شو

خندان ،‌ سلامم کن

من ، نیمه ای از نامه را مانم

این نیمه ی ننوشته را بنویس

بنویس و با شادی تمامم کن

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

خون و خاکستر

آن زلزله ای که خانه را لرزاند

یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد

چون شعله ، جهان خفته را سوزاند

خاکسترصبح را پر از خون کرد

او بود که شیشه های رنگین را

از پنجره های دل ، به خاک انداخت

رخسار زنان و رنگ گلها را

در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت

گهواره ی مرگ را بجنبانید

چون گور ، به خوردن کسان پرداخت

در زیر رواق کهنه ی تاریخ

بر سنگ مزار شهر یاران تاخت

تندیس هنروران پیشین را

بشکست و بهای کارشان نشناخت

آنگاه ،‌ ترانه های فتحش را

با شیون شوم باد ،‌ موزون کرد

او ، راه وصال عاشقان را بست

فانوس خیال شاعران را کشت

رگهای صدای ساز را بگسست

پیشانی جام را به خون آغشت

گنجینه ی روزهای شیرین را

در خاک غم گذشته ، مدفون کرد

تالار بزرگ خانه ، خالی شد

از پیکره های مرده و زنده

دیگر نه کبوتری که از بمش

پرواز کند به سوی اینده

در ذهن من از گذشته ، یادی ماند

غمناک و گسسته و پرکنده

با خانه و خاطرات من ، ای دوست

آن زلزله ،‌ کار صد شبیخون کرد

ناگاه ، به هر طرف که رو کردم

دیدم همه وحشت است و ویرانی

عزم سفر به پیشواز آمد

تا پشت کنم بر آن پریشانی

اما ، غم ترک آشیان گفتن

چشمان مرا که جای خورشید است

همچون افق غروب ،‌ گلگون کرد

چون روی به سوی غربت آوردم

غم ،‌ بار دگر ،‌ به دیدنم آمد

من ، برده ی پیر آسمان بودم

زنجیر بلا به گردنم آمد

من ، خانه ی خود به غیر نسپردم

تقدیر ،‌ مرا ز خانه بیرون کرد

کنون که دیار آشنایی را

چون سایه ی خویش ، در قفا دارم

بینم که هنوز و همچنان ، با او

در خواب و خیال ، ماجرا دارم

این عشق کهن که در دلم باقی است

بنگر که مرا چگونه مجنون کرد

اینجا که منم ، کرانه ی نیلی

از پنجره ی مقابلم پیداست

خورشید برهنه ی سحرگاهش

همبستر آسمانی دریاست

گاهی به دلم امید می بخشم

کان وادی سبز آرزو ،‌ اینجاست

افسوس که این امید بی حاصل

اندوه مرا هماره افزون کرد

اینجا که منم ، بهشت جاوید است

اما چه کنم که خانه ی من نیست

دریای زلال لاجوردینش

آینه ی بیکرانه ی من نیست

تاب هوس آفرین امواجش

گهواره ی کودکانه ی من نیست

ماهی که برین کرانه می تابد

آن نیست که از بلندی البرز

تابید و مرا همیشه افسون کرد

اینجاست که من ، جبین پیری را

در آینه ی پیاله می بینم

اوراق کتاب سرگذشتم را

در ظرف پر از زباله می بینم

خود را به گناه کشنم ایام

جلاد هزار ساله می بینم

اما ، به کدام کس توانم گفت

این بازی تازه را که گردون کرد

هربار که رو نهم به کاشانه

در شهر غریب و در شب دلگیر

هر بار که سایه ی سیاه من

در نور چراغ کوچه ای گمنام

بر پشت دری به رنگ تنهایی

آوارگی مرا کند تصویر

با کهنه کلید خویش می گویم

کای حلقه به گوش مانده در زنجیر

اینجا ، نه همان سرای دیرین است

در این در بسته ، کی کنی تأثیر ؟

کاشانه ی نو ، کلید نو خواهد

در قلب جوان ،‌ اثر ندارد پیر

از پنجه ی سرد من چه می خواهی ؟

سودی ندهد ستیزه با تقدیر

وقتی که خروس مرگ می خواند

دیرست برای در گشودن ، دیر

آن ، زلزله ای که خانه را لرزاند

گفتن نتوان که با دلم چون کرد

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

بازی اسپانیایی

ای گاو باز ماهر اعصار

دامان پرنیانی سرخت را

همواره ، در مقابل چشمم نگاه دار

تا گاو زورمند هوس را

در من به جست و خیز بر انگیزی

گاوی که زخم شاخ ستبر او

در انتهای ران تو خواهد ماند

گاوی که در کشکش جان دادن

جویی ز خون به سوی تو خواهد راند

خونش حلال باد ترا ، ای زن

ای گاوباز ماهر اعصار

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

کلبه ای بر سر موج

طفلی که گاهگاه

ایینه در مقابل خورشید می گرفت

تا دیدگان پیر و جوان را

از بازتاب نور بیازارد

کنون که آفتابش رو می نهد به بام

ایا چگونه نور جوانی را

در چشم پیر خویش ، فرود آرد ؟

این طفل سالخورده

طرفی ازین خیال نخواهد بست

زیرا که آفتاب کهنسالی

دیگر نه آن فروغ سحرگاه است

کز خاوران در آینه ها می تافت

او ، هرگز انعکاس زلالش را

در دیدگان خویش نخواهد یافت

امروز ، بر کرانه ی اقلیم باختر

در کلبه ای که بر سر موج ایستاده است

او ، از سپیده دم چه تواند دید؟

جز این که آسمان

فانوس سرخ راهنمایی را

از دست برج بندر میگیرد

تا پیه سوز بی رمقش را بر آورد

چشمی که بارها

در کوچه های خاکی آن شهر آشنا

از دور ، بر حریق شفق خیره مانده بود

امسال ، در سراسر این شهر ناشناس

از جلوه ی غروب چه خواهد دید ؟

جز این که گاهگاه

چون بر افق نظاره کند از چهار راه

خورشید آتشین را ، بعد از چراغ سبز

در آسمان ، نشان خطر بیند

آری ، زمانه ، شیوه ی دیگر گزیده است

وین بی خبر ،‌ هنوز فضای گذشته را

در قاب تنگ آینه می جوید

غافل ، که جز شکستن آیینه ، چاره نیست

غافل ، که عمر گمشده را بازیافتن

آسان تر از خریدن عمر دوباره نیست

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

فانوسی در سپیداران

ای خوشتر از خواب سحرگاهان

هرگز مرا باور نمی آمد که برگردی

در لحظه های تلخ بیداری ، به سوی من

اما ، تو مهمان منی امشب

من نیز ، چون آینه ، بیدارم

وز شوق این دیدار بیمانند

گنگ است ، پنداری ، زبان گفتگوی من

آری ، تو ، امشب میزبانی بی زبان داری

کز او کلامی در نخواهی یافت

زیرا که این اندوه ،‌ یا این شادی پنهان

خاموش می سازد صدا را در گلوی من

دست ترا در دست می گیرم

با دیدگانت راز می گویم

وان عطر سبز نوجوانی را

چون بوی نمناک درختان ، در شب باران

می بویم و در گیسوانت باز می جویم

می خندی و لب می گشاید آرزوی من

آه ای سپید اندام آهو چشم

ای آنکه عکس ماه را بر کاسه ی زانو

برق هوس را در بلور دیدگان داری

ای آنکه دیدار تو با من در شب غربت

شیرین تر از خواب است در بحران بیماری

فرخنده باد این لحظه ی میعاد

خوش باد این ساعت که می خندی به روی من

غم نیست گر آیینه از عکست تهی گردد

من از تو نقشی جاودان دارم

من از جوانی های تو ،‌ بر لوحه ی پندار

همواره ، تصویری جوان دارم

آری ، در آن ایام ، ای هم صحبت دیرین

سیمای تو همزاد خورشید بهاران بود

در صبح گیسویی طلایی رنگ

خندیدنت ، آهنگ شفاف شکستن داشت

اناسن که گویی از سر مستی

جامی بلورین را فرو می کوفتی بر سنگ

روحی گدازان در تو مسکن داشت

روحی که همچون شعله ای الماسگون در شیشه ی فانوس

پیوسته عریان بود و با پوشیدگی در جنگ

هر بامداد از پشت صف های سپیداران

می آمدی با جامه ای از نور نازکتر

اندام تو ، از لابلای سایه ها می تافت

چونان که در ظلمت ، سپیدی می زند مرمر

من ، چون ترا از دور می دیدم

با خویشتم می گفتم که : امروز آسمان ، آبی است

وین آفتاب دلگشا را در افق دیدن

پاداش بی خوابی است

کنون کهخندان می نشینی روبروی من

ای طرفه مهمان شباهنگام

دیگر ، رخت همزاد خورشید بهاران نیست

همتای ماه عالم افروز است

زیرا که گیسوی ترا برقی است سیمین فام

ما – هر دو – می دانیم کان صبح طلایی را

کافور گون کردست برف جامد ایام

اما ،‌ هنوز اندام تو در جامه ی خاکسترین تو

چون آتشی با دود در جنگ است

روح تو در قالب نمی گنجد

پیراهنت بر پیکرت تنگ است

آه ای درخشان روی جادو چشم

ای ماه شبهای نخستین خزان ،‌ ای ماه

هرگز مگر – پاییز با پیری هماهنگ است

گر آسمان را همچنان آبی توانی یافت

در دیده ی من هم همان رنگ است

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

سهراب و سیمرغ

از سر خاک تو بر می گشتم

خاک ِ پاکی که تو را در بر داشت

آسمان ،‌ مرثیه ای نیلی بود

دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت

تو در اندیشه ی من ، چشمه ی جوشان بودی

زیر آن قبه که همچون سر سبز

رُسته بود از وسط گرده ی کوه

در کف آجری سرخ حیاط

که مدام از تب خورشید کویری می سوخت

آبی از کوزه ،‌تو گویی ،‌ به زمین ریخته بود

زیر آن لکه ی نمناک ،‌ تو پنهان بودی

گور تو سنگ نداشت

تو به گمنامی گل های بیابان بودی

آه ، سهراب ! در آغاز برومندی تو

چه کسی می دانست

که جهان را نفسی چند پس از جشن بهار

با لب بسته ،‌ وداعی ابدی خواهی گفت

چه کسی می دانست

که پس از آن همه بیداردلی

در شب تیره ی نیسان زمین ،‌ خواهی خفت

آه ، شاید که تو خود آگه ازین خواب پریشان بودی

چون فرود آمدم از کوه به دشت

ایستادم به تماشای افق

مرغکانی همه با بال سپید

می نوشتند بر آن لوح کبود

که قلم های شما ،‌ ای هنر آموختگان

ساقه های پر ِ ماست

پر افتاده ی ما ،‌ باعث پرواز شماست

من ، از آن اوج که راه سفر مرغان بود

تا حضیضی که تو در ظلمت آن می خُفتی

نظر افکندم و دیدم که تفاوت ز کجا تا به کجاست

تو هم ای دوست ! درین فاصله ، حیران بودی

قلمت را هوس بال زدن می جنباند

تو ، توانایی پرواز در اندیشه ی انسان بودی

تو ، نسب از دو پدر می بردی

در زمین ،‌ از سهراب

در زمان ،‌ از سیمرغ

نام نفرین شده ی پور تهمتن ، ای دوست

بر زمینت زد و کشت

گرچه از سوی دگر وارث شاهان سپهر

یعنی از طایفه ی بیمرگان

یعنی از سلسله ی قاف نشینان بودی

از تو ، در خواب ، شبی طعنه زنان پرسیدم

راستی ، خانه ی سهراب کجاست ؟

تو ، ‌سپیدار کهنسالی را

به سر انگشت نشان دادی و خندان گفتی

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که ازخواب خدا سبزتر است

و در آن ، عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته ِ آن کوچه که از پشت بلوغ

سر به در می آرد

در صمیمیت سیال فضا

خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه ی نور

و ازو می پرسی

راستی ، خانه ی سهراب کجاست ؟

او ، تو را خواهد گفت:

که من از روز الَست

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

وین اشارات به یاد تو تواند آورد

که شبی هم ،‌ای دوست

تو درین خانه ی نشناخته ، مهمان بودی

در جوابت به ملامت گفتم

که تو از خلوت جاوید بهشت آمده ا ی

زانکه در دیده ی افلاکی تو

عکس سیمای زمین ، تاریک است

نقش تأثیر زمان روشن نیست

تو نه از رفته ، نه از آینده

نه ز تاریخ سخن می گویی

بی سبب نیست که روی سخنت با من نیست

نگهم کردی و پاسخ دادی

که تو با من ، سخن از رفته و آینده مگوی

من ز تقسیم زمان بی خبرم

من نه آغاز ولادت دارم

نه سرانجام حیات

من ز آفاق ازل آمده ام

من به اقصای ابد خواهم رفت

لیک ، روی سخنم در همه حال

از همان روز نخستین با توست

از همان روز که در نطفه ، سخندان بودی

راست می گفتی و می دانستم

که درین قرن شگفت

من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش

به جهان آمده ایم.

من ز بیرحمی تقدیر، پریشان حالم

تو ز بد عهدی ایام ، گریزان بودی

تو ، ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی

هستی خاکی تو

وقفه ای بود میان دو سفر

زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود

گرچه از مردم کاشان بودی

واژه ی مرگ در اندیشه ی تو ، نقطه نداشت

زین سبب بود که در دفتر عمر

مرگ را نقطه ی فرجام نمی دانستی

زین سبب بود که در لحظه ی بدرود پدر

چشم خوشباور تو

پاسبانان جهان را همه شاعر می دید

شاعران رابه شکیبایی آب

به سبکباری نور

همه با عرش خداوند ، مجاور می دید

چشم تو ، بینش کیهانی داشت

زانکه در مذهب عشق

تو ، پیام آور عرفان بودی

صبح ،‌ در دیده ی تو

خنده ی خوشه ی انگور به تاریکی تاکستان بود

زندگی : نوبر انجیر سیاه

در دهان گس تابستان بود

وان قطاری که ز اقلیم سحر می آمد

تخم نیلوفر و آواز قناری ها را

تا کران ابدیت می برد

موج ، گلبرگ پریشان اقاقی ها را

از لب رود به غارت می برد

تو ،‌ به خنیاگری چلچله ها در دل سقف

گوش می دادی و می خندیدی

میوه ی کال خدا را به سرانگشت هوس

از درختان جوان می چیدی

مرگ را چون سرطانی نوزاد

در بن آب روان می دیدی

ناگهان ،‌ یک نفر از دور ،‌ صدا زد : سهراب

تو ز جا جَستی و فریاد زدی : کفشم کو ؟

وانگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد

زیر باران بودی

خواب آشفته ی من پایان یافت

وندر آن ظهر زلال

از سر خاک تو بر می گشتم

خاک پاکی که تو را در بر داشت

آسمان ، مرثیه ای نیلی بود

دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت

لحظه ای چند ، در آفاق خیال

من تو را دیدم و گریان گشتم

تو مرا دیدی و خندان بودی

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...

آینده‌ای در گذشته

آن روستای دامنه ی البرز

کز خاوران به چشمه ی خورشید می رسید

وز باختر به ماه

جغرافیای کودکی من بود

من ، لحظه های آمدن صبح و شام را

از تابش سپیده به دیوارهای او

وز رقص شاخ و برگ سپیدارهای او

در نور آتشین شفق می شناختم

وقتی که نوبهار ،‌ طلوع شکوفه را

در آسمان عید نشان می داد

وقتی که آفتاب مسیحا دم

انبوه سالخورد درختان را

روح جوان و جسم جوان می داد

من از درون کلبه ، برون می شتافتم

در کوچه های دهکده ، خمیازه های باد

با بوی خاک ، توشه ی راهم بود

کندوی شهر ، بر کمر تپه های دور

بازیچه ی خیال و نگاهم بود

گاهی ، کبوتران طلایی را

چون کاروان کوچک زنبوران

از آسمان نوردی خود ، خرسند

گاهی ، مناره های موازی را

چون شاخاک دو گانه ی نورانی

بر پشت گنبدی حلزون مانند

در انتهای منظره می دیدم

وقتی که تیر ماه ، تنور سپیده را

ئر آسمان تب زده می افروخت

من ، خواستار پونه ی عطر آگین

در لابلای نان جوین بودم

من ، هسته های گوجه ی شیرین را

در ظهر تشنگی

با یک فشار دندان ، می ریختم به خاک

من ، گونه های نرم و هوسناک سیب را

در سرخی غروب

با بوسه های شهوت خود می گداختم

وقتی که گله های پرکنده

از جلگه ها به دهکده می رفتند

وقتی که گاوهای غبار آلود

دلو بخار کرده ی سرگین را

با ریسمان دم

از چاه واژگون به زمین می گذاشتند

من در سرودخوانی آغاز شامگاه

با غوک ها مقابله می کردم

من ، ضربه ی تلنگر آواز خویش را

بر جام پر طنین افق می نواختم

آنگاه ، چون طلایه ی پاییز می رسید

من ، برگ زرد و سرخ چناران را

چون شیشه های رنگی حمام و روستا

از پشت بام خاطره می دیدم

وقتی که باد سرد زمستانی

سر پنجه های دختر چوپان را

در گرگ و میش صبح ، حنا می بست

وقتی که شیر نور ز پستان آفتاب

در سطل آسمان مسین می ریخت

البرز در برابر من شیهه می کشید

من ، شهسوار حادثه ها بودم

من ، رو به روشنایی اینده داشتم

کنون که بر کرانه ی مغرب نشسته ام

دیگر ، نه روشنایی اینده روبروست

دیگر ، نه آفتاب درون رهنمای من

از خانه ام گریختم و ، خشم روزگار

خصمانه داد در شب غربت ، سزای من

از راه دور می نگرم خاک خویش را

خاکی که محو گشته در او ، جای پای من

در آسمان تیره ی او روز ، مرده است

بعد از فنای روز ، چه سود از دعای من

خرم دیار کودکی سبز من کجاست ؟

تا گل کند دوباره در او خنده های من

خشتی نمانده است که بر خاک او نهم

ویران شدشت دهکده ی دلگشای من

البرز کو ؟ که شیهه کنان در میان برف

از کیقبادها خبر آرد برای من

گویی که بانگ ناله ی اندوهناک او

گم گشته در گریستن بی صدای من

آوخ که از رکاب بلندش سوار صبح

دیگر قدم فرو ننهد در سرای من

خورشید شامگاه ،‌ در افکنده سایه وار

اینده ی بزرگ مرا در قفای من

...

خون و خاکستر (نادر نادرپور) نظر دهید...