دختر جام (نادر نادرپور)

همزاد

در خواب های تیره ی افیونی ام ، شبی

او را شناختم

او ، شعله ی پریده ی یک آفتاب بود

چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت

در چشم او هزار نوازش به خواب بود

او را شناختم

از نسل ماه بود

اندامش از نوازش مهتابهای دور

رنگی به رنگ صبح بلورین ، سپید داشت

زلفش چو دود مشکی شب ها ، سیاه بود

او را در آن نگاه نخستین شناختم

اما نگاه منتظرم بی جواب ماند

بر من نگاه کرد و نگاهش ز من گذشت

این آخرین امید ، چه نکامیاب ماند

او را شناختم

همزاد جاودانی من بود و ، نام او

چون نام من به گوش خدا آشنا نبود

می خواستم که بانگ برآرم : بمان بمان

اما در آن سکوت خدایی ، صدا نبود

0
...

0
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

آخرین فریب

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود

اینک هزار بار ، رها کرده بودمت

زان پیشتر که باز مرا سوی خود کشی

در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید

آغوش گرم خویش برویم گشاده ای

دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست

اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای

در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کنی و مرا رام او کنی

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

ای زندگی ، دریغ که چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

0
...

0
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

دختر جام

همچون ونوس کز صدفی سر برون کشید

دامن کشان ز جام شرابم برآمدی

یک لحظه چون حباب شراب آمدی به رقص

و آنگاه کف زنان به لب ساغر آمدی

آن شب ، اتاق من به مثل جام باده

نور چراغ من به مثل رنگ باده داشت

درهای بسته چون دو لب ناگشوده بود

رخسار پرده آن همه چشم گشاده داشت

من همچو موجی آمدم و خواندمت به رقص

اما تو چون حباب ، سراپا شدی نگاه

چشمان نیم خفته ی تو چون صدف شکفت

اشکی در آن نشست ز اندیشه ی گناه

گفتم : نگاه کن این در گشوده شد

این در که پلک چشم تو باشد ، گشوده شد

حرفم ز بیم پرده دری ناتمام ماند

می ماند و جام ماند

در باز شد خموش و ، تو بی هیچ گفتگو

آرام و پر غرور ، به سویش روان شدی

چون یونسی که در دل ماهی فروخزید

بار دگر ، به جام شرابم نهان شدی

اینک تو رفته ای

افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود

افسوس ، با تو رفت

دیگر کسی نماند که اندوه عشق او

دمساز من شود

دیگر کسی نماند که یاد عزیز او

در این سکوت سرد ، همآواز من شود

افسوس ، با تو رفت

افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود

0
...

0
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

ناگفته

شعریست در دلم

شعری که لفظ نیست ، هوس نیست و ناله نیست

شعری که آتش است

شعری که می گدازد و می سوزدم مدام

شعری که کینه است و خروش است و انتقام

شعری که آشنا ننماید به هیچ گوش

شعری که بستگی نپذیرد به هیچ نام

شعریست در دلم

شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

می خواهمش سرود و نمی خواهمش سرود

شعری که چون نگاه ، نگنجد به قالبی

شعری که چون سکوت ، فرومانده بر لبی

شعری که شوق زندگی و بیم مردن است

شعری که نعره است و نهیب است و شیون است

شعری کهچون غرور ، بلند است و سرکش است

شعری که آتش است

شعریست در دلم

شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود

شعری از آنچه هست

شعری از آنچه بود

0
...

0
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

انتظار

افسوس ! ای که بار سفر بستی

کی می توانم از تو خبر گیرم ؟

گفتی به من که باز نخواهی گشت

اما چگونه دل ز تو برگیرم ؟

دیگر مرا امید نشاطی نیست

زین لحظه ها که از تو تهی ماندند

زین لحظه ها که روح مرا کشتند

وانگه مرا ز خویش برون راندند

گر شعر من شراره ی آتش بود

اینک به غیر دود سیاهی نیست

گر زندگی گناه بزرگم بود

زین پس مرا امید گناهی نیست

آری ، تو آن امید عبث بودی

کاخر مرا به هیچ رها کردی

بی آنکه خود به چاره ی من کوشی

گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه ی روشن بود

کز آن رهی به زندگیم دادند

زلف تو آن کمند اسارت بود

کز آن نوید بندگیم دادند

اینک تو رفته ای و خدا داند

کز هر چه بازمانده ، گریزانم

دیگر بدانچه رفته نیندیشم

زیرا از آنچه رفته پشیمانم

خواهم رها کنم همه هستی را

زیرا در آن مجال درنگم نیست

در دل هزار درد نهان دارم

زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست

0
...

0
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

سفرکرده

دیگر در انتظار که باشم ؟

زیرا مرا هوای کسی نیست

روزی گرم هزار هوس بود

امروز ،‌ دیگرم هوسی نیست

زندان من که زندگیم بود

دیوارهای سخت و سیه داشت

جان مرا به خیره تبه کرد

عمر مرا به هرزه تبه داشت

در من سرود گمشده ای بود

کان را کسی نخواند و نپرداخت

هرگز مرا چنان که منستم

یک آفریده زین همه نشناخت

بس درد داشتم که بگویم

اما دلم نگفت و نهان کرد

بیهوده بود هر چه سرودم

با این سروده ها چه توان کرد ؟

دردا که کس نگفت و نپرسید

کاخر چه بود و چیست گناهم

گر سرنوشت من همه این بود

نفرین به سرنوشت سیاهم

ای مرگ ، ای سپیده دم دور

براین شب ، سیاه فروتاب

تنها در انتظار تو هستم

بشتاب ، ای نیامده ، بشتاب

+1
...

+1
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

بیگانه

اگر روزی کسی از من بپرسد

که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟

بدو گویم که چون می ترسم از مرگ

مرا راهی به غیر از زندگی نیست

من آن دم چشم بر دنیا گشودم

که بار زندگی بر دوش من بود

چو بی دلخواه خویشم آفریدند

مرا کی چاره ای جز زیستن بود ؟

من اینجا میهمانی ناشناسم

که با ناآشنایانم سخن نیست

بهر کس روی کردم ، دیدم آوخ

مرا از او خبر ،‌ او را ز من نیست

حدیثم را کسی نشنید ، نشنید

درونم را کسی نشناخت ،‌نشناخت

بر این چنگی که نام زندگی داشت

سرودم را کسی ننواخت ، ننواخت

برونم کی خبر داد از درونم

که آن خاموش و این آتشفشان بود

نقابی داشتم بر چهره ، آرام

که در پشتش چه طوفان ها نهان بود

همه گفتند عیب از دیده ی تست

جهان را به چه می بینی که زیباست

ندانم راست است این گفته یا نه

ولی دانم که عیب از هستی ماست

چه سود از تابش این ماه و خورشید

که چشمان مرا تابندگی نیست

جهان را گر نظاط زندگی هست

+1
...

+1
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

نامه

مادر! گناه زندگیم را به من ببخش

زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود

هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم

اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟

در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم

هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار

هرگز فریب چهره ی آرام من مخور

هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار

من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ

من آتشم که در تو نگیرد شرار من

دردم یکی نبود که زودش دوا کنی

آن به که دل نبندی ازین پس به کار من

مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام

کز هر چه بگذری ، نتوانی بدو رسید

زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه

مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید

هر شب که در به روی من آهسته وکنی

در چشم خوابنک تو خوانم ملامتت

گویی به من که باز چه دیر آمدی ، چه دیر

بس کن خدای را که تبه شد سلامتت

از بیم آنکه رنج ترا بیشتر کنم

می خندمت به روی و نمی گویمت جواب

مادر! چه سود ازین که بهم ریزم این سکوت ؟

مادر !‌ چه سود از این که براندازم این نقاب ؟

تا کی بدین امید که ره در دلم بری

بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟

تا کی همین که حلقه ب در آشنا کنم

آهنگ گامهای تو اید به گوش من ؟

مادر !‌ من آن امید ز کف رفته ی توام

درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش

دانی ، خطای بخت من است آنچه می کنم

پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش

مادر !‌ تو بی گناهی و من نیز بی گناه

اما سزای هستی ما ، در کنار ماست

از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم

وین درد ، درد زندگی و روزگار ماست

+3
...

+3
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

ملال

جهانا ! فسون تو ام بی اثر شد

نگیرد مرا جذبه ی مهر و ماهت

نه آن زعفرانی فروغ غروبت

نه آن لعلگون پرتو صبحگاهت

جهانا !‌ ملال از تو دارم

ملالی که آغاز و پایان ندارد

ملالی که سامان نگیرد

ملالی که درمان ندارد

تو زین پیش ، زیباتر از حال بودی

دریغا که امروز ، دیگر نه آنی

مرا پیر کردی و خود پیر گشتی

جهانا ! تو قدر جوانی چه دانی ؟

مرا روزها مرد و امید ها مرد

ترا آسمان ها نوید سفر داد

همه گشتی و گشتی و باز گشتی

سپس آسمانت فریبی دگر داد

من اینک نه آنم که بودم

تو اینک نه آنی که بودی

تو با رنج خود ، کاستی از نشاطم

بر اندوه بی انتهایم ،‌ بر عذابم فزودی

جهانا !‌ ملال از تو دارم

ملالی که پایان ندارد

ملالی که سامان نگیرد

ملالی که درمان ندارد

+1
...

+1
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...

بی پناه

ای آنکه از دیار من آخر گریختی

چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای

از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال

رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای

در کوره راه زندگیم جای پای تست

پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید

پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست

کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید

افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت

چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من

می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز

زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من

بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من

کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند

از من گریختی و دلم سخت ناله کرد

کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند

+2
...

+2
دختر جام (نادر نادرپور) نظر دهید...