زمین و زمان (نادر نادرپور)

کاخ کاغذین

در بامدادانی که بوی خردسالی داشت

قتی که خورشید جوان از کوه می آمد

من ، کودکی بودم که با اندیشه ای بیدار

می دیدمش در روستایی خشتی و خاکی

وقتی که او ، کاشانه ها را نور می بخشید

من هم ،‌ شتابان در مسیر او

با مشتی از گل ، خانه ای بنیاد می کردم

چرکین تر و ناچیز تر از لانه ی مرغان

اما بسان نغمه ی آنان : پر از پاکی

وقتی که او گرمای ظهرش را

بر خانه ی طفلانه ی نوساز من می ریخت

تا بام و دیوار ترش را خشک گرداند

من پیغمبر از نیشخند او

ن خانه را نزد حریفان کاخ می خواندم

وز جایگاهی برتر از عرش خداوندی

خود را فزون می دیدم از معمار افلاکی

آنگاه با چشمی که مشتاق تماشا بود

آنقدر بر معماری خود خیره می ماندم

تا عابری با گام مستانه

پامال می کردمش به بیبکی

اندوه ویران گشتنش همواره با من بود

اما جوانی چون به جنگ کودکی برخاست

من ، بازی طفلانه ی خود را رها کردم

یکباره ، از آن خانه های کوچک و کوتاه

دل کندم و ، با خشتهای خام اندیشه

کاخی گران در گوشه ی ذهنم بنا کردم

معماری ام را ماندنی پنداشتم ، لیکن

در این گمان ، از فرط خود بینی ، خطا کردم

زیرا که آن کاخ بلند استوار من

چون خانه ی خردی که از خشت ورق سازند

با سرعت ناگفتنی از هم فرو پاشید

گویی که تقدیر از نخستین روز

با آنچه من می ساختم ، بیهوده دمشن بود

مروز در صبح کهنسالی

دیدم که زیر آسمان تیره ی مغرب

خشم زمین جوشید و طغیان کرد

طوفان بی رحمی که از دیدار اقیانوس بر می گشت

در راه خود : آب و درخت و روشنایی را

با خاک یکسان کرد

آهنگ دور حمله اش بر ساحل نزدیک

دریا و گیسوی درازش را پریشان کرد

تنها در آن هنگامه ، من بودم که دانستم

کز او مرا اندک هراسی در سرا پا نیست

زیرا که در اقلیم ویران وجود من

جایی که آبادش توانم گفت ، پیدا نیست

آن خانه های کوچک طفلانه در هم ریخت

وان کاخ پندار جوانی از میان برخاست

من رفته و اینده را یک سر تهی دیدم

نک برون را چون درون ویرانه می بینم

هر چند می دانم که هنگام تماشا نیست

با خویش می گویم که ای آواره تر از باد

ای آنکه از ویران شدن ، دیگر نمی ترسی

ای کاش ، خاک غربتت جای نشستن بود

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

مینیاتور

بر پرده های رنگی بهزاد نامدار

من ، نقش سالخورده ی خیام شاعرم

من ، در میان بزم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

آواز را به زمزه آغاز می کنم

تا ماه نو ، سرود خوش آرد به خاطرم

می خوانم ،‌ و صدای من از ژرفنای دل

هرگز به گوش مطرب و ساقی نمی رسد

زیرا که این دو تن

چیزی به جز نقوش فریبنده نیستند

من نیز در نگاه کسان ، نقش دیگرم

من تکیه کرده ام به درختی که هیچ گاه

از پشت او ، تصور دیدار آفتاب

در آستان صبح میسر نبوده است

من خیره مانده ام به هلالی که در سخن

ابروی یار بوده و چوگان شهریار

اما ، به چشم دل

در خرمن غروب چمنزار عمر من

چیزی به غیر داس در گرو نبوده است

من ، در میان بزم

چشم به چهره ای است که نقش جمال او

از معجزات خامه ی صورتگر است و بس

جامی که آفرین خود را خریده است

تصویر ماهرانه ای از ساغر است و بس

هرگز من آن کسی که تو بینی ، نبوده ام

تصویر من ، نشانه ی تقدیر دیگر است

ایا خدا ، دوباره مرا آفریده است ؟

یا عمر دیگر از پس مردن میسر است ؟

عمر نخست من که در اندیشه ها گذشت

بر پرده ی نگارگران ، آشکار نیست

تصویر من که آینه ی عمر دوم است

چیزی به جز تصور صورت نگار نیست

در این جهان کوچک رنگین و کاغذین

من ، نقش سالخورده ی خیام شاعرم

آتش گرفته است افق در قفای من

وز سالیان سوخته دودی است در سرم

پیرانه سر ،‌ به یاد جوانی ، میان بزم

با چنگ زهره ، زمزمه آغاز می کنم

اما گشوده نیست زبان سخنورم

وین آرزو مراست که بعد از هزار سال

نقاش روزگار به رغم گذشته ها

اینده ای به کام دل من رقم زند

لیکن هراسناک از آنم که آسمان

ایینه ای شکسته نهد در برابرم

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

خطبه ی زمستانی

ای آتشی که شعله کشان از درون شب

برخاستی به رقص

اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان

ی یادگار خشم فروخورده ی زمین

در روزگار گسترش ظلم آسمان

ای معنی غرور

نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها

ای کوه پر شکوه اساطیر باستان

ای خانه ی قباد

ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت

ای سرزمین کودکی زال پهلوان

ای قله ی شگرف

گور بی نشانه ی جمشید تیره روز

ای صخره ی عقوبت ضحک تیره جان

ای کوه ، ای تهمتن ، ای جنگجوی پیر

ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی

اما کلاه سروری خسروانه را

در لحظه ی سقوط

از تنگنای چاه رساندی به کهکشان

ای قله ی سپید در آفاق کودکی

چون کله قند سیمین در کاغذ کبود

ای کوه نوظهور در اوهام شاعری

چون میخ غول پیکر بر خیمه ی زمان

من در شبی که زنجره ها نیز خفته اند

تنهاترین صدای جهانم که هیچ گاه

از هیچ سو ، به هیچ صدایی نمی رسم

من در سکوت یخ زده ی این شب سیاه

تنهاترین صدایم و تنهاترین کسم

تنهاتر از خدا

در کار آفرینش مستانه ی جهان

تنهاتر از صدای دعای ستاره ها

در امتداد دست درختان بی زبان

تنهاتر از سرود سحرگاهی نسیم

در شهر خفتگان

هان ، ای ستیغ دور

ایا بر آستان بهاری که می رسد

تنهاترین صدای جهان را سکوت تو

کان انعکاس تواند داد ؟

ایا صدای گمشده ی من نفس زنان

راهی به ارتفاع تو خواهد برد ؟

ایا دهان سرد تو را ، لحن گرم من

آتشفشان تازه تواند کرد ؟

آه ای خموش پاک

ای چهره ی عبوس زمستانی

ای شیر خشمگین

ایا من از دریچه ی این غربت شگفت

بار دگر برآمدن آفتاب را

از گرده ی فراخ تو خواهم دید ؟

ایا تو را دوباره توانم دید ؟

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

پله ی شصتم

شب شد و اشک خزان ، مردمک پنجره ها را شست

وز پس پرده ی پنهان فراموشی

مشعل یا تو در خانه ی تاریک ، چراغ افروخت

ناگهان ، خاطر من چون افق آینه روشن شد

ناگهان ، سینه ی من در تب دیدار بهاران سوخت

یاد تو ، بوی چمن های پر از برف و شقایق را

با مناجات خروسان سخرحیز ، نثارم کرد

از نهانگاه دلم ، چشمه ی غم های جهان جوشید

لقمه ی بغض فرو خورده ی من راه گلو بر بست

گریه ی سرشارتر از ابر بهارم کرد

یاد تو ، عکس در آیینه ی تنهایی من انداخت

یاد تو ، پنجره ای را به شب غربت من بگشود

نظر از پنجره بر بام شب افکندم

قرص ماه از پس ابری که روان بود ، نمایان بود

با خود اندیشه کنان گفتم

آسمان ماه درخشان خزانی را

همچو آیینه به دیوار افق کوبید

قله ای کو ؟ که من از اوجش

دست بگشایم و آن آینه برگیرم

تا در او ،‌ لحظه ی پایان جوانی را

چون شفق در گذر آب توانم دید

این گمان بود که چون روزنه ای در دل تاریکی

رهنمونم شد و از خانه برونم راند

نردبانی که مرا تا به لب فلک می برد

از بن کوچه ی خاموش به خویشم خواند

تیره ی پشت برافراخته ی او را

با قدم های عمودی ، همه پیمودم

پای بر پله پنجاه و نهم سودم

ناگهان ، کاه بر آن پله فروغ افشاند

پله روشن شد و پیرامون او ، تاریک

زیر لب ،‌ با دل خود گفتم

آه !‌ من یک قدم دیگر

از زمین دور شدم یک نفس دیگر

به زمان نزدیک

من ازین پله که پا بر کمرش دارم

صورت کودکی و سیرت پیری را

هر دو ، در آینه ی ماه توانم دید

سهم جمشید اگر جام جهان بین بود

من ، جهان را به از آن شاه توانم دید

ناگهان معجزه ای شوم ، حقیقت یافت

ماه ، پیش آمد و من چهره ی پیرم را

در دل آینه اش دیدم

وز دگرگونی آن چهره هراسیدم

خواستم تا نظر از آینه بردارم

دیدم افسوس که آن لحظه ی هول انگیز

در پی خواب فریبنده ی سوداها

لحظه ی باز رسیدن به حقایق بود

بار دیگر به دلم گفتم

تو ،‌ اگر ماه درخشان خزانی را

به خطا آینه غیب نما خواند ی

معنی غیب ندانستی

ورنه این ماه که تصویر کهنسالی من در اوست

بی گمان آینه ی دق بود

ماه ، بر پله شصتم تافت

پله روشن شد و پیرامون او تاریک

باز من یک قدم دیگر

از زمین دور شدم یک نفس دیگر

به زمان نزدیک

وز بلندای سحرگاهان

شاید از روزنه ای پنهان

در دل خانه ی متروک نظر کردم

صبح آمد و یاد تو ، دگر باره

در فراموشی ایام ، نهان می شد

در غیاب من و تو ، ساعت دیواری

با دو انگشت فسونکارش

زخمه بر تار زمان می زد

نغمه پرداز حیات گذران می شد

عکس من ، در دل قاب غبار آلود

به چراغی که تو افروخته بودی ، نگران می شد

آری آن چهره که یک روز ، جوان می زیست

پیر می گشت و جهان ، باز ، جوان می شد

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

کسی هست در من

کسی هست پنهان و پوشیده در من

که هر بامدادان و هر شامگاهان

به نفرین من می گشاید زبان را

مرا قاتل روز و شب می شمارد

وزین رو پس از مرگ خونین آن دو

به من با سر انگشت تهدید و تهمت

نشان می دهد سرخی آسمان را

سرانجام در گوش من می خروشد

که ای ناجوانمرد حکم از که داری ؟

که در خاک و خون می کشی این و آن را

من از تهمتش غم ندارم ، ولی او

درون مرا زین سخن می خراشد

که ای پیر ، ای پیر خاکسترین مو

به یاد آور امروز ، در خاک مغرب

خردی خویش در خاوران را

تو بودی که از کودکی تا کهولت

به قتل شب و روز ،‌ بستی میان را

تو از نسل اعراب صحرانشینی

که در اوج تاریکی جاهلیت

به خون می سرشتند ریگ روان را

تن دختران را از آغوش مادر

ه گور فنا می سپردند یکسر

که تا آن شکمباره ی بی ترحم

فروبندد از فرط لذت دهان را

ن از خشم بر می فروزم که : بس کن

من از مرز و بومی کلام آفرینم

که لحن مسیحایی شاعرانش

تن مرده را روح می بخشد از نو

جوان می کند پیر افسرده جان را

صدا ،‌ پاسخم می دهد با درشتی

که : گر این چنین است ، ای مرد غافل

چرا سال ها زنده در گور کردی

شب و روز را ، این دو طفل زمان را ؟

ور از جاهلیت نشانی نبودت

چرا ، چون بیابان نوردان وحشی

به خاک سیه کوفتی روزها را

به خون سحر غسل دادی شبان را ؟

چرا در دل شوره زاران غربت

پیاپی به گور بطالت سپردی

پس از کشتن نوبهاران خزان را ؟

من این گفته ها را جوابی نگویم

مگر آنکه یک روز در پیش داور

ز دل بر زبان آوردم داستان را

بدو گویم : آری کسی هست در من

که از وحشت تلخ در خاک خفتن

طلب می کنی هستی جاودان را

ولی چون بدین آرزو ره ندارد

به جای یقین می نشاند گمان را

مرا قاتلی سنگدل می شمارد

که جان شب و روز را می ستانم

تو گویی که در پشت این کینه جویی

نهان می کند وحشتی بیکران را

خدایا !‌ اگر نیکخواه منستی

مرا از کمند کلاهش رها کن

سپس ، ایمن از طعنه ی او

به من بازگردان امید و امان را

وگر رفته را زنده در گور کردم

به حالم ببخشای ، اما ازین پس

به من روح عیسای مریم عطا کن

که عمری دگرباره بخشم جهان را

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

نقابدار عریان

این که نقاب مرا نهاده به صورت

کیست ؟ که نتوان شناخت سیرت او را

بر تن من حاکم است و خلق نداند

راز حضور مرا و غیبت او را

جان و تن من ، طعام روز و شب اوست

ضعف من است این که زاده قوت او را

جسم مرا چون جذام کهنه جویده ست

چاره نجویده کسی جراحت او را

باده ی خون منش کشانده به مستی

ذلت من آفریده لذت او را

دشمن من ، جاگزیده در بدن من

نفرت من ،‌ بیش کرده نخوت او را

بر سر آن است کز تنم بکند پوست

تا بستایم همیشه ، قدرت او را

وای که چون از درون من بدر اید

آینه حس می کند کراهت او را

جمجمه ای با دو چشمخانه ی خالی است

وین همه زشتی ، قزوده هیبت او را

اسکلتی پیر ، زاده می شود از من

منتظرم ساعت ولادت او را

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

زمزمه ای در شب

اگر سرچشمه های اشک عالم را به من بخشند

و یا ابری به پهنای زمین در من فرود اید

اگر آن اشک سیل آسا

ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید

لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد

م تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد

مگر مرگ اید و راه فراموشیم بنماید

من از داروی شور اشک در شب های بیداری

چه امیدی به غیر از این توانم داشت

که درد تازه ای بر دردهای من نیفزاید

چنان گمگشته در خویشم ک هیچم رهنمایی نیست

چنان برکنده از خاکم که از من ، نقش پایی نیست

نسیمم از دیار خویشتن بویی نمی آرد

در اقلیم غریبانم ، نسیم آشنایی نیست

اگر بانگ خروسم در طلوع کودکی خوش بود

شب عمر مرا از هیچ سو دیگر صدایی نیست

چه غم مرا از هیچ سو دیگر صدایی نیست

چه غم گر چلچراغ ماه ، بزمم را نیاراید

شبی دارم که در آفاق تاریکش

تمام روشنایی ها فرو مرده ست

ختان را ، سکوت مرگ ، در خوابی گران برده ست

من اما در میان خفتگان ، آن پیر بی خوابم

که در دستش ، کتاب کهنه ی هستی ورق خورده ست

و خوابی نیست تا این خسته را از خویش برباید

کجایی ای دیار دور ، ای گهواره ی دیرین

که از نو ، تن به آغوشت سپارم در دل شب ها

به لالای نسیمت کودک آسا دیده بر بندم

به فریاد خروست دیده بردارم ز کوکب ها

سپس ، صبح تو را بینم که از بطن سحر زاید

دیار دور من ای خاک بی همتای یزدانی

خیالت در سر زردشت ومهرت در دل مانی

ترا ویران نخواهد ساخت فرمان تبهکاران

ترا در خود نخواهد سوخت آتش های شیطانی

اگر من تلخ می گریم چه غم زیرا تو می خندی

و گر من زود می میرم ، چه غم زیرا تو می مانی

بمان !‌ تا دوست یا دشمن ، تو را همواره بستاید

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

نجوایی در حضور آیینه

چندان فرو بارید برف جامد ایام

کز حجم سردش : موی من رنگ زمستان یافت

کنون نمی دانم که باران کدامین روز

این رنگ برفین را تواند شست

شب ، دیدگانم را چنان از تیرگی انباشت

کاین چشمه های روشن از بنیاد خشکیدند

کنون نمی دانم که چون خورشید برخیزد

تصویر او را در کدامین چشمه باید جست

بار گران روزها چندان به دوشم ماند

کز بردباری قامتم خم شد

اگنون کسی در گوش من ، خصمانه می گوید

این پشته پنهان که بر دوس گمان داری

بار گناه تست

من خوب می دانم که در اوج کهنسالی

چشمان تاریک مرا از صبح آیینه

دیگر امید روشنایی نیست

اما هنوز ای بخت

ایا ، میان خرمن موی سپید من

تار سیاهی در شب پیری تواند رست ؟

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

زورق بی سرنشین

در نخستین نیمه ی تاریک شب

در شبی مانند من : اندوهگین

آتشی از خانه ی زیرین دمید

با هزاران شعله ی مرگ آفرین

شعله ها از پله بالا آمدند

گامشان چون گام دزدان : بی طنین

در زدند و در گشودم ، وز هراس

قطره های سردم آمد بر جبین

دودم از یک سوی در چشمان نشست

آتشم از سوی دیگر در کمین

شعله ها با پرده رقصیدند و من

در شگفتی ماندم از رقصی چنین

ناگهان ، خود را ز قاب پنجره

همچو عکسی درفکندم بر زمین

از بلندا رو نهادم در نشیب

وز حرارت ، با عرق گشتم عجین

چو نظر کردم به سوی آسمان

دوزخی دیدم در آن عرش برین

آسمانی همچو بحر واژگون

موج هایی جمله با آتش : قرین

خانه ام را از پس دود و شرار

زورقی پنداشتم : خاکسترین

عمر من بود آنچه در زورق ،‌ هنوز

شعله می زد چون امید واپسین

ناگهان بغضی گلویم را فشرد

پاک کردم اشک خود با آستین

شعله ها مردند و در شب غرق شد

خانه ی من : زورق بی سرنشین

0
...

0
زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...