زمین و زمان (نادر نادرپور)

نگاهی در شامگاه

باران بامداد کهنسالی

از موی من ، سیاهی شب را زدوده است

اما به طعنه ، دست نمی شوید ازس رم

یرا هنوز یاد سحرگاه کودکی

همچون غبار می گذرد از برابرم

چشمی که دوربین درونم بود

آماده ی گرفتن تصویر تازه نیست

را نوار خام خیالم به ناگهان

ز آفتاب پیری من ،‌ نور دیده است

وان نور بر نوار

دزدانه ، سایه های سیاه آفریده است

ایا شنیده ای که به یکباره ، روشنی

ذاتی دگر پذیرد و تاریکی آورد ؟

آری ، نگاه کن

روز جهان ، شبی است که در ظلمتش هنوز

این چرخ راهزن

دندان تابناک مرا از دهان من

چونان که از دهان سخنساز رودکی

چالاک و ماهرانه به تاراج می برد

وانگه لبان من

خونین و تلخ ، چون لثه ی خالی انار

در آرزوی جستن در دانه های خویش

لبخند می فروشد و اندوه می خورد

کنون ، درین اتاق که ایوان کوچکش

راهی به باغ خاطره می جوید

دور از غبار سبز درختان نشسته ام

اینجا ، سپهر تیره ی غربت را

چون سایه ی غروب به سر دارم

زاغی که بر فراز سرم بال می زند

اندیشه ی سیاه کهنسالی است

بادی که از کرانه ی اقیانوس

بر گونه های این شب نمناک می وزد

گویی که سر گذشت جهان است

دانم که قصد باد ، رسیدن نیست

زیرا به سوی هیچ روان است

ما درین سکوت شبانگاهی

من ، همچنان به زمزمه ای گوش می کنم

کز ژرفنای آینه ، هشدار می دهد

ما سالخوردگان سفر کرده

در رهگذار باد ، کم از برگیم

ما : زنده نیستیم ، خداوندا

ما : زنده ماندگان پس از مرگیم

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

درخت ها و من

آن آتش شبانه که ابلیس بر فروخت

زان پیشتر که شعله فرستد به آسمان

شهر فرشتگان زمین را فراگرفت

ابلیس بار دیگر باغ بهشت را

با آتش گناهش تسخیر کرده بود

او ، در شبی سیاه ، به یک جنبش قلم

بر نقشه ی طبیعی جغرافیای خاک

اقلیم خشم و خون را تصویر کرده بود

او ، در مسیر باد ، هزاران جرقه را

از آسمان سرخ

همراه دوده ایی چون برف قیرگون

سوی زمین تیره سرازیر کرده بود

او ، با جرقه های حری شبانه اش

نسل ستاره را

مانند پشه های درخشان فسفرین

در آبگیر دریا ، تکثیر کرده بود

در آن شب شگفت

برگرد من ، گروه عظیم درخت ها

از هول سوختن

اندیشه ی فرار به سر داشتند و ، پای

در انقیاد خاک

وز باد آتشین که سر آسیمه می گذشت

بر پیکر برهنه ی خود : لرزه ی هلاک

من بیخبر ز خویش در آن ازدحام سبز

از آتش درونی خود می گداختم

زیرا که رنج ماندن و میل گریز را

مانند هر درخت

بیش از تمام آدمیان می شناختم

در من حریقی خاطره ای شعله می کشید

وز لابلای دود پریشان سالیان

می دیدم آن گذشته ی آتش گرفته را

می دیدم آن طلوع جنون را در آسمان

وان خاکیان غافل در خواب رفته را

در آن شب شگفت

من از اشاره های درختان به پای خویش

دریافتم که مشکلشان : ره سپردن است

اما من از گریز ، گزیری نداشتم

زیرا به یک نگاه

دیدم که آشیانه ی من ، جای دشمن است

وز خاک خود ، به کشور بیگانه آمدم

آری ، شبی که هرم نفس های اهرمن

شهر فرشتگان زمین را به شعله سوخت

من در میان آتش پنهان خاطره

وان دوزخی که در دل شب جلوه می فروخت

بر جای مانده بودم و بی انکه بشنوم

فریاد می زدم که : هلا ای درخت ها

ای بستگان خاک

ایا من از برابر این آتش بزرگ

با پای چابکی که هنوزش نبسته اند

دیگر کجا روم ؟

راهی به غیر ازین نشناسم که ناگهان

همراه باد نیمه شبان از سر حریق

چون دود ، پر گشایم و سوی فنا روم

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

از اهرمن تا تهمتن

شاهنامه می گوید که روزی ابلیس در قالب رامشگری ناشناس به درگاه کاووس آمد و رخصت ورود خواست تا نغمه های تازه ای را که از سرزمین خویش آورده است ، به شاه ایران ارمغان کند . پس از آنکه چنین رخصتی یافت ،‌ سرودی به یاد مازندران خواند که سه بیت آن بسیار مشهور است :

که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گل است

به کوه اندرش لاله و سنبل است

هوا خوشگوار و زمین پر نگار

نه گرم و نه سرد و همیشه بهار

و کاووس به شنیدن آن سرود ، عزم تسخیر مازندران کرد اما درراه به دست دیوان گرفتار آمد و ناگزیر رستم را از زابلستان به یاری طلبید و او ، پس از پشت سر نهادن هفتخوان ، به نجات کاووس توفیق یافت . این شعر ، روایتی امروزین از همان داستان است :

من ابلیس را نزد کاووس دیدم

که مستانه برخاست با ارغنونش

چنان رقص رقصان به میدان در آمد

که پا کوفت بر سایه ی سرنگونش

چنان کاخ شاهی پر از بانگ او شد

ه در لرزه افتاد سقف و ستونش

سرود نخستین آن ارغنون زن

طنینی خوش انداخت در خاطر من

که مازندران شهر ما یاد بادا

همیشه بر و بومش آباد بادا

گلستان او : در زمستان گل آرد

بیابان او : سوسن و سنبل آرد

هوا : ژاله باران ، زمین : لاله زاران

نه گرم و نه سرد و همیشه بهاران

چو پایان گرفت آن ترانه

من از گردش چشم کاووس خواندم

که راهی به مازندران می گشاید

سپس دیدم او را که هنگام مستی

در اندیشه ی فتح آن سرزمین ها

به نطقی خیالی دهان می گشاید

من اما بسی ناشکیباتر از او

همان شب ، از آن مجلس خسروانه

به دنبال ابلیس رفتم که شاید

ز مازندران باز یابم نشانه

ولی گم شدم در سیاهی

که شب : تیره گون بود و ره : بیکرانه

وز اعماق آن تیرگی ها ، چراغی

مرا رهنمون شد به شهری یگانه

به شهری که در صبح نمناک غربت

چو رنگین کمان می درخشید نامش

به شهری که خورشید مغرب نشین را

گریزان تر از عمر ،‌دیدم به بامش

به شهری که می آمد و دور می شد

روان یا : دوان بر خطوطی موازی

قطار شتابنده ی صبح و شامش

من از هجر خورشید چندان نخفتم

که بیماری آورد بیداری من

چنان روزها را به شب ها رساندم

که با غفلت آمیخت هشیاری من

سفرنامه ی من چنین بود ، آری

که از کاخ کاووس در اوج مستی

به اقلیم نادیده ای دل سپردم

که ابلیس مازندران خوانده بودش

ولی ناگهان پا به شهری نهادم

که تقدیر مانند گویی بلورین

در آن تیرگی سوی من رانده بودش

من از کشور خویش دل بر گرفتم

ولی بهتر از او نجستم دیاری

چنان ریشه در خاک او بسته بودم

که بی او به سویم نیامد بهاری

سرانجام رفتم به جایی که دیگر

نیارستم از خود سخن گفت با کس

چنان بامدادش دروغین برآمد

که فریاد کردم : خدایا ، همین بس

چنان ماه را در شبش مرده دیدم

که گفتم طعامی است در خورد کرکس

مرا باور آمد که از خانه ی خود

به دلخواه ابلیس دورم ازین پس

من امروز کاووس شوریده بختم

که گم کرده ام راه مازندران را

به رستم بگویید تا برگشاید

طلسم فروبسته ی هفتخوان را

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

عکس فوری

بانگاهان تاریک زمستانی

در آن میخانه ی کوچک

کنار سرزمین باختر ،‌ برساحل دریا

صدای دوردست گریه ی باران

و بانگ خنده ی گیتار در غوغای میخانه

و دودی تلخ و عطر آگین

و مغز چلچراغ سقف در سرسام مستانه

و سرمای فلز پیشخوان در دست میخواران

و بادی شوخ در آغوش گرم پرده ی مخمل

و رقص خوابنک پرده درچشان بیداران

و جادوی حضور دختری تنها

میان جمع مستان پریشانگو

و لب های تر او در تب و تاب سخن گفتن

و من ، در اشتیاق گفتگو با او

و او ، نزدیک با آن جمع بیگانه

ولی دور از نگاه مهربان من

و در پایان ،‌ گریز ناگهان او از آن مجلس

و نام نازنین او : جوانی بر زبان من

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

هراس

در گرگ و میش صبح

نا گه صدای کوفتن چکشی به سنگ

یا : ضربه ای به در

در زیر طاق منحنی خوابگاه من

پیچید و محو شد

پنداشتم که مشت گره خورده ی کسی

بر سینه ی برهنه ی دیوار من نشست

پنداشتم که کودک همسایه ناگهان

سنگی به سوی پنجره ی من روانه ساخت

برخاستم ز جای

اما نگاه من که به دیدار کوچه رفت

تنها درخت را

با قامتی بلند در آن تیرگی شناخت

وان وحشتی که در دل من خانه کرده بود

پیوسته از درون

بر سینه ی برهنه ی من مشت می نواخت

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

کشف حجاب

شب ،‌ در سکوت سبز درختان نشسته بود

اما هنوز ،‌ باد

لحنی پر از خروش و خشونت داشت

با شاخه ها مشاجره می کرد

با کوه ، آمرانه سخن می گفت

وز اوج صخره ها

بی اعتنا به قهقهه ی کودکان موج

سیلی به گوش ساحل خاموش می نواخت

وز لحظه ی نخست

در گفتگوی دائم خود با پرندگان

لفظ تو را به لفظ شما چیره کرده بود

گویی که جز تو واژه ی دیگر نمی شناخت

اما همین که همهمه ی او فرو نشست

دریا چنان برهنه در آغوش خاک خفت

کز خود خبر نیافت مگر در سحرگهان

آری تمام شب

دریای عاشق از تب شوریدگی گداخت

وان گاه زیر چشم هوسناک آسمان

خود را برهنه کرد

تن را در آفتاب طلایی برشته ساخت

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

نگین و داس

در نیمه های شب که نگین درشت ماه

از پنجه ی درخت رها گشت و ناگهان

همچون حباب در دل آب روان شکست

خواب زلال من

چونان یخی بلورین در آبگیر چشم

با اولین تلنگر نور از میان شکست

آنگاه قلب پیر من از هول صبحگاه

با ضربه های دمبدم بی شمار خویش

بر طبل زنگیان جوان چیرگی گرفت

گویی که زنگ ساعت پنهان کائنات

خاموشی درون مرا جاودان شکست

من ، کودکانه چشم بر آیینه دوختم

وز نو رسیده ای که در آن قاب خانه کرد

پرسیدم این هراس دگرگون کننده چیست ؟

او ، دم فرو کشید و من از بی جوابی اش

دریافتم که واقف راز نهفته نیست

اما در آن سکوت دیدم به چشم خویش که صورتگر زمان

از چهره ام در آینه تصویر تازه ساخت

وز علم غیب خویش مدد جست و چون خدا

چشمی بدو سپرد که اینده را شناخت

آن چشم تازه دید که اینده رهزن است

وز ابتدای خلقت آفاق و آفتاب

بر کاروان آدمیان بسته راه را

وان دست استخوانی چنگالگونه اش

تا کشته های پیر و جوان را درو کند

از شب ربوده داس درخشان ماه را

آن چشم تازه دید که : راز هراس من

در هستی من است

ورمن گذشته را به خطا دوست خوانده ام

این کیفرم بس است که اینده دشمن است

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

زمین و زمان

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

کز کوچه های خاکی و خاموش می گذشت

آبی به روشنایی باران داشت

وز لابلای توده ی انبوه خار و سنگ

خندان و نغمه خوان

سیری بسان باد بهاران داشت

در عمق آفتابی او : رنگ ریگ ها

با طیف های نیلی و نارنجی و کبود

نقشی به دلربایی فرش آفریده بود

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

در نور نقره فام سحرگهان

عکس کبوتران مهاجر را

از پشت شاخ و برگ سپیداران

بر سطح موجدار درخشانش

مانند طرح پارچه جان می داد

در روزهای تیره ی بی باران

تصویر گیسوان دست حنا بسته ی چنار

یا : عکس دام شیشه ای عنکبوت را

با قطره های شبنم شفاف صبحدم

بر بال های زبر و درخشنده ی مگس

در لابلای سبزی انبوه شاخسار

بر لوح پاک خویش نشان می داد

وان جاری زلال در آغوش تنگ او

همواره از دو سو

با پونه های وحشی و با ریشه های پیر

آمیزی مدام و ملایم داشت

در حفره های خاک فرو می رفت

در لایه های سنگ نهان می شد

وانگه دوباره سوی زمین های دوردست

آرام و بی شتاب روان می شد

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

پنداشتی که جوی زمان بود

کز لابلای خاطره های عزیز عمر

با رنگ های نیلی و نارنجی و کبود

سنگین تر و غلیظ تر از جوی انگبین

در گلشن بهشت

راهی به سوی وادی اینده می گشود

کنون همان زلال که آب است یا زمان

در جوی های محکم سیمانی

از سرزمین غربت ما : سالخوردگان

چون برق می گریزد و چون باد می رود

زیرا که راه او

از لابلای توده ی سنگ و گیاه نیست

میلش به هیچ خاطره در طول راه نیست

او ،‌ پشت هیچ ریشه توقف نمی کند

یا پیش هیچ پونه نمی ماند

وز هیچ برگ مرده نمی ترسد

اینجا : زمان و خاطره بیگانه از همند

وز یکدگر بسان شب و روز می رمند

آری، درین دیار

در غربتی به وسعت اندوه و انتظار

ما ،‌ با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم

بی هیچ اشتیاق

بی هیچ یادگار

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

شب و شهر

امشب ، گرسنگان زمین ، قرص ماه را

از سفره ی سخاوت دریا ربوده اند

اما ، نسیم مست

در لحظه ی تکاندن این سفره ی فراخ

تصویر تابناک هزاران ستاره را

چون خرده های نان

بر ماهیان خرد و کلان هدیه کرده است

وینان نسیم را به کرامت ستوده اند

امشب ، در امتداد افق ها و موج ها

شهر ایستاده است و شب از روی دوش او

لغزیده بر زمین

وینک که پلک پنجره ها باز می شود

گویی که گربه های سیاه از درون چاه

چشمان کهربایی خود را گشوده اند

امشب ، خدای خاک به تقلید کهکشان

شهری پر از ستاره پدیدار کرده است

وز معجزات اوست که صد آسمان خراش

در تیرگی ، به سرعت فریاد رسته اند

تا مژده آورند به شهر از طلوع ماه

این یک ، بسان لانه ی زنبور انگبین

آن یک به شکل جعبه ی شطرنج آبنوس

وان دیگری به گونه ی یخچال خانگی

در باز کرده اند بر آفاق شامگاه

وز خانه های روشن و تاریک هر کدام

چون دزد تازه کار

با حیرت و هراس گذر می کند نگاه

بیننده از دریچه ی این قلعه های شوم

گر بنگرد به اوج

احساس می کند که همان لحظه ، آسمان

در می رباید از سر حیران او ، کلاه

گر بنگرد به زیر

پی می برد که پیکر ناچیز آدمی

میخی است نیمه کوفته در پرتو چراغ

بر سینه ی صلیب درخشان چار راه

ور بنگرد به دور

نخل بلند ساحل دریا ، به چشموی

طفل برهنه ایست که در بستر حریر

کابوس دیده است و به شب می برد پناه

اینجا : غرور آدمی و قامت درخت

در پیشگاه منزلت آسمان خراش

رو می نهد از سر خجلت به کوتهی

اینجا : صدای پای طلا می رود به عرش

تا آفتاب را برهاند ز گمرهی

اینجا در سرای دل از پشت بسته است

وز رمز قفل او نتوان یافت آگهی

اینجا : به جای نعره ی مستان کوچه گرد

شیون توان شنید ز باد شبانگهی

اینجا به رغم خلوت دریا و آسمان

شهر از صدا : پر است ولی از سخن : تهی

من ، در غیاب ماه ، برین ساحل غریب

مستانه پا نهاده و هشیار مانده ام

شادم که چون مناره ی دریا ، تمام شب

فانوس سرخ (‌ یا : دل خون خویش ) را

در چنگ خود فشرده و بیدار مانده ام

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...

شب آمریکایی

تبعیدگاه من

شهریست بر کرانه ی دریای باختر

با کاج های کهنه و با کاخ های نو

کز قامت خیالی غولان رساترند

این شهر در نگاه حریص زمینیان

جای فرشته هاست

اما جهنمی است به زیبایی بهشت

کز ابتدای خلقت موهوم کائنات

ابلیس را به خلوت خود راه داده است

وین آدمی وشان که در آن خانه کرده اند

غافل ز سرنوشت نیکان خویشتن

در آرزوی میوه ی ممنوع دیگرند

امروز شامگاه

خورشید پیر در تب سوزنده ی جنون

از قله ی عظیم ترین آسمان خراش

خود را به روی صخره ی دریا فکند و کشت

اما هنوز ، پنجره های بلند شهر

مرگ سیاه او را باور نمی کنند

گویی که همچنان

در انتظار معجزه از سوی خاورند

بعد از هلاک او

در آسمان این شب غربت : ستاره نیست

زیرا ستاره ها همه در دود گرم ابر

گم گشته اند و برق لطیف نگاهشان

در قطره های کوچک باران نهفته است

وین قطره ها به پاکی چشم کبوترند

من در شبی برهنه تر از مرمر سیاه

بر فرش برگ های خزان راه ی روم

اما نگاه من به عبور پرنده هاست

وین اشک بی دریغ که از طاق آسمان

در دیدگان خیره ی من چکه می کند

مانند شیشه ایست که از ماورای آن

سنگ و گیاه و جانور و آدمی : ترند

من ، از نسیم سرد خزان ، بوی خاک را

همچون شراب تلخ

هر دم به یاد خانه ی ویران مادری

می نوشم و گریستن آغاز می کنم

وین بار چشم من

از پشت اشک خویش نه از پشت اشک ابر

می بیند آشکار که در هر دو سوی راه

تصویرهای رنگی صد ها چراغ شهر

بر آب های رکد باران : شناورند

من در میان همهمه ی شاخه های خیس

از کوچه های خالی این شهر پر درخت

راهی به سوی خانه ی خود باز می کنم

وز بانگ پای رهگذری ناشناخته

آشفته می شوم

زیرا کسی که در دل شب ، همره من است

با من یگانه نیست

هر چند گام های من و او : برابرند

ناگاه ،‌ بر فراز درختان دوردست

دود غلیظ ابر

از حمله های باد ، پرکنده می شود

شب نیز ناگهان

سیمای ماه عشوه گر بی نقاب را

با چهره ی مهاجم دزدی نقابدار

رندانه در مقابل من جای می دهد

من ، خیره بر طپانچه ی این مرد راهزن

پی می برم که در دل شهر فرشتگان

اهریمن و اهورا با هم برابرند

...

زمین و زمان (نادر نادرپور) نظر دهید...