سرمۀ خورشید (نادر نادرپور)

داغ صبح

شب است و هیچ کسم راه صبح ننماید

خدای را ز که گیرم چنین سراغی را ؟

ستارگان همه فانوس های خاموشند

به نورشان نتوان یافت راه باغی را

کجاست آنکه سر از خانه ای برون آرد

به راه من فکند پرتو چراغی را ؟

جهان ز خنده ی شیرین آفتاب تهی است

چه حاجت است به نور آشیان زاغی را

من از سپیده دمان غیر ازین ندارم چشم

که از افق شنوم ناله ی کلاغی را

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

کابوس

مهتاب رو به ساحل مغرب نهاده بود

در خلوت اتاق به جز من کسی نبود

قلب سیاه ساعت شماطه می تپید

شب می گذشت و لحظه ی میعاد می رسید

ناگه صدای دور سگی در فضا شکست

ازپ شت قاب پنجره ، برق تلنگری

بر شیشه ی کبود ترک خورده نقش بست

ساعت ز کار خویش فرو ماند و گوش داد

آونگ او چو مردمک چشم مردگان

از گردش ایستاد

در پشت من ، دهان دری نیمه باز شد

نوری سفید ، همچو غبار گچ از هوا

در خوابگاه ریخت

آنگه صدای لغزش پایی به روی فرش

تار سکوت را چو نخی بی صدا گسیخت

من میهمان هر شبه ام را شناختم

اما هنوز طاقت برگشتنم نبود

قلبم درون سینه ی تاریک می تپید

نور از شکاف پنجره چون موم می چکید

ناگه دو دست سوخته ی استخوان نما

از پشت ، بر خمیدگی شانه ام نشست

برگشتم از هراس

این روح ناشناس

روحی که چون شمایل شوم مقدسان

در زیر روشنایی ماه ایستاده بود

صورت نداشت ، لیک لبی چون شکاف زخم

تا زیر گوش های درازش کشیده داشت

خندید و بیم خنده ی او در دلم نشست

فریاد من چو زوزه ی سگ در گلو شکست

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

پوپک

چون پوپکی که می رمد از زردی غروب

تا از دیار شب بگریزد به شهر روز

خورشید هم گریخته است از دیار شب

اما پرش به خون شفق می خورد هنوز

من نیز پوپکم

من نیز از غروب غم بی امید خویش

خواهم که رو کنم به تو ، ای صبح دلفروز

اما شب است و دفتر زرکوب آسمان

با آن خطوط میخی و ریز ستاره ها

از هم گشوده است و ورق می خورد هنوز

من پوپکم ، گریخته از سرنوشت خویش

خونین شده ست ککلم از پنجه ی عقاب

این پنجه ، تاج بخت من از سر ربوده است

رنگین شده ست بال من از خون آفتاب

در چشم من ، غبار شب و دانه های شن

پرکرده جای خواب فراموش گشته را

من پوپکم ، گریخته از سرزمین خویش

در پشت سر گذاشته یاد گذشته را

کنون شکسته بال تر از مرغ آفتاب

از بیم شب به سوی تو پرواز می کنم

ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است

پرواز را به نام تو آغاز می کنم

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

میدان

شب چون گلی سیاه ، پر افشانده در فضا

باران ریز ریز

عطر اقاقیا

بر بازوان چرب خیابان روبرو

خال چراغ ها

ساق سپید و لخت زنان ، چون گلوی قو

در پیش چشم من

در پیش پای من

خمیازه های من

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

کوچه میعاد

آسمان بی ماه بود آن شب

بغض باران در گلویش بود

ناودان با خویش نجوا داشت

کوچه گرم از گفتگویش بود

باد در شهر تهی می ریخت

بوی شب های بیابان را

تک چراغی خال می کوبید

گونه ی خیس خیابان را

من تهی بودم ، تهی از خویش

من پر از اندوه او بودم

با خیال دور و نزدیکش

همچنان در گفتگو بودم

دیدم از حسرت فرولغزید

اشک بر سیمای غمناکش

روزهای رفته را دیدم

در فضای چشم نمناکش

کوچه ی میعاد ما ، هر شب

چون رگی از خون ما پر بود

خنده ها طعمی گوارا داشت

بوسه ها گرم و نفس بر بود

بوی باران خورده ی دیوار

پلک سنگین مرا می بست

عطر زلفش در هوا می گشت

تا به بوی خاک می پیوست

ناگه از رفتن فرو می ماند

تن چو پیچک بر تنم می دوخت

تا از آن مستی به هوش آیم

بوسه لب های مرا می سوخت

راستی ای مونس دیرین

یاد از آن شب ها که می دانی

کوچه های پیج پیج شهر

روزهای سرد بارانی

آسمان ، امشب ندارد ماه

بغض باران در گلوی اوست

ناودان با خویش در نجواست

کوچه گرم از گفتگوی اوست

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

ستاره ی دور

تصویر ها در آینه ها نعره می کشند

ما را از چارچوب طلایی رها کنید

ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوارهای کور کهن ناله می کنند

ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید ؟

ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم

تک تک ستارگان ، همه با چشم های در

دامان باد را به تضرع گرفته اند

کای باد !‌ ما ز روز ازل این نبوده ایم

ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم

غافل ، که باد نیز عنان شکیب خویش

دیریست کز نهیب غم از دست داده است

گوید که ما به گوش جهان ، باد بوده ایم

من باد نیستم

اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام

دیوار نیستم

اما اسیر پنجهی بیداد بوده ام

نقشی درون آینه ی سرد نیستم

زیرا هر آنچه هستم بی درد نیستم

اینان به ناله ، آتش درد نهفته را

خاموش می کنند و فراموش می کنند

اما من آن ستاره ی دورم که آبها

خونابه های چشم مرا نوش می کنند

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

تیشه ی برق

برقی دمید و تیشه ی خونین خویش را

بر فرق شب نواخت

طاق بلند شیشه ای آسمان شکست

وز آن شکاف ، کوکب تنهای بخت من

چون شبنمی چکید و به خاک سیه نشست

آن مرد بی ستاره شدم کز گناه بخت

دل در هر آنچه بست ، امدیش ثمر نداشت

آن مرد بی ستاره شدم کز غم غروب

رو در شبی نهاد که هرگز سحر نداشت

ماندم به انتظار که معمار آسمان

شاید ز نو مرمت طاق کهن کند

چون اختران سوخته را بشمرد شبی

یادی هم از ستاره ی خاموش من کند

اما زمان پیری او در رسیده بود

دیگر توان ساختن آسمان نداشت

بازوی زورمند وی از کار مانده بود

در چشم پیر خویش ، فروغ جوان نداشت

نومید از آنچه عاقبتم حاصلی نداد

اکنون بر آستان شما رو نهاده ام

ای مرمرین ستون ها ، ای گردبادها

شمع بلند قامت پیچان خویش را

در زیر طاق پر ترک آسمان زنید

زیرا هنوز چشم بلادیدگان خاک

در جستجوی بخت ، به سوی ستاره هاست

بر این گروه ، چشم حقارت میفکنید

گر خاک شد ستاره ی اقبال من ، چه باک

در آسمان پاک ، هزاران ستاره اند

وانان که بر ستاره ی خود دل نهاده اند

در زیر آسمان خدا ، بی شماره اند

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

ابر

دیگر نه آتشی است ، نه داغی ، نه سوزشی

فریاد من درون دلم خاک می شود

دیگر زمان به گریه ی من خنده می زند

اشکم به یک اشاره ی او پاک می شود

پیری رسیده است و درختان خمیده اند

مرغابیان شاد به ماتم نشسته اند

آبادی از جهان خدا رخت بسته است

ویرانه ها به ماتم عالم نشسته اند

من بر بهار مرده ی خود گریه می کنم

اما کسی به گریه ی من دل نمی دهد

جز بوته های هرزه و گل های بی نشاط

این دانه های ریخته حاصل نمی دهد

دیگر سبوی باده ی لذت تهی شده

دیگر زمان خنده ی مستی گذشته است

زان پس که شادی از دل من پر کشیده است

اندوه ، سوی لانه ی خود باز گشته است

بگذار تا چو ابر بگریم به سوگ خویش

بگذار تا غبار غمی در هوا کنم

بگذار تا چو شبنمی از گل فرو چکم

خورشید را به حسرت خود آشنا کنم

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

گل ماه

این ترک نیست به رخساره ی ما

اینه گفت

چین پیری است

تو گفتی

که به سیمای شماست

بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید

از غم توست شیاری که به پیشانی ماست

روز گرداندی و ، اندوه تو بر گونه چکید

چشم گریان تو بر چهره ی دیوار افتاد

پاره سنگی چو دل از سینه ی او بیرون جست

پیش پای تو فرود آمد و از کار افتاد

آه دیوار

تو گفتی

چه شد آن سایه ی من

که شبی ماه به رخسار تو رقصانیدش ؟

نیست افسوس

سر از شرم به پایین انداخت

خنده ی بی سبب ماه نخنداندیش

روز گرداندی و تصویر تو در آب نشست

بر که جان !‌ کیست ؟،

تو پرسیدی و او هیچ نگفت

می شناسی تو مرا ؟

باز تو پرسیدی و ماه

رفت و ابر آمد و تصویر تو را پاک نهفت

اشک گرم تو فرود آمد و بر گونه چکید

اشک گرمی که درو شادی و غم پنهان بود

آب و آینه و دیوار تو را می جستند

دل من نیز به سودای تو سرگردان بود

همه را دیدی و نام منت از خاطر رفت

همه را خواندی و تصویر من از دل راندی

پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر

مشت خاکسترم از خشم بر آب افشاندی ؟

چون گل ماه که پرپر کندش پنجه ی موج

غنچه ی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست

دل من ، آینه ای بود و پاز نقش تو بود

دیگر آن آینه کز نقش تو پر بود ، شکست

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

پیکره ها

ای پیکره هایی که نهان در دل سنگید

افسوس که سرپنجه ی خاراشکنی نیست

نقشی اگر از تیشه ی فرهاد به جا ماند

جز تیشه ی نفرین شده ی گورکنی نیست

هر پیکره ، چون نطفه ی نوری است که خورشید

با تابش خود در رحم سنگ نهاده ست

هر تیشه که دندان فشرد بر جگر کوه

ره سوی جگر گوشه ی خورشید گشاده ست

کس نیست که با پنجه ی سودازده ی خویش

از سنگ برون آورد این پیکره ها را

خاراشکنی نیست ولی گورکنی هست

تا در شکم خاک نهد پیکر ما را

دنیای تب آلوده کویری است که در او

هر گام که بیراهه نهی ، دام هلاک است

هر خار که می روید ازین کهنه نمکزار

گیسوی سواران فرورفته به خاک است

آن کیست که پهنای بیابان بشکافد

در خلوت این گمشدگان راه بجوید

آن کیست که چون تیشه زند بر جگر کوه

اندام تراشیده ای از سنگ بروید

من کوهم و من سینه ی سوزان کویرم

از هم بشکافید دلم را و سرم را

تا در دل من صد هوس گمشده بینید

وندر سر من ، پیکره های هنرم را

...

سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...