سرمۀ خورشید (نادر نادرپور)

ابر

دیگر نه آتشی است ، نه داغی ، نه سوزشی

فریاد من درون دلم خاک می شود

دیگر زمان به گریه ی من خنده می زند

اشکم به یک اشاره ی او پاک می شود

پیری رسیده است و درختان خمیده اند

مرغابیان شاد به ماتم نشسته اند

آبادی از جهان خدا رخت بسته است

ویرانه ها به ماتم عالم نشسته اند

من بر بهار مرده ی خود گریه می کنم

اما کسی به گریه ی من دل نمی دهد

جز بوته های هرزه و گل های بی نشاط

این دانه های ریخته حاصل نمی دهد

دیگر سبوی باده ی لذت تهی شده

دیگر زمان خنده ی مستی گذشته است

زان پس که شادی از دل من پر کشیده است

اندوه ، سوی لانه ی خود باز گشته است

بگذار تا چو ابر بگریم به سوگ خویش

بگذار تا غبار غمی در هوا کنم

بگذار تا چو شبنمی از گل فرو چکم

خورشید را به حسرت خود آشنا کنم

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

گل ماه

این ترک نیست به رخساره ی ما

اینه گفت

چین پیری است

تو گفتی

که به سیمای شماست

بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید

از غم توست شیاری که به پیشانی ماست

روز گرداندی و ، اندوه تو بر گونه چکید

چشم گریان تو بر چهره ی دیوار افتاد

پاره سنگی چو دل از سینه ی او بیرون جست

پیش پای تو فرود آمد و از کار افتاد

آه دیوار

تو گفتی

چه شد آن سایه ی من

که شبی ماه به رخسار تو رقصانیدش ؟

نیست افسوس

سر از شرم به پایین انداخت

خنده ی بی سبب ماه نخنداندیش

روز گرداندی و تصویر تو در آب نشست

بر که جان !‌ کیست ؟،

تو پرسیدی و او هیچ نگفت

می شناسی تو مرا ؟

باز تو پرسیدی و ماه

رفت و ابر آمد و تصویر تو را پاک نهفت

اشک گرم تو فرود آمد و بر گونه چکید

اشک گرمی که درو شادی و غم پنهان بود

آب و آینه و دیوار تو را می جستند

دل من نیز به سودای تو سرگردان بود

همه را دیدی و نام منت از خاطر رفت

همه را خواندی و تصویر من از دل راندی

پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر

مشت خاکسترم از خشم بر آب افشاندی ؟

چون گل ماه که پرپر کندش پنجه ی موج

غنچه ی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست

دل من ، آینه ای بود و پاز نقش تو بود

دیگر آن آینه کز نقش تو پر بود ، شکست

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

پیکره ها

ای پیکره هایی که نهان در دل سنگید

افسوس که سرپنجه ی خاراشکنی نیست

نقشی اگر از تیشه ی فرهاد به جا ماند

جز تیشه ی نفرین شده ی گورکنی نیست

هر پیکره ، چون نطفه ی نوری است که خورشید

با تابش خود در رحم سنگ نهاده ست

هر تیشه که دندان فشرد بر جگر کوه

ره سوی جگر گوشه ی خورشید گشاده ست

کس نیست که با پنجه ی سودازده ی خویش

از سنگ برون آورد این پیکره ها را

خاراشکنی نیست ولی گورکنی هست

تا در شکم خاک نهد پیکر ما را

دنیای تب آلوده کویری است که در او

هر گام که بیراهه نهی ، دام هلاک است

هر خار که می روید ازین کهنه نمکزار

گیسوی سواران فرورفته به خاک است

آن کیست که پهنای بیابان بشکافد

در خلوت این گمشدگان راه بجوید

آن کیست که چون تیشه زند بر جگر کوه

اندام تراشیده ای از سنگ بروید

من کوهم و من سینه ی سوزان کویرم

از هم بشکافید دلم را و سرم را

تا در دل من صد هوس گمشده بینید

وندر سر من ، پیکره های هنرم را

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

فانوس

فانوس زرد صبح

در زیر طاق مرمری آسمان شکفت

کلیل نور او چو به شاخ برهنه ریخت

مرغی که خفته بود پرید از کنار جفت

تسبیح شب که مهره ی صد ها ستاره داشت

در زیر پنجه های تر صبحدم گسست

هر مهره اش پرنده شد و بال بر کشید

دنیا پر از ترانه شد و خاموشی شکست

اما چه شد که پرتو فانوس شعر من

دیگر به طاق مرمری خاطرم نتافت ؟

اما چه شد که شاخه ی زرد خیال من

از نور ارغوانی او ، بهره ای نیافت ؟

اما چه شد که صبح برآمد ولی هنوز

بر بال مرغ من ندرخشیده نور روز ؟

فانوس زرد صبح

در زیر طاق مرمری آسمان شکفت

اما چه روی داد که فانوس شعر من

چون مرغ نیمه جان ، نفسی بر کشید و خفت

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

نگاه

بر شیشه ، عنکبوت درشت شکستگی

تاری تنیده بود

الماس چشم های تو بر شیشه خط کشید

وان شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت

چشم تو مانده و ماه

وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

تب و عطش

عقاب پیر نگون بخت آفتابم من

که شعله های شفق سوخت شاهبالم را

درین کویر بلا کیست تا تواند راند

ز گرد لاشه ی من ، کرکس خیالم را

چنان به حسرت پرواز خو گرفته دلم

که سرنوشت خود از خاکیان جدا بینم

چنان به شوق پریدن ز خود رها شده ام

که عکس خویش در آیینه ی هوا بینم

من استخوانم ، من پاره استخوانی سرد

که دستی از بدن گرم شب بریده مرا

من آسمان شبم در حباب سربی ابر

که جلوه ای ندهد پرتو سپیده مرا

دلم پر است ولی دیده ام ز اشک تهیدست

چه آفتی است غمین بودن و نگرییدن

چه آفتی است که چون شاخه ی خزان دیده

در آفتاب ، ز سرمای خویش لرزیدن

تبی نماند که در من عطش برانگیزد

عرق نشست بر آن تن که همچو آتش بود

چه شد که شعله ی سوزان به دست باد سپرد

شبی که در نفسش گرمی نوازش بود

کنون به خویش نظر می کنم چو ماه در آب

تنم ز روشنی سرد خویش می لرزد

جهنمی که درو سوختم ، فروزان باد

که شعله اش به نسیم بهشت می ارزد

شکسته بال عقابم تپیده در شن گرم

نگاه تشنه ی من در پی سرابی نیست

دلم به پرتو غمناک ماه خرسند است

که در غبار افق ، برق آفتابی نیست

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

زنده در گور

بهار امسال ، خاموش است

نه شمع غنچه ای در شمعدان شاخه ها دارد

نه آتشبازی سرخ و بنفش ارغوان ها را

بهار امسال ، بغضی در گلو دارد

فروغ خنده از سیمای او دور است

عروس آفتابش زنده در گور است

مگر سیلاب اشکش پاک گرداند

ز لوح سینه ی او حسرت رنگین کمان ها را

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

نامگذاری

باد صبح از بستر نرم چمن برخاست

کوه ، پیشانی به تاج آفتاب آراست

جیوه ی آب روان در جوی می لغزید

پلک من چون پره های بینی غنچه

از هجوم عطر های تازه می لرزید

عطر تند سنجد کوهی

عطر ترد شبدر وحشی

عطر خاک آلود ترخان ها

عطر باران بیابان ها

پوپکی از راه دور آمد

بر لب آب روان بنشست

خواست تا گرد سفر از پر بیفشاند

خواست تا لبخند اندام جوانش را

در نگاه آب بنشاند

خم شد و تصویر او در آب جو افتاد

شانه اش از سر رو افتاد

قطره ای در چشم او پاشید

سر به سوی آسمان برداشت

شانه اش را دید

همچو تاجی برق می زد بر سر خورشید

دخترم از خواب نوشین سحر برخاست

جامه بر اندام خویش آراست

خواست تا گرد شب از پیکر بیفشاند

خواست تا لبخند اندام جوانش را

بر لب آینه بنشاند

رفت و از بالای رف آیینه را برداشت

گیسوان خود پریشان دید

شانه را برداشت

برقی از آیینه در چشمان او تابید

دیده بر هم زد

بر سر گیسو به جای شانه تاجی دید

تاج زرینی که می تابید بر پیشانی خورشید

پوپکی از راه دور آمد

خواست تا تصویر خود را در دل آب روان بیند

شانه اش از سر فرولغزید

تاجش از تارک فروافتاد

دخترم از خواب خوش برخاست

خواست تا با شانه گیسو را بیاراید

آفتابش تاج بر سر زد

آسمانش نام پوپک داد

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

پیوند

من بی خبر به راه سفر پا گذاشتم

آگاهی از نیاز عزیزان نداشتم

در کوره راه های تهی می شتافتم

چون سوسمار مست به دنبال آفتاب

در زیر پنجه های ترم ، ریگ های خشک

فریاد می زدند که ما تشنه ایم ، آب

شرمنده می گذشتم و آبی نداشتم

در زیر روشنایی لیمویی غروب

از خواب نیمروزی ، بیدار می شدم

از گوشوار نقره ای ماه می پرید

برق ستاره ای

مرغابیان وحشی فریاد می زدند

پس آن ستاره کو ؟

من جز نگاه خویش جوابی نداشتم

در شهر ناشناخته ای پرسه می زدم

دیوارهای شهر مرا می شناختند

اما ز آشنایی خود دم نمی زدند

گوی نقاب ترس به رخساره داشتند

من جز سکوت خویش ، نقابی نداشتم

ای ریگ های تشنه ی خورشید سوخته

این بار اگر به سوی شما رخت برکشم

از چشمه های آب روان مژده می دهم

ای کاروان وحشی مرغابیان شب

این بار اگر نگاه به سوی شما کنم

از کوکب سپیده دمان مژده می دهم

ای قامت خمیده ی دیوارهای شهر

این بار اگر به خلوت راز شما رسم

از روزگار امن و امان مژده می دهم

من با امید مهر شما زنده ام هنوز

پیوند آشنایی ما ناگسسته باد

گر فارغ از خیال شما زندگی کنم

چشمم بر آفتاب و بر آفاق ، بسته باد

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...

بر ستون بسته

در آن شهر تاریک از یاد رفته

که ویران شد از فتنه ی روزگاران

شبی بر ستون بسته ای دید سعدی

که نامش نپرسید از رهگذاران

چو ماری که بر دوش ضحک خفته

گره خورده زنجیر بر بازوانش

عطش ، آتش افشانده در تار و پودش

غضب ، لرزه افکنده در زانوانش

گذر کرد و از او نپرسید سعدی

که ای مرد برگشته ایام چونی ؟

ندانست کاین بر ستون بسته هر شب

چو فرهاد نالیده در بیستونی

ندانست سعدی که این مرد تنها

ز روز ازل بر ستون بسته بوده

ندانست کز روزگاران پیشین

همه شب پریشان و دلخسته بوده

بسا کس که از گردش آسمان

درین خاکدان زاده و درگذشته

ولی این نگون بخت ، بر جای مانده

چو سنگی که سیلابش از سر گذشته

شگفتا !‌ که این مرد شوریده خاطر

ز فریاد خود بافت ، زنجیر خود را

نه تقدیر او بند بر پای او زد

که در دست خود داشت تقدیر خود را

من آن بر ستون بسته ی شوربختم

که بازیچه ی دست بیداد خویشم

مگر شعر ،‌ زنجیر فریاد من شد

که خودش بر ستون بست فریاد خویشم

0
...

0
سرمۀ خورشید (نادر نادرپور) نظر دهید...