شام بازپسین (نادر نادرپور)

زخم نهان

در جگرم چون دهان ماهی زخمی است

زخم گشفتی که کس نیافته نامش

یا لب سرخ گشوده ای که هویداست

چون لثه ی خالی انار کلامش

زخم شگفتی که گر زبان بگشاید

در سخنش راز معجزات مسیح است

واژه ی گنگن از کرامتش همه گویاست

لفظ غریب از لبش همیشه فصیح است

تیغه ای از آهن گداخته در اوست

چرخ زنان ، خون فشاند از دهن او

خشم و خروشی نگفتنی است سکوتش

زمزمه ای ناشنیدنی ، سخن او

اوست دهانی که گرچه حنجره اش نیست

می کوشد تا همیشه نغمه بخواند

دردش ، چون گریه ، در گلو فکند چنگ

تا مگر اعماق سینه را بدراند

اوست دهانی که با خشونت دندان

گونه ی بیرنگ ماه را بخراشد

مردم چشمی که تیشه ی نظر او

پیکره های ندیدنی بتراشد

اوست که چون بیند آفتاب خزان را

در وسط آسمان به جلوه نمایی

ترسد کاین کاغذ کبود بسوزد

در پس آن ذره بین دوره طلایی

چشم است این یا دهان ؟ درست ندانم

دانم کز خون من پر است پیامش

در جگرم ،‌ چون دهان ماهی زخمی است

زخم شگفتی که کس نیافته نامش

این دهن سرخ ، این بردیگی زخم

می خندد بر حیات برزخی من

در بن دندان او ، به تردی انگور

می ترکد لحظه های دوزخی من

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

در باغ سبز

شب از گریه ی ابر ، مست است و ماه

فروبرده سر در گریبان خویش

به کردار شب ، باغ چشمان او

ندارد چراغی در ایوان خویش

در باغ سبزی است مژگان او

کزان جز به سرگشتگی راه نیست

درین باغ ، شب بی چراغ است و ، کس

از اعماق تاریکش آگاه نیست

به خود گویم : ای مرد شوریده بخت

نظر چند دوزی بر آفاق باغ ؟

نمی یابی آن را که دلخواه توست

چه می جویی از این شب بی چراغ ؟

بهل تا بگرید دل تنگ ابر

بر این باغ غمناک بی روشنی

که تقدیر او نیست جز آنچه هست

در بسته و نرده ی آهنی

+1
...

+1
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

خطبه ای برای آب

آه ای زلال گرم

ای روح آفتاب

ای جوهر تجلی الماس و آینه

ای آهن گداخته ، ای آتش مذاب

از دگمه های مخملی سینه های نرم

رفتار کودکانه ی خود را مکن دریغ

بگذار تا دهان تر شیرخوار تو

زان دگمه ها بنوشند شیر بلوغ را

آنگاه ، با لبان کف آلوده بستر

از سینه های شسته ، لعاب فروغ را

بگذار تا خشونت دیوانه وار تو

چنگ افکند به منحنی لخت شانه ها

باشد که نیش ناخن تیزت به جا نهد

بر شانه های سرخ تر از مس ، نشانه ها

بگذار تا در افکند از لرزه مورمور

سر پنجه ات به طاسک لغزان گوشتین

بگذار تا نوازش انگشت های تو

جاری شود ز ساق فروهشته برزمین

بگذار تا رسوخ کند موج های تو

در لانه ای که پونه در او هست و مار نیست

وانگه بر آن دو قرص بلورین فروتند

ابریشمی که هیچ در او پود و تار نیست

بگذار تا که شیطنت کودکانه ات

چندان شود که دست به زلف زنان زند

هر طره را به گرد گلویی در افکند

تنگ آنچنان کشد که نفس نیز بشکند

تا سر فرو برند پری پیکران در آب

تا لاشه های خیس بگندد در آفتاب

آه ای زلال گرم

ای آتش مذاب

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

نقشه ی طبیعی

او ،‌ پاره ای ز پیکر عریان خاک بود

خاک سپید نرم

با آن دو تپه ای که در آغوش آفتاب

می سوخت گرم گرم

با آن دو رودخانه ی بازو

جاری به سوی دره ی آزرم

آن دره ای که سبزه ی نمناک انتهاش

از چشمه ای به سرخی لبخند رسته بود

من ، در غروب دره ی تنگش گریستم

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

شبی در کارگاه تندیسگر

اندیشه و تیشه ام مهیا بود

چون لوح و قلم ، کنار یکدیگر

وان سنگ سپید ، روبروی من

تا پیکری از دلش برآرد سر

آن لحظه ی پاک آفریدن بود

آن لحظه ی تالی خدا بودن

با هستی کائنات پیوستن

از عالم خاکیان جدا بودن

چون تیشه ی من به فرق سنگ آمد

از دست کسی دو ضربه بر در خورد

بلیس نباشد این که می اید ؟

این گفتم و خنده بر لبم پژمرد

اندیشه کنان به سوی در رفتم

گفتم : تو که ای ، فرشته ای یا شیطان ؟

من خالق آدمی دگر هستم

سرخم کن و مزد طاعتت بستان

در چون دهنم گشوده ماند از بهت

او آمده بود و شمع در دستش

دل گفت : فرشته است و شیطان نیست

در از پی او دوید و ،‌ او بستش

بر توده ی سنگ تکیه زد خندان

گفتا چه درین جماد می جویی ؟

گفتم : آدم به خنده گفت : اینک

حواست برابرت ، چه می گویی ؟

فریاد زدم که : پس ، بهشت اینجاست

نالیدکه : از بهشت بیزارم

برگیر مرا و بر زمین افکن

تا دل به گناه عشق بسپارم

آنگاه ، تن از حریر ،‌ عریان کرد

گفتا که : مرا بیافرین از تو

آن حرمت زاهدانه را بشکن

وین خواهش عاشقانه را بشنو

شمعی که به کف گرفته بود افسرد

من تیشه ز دست خود رها کردم

آنگاه تن برهنه ی او را

با خون و خیالم آشنا کردم

از کالبدش ، گلی فراهم شد

آغشته به مهر ، چون دل آدم

از حد جمال محض ، لختی بیش

وز حد کمال عشق ، چیزی کم

چون پیکر تازه اش پدید آمد

دیدم که به هر چه هست می ارزد

چون دست به گوی سینه اش بردم

دیدم که ز فرط لطف می لرزد

سر در بر او به سجده خم کردم

هنگام نماز صبحگاهی بود

او شمع به شام تیره ام آورد

بخشایش روشن الهی بود

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

فصل پنجم

برف خیال تو

در دست های دوستی من

بیش از دمی نماند

ای روح برفپوش زمستان

پنداشتم که پیک بهاری

پیراهنت به پاکی صبح شکوفه هاست

پنداشتم که می رسی از راه

فرخنده تر ز معنی الهام

در لفظ زندگانی من ، خانه می کنی

پنداشتم که رجعت سالی

از بعد چهار فصل

با بعثت خجسته ی خورشید

در شام جاهلیت یلدا

اما ،‌تو فصل پنجم عمر دوباره ای

ای روح سردمهر زمستان

دیگر از آن طلوع طلایی چه مانده است

جز این غروب زرد ؟

روز خوشی که دیدم ایا به خواب بود ؟

شب با هزار چشم

خندد به من که : خواب خوشی بود روز تو

روزی که شمع مرده در آن ،‌ آفتاب بود

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

خانه تکانی

زمین ، زمین تر است امشب

هوا ، هوای زمستانی

دلی به ظلمت شب دارم

غمی به وسعت ویرانی

کسم به در نزند انگشت

جز این درخت پریشان حال

که سرنوشت مرا دارد

شب برهنگی اش در پیش

خزان پیری اش از دنبال

کسم به شیشه نکوبد مشت

به غیر ماه سراسیمه

که در شکوه تمامیت

شکسته می شود از نیمه

به بانگ پای که دارم گوش

میان مستی و هشیاری؟

که در رواق سرم پیچید

صدای ساعت دیواری

چراغ را نتوانم کشت

که صبح پنجره ، روشن نیست

به هیچ سو نتوانم رفت

اگرچه جای نشستن نیست

چنان در آینه تنهایم

که غیر خویش نمی بینم

به جستجوی که برخیزم ؟

در انتظار که بنشینم ؟

ز صبح پنجره نومید

خوشم به باد که خواهد خواند

تو ، گرد خانه تکانی ها

در آستانه ی نوروزی

ترا از آینه خواهم راند

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

خطبه ی نوروزی

شگفتا ! نخستین شب فروردین

بزاد از پسین روز اسفندماه

حریق شفق ، قفس سال را

ز نو ،‌ زاد در خرمن شامگاه

ازین شب که بوی زمستان در اوست

نیاید بهاران نو ، باورم

الا ای درختان تاریک شب

من از روح باران پریشانترم

شما لرزه های تن خویش را

فرو می تکانید در هم هنوز

من اما ، ز سوز زمستان دل

نیفشرده ام دیده بر هم هنوز

الا ای درختان تاریک شب

شما در نخستین دم کائنات

زمین را به زیر قدم داشتید

زمینی چو پایان شطرنج ، مات

شما چون سپاهی به هنگام فتح

به هر گام ، بیرق برافراشتید

ولی چون به گوش آمد آوای ایست

همه ، پای خود در زمین کاشتید

چو در پیش تقدیر زانو زدید

شما را جهان دست یاری گرفت

شما چاره را در سکون یافتید

مرا دل ، ره بیقراری گرفت

شما را سکون گر دل آسوده کرد

مرا بی قراری ، مرادی نداد

زمین چون مرا مست خورشید دید

به نامردی ام بند برپا نهاد

هم کنون شما در پسین روز سال

من اندر نخستین شب فروردین

درختیم ،‌ اما ، یکی بی بهار

یکی ، گل برآورده از آستین

بگویید تا صبح اردیبهشت

براید ز آفاق تاریک من

مگر برکشد غنچه ی آفتاب

سر از شاخساران باریک من

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

سفید و سیاه

ای شما ، پرندگان دور

سالیان سبز

سالیان کودکی

سالیان سبزی ضمیر و سبزی زمین

روزگار خردسالی من و جهان

سالیان خاکبازی من و نسیم

تیله بازی من و ستارگان

تاب خوردن من و درخت با طناب و نور

ای پرندگان جاودانه در عبور

سالیان سبز ، سالیان کودکی

سالیان قصه های ناشنیده ای که دایه گفت

قصه های دیو قصه های حور

سالیان شیر و خط و سالیان طاق و جفت

سالیان گوجه های کال و تخمه های شور

سالیان خشم و سالیان مهر

سالیان ابر و سالیان آفتاب

سالیان گل میان دفتر سفید

پر میان صفحه ی کتاب

سالیان همزبانی قلم

با مداد سوسمار اصل

سالیان جامه های کازرونی چهار فصل

چهره های ساده ی عروسکی

سالیان سبز

سالیان کودکی

سالیان رفتن علی کنار حوض

طوطی رضا

آش ، سرد شد

سار از درخت پر کشید

سالیان فتح رستم و شکست اشکبوس

جنگ موش و گربه ی عبید

بوی جوی مولیان رودکی

سالیان صبح خیزی بزرگمهر

کامرانی برادران برمکی

سالیان سبز

سالیان کودکی

سالیان باغ بی درخت مدرسه

ترکه های تازه ی انار

دست های کوچک کبود

سالیان خنده و سلام و بازی و سرود

سالیان آن کلاس درس

آن دژ گشاده بر طلایه ی افق

آن در گشوده بر سپیده ی بهشت

سالیان آن یگانه تخته ی سیاه

با گچ سفید سرنوشت

سالیان خامی خیال

سالیان پاکی سرشت

ای شمار پرندگان دور

سالیان بی نشان کودکی

سالیان مهربانی خدا

من کجا ، شما کجا ؟

من دگر نه آن کسم که پیش چشم اوستاد

بر جبین تخته ی سیاه ، داغ واژه ی سفید می نهاد

حالیا ، منم که در حضور سرنوشت

با سر سفید ، شرمم اید از سیاهی سرشت

می هراسم از سوال و می گریزم از نگاه

با لب خموش ، می رسم به انتهای راه

آری ای پرندگان سالیان دور

ای ستارگان آسمان صبحگاه

بنگرید ‌ این منم

بر ضمیر لوحه ای سفید

نقش نقطه ای سیاه

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...

شهر رمضان

شهر از فراز بام هویداست

پاییز ، برگ های درختان را

با دست های لرزان اوراق کرده است

چشمش هنوز در پی هر برگ می دود

باران ، نوار پهن خیابان را

چون کفش عابرانش ، براق کرده است

وز هر دو سوی ، حاشیه ی این نوار را

دندان برگ های خزان خورده می جود

انواع سوسک های فلزین ، بر این نوار

همواره از دو سوی روانند

این رهروان زنده ی بی جان

با چشم های گرد درخشان

با شاخ های نازک نورانی

بی اعتنا به آدمیانند

من ، از فراز چتر درختان

همراه این نوار نگاهم را

تا دور می فرستم

آنجا که خانه های پرکنده

مانند جعبه های پر کبریت

در پنجه ی حریق خزانند

آنجا که نورهای پس پرده

سیگارهای شامگهانند

آنجا که روشنایی چشمک زن چراغ

سر فصل رفتن است و سر آغاز آگهی

آنجا که عمر آدمی و قامت درخت

در پیشگاه منزلت آسمانخراش

رو می نهند از سر خجلت به کوتهی

آنگه ، من از فراز درختان دور دست

بار دگر به سوی خود آرم نگاه را

در آستان ، نظاره کنم شامگاه را

بینم که زیر بارش ابر سیاه مست

شهر از صدا پر است ولی از سخن ، تهی

بانگ اذان به گنبد افلاک می خورد

اما ، کلام حق

در انزوای خانه ی من ، ‌خاک می خورد

0
...

0
شام بازپسین (نادر نادرپور) نظر دهید...