شعر انگور (نادر نادرپور)

فریاد

چرا ز کوزه ی ماه امشب

نمی برون نتراویدست ؟

چرا نگاه خدا ، دیگر

درین خرابه نکاویدست ؟

ستارگان طلایی خشم

چرا به باد فنا رفتند ؟

پرندگان طلایی بال

چرا به کام بلا رفتند ؟

چرا درین شب بی فرجام

ز هیچ سو نوزد بادی ؟

چرا به گوش نیاویزد

طنین وحشی فریادی ؟

چرا به خاک نریزد نرم

غبار سربی بارانی ؟

چرا ز خواب نخیزد باز

زمین به نعره ی طوفانی ؟

زمین و من ، دو تب آلودیم

پر از تشنج هذیان ها

نهفته در دل ما خاموش

لهیب آتش عصیان خا

زمین و من ، دو غضبناکیم

لب از خروش فروبسته

ز گیر و دار عبث ، رنجور

ز پیچ و تاب عبث ، خسته

تو ای شب ، ای شب بی فریاد

تویی که از من و او دوری

تو از فشار غضب لالی

تو از هجوم حسد کوری

تو ای شب ، ای شب بی فریاد

تویی که تیره چو کابوسی

برو که در تو نمی بینم

فروغ شعله ی فانوسی

من از تو پیرترم ، ای شب

من از تو کورترم ، ای ماه

چرا چراغ نمی گیرید

مرا به پیچ و خم این راه ؟

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

بی جواب

دلت آن روز از من ناگهان رنجید

نشان رنجش از چشمت هویدا بود

بلور آسمان گرد ملالی داشت

ملالش در صفای آب پیدا بود

تو می رفتی و خورشید شبانگاهی

به دنبال تو عالم را رها می کرد

تو می رفتی و خوناب سرشک من

شفق را با غم من آشنا می کرد

دل من در پی ات چون سایه ای گمراه

تن از دیوانگی در خاک می مالید

علف ها همچو رگ های دل تنگم

به زیر پای تو از درد می نالید

لبم از شوری تند عرق می سوخت

نم اشکم چو آب از سنگ می جوشید

وجودم بی تو از خود رویگردان بود

به جان قتل خویش می کوشید

میان بوته های کنگر وحشی

نشستم تا بجویم جای پایت را

به باد بی غم صحرا سپردم گوش

که شاید بشنوم از او صدایت را

چو از این جستجو درمانده تر گشتم

برآوردم ز دل فریاد : شهلا کو ؟

صفیرم در فضای بیکران گم شد

طنین آن جوابم داد : شهلا کو ؟

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

طلسم

ای شعر !ای طلسم سیاهی که سرنوشت

عمر مرا به رشته ی جادویی تو بست

گفتم ترا رها کنم و زندگی کنم

اما چه توبه ها که درین آرزو شکست

گویی مرا برای تو زادند و آسمان

دیگر ترا نخواست که از من جدا کند

دیگر غمش نبود که چون ناله برکشم

گوش گران به ناله ی من آشنا کند

سوگند من به ترک تو بشکست بارها

اما طلسم طالع من ناشکسته ماند

ای شعر ، ای طلسم کهن ، ای طلسم شوم

پای من ای دریغ ، به دام تو بسته ماند

کنون درین نشیب بلاخیز عمر من

کز زندگی به جانب مرگم کشیده است

دیگر مرا امید رها کردن تو نیست

زیرا که هر چه بود به پایان رسیده است

تنها تویی که در خم این راه پر هراس

خواهم ترا به ناله ی خویش آشنا کنم

دیگر تو آن طلسم نئی ، سای ی منی

آخر چگونه سایه ی خود را راها کنم

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

چشم در راه

هنوز آن روز ، برق خنده ی خورشید

به بام خانه های دور ، پیدا بود

درون کلبه ی من شمعدان می سوخت

نسیم مست با او در مدارا بود

هوا در زردی خورشید ، می پاشید

گلاب ابر بر گلها و گلدان ها

دمادم طرح وشکلی تازه می بخشید

غبار شیشه را انگشت باران ها

صدای گنگ سازی در فضا می ریخت

تپش های دل درد آشنایی را

نسیم از کوچه ی خاموش می آورد

هنوز آهنگ دورادور پایی را

من آن شب چشم در راه کسی بودم

که می پنداشتم دیگر نمی آید

صدای آشنایی در دلم می گفت

که او بر عهد خود هرگز نمی پاید

دلم همراه شمع نیمه جان می سوخت

غمی در سنه ام فریاد بر می داشت

طنین آتشنیش در دلم می ریخت

هزاران نیش سوزن در تنم می کاشت

شب بی ماه در گل دست و پا می زد

زمین و آسمان در خواب راحت بود

دلم در سینه چون طبل تهی می کوفت

همآواز دل بی تاب ساعت بود

به سوی گنجه ی چوبین خود رفتم

که بی او پر کنم جام شرابم را

تنم از خواب خوش بیزار و دل ، بیدار

به ساغر ریختم داروی خوابم را

لبم را با شراب تلخ آلودم

دلم خندید و چشمم روشنایی یافت

در آن مستی نمی دانم چه پیش آمد

که یادش با من از نو آشنایی یافت

هنوز آغوش گلدان بلور من

پر از گل های عطر آگین شب بو بود

صدای خنده ای از پلکان برخاست

خدایا ! این صدای خنده ی او بود

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

چاره

او بود ، او که زندگیم را تباه کرد

او بود کانچه بود به باد فنا سپرد

او بود کانچه در دل من خانه کرده بود

از من ربود و برد و ندانم کجا سپرد

او بود ، او که زندگیم را به خون کشید

وانگه بر آنچه کرد ، نگه کرد و خنده کرد

چون ‌آفتاب صبح که بر مرگ تیرگی

خندید و شمع سوخته را سرفکنده کرد

گفتم که شور عشق وی از سر بدر کنم

اما خدا نخواست ، دریغا !‌ خدا نخواست

وان شیوه های نغز که عقلم به کار بست

بر عشق من فزود و ز اندوه من نکاست

دیدم که سرنوشت سیاهم جز این نبود

آری ، جز این نبود که پابند او شوم

چونناله ای که بفشردش پنجه ی سکوت

از لب برون نیامده در دل فروشوم

کنون من و خیال من و انتظار من

وین شام تیره دل که در او یک ستاره نیست

گر بایدم گریختن از چنگ این خیال

جز مرگ چاره سوز مرا راه چاره نیست

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

پدر

عاقبت روزی ترا ، ای کودک شیرین

تنگ در آغوش می گیرم

اشک شوق از دیده می بارم

با نگاه و خنده و بوسه

در بهار چشم هایت دانه می کارم

نیمه شب گهواره جنبان تو می گردم

لای لایی گوی بالین تو می مانم

دست را بر گونه ی گرم تو می سایم

اشک را از گوشه ی چشم تو می رانم

گاه در چشمان گریان تو می بینم

آسمان را ، ابر را ، شب را و باران را

گاه در لبخند جان بخش تو می یابم

گرمی خورشید خندان بهاران را

چون هوا را بازی دست تو بشکافد

خیره در رگ های آبی رنگ بازوی تو می گردم

از تنت چون بوی شیر تازه برخیزد

مست از بوی تو می گردم

ماه در آیینه ی چشم تو می سوزد

همچو شمعی شعله ور در شیشه ی فانوس

رنگ ها در گوی چشمت نقش می بندد

صبحگاهان ، چون پر طاووس

قلب گرم و کوچکت چون سینه ی گنجشک

می تپد در زیر دست مهربان من

چون نوازش می کنم ، می جوشد از شادی

در سرانگشتان من ، خون جوان من

زین نوازش ها تنت سیراب می گردد

چشم هشیار تو مست خواب می گردد

سایه ی مژگان تو بر گونه می ریزد

مادرت بی تاب می گردد

زلف انبوهش ترا بر سینه می ریزد

مادرت چون من بسی بیدار خواهد ماند

بارها در گوش تو افسانه خواهد خواند

گاه در آغوش او بی تاب خواهی شد

گاه از لای لای او در خواب خواهی شد

روزها و هفته ها و سال ها چون او

بر کنار از درد خواهی ماند

تا ز دردش با خبر گردی

روزها وهفته ها و سالها چون من

بی غم فرزند خواهی بود

تا تو هم روزی پدر گردی

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

دیدار

من او را دیده بودم

نگاهی مهربان داشت

غمی در دیدگانش موج می زد

که از بخت پریشانش نشان داشت

نمی دانم چرا هر صبح ، هر صبح

که چشمانم به بیرون خیره می شد

میان مردمش می دیدم و باز

غمی تاریک بر من چیره می شد

شبی در کوچه ای دور

از آن شب ها که نور آبی ماه

زمین و آسمان را رنگ می کرد

از آن مهتاب شب های بهاری

که عطر گل فضا را تنگ می کرد

در آنجا ، در خم آن کوچه ی دور

نگاهم با نگاهش آشنا شد

به یک دم آنچه در دل بود ، گفتیم

سپس چشمان ما از هم جدا شد

از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم

تو پنداری که خوابی دلنشین بود

به من گفتند او رفت

نپرسیدم چرا رفت

ولی در آن شب بدرود ، دیدم

که چشمانش هنوز اندوهگین بود

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

پاییز

زمین به ناخن باران ها

تن پر آبله می خارید

به آسمان نظر افکندم

هنوز یکسره می بارید

شب از سپیده نهان می داشت

تلاش لحظه ی آخر را

ز پشت شاخه ی مو دیدم

کبوتران مسافر را

هنوز از نم پرهاشان

حریر نرم هوا تر بود

هزار قطره به خاک افتاد

هزار چشم کبوتر بود

نسیم ظهر خزان ، آرام

چو بال مرغ صدا می کرد

هوا ، سرود کلاغان را

به بام شهر ، رها می کرد

به زیر ابر مسین ، خورشید

سر از ملال ، به بالین داشت

ز نور مفرغی اش ، آفاق

لعاب ظرف سفالین داشت

چو قارچ های سفید از جوی

حباب ها همه پیدا شد

چو قارچ های س یه در کوی

هزار چتر سیه وا شد

غروب ، گرد بلا پاشید

به شاخه ها تب مرگ افتاد

به زیر هر قدم باران

هزار لاشه ی برگ افتاد

افق در آن شب ابر آلود

به رنگ تفته ی آهن بود

ستاره ها همگی خاموش

دریچه ها همه روشن بود

به کوچه ها نظر افکندم

هنوز کفش کسی جز من

به خاک ، سینه نمی مالید

نسیم کولی سرگردان

کنار کالبد هر برگ

غریب و غمزده می نالید

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

آشتی

ای آشنای من

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها

گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم

وانگه چو باد صبح

در عطر پونه های بهاری شنا کنیم

برخیز و بازگرد

با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ

از دور ، از دهانه ی دهلیز تک ها

چون باد خوش ، غبار برانگیز و بازگرد

یک صبح خنده رو

وقتی که با بهار گل افشان فرارسی

در بازکن ، به کلبه ی خاموش من بیا

بگذار تا نسیم که در جستجوی تست

از هر که در ره است ، بپرسد نشانه هات

آنگاه ، با هزار هوس با هزار ناز

برچین دو زلف خویش

آغاز رقص کن

بگذار تا بخنده فرود اید آفتاب

بر صبح شانه هات

ای آشنای من

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخه ی لبان تو ، مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا آشتی دهی

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

تازه طلب

ز بیم مردن دل گریه می کنم شب و روز

مگو چرا ، که ز مرگ تنم هراسی نیست

دلی که زنده به دیدار ناشناسان بود

به مرگ رو نهد کنون که ناشناسی نیست

گذشتم از دل خود تا شناختم همه را

ولی چه سود که از تازگی نشانه نماند

شناختن ،‌ همه را کهنه کردن است ، دریغ

برای زیستن دل ، گر بهانه نماند

به هر چه می نگرم کهنه است و فرسوده

به هر که می نگرم دیده و شناخته است

دلم که در همه جا تازه جویی اش هوس است

درین قمار کهن ، هر چه بوده ، باخته است

اگر به صحبت بیگانه ای طمع بندد

به یک دو روز سرانجامش آشنا بیند

ز نقش کهنه اگر لوح خود فرو شوید

به جای تازه همان نقش دیرپا بیند

جهان به دیده ی او کهنه تر ز تقدیر است

جهان تازه و تقدیر تازه می خواهد

هزار کهنه به یک تازه بر نمی گیرد

از آنچه می طلبد ذره ای نمی کاهد

طلسم بخت بدش ، میل تازه جویی اوست

ازین طلسم ، نجاتش نمی دهد ایام

خدای را چه کند با غم رهایی خویش ؟

که آفتاب امدیش رسیده بر لب بام

جهان کهنه بسی رنگ تازه می ریزد

ولی هنوز دلم خواستار ، تازه تر است

بگو بمیر کزین ره مگر به کام رسی

که مرگ تازه طلب نیز با تو همسفر است

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...