شعر انگور (نادر نادرپور)

برده

بوته ی خشکیده ام ز بوسه ی خورشید

غنچه ی مرگم که عطر زندگیم نیست

بنده ی پیرم که از نهیب حوادث

راه رهایی ز دام بندگیم نیست

تار پر از ناله ام، به زخمه مکوبم

رنجه مدارم ازین شکنجه ، خدا را

برده ی پیرم که برده ام همه بر دوش

ناله کنان ، تخته سنگ های بلا را

ناله ی من رخنه کند به دل سنگ

ناخن من لطمه کی زند به تن کوه

چنگ تهی مانده ام که زخمه ی تقدیر

پر کندم از هزار نغمه ی اندوه

اشک فریبم ، نه اشک شادی و ماتم

اشک گناهم ، نه اشکی پاکی و پرهیز

ای غم شیرین ! مرا به خویش میالای

ای دل غمگین !‌ مرا به خویش میاویز

قطب زمینم که آفتاب نبینم

شام خزانم که جز ملال ندانم

باد سیاهم که چون ز راه درایم

غیر غبارت به دیدگان نشانم

بار خدایا !‌ نشاط زندگیم نیست

گرچه دلم بارها ز مرگ هراسید

ای همه مردم !‌ مرا چنانکه منستم

باز ببینید و باز هم نشناسید

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

بت تراش

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم

دست از سر نیاز بهر سو گشوده ام

از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی ‚ کرشمه ی رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که ترا ساخت ، کنده ای

هشدار !‌ زانکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

ببینند سایه ها که ترا هم شکسته ام

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

شعر خدا

ابلیس ، ای خدای بدی ها !‌ تو شاعری

من بارها به شاعریت رشک برده ام

شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای

غافل منم که این همه افسوس خورده ام

عشق و قمار شعر خدا نیست ، شعر تست

هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند

غیر از خدا که هیچ یک از این دو را نخواست

در عشق و در قمار کسی پارسا نماند

زن شعر تست با همه مردم فریبی اش

زن شعر تست با همه شور آفریدنش

آواز و می که زاده ی طبع خدا نبود

این خوردنش حرام شد ، آن یک شنیدنش

در بوسه و نگاه تو شادی نهفته ای

در مستی و گناه تو لذت نهاده ا ی

بر هر که در بهشت خدایی طمع نبست

دروازه ی بهشت زمین را گشاده ا ی

اما اگر تو شعر فراوان سروده ای

شعر خدا یکی است ، ولی شاهکار اوست

شعر خدا غم است ، غم دلنشین و بس

آری ، غمی که معجزه ی آشکار اوست

دانم چه شعرها که تو گفتی و او نگفت

یا از تو بیش گفت و نهان کردم نام را

اما اگر خدا و ترا پیش هم نهند

ایا تو خود کدام پسندی ، کدام را ؟

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

دیو

در دل ظلمت شب ، دیوی است

که به من بسته نگاهش را

بینم از چک لب سرخش

برق دندان سیاهش را

دهنش برکه ی بدبویی است

که در او خون و لجن مرده ست

چشم قی کرده ی او گویی

از غضب ، کف به لب آورده ست

بدنش از خزه پوشیده

همچو سنگی به لب مرداب

پنجه اش چون تنه ی خرچنگ

خفته در روشنی مهتاب

نفسش چون نفس افعی

می زند شعله به موی من

ناگهان می ترکد از خشم

می دود خیره به سوی من

می فشارد کمرم را چون تن خرگوش

استخوان های مرا می شکند خاموش

می مکد خون گلوی من

می دواند نفس شومش

در تنم تشنگی تب را

ناله ی گرم گلوگیرم

می شکافد جگر شب را

زیر چنگال سیاه او

می روم نعره زنان از هوش

لحظه ای بعد ، جهان خالی است

آسمان ها همگی خاموش

ماه ، بالای سرم مرده ست

ابر پیچیده بر او کرباس

سینه ام از تپش افتاده ست

خالی از واهمه و وسواس

نم نمک می چکد از روزن

در گلویم نمک مهتاب

آن طرف ، در قفس ساعت

می دود عقربه ی شب تاب

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

چشم بخت

بی تو ، ای که در دل منی هنوز

داستان عشق من به ماجرا کشید

بی تو لحظه ها گذشت و روزها گذشت

بی تو کار خنده ها به گریه ها کشید

بی تو ، این دلی که با دل تو می تپید

وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد

بی تو ، بی تو دست سرنوشت کور من

اشک و خون به جای باده در پیاله کرد

عمر من شبی سیاه و بی ستاره بود

دیدگان تو ، ستارگان او شدند

لحظه ای ز بام ابرها برآمدند

لحظه ای به کام ابرها فروشدند

در فروغ این ستارگان بی دوام

روزگار شادی و غمم فرا رسید

آن ، به جز دمی نماند و این همیشه ماند

این ، همیشه ماند و آن به انتها رسید

آسمان حسود بود و چشم بخت من

چون ستارگان چشم تو دمید و مرد

بی تو ، از لبان من ترانه ها گریخت

بی تو ، در نگاه من شراره ها فسرد

آری ای که در منی و با منی مدام

وه که دیگر امید دیدن تو نیست

تو گلی ، گل بهار جاودان من

زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

جام جهان نما

دلی که قدر عزیزان آشنا دانست

چگونه صحبت بیگانگان روا دانست

میان این همه با چون تویی کنار آمد

چرا که جز به تو پرداختن خطا دانست

به شام زلف تو پیوست صبح طالع خویش

که تار موی ترا رشته ی وفا دانست

دل از امید وصال فرشته رویان شست

که عشق روی ترا ایت خدا دانست

ز جام عشق تو چون باده ی نگاه کشید

سبوی میکده را خالی از صفا دانست

طمع ز قصه ی جام جهان نما ببرید

که چشم مست ترا جام جان نما دانست

بنفشه موی منا ! سر ز من متاب و مرو

که قدر مشک پرکنده را صبا دانست

هر آنکه ملک جهان را به بوسه ای نفروخت

حدیث آدم و فردوس را کجا دانست

فدای نرگس شهلای نیم مست تو باد

هر آنچه عقل تهیدست ، پر بها دانست

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

تقدیر

آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت

آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد

سوداگر پیری که فروشنده ی هستی است

کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد

گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم

دیدم که دریغا !‌ نه مرا تاب درنگ است

وه کز پی آن سوز نهان در رگ و خونم

خشمی است که دیوانه تر از خشم پلنگ است

خشمی است که در خنده ی من ، در سخن من

چون آتش سوزنده ی خورشید هویداست

خشمی است که چون کیسه ی زهر از بن هر موی

می جوشد و می ریزد و سرچشمه اش آنجاست

من بندی این طبع برآشفته ی خویشم

طبیعی که در او زندگی از مرگ جدا نیست

هم درغم مرگ است و هم آسوده دل از مرگ

هم رسته ز خویش است و هم از خویش رها نیست

با من چه نشینی که من از خود به هراسم

با من چه ستیزی که من از خود به فغانم

یک روز گرم نرمتر از موم گرفتی

امروز نه آنم ، نه همانم ، نه چنانم

یک روز اگر چنگ دلم ناله ی خوش داشت

امروز به ناخن مخراشش که خموش است

یک روز اگر نغمه گر شادی من بود

امروز پر از لرزه ی خشم است و خروش است

گر زانکه درین خاک بمانم همه ی عمر

یا رخت اقامت ببرم از وطن خویش

تقدیر من اینست که آرام نگیرم

جز در بن تابوت خود و در کفن خویش

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

شعر انگور

چه می گویید ؟

کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟

کجا شهد است ؟ این اشک

اشک باغبان پیر رنجور است

که شب ها راه پیموده

همه شب تا سحر بیدار بوده

تاک ها را آب داده

پشت را چون چفته های مو دو تا کرده

دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده

تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده

چه می گویید ؟

کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟

کجا شهد است ؟ این خون است

خون باغبان پیر رنجور است

چنین آسان مگیریدش

چنین آسان منوشیدش

شما هم ای خریداران شعر من

اگر در دانه های نازک لفظم

و یاد ر خوشه های روشن شعرم

شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست

کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است

شرابش از کجا خوانید ؟ این مستی نه آن مستی است

شما از خون من مستید

از خونی که می نوشید

از خون دلم مستید

مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون

مرا هر شعر دریایی است

دریایی است لبریز از شراب خون

کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟

کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟

چنین آسان میفشارید بر هر دانه ی لبها را و بر خوشه دندان را ؟

مرا این کاسه ی خون است

مرا این ساغر اشک است

چنین آسان مگیریدش

چنین آسان منوشیدش

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

باران

آن شب ، زمین سوخته می نوشید

آب از گلوی تشنه ی نودانها

وز کوچه ها به گوش نمی آمد

جز هایهای زاری بارانها

بر لوح آسمان مسین می ریخت

طرح کلاغ پر زده ای از بام

پلک ستاره ها همه بر هم بود

چشم سیاه پنجره ها ، آرام

من در اتاق کوچک او بودم

بر گردنم حمایل بازویش

در هر نفس ، مشام مرا می سوخت

عطر بهار تازه ی گیسویش

آن شب ، دلی گرفته تر از شب داشت

چشمش در آرزوی چراغی بود

آن شب ، نسیم بی سر و سامان را

گویی ز عشق رفته ، سراغی بود

بر شیشه های پنجره می لغزید

رگبار قطره های گل اندوده

بر شیشه های دیده ی او می ریخت

باران اشک های غم آلوده

می خواند و می گریست به دلتنگی

وز آنچه کرده بود ، پشیمان بود

از نیش یادها جگرش می سوخت

وین درد را نه چاره ، نه درمان بود

س امشب دلم گرفته تر از ابر است

چشمم در آرزوی چراغی نیست

دانم که در چنین شب نافرجام

کس را از آنکه رفته ، سراغی نیست

در این اتاق کوچک دربسته

می افشرم به سینه خیالش را

بیهوده در دلی که پشیمان است

می پروردم امید وصالش را

امشب ، زمین سوخته می نوشد

آب از گلوی تشنه ی نودانها

وز کوچه ها به گوش نمی اید

جز هایهای زاری بارانها

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...

دزد آتش

پای به زنجیر بسته زخمی پیرم

کاین همه درد مرا امید دوا نیست

مرهم زخمم که چون شکاف درخت است

جز مس جوشان آفتاب خدا نیست

نشتر خونریز خارهای پر از زهر

می ترکاند حباب زخم تنم را

خاک به خون تشنه از دهانه ی این زخم

می مکد آهسته شیره ی بدنم را

کرکس پیری که آفتابش خوانند

بیضه ی چشم مرا شکسته به منقار

پنجه فروبرده ام به سینه ی هر سنگ

ناخن تیزم شکسته در تن هر خار

مانده به کتفم نشانی از خط زنجیر

چون به شن تر ، شیاری از تن ماری

تا به زمین پاشد آسمان نمک نور

برکشد از رخم شانه هام ، دماری

من مگر آن دزد آتشم که سرانجام

خشم خدایان مرا به شعله ی خود سوخت

بر سر این صخره ی شکسته ی تقدیر

چارستونم به چارمیخ بلا دوخت

بر دل من آرزوی مرگ ، حرام است

گرچه به جز مرگ ، چاره ی دگرم نیست

بر سرم ای سرنوشت !‌ کرکس پیری است

طعمه ی او غیر پاره ی جگرم نیست

موم تنم در آفتاب بسوزان

مغز سرم را به کرکسان هوا ده

آب دو چشم مرا بر آتش دل ریز

خاک وجود مرا به باده فنا ده

...

شعر انگور (نادر نادرپور) نظر دهید...