چشم ها و دست ها (نادر نادرپور)

پرده ی ناتمام

چشمه در تاریکی شب ، برق می زد

باد ، رقصان با سرود اهرمن ها

سایه های خفته چون دزدان رهزن

تک درختان ، چون نگهبانان تنها

ماه ، گاهی ناهویدا ، گاه پیدا

خنده ی تلخ و غم انگیز نسیمی

نقش می شد بر لب موج گریزان

دست و پا می زد که بگریزد درختی

باد می آمد به قصد برگ ریزان

برق شلاقش به تاریکی هویدا

روح ناپیدای شب در بیشه زاران

گاه پاورچین و گاهی پر هیاهو

سایه ها را می دوانید از پی هم

بیشه در هم می کشید از خشم ، ابرو

برق می زد دیدگان اهرمن ها

خاربن ها ، خیره بر تاریکی شب

با هزاران چشم مرموز و خیالی

شب پریشان از غم تنهایی خود

ناله می زد در نیستان های خالی

تا نسیمی سر کند آهسته آوا

باد عابر ، در سیاهیی سوت می زد

نغمه ها در سوت او در هم فشرده

همچو دزدان با علامت ها سخنگو

رهروان را با سرانگشتان شمرده

عابران از وحشت دزدان ، به نجوا

چشمه می خندید و ذرات ستاره

در دهانش همچو پولک های ماهی

یا چو دندان ها ز مروارید غلتان

با شکرخند نسیم شامگاهی

در سیاهی می درخشید آشکارا

جام ماه از شهد شیری رنگ مملو

نور آن چون خنده های نیکبختان

می چکید از کام شهد آلود ظلمت

چشمه سار تشنه در پای درختان

می گرفت از دست شب جامی گوارا

طبل کوبان ، زنگیان آدمی کش

با هزاران چشم سرخ شعله افکن

نقطه ها می ساختند از روشنایی

در فضا چون برق مشعل های روشن

یا چو آتشپاره در دود صحرا

تکدرختی می سرود از شادمانی

زیر لب ، افسانه های عاشقانه

در میان حلقه ی تنگ چناران

باد می زد بر درختان تازیانه

چشمه گریان می شد از هول تماشا

در مسیر باد خواب آلوده ی شب

برگ ها پر می زدند از شاخساران

چون وزغ ها بر زمین افتان و خیزان

سایه ها بازیکنان در جویباران

بیشه از باد شبانگاهان به غوغا

گاه کف می زد به تنهایی درختی

باد می آمد به قصد گوشمالش

چون زنی بر شانه ها می ریخت گیسو

چشمه ساران خیره بر نقش جمالش

ماه چون آوارگان خاموش و تنها

پنجه های تکدرختان ، باز می شد

با هیاهویی خیال انگیز و مبهم

می گذشت از شاخساران با تأنی

رشته های سیم ، چون برق مجسم

دود شب از شاخه ها می رفت بالا

برق چشم ماه نو ، چون بندبازان

بر فراز سیم ها جولان گرفته

یا نگاهی از تنی در هم شکسته

پر زده ، بر سیم نازک جان گرفته

در افق سوسوکنان چشمان فردا

چون نگهبانان دهشتناک ظلمت

در کنار چشمه ی وحشی ، چناران

گاه می آمد صدای باد رهزن

می دوید آن سو ، نگاه پاسداران

باد می افتاد و می ماند از تقلا

جاده در خاموشی شب دور می شد

چشمه در تاریکی شب برق می زد

ماه با دندان موجی خرد می شد

باد شیون ها ز بیم غرق می زد

می نهاد آهسته در هنگامه ها ، پا

در افق ، چون پنبه ها بر صورت شب

ابرها آغشته شد با روشنایی

در فضا ، چون برج خاموشی شناور

پر ز وحشت ، پر ز اسرار خدایی

آسمان با چهره ی غمگین دریا

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

ویرانه ی قرون

گویی سکوت قرن ها بود

در دخمه های تیره اش ، در آسمانش

در ابرهایش ، در شبان سهمگینش

در بادهایش ، در فضای بیکرانش

چون نعره بر می داشت باد سرد مغرب

گویی که بر می خاست بانگ ارغنون ها

آنجا که می افتاد روزی قهرمانی

امروز ، می افتد به خاموشی ستون ها

آنجا که روزی بال و پر می زد عقابی

امروز ، شبکوریست جنبان در سکوتش

آنجا که زلف دختران در پیچ و خم بود

امروز ، لرزد تار و پود عنکبوتش

آن دخمه ها ، آن سایه ها ، آن آسمان ها

وان رازداران شگرف خلوت او

آن خنده های باد در بیغوله ی شب

وان غول ها در تیرگی هم صحبت او

آن سقف ها ، آن پیشخوان ها ، آن ستون ها

آن طاق های ریخته در ظلمت شام

آن برق چشم گربه های سهمگین روی

وان نور اخترها در آفاق شبه فام

آن کوره راه بیکرانه

راهی که می لغزد به جنگل های خاموش

راهی که می پیچد چو ماری بر تن شب

راهی که می گیرد افق ها را در آغوش

آن شعله های آتش دزدان دریا

بر ریگ ها ، بر ریگ های خشک ساحل

در لابلای تکدرختان زمین گیر

در سایه های قلعه های تیره گون دل

اینها همه ، می خواندم چون قاصد مرگ

بار دگر با خنده ی پر مایه ی خویش

من کیستم ؟ بیگانه ای گم کرده مقصود

یا رهروی نا آشنا با سایه ی خویش

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

سرگذشت

شب ها ، به کنج خلوت من می گفت

افسانه های روز جدایی را

با خنده های تلخ ، نهان می داشت

در چشم خویش ، راز خدایی را

آن آتشی که شعله به جان می زد

دیگر نمی شکفت به چشمانش

وز گریه های تلخ پشیمانی

اشکی نمی نشست به دامانش

شوقی که جاودانه مرا می سوخت

دیگر نمی گداخت نگاهش را

وان قطره های اشک شبانگاهی

از دل نمی زدود گناهش را

چشمی که با نگاه سخن می گفت

افسانه های روز جدایی داشت

چون غنچه ی کبود سحرگاهی

از خواب ناز ، دیده گشایی داشت

در چشم او که آینه ی دل بود

دیدم که عشق گمشده پیدا نیست

دیدم که در نگاه گنهکارش

روز و شبان رفته ، هویدا نیست

دیدم که با نگاه ،‌ مرا می راند

بی آنکه با امید فراخواند

دیدم که با سکوت سخن می گفت

بی آنکه با نگاه سخن راند

می خواستم به دامنش آویزم

تا بشکنم سکوت غم افزا را

چندان کشم به ظلمت شب ها دست

تا وکنم دریچه ی فردا را

می خواستم به گریه فرو خوانم

در گوش او حدیث پریشانی

می خواستم به مویه فرو ریزم

در پای او سرشک پشیمانی

می خواستم چو ابر سیه دامن

از چشم ها ستاره فروبارم

وان اختران گرم فروزان را

در آسمان دامن او بارم

می خواستم به تیرگی شب ها

شمعی ز چشم روشن او گیرم

می خواستم ز وحشت تنهایی

چون شعله ای به دامن او گیرم

می خواستم به گونه ی من لغزد

اشکی ز دیدگان پشیمانش

می خواستم به شانه ی من ریزد

انبوه گیسوان پریشانش

چندان فسانه های عبث خواندم

تا خاطرات گمشده باز آرم

وان عشق دلفریب خدایی را

چونان که رفته بود ، فراز آرم

چشمم چه اشک ها که به دامن ریخت

تا با نگاه دوست ، سخن گوید

وز دل ، غبار تیره ی حرمان را

با قطره های اشک فرو شوید

اما نگاه غمزده اش می گفت

بنگر که آنچه رفت ، هویدا نیست

بر گور خاطرات فرومرده

نوری ز شمع سوخته پیدا نیست

اینک ، درون محبس شب ها ، من

سر می کنم حدیث جدایی را

تا کی به شامگاه گرفتاری

جویم فروغ صبح رهایی را

سر می نهم به دامن تنهایی

تا در نگاه چشم وی آویزم

وز آتشی که روشنی دل بود

بار دگر ، شراره برانگیزم

شاید که یار گمشده باز اید

وان ماجرای رفته ز سر گیرد

تا ناله های وحشت و نومیدی

در سینه ام طنین دگر گیرد

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

تک درخت

شب ها گریختند و ، تو چون بادهای سرد

همراه با سیاهی شب ها گریختی

در راه خود ، ز شاخه ی زرد حیات من

عشق مرا چو برگ خزان دیده ریختی

من چون غباری از دل شب های بی امید

برخاستم که خوش بنشینم به دامنت

آواره بخت من !‌ که تو چون نوعروس باد

رفتی ، چنانکه کس نشد آگه ز رفتنت

شب ها گریختند و ، تو چون یادهای دور

هر لحظه از گذشته ی من دورتر شدی

با آنچه رفته بود و نیامد دوباره باز

در سرزمین خاطر من ، همسفر شدی

تنها ، درین غروب غم انگیز زندگی

افتاده ام چو سایه ی گمگشتگان به راه

لرزم چو شاخ و برگ نهالان نیمه جان

در زیر تازیانه ی باران شامگاه

بس روزها که شعله ی نارنجی شفق

سوزاندم در آتش رنگین خویشتن

چون در رسد کبوتر ماه از فراز کوه

گنجاندم به سایه ی غمگین خویشتن

از تک درخت زندگی بی امید من

مرغان روزها همه یک یک پریده اند

شب ها چو توده های کلاغان شامگاه

از دور ، از دیار افق ها ، رسیده اند

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

در چشم دیگری

در آسمان آبی این چشم ناشناس

چون آسمان خاطره ی من ستاره ایست

دیدم ترا که جلوه کنان در نگاه او

با من چنانکه بود ، هنوزت اشاره ایست

می بینمت هنوز درین چشم ناشناس

این چشم ناشناس که رفت از برابرم

گویی تویی که باز چو خورشید شامگاه

می تابی از دریچه ی روزن به خاطرم

آهنگی از نگاه تو می ایدم به گوش

چون موج های خاطره ، غمگین و دلنواز

می سوزدم به مستی و می تابدم ز شوق

می خواندم به گرمی و می راندم به ناز

در ماهتاب خاطره می بینمت هنوز

با آن شکنج زلف که افشانده ای به دوش

گاهی به ناز می گذری از برابرم

تا از درون سینه برانگیزی ام خروش

می بینمت که گام فرا می نهی به پیش

در جامه ای سپید که پوشانده پیکرت

پیراهنی که دوخته ای از حریر ابر

چون آبشار نور ، فروریزد از برت

یک لحظه ، باز می شنوم نغمه ای ز دور

آغشته با غبار زراندوز خاطرات

دل می نهم به ناله ی پنهانی نسیم

تا بشنوم ترانه ی گمگشته ی حیات

می ایدم به گوش ، صدایی شکسته وار

کز آن شراب خاطره در جام من بریز

زان باده ی نگاه که در جام چشم تست

چون ساقیان میکده در کام من بریز

بیچاره من ، که باز به دامان آرزو

سر می نهم که بشنوم آهنگ دیگرت

غافل که آن نوای فریبنده ، دیرگاه

افسرده در سیاهی چشم فسونگرت

اما هنوز ، در دل این چشم ناشناس

گویی خیال تست که می ایدم به چشم

می بینمت هنوز ، که می خوانیم به ناز

می بینمت هنوز ، که می رانی ام به خشم

من مانده بر دریچه ی این چشم ناشناس

چون دزد آشنا که بکاود ز روزنی

شاید چو نور ماه ، درایم به خوابگاه

بینم که در سیاهی شب ، خیره بر منی

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

شب بیمار

شب بیماری ام تا صبح پایید

سحرگاهم ربود از دست ، خوابی

همه شب سر به سر بیدار بودم

به امیدی که خیزد آفتابی

چراغم خفت ، شمع بسترم خفت

نتابیدم به بالین پرتو ماه

تو گویی ماه – مرغ آسمان – مرد

چو لب بستند مرغان شبانگاه

شمردم نرم نرمک لحظه ها را

نه آغازی در آن دیدم نه انجام

فرورفتم سپس نومید و خاموش

در آن تاریکی نیلوفری فام

شمردم اختران آسمان را

که شاید برهم افتد دیده ی من

ولی دردا که یاد دیده ی او

نرفت از خاطر شوریده ی من

ز بستر جستم و افروختم شمع

کز آن بیگانه جویم آشنایی

ولی شمع خیالم زودتر تافت

دلم تاریک شد زان روشنایی

به رقص سایه روشن دوختم چشم

که از غم وارهانم خویشتن را

ولی شمع از نسیم نیمه شب مرد

نهاد از دست کار سوختن را

چو پر شد جام چشمم از می خواب

صدای ساعت بیدار برخاست

به زنگش گوش دادم لحظه ای چند

شمردم ضربه ها را تا فروکاست

نمی دانم ، خدایا !‌ صبح چون شد

ولی دانم که مرغ صبح نالید

تنم زین سخت جانی در عجب ماند

به خود بالید و بر من نیز بالید

همه شب سر به سر بیدار بودم

سحرگاهم ربود از دست ، خوابی

شب بیماری ام تا صبح پایید

به امیدی که خیزد آفتابی

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

از درون شب

تو ، ای چشم سیه !‌ با شعله ی خویش

شبانگاهان ، دلم را روشنی بخش

بسوزانم درین تاریکی مرگ

ز چنگال گناهم ایمنی بخش

خدا را ، آسمانا ! در فروبند

ز شیون های خاموشم مپرهیز

به چاه اخترانم سرنگون ساز

ز دار کهکشان هایم بیاویز

خدا را ، آسمانا ! پرده بفکن

مرا از چشم اخترها نهان کن

تنم در کوره ی خورشید بگداز

مرا پاکیزه دل ، پاکیزه جان کن

خدا را ، ماهتابا !‌ چهره بفروز

مرا درچشمه ی خود شستشو ده

به اشک نامرادی آشنا ساز

ز اشک پارسایی آبرو ده

بکوب ای دست مرگ ، ای پنجه ی مرگ

به تندی بردرم ، تا درگشایم

تو مرغان قفس را پر گشودی

من این مرغ قفس را پر گشایم

به تندی حلقه بر در زن ، مگو کیست

که در زندان هستی چون منی هست

به گوشم در دل شبهای خاموش

صدای خنده ی اهریمنی هست

شبم تاریک شد تاریکتر شد

نمی تابد ز روزن آفتابی

نمی تابد درین بیغوله ی مرگ

شبانگاهان ، فروغ ماهتابی

خدایانند و اخترها و شب ها

گواه گریه های شامگاهم

نمی دانند این بیگانه مردم

که در خود ، اشک ها دارد نگاهم

مرا ، ای سوز تب ! در بستر خویش

بسوزان ، شعله ور کن روشنی بخش

مرا زین لرزش گرم تب آلود

خدا را ، لذتی اهریمنی بخش

مرا ، ای دست خون آشام تقدیر

گریبان گیر و در ظلمت رها کن

مرا بر یال استرها فروبند

مرا از بال اخترها جدا کن

مرا در زیر دندانهای مریخ

به نرمی خرد کن ، کم کم فرو ریز

مرا در آسیای کهنه ی چرخ

غباری ساز و در کام سبو ریز

بکوب ای دست مرگ امشب درم را

که از من کس نمی گیرد سراغی

شب تاریک من بی روشنی ماند

تو ، ای چشم سیه !‌ بر کن چراغی

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

یاد دوست

بر گور روزهای سیه ، بوته های عشق

پژمرد و غنچه های امید گذشته مرد

در حیرتم هنوز که ایا چگونه بود

آن روزها که مرد و ترا جاودانه برد

خوابی گذر نکرد ، دریغا ، گذر نکرد

در چشم من ، شبان سیه ، بی خیال تو

ای آنکه دل به رنج غریبی سپرده ای

گریم به حال خویش و نگریم به حال تو

یاد آرمت هنوز ، هنوز ای امید دور

ای آنکه در زوال تو بینم زوال خویش

چون بنگرم هنوز در انبوه روزها

یادآورم ورود ترا در خیال خویش

گویی در آن غروب بهاری گشوده شد

درهای تنگ معبد تاریک خاطرات

همراه با بخور خوش و زخمه های چنگ

در دل طنین فکند مرا ضربه های پات

با من چنان به مهر درآمیختی که بخت

چون در تو بنگریست ، لب از شکوه ها بدوخت

وان قطره ی نگاه تو چون در دلم چکید

چون اشک گرم شمع ، مرا زندگی بسوخت

اینک ، تو نیز رفتی و بر گور روزها

شمعی ز یاد روشن خود برفروختی

ای آفتاب عمر ! درین وادی غروب

هر سو مرا کشاندی و لب تشنه سوختی

بازآ که بی فروغ تو ، این روزهای تار

بر من چنان گذشت که بگذشت شام من

ای دیو شب ! فرشته ی خورشید را بکش

تا صبحدم دوباره نیاید به بام من

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

ناله ای در سکوت

زین محبسی که زندگی اش خوانند

هرگز مرا توان رهایی نیست

دل بر امید مرگ چه می بندم

دیگر مرا ز مرگ ، جدایی نیست

مرگ است ، مرگ تیره ی جانسوز است

این زندگی که می گذرد آرام

این شام ها که می کشدم تا صبح

وین بام ها که می کشدم تا شام

مرگ است ، مرگ تیره ی جانسوز است

این لحظه های مستی و هشیاری

این شام ها که می گذرد در خواب

و آن روز ها که رفت به بیداری

تا چند ، ای امید عبث ، تا چند

دل برگذشت روز و شبان بستن ؟

با این دو دزد حیله گر هستی

پیمان مهر بستن و بگسستن ؟

تا کی براید از دل تاریکی

چشمان روشنی زده ی خورشید ؟

تا کی به بزم شامگهان خندد

این ماه ، جام گمشده ی جمشید ؟

دندان کینه جوی خدایانست

چشمان وحشیانه ی اخترها

خندد چو دست مرگ فروپیچد

طومار عمر بهمن و آذرها

دانم شبی به گردن من لغزد

این دست کینه پرور خون آشام

دانم شبی به غارت من خیزد

آن دیدگان وحشی بی آرام

تا کی درون محبس تنهایی

عمری به انتظار فرو مانم

تا کی از آنچه هست سخن گویم ؟

تا کی از آنچه نیست سخن رانم ؟

جانم ز تاب آتش غم ها سوخت

ای سینه ی گداخته ، فریادی

ای ناله های وحشی مرگ آلود

آخر فرا رسید به امدادی

سوز تب است و واهمه ی بیمار

مرگ است و راه گمشدگان درپیش

اشک شب است و آه سحرگاهان

وین لحظه های تیرگی و تشویش

در حیرتم که چیست سرانجامم

زیرا از آنچه هست ، حذر دارم

زین مرگ جاودانه گریزانم

در دل ، امید مرگ دگر دارم

اینک تو ، ای امید عبث !‌ بازای

وینک تو ، ای سکوت گران ! بگریز

ای ماه آرزو که فرو خفتی

بار دگر ، کرشمه کنان برخیز

جانم به لب رسید و تنم فرسود

ای آسمان !‌ دریچه ی شب وکن

ای چشم سرنوشت ، هویدا شو

او را که در منست هویدا کن

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

یاد ونیز

هان ، ای ونیز من

ای دختر خیال

چون از حریر نازک مهتاب های دور

پیراهن سپید عروسان به بر کنی

چون آسمان به سر نهدت نیمتاج ماه

وز غرفه ی کبود افق سر به در کنی

مانی به انتظار که از بام آسمان

پاشند بر تو پولک و نقل ستاره ها

آنگه ، من از دیار خود ایم به دیدنت

تا صبح را سلام دهیم از مناره ها

پندارم ای ونیز که می بینمت هنوز

از روی بام های سفالین سرخ فام

یاد آورم که در تو بگذشتست چون نسیم

آن روزهای گمشده ی بی نشان و نام

بر قبه های آبی و بر بام های سرخ

بر آبهای روشن دریای نیلگون

بر آن جزیره های تک افتاده ی کبود

بر یادگارهای پرکنده ی قرون

بر برج های زنگ که از آهن است و سنگ

بر زنگ ها که می شکند

دنگ دنگ دنگ

بر خنده های ریز و درخشان موج ها

بر چتر آفتابی خورشید رنگ رنگ

بر هر چه در فضای تو می ایدم به یاد

بینم نشانه هایی از آن روزهای دور

آن روزهای ساخته از نور و از بلور

اینک ، در آرزوی تو ، ای شهر نوعروس

آن روزها که در پی شب ها گریختند

آنها که چون شکوفه ی گیلاس های سرخ

در دامن نسیم گریزنده ریختند

یک یک فرا رسند ، نواخوان و پایکوب

با تاج شهریاری خورشید بی غروب

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...