چشم ها و دست ها (نادر نادرپور)

ناله ای در سکوت

زین محبسی که زندگی اش خوانند

هرگز مرا توان رهایی نیست

دل بر امید مرگ چه می بندم

دیگر مرا ز مرگ ، جدایی نیست

مرگ است ، مرگ تیره ی جانسوز است

این زندگی که می گذرد آرام

این شام ها که می کشدم تا صبح

وین بام ها که می کشدم تا شام

مرگ است ، مرگ تیره ی جانسوز است

این لحظه های مستی و هشیاری

این شام ها که می گذرد در خواب

و آن روز ها که رفت به بیداری

تا چند ، ای امید عبث ، تا چند

دل برگذشت روز و شبان بستن ؟

با این دو دزد حیله گر هستی

پیمان مهر بستن و بگسستن ؟

تا کی براید از دل تاریکی

چشمان روشنی زده ی خورشید ؟

تا کی به بزم شامگهان خندد

این ماه ، جام گمشده ی جمشید ؟

دندان کینه جوی خدایانست

چشمان وحشیانه ی اخترها

خندد چو دست مرگ فروپیچد

طومار عمر بهمن و آذرها

دانم شبی به گردن من لغزد

این دست کینه پرور خون آشام

دانم شبی به غارت من خیزد

آن دیدگان وحشی بی آرام

تا کی درون محبس تنهایی

عمری به انتظار فرو مانم

تا کی از آنچه هست سخن گویم ؟

تا کی از آنچه نیست سخن رانم ؟

جانم ز تاب آتش غم ها سوخت

ای سینه ی گداخته ، فریادی

ای ناله های وحشی مرگ آلود

آخر فرا رسید به امدادی

سوز تب است و واهمه ی بیمار

مرگ است و راه گمشدگان درپیش

اشک شب است و آه سحرگاهان

وین لحظه های تیرگی و تشویش

در حیرتم که چیست سرانجامم

زیرا از آنچه هست ، حذر دارم

زین مرگ جاودانه گریزانم

در دل ، امید مرگ دگر دارم

اینک تو ، ای امید عبث !‌ بازای

وینک تو ، ای سکوت گران ! بگریز

ای ماه آرزو که فرو خفتی

بار دگر ، کرشمه کنان برخیز

جانم به لب رسید و تنم فرسود

ای آسمان !‌ دریچه ی شب وکن

ای چشم سرنوشت ، هویدا شو

او را که در منست هویدا کن

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

یاد ونیز

هان ، ای ونیز من

ای دختر خیال

چون از حریر نازک مهتاب های دور

پیراهن سپید عروسان به بر کنی

چون آسمان به سر نهدت نیمتاج ماه

وز غرفه ی کبود افق سر به در کنی

مانی به انتظار که از بام آسمان

پاشند بر تو پولک و نقل ستاره ها

آنگه ، من از دیار خود ایم به دیدنت

تا صبح را سلام دهیم از مناره ها

پندارم ای ونیز که می بینمت هنوز

از روی بام های سفالین سرخ فام

یاد آورم که در تو بگذشتست چون نسیم

آن روزهای گمشده ی بی نشان و نام

بر قبه های آبی و بر بام های سرخ

بر آبهای روشن دریای نیلگون

بر آن جزیره های تک افتاده ی کبود

بر یادگارهای پرکنده ی قرون

بر برج های زنگ که از آهن است و سنگ

بر زنگ ها که می شکند

دنگ دنگ دنگ

بر خنده های ریز و درخشان موج ها

بر چتر آفتابی خورشید رنگ رنگ

بر هر چه در فضای تو می ایدم به یاد

بینم نشانه هایی از آن روزهای دور

آن روزهای ساخته از نور و از بلور

اینک ، در آرزوی تو ، ای شهر نوعروس

آن روزها که در پی شب ها گریختند

آنها که چون شکوفه ی گیلاس های سرخ

در دامن نسیم گریزنده ریختند

یک یک فرا رسند ، نواخوان و پایکوب

با تاج شهریاری خورشید بی غروب

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

بر گور بوسه ها

زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت

امروز ، شاخه های کهن سر کشیده اند

نقش ترا که پرتو ماه آفریده بود

خورشید ها ربوده و در برکشیده اند

شب در رسید و ، شعله ی گوگردی شفق

بر گور بوسه ها ی تو افروخت آتشی

خورشید تشنه خواست که نو شد به یاد روز

آن بوسه را که ریخته از کام مهوشی

ماندم بر آن مزار و ، شب از دور پر گشود

تک تک برآمد از دل ظلمت ، ستاره ها

خواندم ز دیدگان غم آلود اختران

از آخرین غروب نگاهت اشاره ها

چون برگ مرده ای که درافتد به پای باد

یاد تو با نسیم سبکخیز شب گریخت

وان خنده ای که بر لب تو نقش بسته بود

پژمرد و ، در سیاهی شب چون شکوفه ریخت

دیدم که در نگاه تو جوشید موج اشک

گلبرگ بوسه های تو شد طعمه ی نسیم

دیدم ترا که رفتی و آمد مرا به گوش

آوای پای رهگذری در سکوت و بیم

بی آنکه بر تو راه ببندد ، نگاه من

ای آشنا ! گریختی از من ، گریختی

چون سایه ای که پرتو ماه آفریندش

پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی

اینجا مزار گمشده ی بوسه های تست

و آن دورتر ، خیال تو بنشسته بی گناه

من مانده ام هنوز در ین دشت بی کران

تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

دیگر نمانده هیچ

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت

دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد

تنها شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز

آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

چشم ها و دست ها

شب در رسید و ، وحشت آن چشم بی نگاه

چون لرزه های مرگ ، تنم را فراگرفت

در ژرفنای خاطر من ، جستجوکنان

دستی فروخزید و مرا آشنا گرفت

در پنجه های وحشی او ماندم از خروش

فریاد من ز وحشت او در گلو شکست

چشم ستاره ای بدرخشید و ، نور ماه

چون تیر در سیاهی چشمم فرو نشست

یک لحظه ، آسمان و درختان و ابرها

در هم شدند و محو شدند و نهان شدند

یک لحظه ، آن دو چشم گنهکار دوزخی

از پشت پرده های سیاهی عیان شدند

چون پرده ای که رنگ بر آن می دود به خشم

گیتی پر از غبار شد و تیرگی گرفت

یک لحظه ، هر چه بود خموشی گزید و مرد

گفتی هراس مرگ بر او چیرگی گرفت

تنها دو چشم سرخ ، دو چشمی که می گداخت

نزدیک شد ، گداخته شد ، شعله برکشید

اول ، دونقظه بود که درتیرگی شکفت

وانگه ، دو نور سرخ از آن هر دو سر کشید

گفتی ز چشم مرگ ، زمان ، قطره قطره ریخت

در قطره های دمبدمش ، زندگی فسرد

در نور آن دو چشم که لرزید و خیره ماند

باز آن دو دست سرد ، گریبان من فشرد

در پنجه های وحشی او ماندم از خروش

فریاد من ز وحشت او در گلو شکست

چشم ستاره ای بدرخشید و ، نور ماه

چون تیر ، در سیاهی چشمم فرو نشست

نالیدم از هراس و ، در آفاق بی فنا

گم شد صدای زیر وبم ناله های من

ظلمت فرا رسید و نسیم از نفس فتاد

بشکست در گلوی خموشی ، صدای من

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

دو در

آن در گشوده شد

آن در که بسته بود ، زمانی گشوده شد

اما کسی نبود

اما در انتظار من آنجا کسی نبود

شب سخت تیره بود و سیاهی زبان نداشت

شب تیره بود و روشنی آسمان نداشت

چشمک نمی زد از دل ظلمت ستاره ای

با من نداشت چشم خدایان اشاره ای

آن در که بسته بود دگر باره بسته شد

وین در گشوده شد

این در که پلک چشم تو باشد ، گشوده شد

در آسمان چشم تو . شب نیلگونه بود

دانم چگونه بود و ندانم چگونه بود

شب در فضای چشم تو صدها ستاره داشت

با هر نگاه خویش ، هزاران اشاره داشت

چشمت خموش بود ، ولی بی زبان نبود

وان خواهش نگاه تو از من نهان نبود

این در که پلک چشم تو باشد ، گشوده شد

این در که بسته بود ، از این پس گشوده شد

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

در هرچه هست و نیست

در مرگ عاشقانه ی نیلوفران صبح

در رقص صوفیانه ی اشباح و سایه ها

در گریه های سرخ شفق بر غروب زرد

در کوهپایه ها

در زیر لاجورد غم انگیز آسمان

در چهره ی زمان

در چشمه سار گرم و کف آلود آفتاب

در قطره های آب

در سایه های بیشه ی انبوه دوردست

در آبشار مست

در آفتاب گرم و گدازان ریگزار

در پرده ی غبار

در گیسوان نرم و پریشان بادها

در بامدادها

در سرزمین گمشده ای بی نشان و نام

در مرز و بوم دور و پریوار یادها

درنوشخند روز

در زهرخند جام

در خالهای سرخ و کبود ستارگان

در موج پرنیان

در چهره ی سراب

در اشک ها که می چکد از چشم آسمان

در خنجر شهاب

در خط سبز موج

در دیده ی حباب

در عطر زلف او

در حلقه های مو

در بوسه ای که می شکند بر لبان من

در خنده ای که می شکفد بر لبان او

در هرچه هست و نیست

در هر چه بود و هست

در شعله ی شراب

در گریه های مست

در هر کجا که می گذرد سایه ی حیات

سرمست و پر نشاط

آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش

خاموش و پر خروش

کانجا که مرد می سترد نام سرنوشت

و آنجا که کار می شکند پشت بندگی

رو کن به سوی عشق

رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

هوس ها

چو باز اید شبانگاهان آبی

من و این بام سبز آسمان ها

من و این کوهساران مه آلود

من و این ابرها ، این سایبان ها

دوم در بیشه زاران چون مه سبز

وزم در کوهساران چون دم باد

بلغزم در نشیب دره ی ژرف

به بوی صبح چون خورشید مرداد

به رقص آرم چو موجی خرمن زرد

چو بادی خوشه ها گیرم در آغوش

روم پای تهی در کشتزاران

بنوشم عطر جنگل های خاموش

سرایم با غریو آبشاران

شبانگاهان ، سرودی آسمانی

نهم دل بر طنین نغمه ی خویش

چو لغزد در سکوت جاودانی

شوم مهتاب و پر گیرم شبانگاه

بر آن دریای ژرف آسمان رنگ

بر آن امواج خشم آلود ساحل

که سر کوبند چون دیوانه بر سنگ

شوم عطری گریزان و سبکروح

در آمیزم به باد شامگاهی

بپیچم در مشام اختر و ماه

بگنجم در جهان مرغ و ماهی

شوم در جام ظلمت ، باده ی صبح

بتابم گونه ی شب زنده داران

چو برگ مرده ای ، افتان و خیزان

به رقص ایم کنار جویباران

جهان ماندست و این زیبا هوسها

که هر دم می کشانندم به دنبال

چنانم در دل انگیزند غوغا

که با مهتاب ها گیرم پر و بال

ازین پس ، این من و این شادی عمر

من و این دشت ها ، این بوستان ها

چو بازاید شبانگاهان‌ آبی

من و این بام سبز آسمان ها

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

رقص اموات

سوت ترن به گوش رسد نیمه های شب

آهسته از کرانه ی دریای بیکران

باد خنک ز مزرعه ها آورد به گوش

در های و هوی بیشه ، سرود دروگران

خواند نسیم نیمه شبان در خرابه ها

در نقش کاهنان شب اوراد ساحران

بر جاده ها فکنده چو غولان رهنشین

مهتاب ، سایه های چناران و عرعران

باد آورد ز ساحل دریا ، خفیف و محو

آواز موج ها و شبانان و عابران

جنگل در آشیانه ی شب ، خفته بی صدا

با وهم شب ، ترانه ی غوکان دوردست

گیرد درین سکوت غم آلوده ، توأمی

چون رشته ی طناب سپیدی است راه ده

در نور مه ، کنار چمن های شبنمی

چشمک زنان ز پشت درختان ، ستاره ها

چون چشم دیوهای هراسان ز آدمی

اید صدای دور نیی ، گرم و سوزناک

همراه باد نیمه شبی ، با ملایمی

خیزد فروغ قرمزی از آتش شبان

در سایه های کوه ، به محوی و مبهمی

در هم دود چو دود شب تیره ، سایه ها

از دورها ، صدای سگان خرابه گرد

بر هم زند سکوت بیابان سهمناک

پیچد در‌ آن خموشی شب ، اضطراب و وهم

بر هم خورد ز باد خنک ، شاخه های تاک

سو سو کند چراغی از آن دور ، روی کوه

اید صدای دمبدم جغدی از مغاک

در آب برکه ، تند شود قطعه قطعه ماه

وان قطعه های شسته به هم یابد اصطکاک

بر روی برکه ، سایه ی نرم درخت ها

گسترده پرده های سیه رنگ و چاک چاک

گاهی در آب گل شده ، برگی کند شنا

آهسته ایستادم و کردم نظر ز دور

بر جاده ی کبود که در بیشه می خزید

وانگه به دور خویش نگه کردم از هراس

شب بود و ماه و باد خفیفی که می وزید

گویی فروغ ماه چو از بیشه می گذشت

می کرد بر شمار پریزادگان مزید

در پیش دیده ، منظره ی دخمه های مرگ

دل را ز قصه های پر از غصه ام گزید

غم بود و نور آبی مهتاب نیمه شب

وان بقعه ها که در دل ظلمت مکان گزید

وان مرغ شب که سر زد ازو ناله ی فنا

اینجا سکوت و خاطره ها خفته بود و باد

در دود شب توهم و رؤیا دمیده بود

کم کم ذهن ز خنده تهی کرده بود ماه

غمگین ، در آسمان کبود آرمیده بود

اندام بیشه در شمد نرم ماهتاب

چون زخمیان پیر ، به بستر لمیده بود

در پای چشمه ای که مه اید در آن به رقص

از خستگی ، چنار نحیفی خمیده بود

من بودم و سکوت شب و سیل خاطرات

گویی ز دل نشاط حیاتم رمیده بود

چون مردگان بیخبر از عالم بقا

ناگه صدای همهمه ی باد نیمه شب

پیچید در خموشی خلوتگه خدای

گفتی به یک نهیب سواران خشمگین

کندند مرکبان خود از ضربه ها ز جای

یا در فروغ ماه پریزادگان مست

در خلوت و سکوت ، همه دف زدند و نای

یا رهزنان بیشه نشین ، های و هو کنان

مهمیز ها زدند بر اسبان بادپای

یا راهبان پیر چو گرم دعا شدند

آوازشان به گریه در آمیخت هایهای

ناگه درین خیال ، شدم خیره بر قفا

از آخرین مزار ، صدایی خفیف و خشک

آمد به گوش و معجزه ای قبر را گشاد

اندام خالی شبحی ، لاغر و مخوف

تا نیمه شد عیان و در آن دخمه ایستاد

پیراهنش سپید چو مهتاب نیمه شب

در تیرگی به موج زدن در مسیر باد

در نور ماه ، سایه ی او ، پیش پای او

طرح ز هم گسیخته ای بر زمین نهاد

در استخوان دست چپش ، دسته ی تبر

در استخوان دست دگر ، از نی اش مداد

گفتی سرود مرگ در آن نی گرفته جا

یک لحظه ایستاد و سپس بازوان گشود

زد با تبر به روی لحد چند ضربتی

وانگه تبر نهاد و دگر باره ایستاد

نی را به لب گذاشت همان دم به سرعتی

لختی در آن دمید و سپس از دهان گرفت

در دشت بیکرانه برانگیخت وحشتی

از هر لحد که چون در نقبی گشوده شد

برخاست مرده ای و به پا شد قیامتی

آن نی نواز ، نغمه ی شوق آوری نواخت

وندر پی اش به رقص درآمد جماعتی

رقصی که خیره کرد مرا چشم اعتنا

گفتی درآمدند سپیدارهای پیر

وز جنب و جوش باد خفیفی به ناله اند

یا جست و خیز پر هیجان فرشته هاست

کز یک نژاد واحد و از یک سلاله اند

یا رقص بومیان برهمن بود که شب

در رهگذار باد ، پریشان کلاله اند

یا بزم مخفیانه ی پیران کاهن است

کانجا به پیچ و تاب ز دور پیاله اند

یا رقص صوفیانه ی اشباح و سایه هاست

آن دم که در طلسم تماشای هاله اند

یا شور محشری است درین تیرگی به پا

من بی خبر ز خویشتن و بی خبر ز صبح

بر رقص مرده بود همانگونه ام نگاه

غافل که کوکب سحری چون نگین اشک

زد حلقه در سپیدی چشم شب سیاه

کم کم ترانه رفت به پایان و آن شبح

نی را ز لب گرفت و دمی خیره شد به راه

وانگه تبر به دست ، همان ضربه ها نواخت

شد رقص شب تمام و هیاهوی آن تباه

انبوه مردگان همه خفتند در مزار

بر رویشان فتاد لحد ها و نور ماه

شب ماند و آن سیاهی کمرنگ و آن فضا

یک لحظه ماند آن شبح نی نواز و باز

او نیز در مزار خود آهسته جا گرفت

سنگ لحد به سینه اش افتاد بی درنگ

زان پس سکوت محض ، فضا را فراگرفت

گویی نه مرده بود ، نه غوغای مرده ها

شب بود و وهم باطل شب در تو پا گرفت

مهتاب محو و بی رمق صبح ، ناگزیر

رخت از زمین کشید و گریز از فضا گرفت

وان اختری که چشم به راه سپیده بود

کم کم نظر ز منظره ی خاک وا گرفت

دیگر مرا نماند گواهی به مدعا

در این میان ، سیاهی تاریک رهروی

با سوسوی چراغی از آن دور دیده شد

چون گردباد کوچکی از راه دررسید

کم کم صدای پای خفیفش شنیده شد

پیری خمیده بود و چراغی به دست داشت

نور چراغ ، چیره به نور سپیده شد

آمد کنار قبری زانو زد و نشست

آهی کشید و پرده ی صبرش دریده شد

آغاز گریه کرد و چنان شد که از نخست

گویی برای آه و فغان آفریده شد

من خیره ماندم از اثر این دو ماجرا

ده ، همچو خفته ای که ز خواب سحر پرد

چشمی گشود و خورد به ‌آهستگی تکان

شب مرده بود و نور سپید ستاره ها

هی رفته رفته کم شد و روشن شد آسمان

از قلب ده ، صدای بلند اذان صبح

پیچید در سکوت افق با طنین آن

گنجشک ها ترانه سرودند با نسیم

در شاخ و برگ کهنه چناران سخت جان

آمیخت بانگ زنجره ها و کلاغ ها

از دور ، با صدای خروسان صبح خوان

آورد باد مست سحر ، بوی آشنا

نور لطیف صبحگهان سایه زد به کوه

دنبال آن غبار کمی در فضا دمید

پیر از کنار گور به پا خاست با چراغ

باد سحر چراغ ورا کشت و ‌آرمید

داد آسمان ز پنجره ی قرمز افق

شادی کنان ز جنبش خورشید خود امید

گلرنگ شد فروغ مه آلود بامداد

نور پریده رنگ سحر از فضا رمید

پیر شکسته پشت روان شد به سوی ده

بر روی چوبدستی باریک خود خمید

در گرد جاده ، سایه اش افتاد با عصا

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

مرداب

شب ها ، در آبگینه ی مرداب های سبز

آنجا که نیزه های جگن رفته تا به ماه

آنجا که ماهیان درخشان لعلگون

چشمان گشوده اند به تاریکی سیاه

آنجا که عطر وحشی گل های آبزی

پیچید در مشام خدایان تیرگی

آنجا که شهد روشن مهتاب آسمان

بر زهر شام تیره گرفتست چیرگی

آنجا که ماه می شکند در دهان موج

چون قرص آتشی که در آب افکند شرار

آنجا که خفته اند بر اطراف آبگیر

مرغابیان پیر ، در اندیشه ی فرار

آنجا که نوشخند پرکنده ی نسیم

چین افکند به چهره ی مرداب آشنا

آنجا که از تپیدن امواج بیشمار

گاهی در آب گل شده ، برگی کند شنا

آنجا که پشگان درشت بلند پای

مستانه می دوند بر امواج پر غرور

آنجا که ناله های غریبانه ی وزغ

پیچیده در سکوت چمنزارهای دور

آنجا که پای رهگذری رانده از حیات

لغزیده بر کرانه ی نمناک آبگیر

آنجا که مژده آورد از مرگ او هنوز

آوای نرم خم شدن ساقه های پیر

آنجا در آن سکوت غم انگیز لایزال

آنجا که مرگ طعنه زند : کاین مزار تست

بانگی نهیب می زندم از درون دل

کاین سرنوشت تست که در انتظار تست

...

چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...