چشم ها و دست ها (نادر نادرپور)

رقص اموات

سوت ترن به گوش رسد نیمه های شب

آهسته از کرانه ی دریای بیکران

باد خنک ز مزرعه ها آورد به گوش

در های و هوی بیشه ، سرود دروگران

خواند نسیم نیمه شبان در خرابه ها

در نقش کاهنان شب اوراد ساحران

بر جاده ها فکنده چو غولان رهنشین

مهتاب ، سایه های چناران و عرعران

باد آورد ز ساحل دریا ، خفیف و محو

آواز موج ها و شبانان و عابران

جنگل در آشیانه ی شب ، خفته بی صدا

با وهم شب ، ترانه ی غوکان دوردست

گیرد درین سکوت غم آلوده ، توأمی

چون رشته ی طناب سپیدی است راه ده

در نور مه ، کنار چمن های شبنمی

چشمک زنان ز پشت درختان ، ستاره ها

چون چشم دیوهای هراسان ز آدمی

اید صدای دور نیی ، گرم و سوزناک

همراه باد نیمه شبی ، با ملایمی

خیزد فروغ قرمزی از آتش شبان

در سایه های کوه ، به محوی و مبهمی

در هم دود چو دود شب تیره ، سایه ها

از دورها ، صدای سگان خرابه گرد

بر هم زند سکوت بیابان سهمناک

پیچد در‌ آن خموشی شب ، اضطراب و وهم

بر هم خورد ز باد خنک ، شاخه های تاک

سو سو کند چراغی از آن دور ، روی کوه

اید صدای دمبدم جغدی از مغاک

در آب برکه ، تند شود قطعه قطعه ماه

وان قطعه های شسته به هم یابد اصطکاک

بر روی برکه ، سایه ی نرم درخت ها

گسترده پرده های سیه رنگ و چاک چاک

گاهی در آب گل شده ، برگی کند شنا

آهسته ایستادم و کردم نظر ز دور

بر جاده ی کبود که در بیشه می خزید

وانگه به دور خویش نگه کردم از هراس

شب بود و ماه و باد خفیفی که می وزید

گویی فروغ ماه چو از بیشه می گذشت

می کرد بر شمار پریزادگان مزید

در پیش دیده ، منظره ی دخمه های مرگ

دل را ز قصه های پر از غصه ام گزید

غم بود و نور آبی مهتاب نیمه شب

وان بقعه ها که در دل ظلمت مکان گزید

وان مرغ شب که سر زد ازو ناله ی فنا

اینجا سکوت و خاطره ها خفته بود و باد

در دود شب توهم و رؤیا دمیده بود

کم کم ذهن ز خنده تهی کرده بود ماه

غمگین ، در آسمان کبود آرمیده بود

اندام بیشه در شمد نرم ماهتاب

چون زخمیان پیر ، به بستر لمیده بود

در پای چشمه ای که مه اید در آن به رقص

از خستگی ، چنار نحیفی خمیده بود

من بودم و سکوت شب و سیل خاطرات

گویی ز دل نشاط حیاتم رمیده بود

چون مردگان بیخبر از عالم بقا

ناگه صدای همهمه ی باد نیمه شب

پیچید در خموشی خلوتگه خدای

گفتی به یک نهیب سواران خشمگین

کندند مرکبان خود از ضربه ها ز جای

یا در فروغ ماه پریزادگان مست

در خلوت و سکوت ، همه دف زدند و نای

یا رهزنان بیشه نشین ، های و هو کنان

مهمیز ها زدند بر اسبان بادپای

یا راهبان پیر چو گرم دعا شدند

آوازشان به گریه در آمیخت هایهای

ناگه درین خیال ، شدم خیره بر قفا

از آخرین مزار ، صدایی خفیف و خشک

آمد به گوش و معجزه ای قبر را گشاد

اندام خالی شبحی ، لاغر و مخوف

تا نیمه شد عیان و در آن دخمه ایستاد

پیراهنش سپید چو مهتاب نیمه شب

در تیرگی به موج زدن در مسیر باد

در نور ماه ، سایه ی او ، پیش پای او

طرح ز هم گسیخته ای بر زمین نهاد

در استخوان دست چپش ، دسته ی تبر

در استخوان دست دگر ، از نی اش مداد

گفتی سرود مرگ در آن نی گرفته جا

یک لحظه ایستاد و سپس بازوان گشود

زد با تبر به روی لحد چند ضربتی

وانگه تبر نهاد و دگر باره ایستاد

نی را به لب گذاشت همان دم به سرعتی

لختی در آن دمید و سپس از دهان گرفت

در دشت بیکرانه برانگیخت وحشتی

از هر لحد که چون در نقبی گشوده شد

برخاست مرده ای و به پا شد قیامتی

آن نی نواز ، نغمه ی شوق آوری نواخت

وندر پی اش به رقص درآمد جماعتی

رقصی که خیره کرد مرا چشم اعتنا

گفتی درآمدند سپیدارهای پیر

وز جنب و جوش باد خفیفی به ناله اند

یا جست و خیز پر هیجان فرشته هاست

کز یک نژاد واحد و از یک سلاله اند

یا رقص بومیان برهمن بود که شب

در رهگذار باد ، پریشان کلاله اند

یا بزم مخفیانه ی پیران کاهن است

کانجا به پیچ و تاب ز دور پیاله اند

یا رقص صوفیانه ی اشباح و سایه هاست

آن دم که در طلسم تماشای هاله اند

یا شور محشری است درین تیرگی به پا

من بی خبر ز خویشتن و بی خبر ز صبح

بر رقص مرده بود همانگونه ام نگاه

غافل که کوکب سحری چون نگین اشک

زد حلقه در سپیدی چشم شب سیاه

کم کم ترانه رفت به پایان و آن شبح

نی را ز لب گرفت و دمی خیره شد به راه

وانگه تبر به دست ، همان ضربه ها نواخت

شد رقص شب تمام و هیاهوی آن تباه

انبوه مردگان همه خفتند در مزار

بر رویشان فتاد لحد ها و نور ماه

شب ماند و آن سیاهی کمرنگ و آن فضا

یک لحظه ماند آن شبح نی نواز و باز

او نیز در مزار خود آهسته جا گرفت

سنگ لحد به سینه اش افتاد بی درنگ

زان پس سکوت محض ، فضا را فراگرفت

گویی نه مرده بود ، نه غوغای مرده ها

شب بود و وهم باطل شب در تو پا گرفت

مهتاب محو و بی رمق صبح ، ناگزیر

رخت از زمین کشید و گریز از فضا گرفت

وان اختری که چشم به راه سپیده بود

کم کم نظر ز منظره ی خاک وا گرفت

دیگر مرا نماند گواهی به مدعا

در این میان ، سیاهی تاریک رهروی

با سوسوی چراغی از آن دور دیده شد

چون گردباد کوچکی از راه دررسید

کم کم صدای پای خفیفش شنیده شد

پیری خمیده بود و چراغی به دست داشت

نور چراغ ، چیره به نور سپیده شد

آمد کنار قبری زانو زد و نشست

آهی کشید و پرده ی صبرش دریده شد

آغاز گریه کرد و چنان شد که از نخست

گویی برای آه و فغان آفریده شد

من خیره ماندم از اثر این دو ماجرا

ده ، همچو خفته ای که ز خواب سحر پرد

چشمی گشود و خورد به ‌آهستگی تکان

شب مرده بود و نور سپید ستاره ها

هی رفته رفته کم شد و روشن شد آسمان

از قلب ده ، صدای بلند اذان صبح

پیچید در سکوت افق با طنین آن

گنجشک ها ترانه سرودند با نسیم

در شاخ و برگ کهنه چناران سخت جان

آمیخت بانگ زنجره ها و کلاغ ها

از دور ، با صدای خروسان صبح خوان

آورد باد مست سحر ، بوی آشنا

نور لطیف صبحگهان سایه زد به کوه

دنبال آن غبار کمی در فضا دمید

پیر از کنار گور به پا خاست با چراغ

باد سحر چراغ ورا کشت و ‌آرمید

داد آسمان ز پنجره ی قرمز افق

شادی کنان ز جنبش خورشید خود امید

گلرنگ شد فروغ مه آلود بامداد

نور پریده رنگ سحر از فضا رمید

پیر شکسته پشت روان شد به سوی ده

بر روی چوبدستی باریک خود خمید

در گرد جاده ، سایه اش افتاد با عصا

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

مرداب

شب ها ، در آبگینه ی مرداب های سبز

آنجا که نیزه های جگن رفته تا به ماه

آنجا که ماهیان درخشان لعلگون

چشمان گشوده اند به تاریکی سیاه

آنجا که عطر وحشی گل های آبزی

پیچید در مشام خدایان تیرگی

آنجا که شهد روشن مهتاب آسمان

بر زهر شام تیره گرفتست چیرگی

آنجا که ماه می شکند در دهان موج

چون قرص آتشی که در آب افکند شرار

آنجا که خفته اند بر اطراف آبگیر

مرغابیان پیر ، در اندیشه ی فرار

آنجا که نوشخند پرکنده ی نسیم

چین افکند به چهره ی مرداب آشنا

آنجا که از تپیدن امواج بیشمار

گاهی در آب گل شده ، برگی کند شنا

آنجا که پشگان درشت بلند پای

مستانه می دوند بر امواج پر غرور

آنجا که ناله های غریبانه ی وزغ

پیچیده در سکوت چمنزارهای دور

آنجا که پای رهگذری رانده از حیات

لغزیده بر کرانه ی نمناک آبگیر

آنجا که مژده آورد از مرگ او هنوز

آوای نرم خم شدن ساقه های پیر

آنجا در آن سکوت غم انگیز لایزال

آنجا که مرگ طعنه زند : کاین مزار تست

بانگی نهیب می زندم از درون دل

کاین سرنوشت تست که در انتظار تست

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

شب در کشتزاران

چراغ خرمنی از دور پیداست

شب مهتاب ، در آن سوی جاده

صدای پر طنین سم اسبی

شود هر لحظه در صحرا زیاده

درختانند با بادی به نجوا

سر از مستی به گوش هم نهاده

کنار جاده ها مسکن گزیده

سیاهیشان چو دزدان پیاده

غریو دوردست آبشاری

چو بانگ مست خیزد بی اراده

سگان نر برآرند از جگر بانگ

به پاسخگویی سگ های ماده

نمای قریه در تاریکی شب

چو کندوییست بر پهلو فتاده

به طاق کلبه هایش پرتو ماه

تو گویی طاقه ی دیبا گشاده

به چشم اید رخ دهقان پیری

که زیر نور فانوس ایستاده

نمایان کرده نور صورتی رنگ

خطوطی را در آن سیمای ساده

خطوطی را که جای پای غم هاست

غم شبها و اشک صبحدم هاست

چو برخیزند مرغان بیابان

ز روی سیم ها در رهگذرها

درخشد سیم ها در نور مهتاب

چنان برق مجسم در نظر ها

صدای محو آوازی از آن دور

نهد تا لحظه ای از خود اثرها

طنین افکن شود در شام خاموش

ز سیاحی غریب آرد خبرها

دمد پاتی کنان دهقان فرتوت

غباری تیره در کوه وکمرها

غباری چون بخار گرم آهک

و یا دودی که خیزد از شررها

جدا سازد نسیمی گندم از کاه

براند کاه و بردارد ثمرها

نهد در یک طرف تلی ز گندم

دهد رجحانش از زردی به زرها

براید چون غبار از ریزش کاه

صدایی نرمتر از بانگ پرها

برد بادی در آن خاموشی شب

ز خرمن ها ، سرود برزگرها

بهم ریزد سکوت شب سرانجام

ز آهنگی نشاط انگیز و آرام

صفیر داس دهقانان شبخیز

هیاهو می کند در کشتزاران

ز رقص خوشه موج افتد به خرمن

چنان کز بادها در چشمه ساران

به گندم زار ها تابیده مهتاب

چو بارانی که بارد در بهاران

سرود چند دهقان دروگر

درآمیزد به بانگ جویباران

طنین مبهم زنگ شترها

به گوش اید هماهنگ قطاران

سواد قلعه ای ویران غمگین

به دل جا داده راز روزگاران

ز هم پاشیده چون دودی غم آلود

سیاهی های موهوم چناران

رسد عطر خیال انگیز صحرا

به کنه خاطرات رهگذاران

مکان گیرد در آن گنجینه ی راز

چو در گنج نهان ، انبوه ماران

به گوش اید هنوز از خرمنی دور

صدای گفتگوی آبیاران

زند چشمک دو اختر بر سر کوه

در اعماق سیاهی های انبوه

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

ملال تلخ

گر از دیار خدایان آسمان بودم

ز تنگنای شبم لحظه ای رهایی بود

ملال تلخ سفر می نشاندم از می عشق

اگر نگاه ترا با من آشنایی بود

چه شام ها که سر آمد چه روزها که گذشت

بدین امید که از عشق بهره ای گیرم

درین خیال خطا لحظه ها به غفلت رفت

که بوسه ای ز لبی یا ز چهره ای گیرم

چه شام ها که دل افسرده از تباهی عمر

به یاد عشق تو بگریختم ز صحبت خویش

به یاد آن همه شبها که رفت و بازنگشت

چراغ عشق برافروختم به خلوت خویش

چه شام ها که هماهنگ با نشستن روز

نگاه دور ترا نیز آرزو کردم

در آن غروب گوارا که رنگ مستی داشت

ز خویش رفتم و با خویش گفتگو کردم

در آن دو اشک که بر دامنم چکید وگذشت

نگاه کردم و دیدم غم گذشته ی خویش

به یک نظاره در آن قطره ها روان دیدم

امید رفته و اندوه بازگشته ی خویش

به یاد آن همه شب ها و روزها که گریخت

مرا به دفتر دل ، نقش یادگاری ماند

امید گمشده چون کاروان رسید و گذشت

ز کاروان گریزان او ، غباری ماند

چو روز شب که دو اسبان کاروان بودند

تو نیز ، قافله سالار کاروان بودی

چراغ عمر تو ، هر جا که هست ، روشن باد

اگرچه عمر مرا ، شمع نیمه جان بودی

ستارگان همه دانند و آسمان ها نیز

که هر چه بود ، مرا آرزوی فردا بود

دریغ و درد ، کزین پیشتر ندانستم

کز آن سیاه شبم ، سرنوشت ، پیدا بود

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

درود بر شب

توده های سیاه درختان

ساکن اندر خموشی چو کوهند

شب به خوابست و در آسمان ها

اختران ، روشن و با شکوهند

باد گرمی چو لرزان نفس ها

می خورد بر لب و گونه هایم

می کشد نور رؤیایی ماه

سایه ای نیمرنگ از قفایم

ای شبی کافریدی خدایان

بر لبان کبودم چه نرمی

ای شبی کز تو مهتاب ها زاد

در خم گیسوانم چه گرمی

در من امشب نفوذ تو چون بود

کز بهار تو آبستنم من

زاید از من گلان شکفته

زانکه گر گل نیم ، گلشنم من

باد گرمی که می اید از دور

از من خسته ، سوزان نفس هاست

بوی عطری که پر کرده صحرا

آرزوها و زیبا هوس هاست

اختران در دو چشم منستند

چون درخشد فروغ نگاهم

بانگ تو ناله ی گنگ دریاست

یا که خاموشی شامگاهم

در نمی یابم این نغمه ی تو

گرچه تأثیر آن کرده مستم

سر چو در پایم اندازد آرام

آب چشمان بشوید دو دستم

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

طغیان

به جز پهنه هایی پر از دود و آتش

به جز سیل کشتار و بیماری و خون

به جز ناله هایی پر از خشم و نفرت

به جز دوزخی واژگون و دگرگون

به جز تندبادی که آهسته خواند

سرود غم خویش در گوش هامون

به جز انتقامی چنین تلخ و نارس

بگو با من ای دل ، چه ماندست با کس ؟

شما ای امیران ، شما ای بزرگان

شما ای همه سرنشینان والا

شما ای همه کاخداران بی غم

شما ای همه جنگجویان دانا

چه نازید بر داستانهای تاریخ ؟

چه بالید بر زورمندان فردا ؟

بمیرید ، زیرا به مردن سزایید

بمیرید ، زیرا که آفت شمایید

از آن بیم دارم که آتش فشان ها

گشایند روزی دهان های خونین

از آن بیم دارم که دریای وحشی

دگرگونه سازد یکباره ایین

همه خانه ها ، شهرها ، کوهساران

فرو ریزد و سوزد از شعله ی کین

ز هم بگسلد آسمان های آبی

فرود اید این گنبد ماهتابی

شگفتا !‌ درین شامگاهان وحشت

خدایان گشودند بر من دری را

از آن در ، نگه کردم آهسته در شب

به هر گوشه دیدم تن بی سری را

شما ای همه سرزمین های گیتی

رهایی چه بخشید بد گوهری را ؟

ببندید ، چونان که دانید ، راهش

جهان را مبرا کنید از گناهش

زمین می گدازد ز خشمی نهایی

ز خشمی چو تاریکی شامگاهان

خوش آن لحظه ی تلخ و ‌آن روز شیرین

که کیفر دهد خشم او بر گناهان

به تنگ ‌آمدم زین همه کینه توزی

خوشا زیستن در میان سیاهان

که در خاک و خون غوطه ور شد طبیعت

تمدن گر اینست ، کو بربریت ؟

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

دیوانه

شبح ، کم کم ، قدم ‌آهسته تر کرد

نگاهش لای تاریکی درخشید

صدای غرش بادی که برخاست

شبح را اضطرابی تازه بخشید

درختان ، سینه ها بر هم فشردند

نفس ها منجمد شد در گلوها

گهی می تافت چشم یک ستاره

گهی می بست چشم از جستجو ها

نسیم سرد و حزن آلود پاییز

فرو می رفت در برگ درختان

درخت از درد می نالید و می خواند

به گوشم داستان تیره بختان

شب مهتابرو ، خاموش و محزون

مکان در کوچه ی مهتابرو داشت

نم مهتاب ، با تاریکی خشک

نمی جوشید و با او گفتگو داشت

فروغ ماه ، از لای درختان

زمین و سایه ها را خال می کوفت

چو بر دیوارهای کوچه می تافت

سیاهی می زدود و سایه می روفت

هوا از بسکه روشن بود و شفاف

نمی آسود ماه از رهنوردی

نمایان بود پرواز فرشته

در اعماق سپهر لاجوردی

صدایی از بهم ساییدن بال

به گوشم می رسید از آسمان ها

نسیم دلکشی از جنبش پر

به بازی بود و با تن ها و جان ها

هزاران تن از اشباح خیالی

در آن تاریکی شب می دویدند

خروس نیمه شب کز دور می خواند

صدایش را هراسان می شنیدند

به بام خانه ای در پیچ کوچه

شباهنگ پریشان می سرایید

چراغی در اتاق خانه می سوخت

ولی کم کم به خاموشی گرایید

شبح ، نزدیکتر آمد ، به در زد

صدای در ، طنین در خانه انداخت

به آهنگ صدا بیدار شد ماه

نگاهی خیره بر دیوانه انداخت

هیاهو در سکوت خانه گم شد

ولی از آن ، صدایی بر نیامد

کسی از پشت در ، چیزی نپرسید

سری هم از میانش درنیامد

شبح ، لختی توقف کرد و آنگاه

به در ، یکبار دیگر سخت تر زد

صدای پایی از دهلیز برخاست

کسی از پشت در ، دستی به در زد

شبح ، با چابکی از کوچه بگریخت

سپس در پیچ تاریکش نهان شد

سری از لای در ، در کوچه خم گشت

نگاهش در سیاهی ها روان شد

صدای کیست ؟ رعب انگیز و سنگین

کسی را در سیاهی جستجو کرد

چو باد شوخ و بازیگوش خندید

صدای بدگمان ، دنبال او کرد

درون کوچه ی خاموش ، تنها

نسیم مهر ، برگ از شاخه می چید

چو مرد درگشا ، در را فروبست

صدای خنده ای در کوچه پیچید

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

گمراه

چون آخرین ستاره ی گمراه آسمان

غلتیده ام به دامن بخت سیاه خویش

از دیدگان کور شب افتاده ام چو اشک

گم کرده ام درین شب تاریک ، راه خویش

گاهی چو قطره ای که ز ابری فروچکد

لغزیده ام ز دیده ی بی آرزوی بخت

گویی سرشک ماهم و می افتمش ز چشم

چون مرغکان گمشده نالند بر درخت

تا آخرین پرنده ی شب دم فرو کشد

بر می کشم به خواهش دل ، ناله های خویش

من کیستم ؟ پرنده ی شب های بی امید

سر داده در سکوت درختان ، صدای خویش

گاهی صدای ریزش دل های عاشقم

وقتی که با خیال کسی گفتگو کنند

وقتی که خنده های خوش از گوشه های لب

تک بوسه ها ی گمشده را آرزو کنند

گاهی چو ناله ای که ز دردی خبر دهد

پا می نهم به خلوت شب های آشنا

گویی لهیب گریه ی باران مغربم

کاتش زنم به خرمن آفاق بی فنا

گاهی سرشک حسرت اویم که بی دریغ

می ریزم از دو گوشه ی چشم سیاه او

چون اشک شمع سوخته ، می افتمش به پای

آزرده از ملامت تلخ نگاه او

چون آخرین ستاره ی گمراه آسمان

غلتیده ام به دامن بخت سیاه خویش

از دیدگان کور شب افتاده ام چو اشک

گم کرده ام درین شب تاریک ، راه خویش

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

محبوس

ساعتی از نیمه شب گذشت و سیاهی

چهره بر آن میله های پنجره مالید

باد شب از زیر طاق سبز درختان

سینه کشان در رسید و غمزده نالید

سایه ی کمرنگی از سپیدی مهتاب

روشنی افکند بر قیافه ی محبوس

چین و شکن های چهره اش همه جان یافت

چون رگه ی سنگ زیر پرتو فانوس

در پی هم ضربه های ساعت زندان

زنجرگان را ز خواب ناز برانگیخت

چشمه ی آوازشان ز حنجره جوشید

نغمه ی آنها به بانگ باد درآمیخت

در دل زندان سرد ، وحشت و سرما

چرخ زنان در سکوت و واهمه می گشت

ظلمت شب با درنگ دوزخی خویش

همهمه می کشت و بین همهمه می گشت

در دل دیوار نم کشیده ی زندان

جانوران را هزار گونه صدا بود

وز بن سوراخ های گمشده ی سقف

غلغله ای پخش در سکوت فضا بود

رشته طنابی ز نور غمزده ی ماه

روزنه را می گشود و سر زده می تافت

در بن سرداب می گرفت به میخی

ماه ، بدیناسان کلاف واشده می بافت

چهره ی محبوس زیر پرتو مهتاب

آبله گون و پریده رنگ و کسل بود

عرصه ی پیشانی اش فشرده و کوتاه

چین جبینش نشان عقده ی دل بود

در گره ی ابروان پهن و سیاهش

راز نهانش نهفته بود و هویدا

اشک فرو می چکیدش از بن مژگان

آه برون می دویدش از دل شیدا

قطره ی اشکی چو خشک و یخ زده می شد

بر رخش آهسته می گشود نواری

بر مس سیمای او که رنگ شفق داشت

زنگ غم کنون فشانده بود غباری

شانه ی یخ کرده و کرخ شده ی او

خم شده بود از فشار پنجه ی سرما

از تن او رفته بود طاقت فریاد

در دل او مانده بود حسرت گرما

همچو درختی که از نسیم بلرزد

خسته و خاموش بود و در هیجان بود

پیکر بیمار او ، نحیف و خمیده

از پس پیراهنی دریده عیان بود

موی پریشان او ز شیطنت باد

یک نفس آرامش و قرار نمی دید

از وزش باد شب که قهقهه می زد

پیکر زارش به جز فشار نمی دید

با همه اندیشه ها و با همه غم ها

خواب به چشمان او چکید و فرورفت

ز هر جگر سوز یأس در دل او ماند

مرغ سبک بال هوش از سر او رفت

باد ، دگرباره ناله کرد و سرانجام

از تب و تاب اوفتاد و همهمه کم شد

دیده ی محبوس ناگهان به هم آمد

بی حرکت در کنار پنجره خم شد

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...

سرود خشم

آهنگران پیر ، همه پتک ها به دست

با چهره های سوخته ، در نور آفتاب

چون اختران سرخ ، به تاریکی غروب

چشمان پر از نوید فرح بخش انقلاب

پتک گران به دست و دهان ها پر از خروش

فریادشان گسسته در آفاق شامگاه

روییده در دیار افق خوشه های خشم

افسرده بر لبان شفق ، بوسه های ماه

پنداشتی غریو خدایان آسمان

پیچیده در کرانه ی خاموش زندگی

بگرفته از فروغ شفق ، رنگ انتقام

آن گونه های سوخته از شرم بندگی

پنداشتی که خشم فروخورده ی قرون

جوشیده از خرابه ی فرتوت روزها

پنداشتی که شیون قربانیان جنگ

آتش فکنده در دل آتش فروزها

از سینه ها رسیده به لب ها سرود خشم

افکنده در حریم دل آسودگان هراس

گفتی بر آستانه ی این شامگاه تلخ

در هم خزیده سایه ی مردان ناشناس

در چشمشان طلیعه ی طوفانی شفق

آرد خبر ز خنده ی خونین صبحگاه

فریادشان گسیخته در آسمان شهر

خشم سیاهشان همه جوشیده در نگاه

در هم شکسته است تو گویی سکوت مرگ

در رستخیز این شب تاریک واپسین

برقی دمیده از دل آفاق دوردست

تا سایه ی کبود شب افتاده بر زمین

خواند به پاس روز ظفر ، باد شامگاه

شکرانه ی گسستن زنجیر بندگی

آهنگران پیر ، همه پتک ها به دست

در چشمشان طلیعه ی خورشید زندگی

0
...

0
چشم ها و دست ها (نادر نادرپور) نظر دهید...