گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور)

سیگارها

هر روز ، ‌نیمروز

بر پای خود سوارم و از کوچه های شهر

رو می نهم چو باد به سوی سرای خویش

در زیر پای من

سیگارهای له شده ی نیمسوخته

خاموش می شوند

با دود و با غبار همآغوش می شوند

هر روز ، شاتمگاه

با گاری شکسته ی خورشید می روم

از کوچه های عمر به سوی سرای مرگ

در زیر چرخ گاری خورشید ، روزها

این روزهای له شده ی نیمسوخته

خاموش می شوند

با دود و با غبار همآغوش می شوند

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

شهادت

بمان مادر ، بمان در خانه ی خاموش خود ، مادر

که باران بلا می بارد از خورشید

در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا

که مهمانی به غیر از مرگ بر در نخواهی دید

زمین گرم است از باران خون ، امروز

ولی دل ها درون سینه ها سرد است

مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ی این در

که قلب آهنین حلقه هم کنده از درد است

نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار

که در زیر فشار گام ها نابود خواهد شد

متابان برق چشمت را به دیوار خیابان ها

که همچون شعله ای در زیر باران ، دود خواهد شد

تلنگر می زند بر شیشه ها سر پنجه ی باران

نسیم سرد می خندد به غوغای خیابان ها

دهان کوچه پر خون می شود از مشت خمپاره

فشارد درد می دوزد لبانش را به دندان ها

زمین گرم است از باران خون ، امروز

زمین ازش اشک خون آلوده ی خورشید ، سیراب است

ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون ، مادر

که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است

ببین آن چشم را چون جوجه ای در خاک و خون خفته

که روزی استخوان کاسه ی سر آشیانش بود

ببین آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را

که روزی چون گره می شد ، حریف دشمنانش بود

ببین آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ی دل را

که در زیر قدم ها می تپد بی هیچ فریادی

سکوتی تلخ در رگ های سردش زهر می ریزد

بدو با طعنه می گوید که بعد از مرگ ، آزادی

بمان مادر !‌ بمان درخانه ی خاموش خویش امروز

که باران بلا می بارد از خورشید

دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می دوزی ؟

که دیگر سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

رم ( طرح )

رم : شهر روزهای تهی ، شهر خواب ها

شهر درخت ها

شهر زنان فربه و رگبارهای سخت

رم : نوترین و کهنه ترین پایتخت ها

در آسمان آبی او ، رشته های سیم

چون تار عنکبوت

در کوچه های روشن او نیمه های شب

تنهایی و سکوت

گاهی ، صدای بوسه ی از لب چکیده ای

در برگ های زرد

گاهی ، چراغ پنجره ی نیم بسته ای

بالای یک عمارت ، در آسمان سرد

رم : شهر آفتاب

شهر کتیبه ها و بناها و زنگ ها

رم : شهر بی نقاب

شهر خرابه ها و چمن ها و سنگ ها

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

از دریچه ی قطار

مانند کرم کوچک ابریشم از افق

بر خاک می خزید قطار مسافری

صحرا ، چو برگ توت

از سبزی و تری

از دور ، کودکان گریزان تپه ها

دنبال هم به سوی افق می شتافتند

هر یک نشانده مشعلی از اختران شب

بر چوبدست تیز درختان دوردست

شب را به نور مشعل خود می شکافتند

توپ سفید ماه ، میان دو دست کوه

سرگشته مانده بود

کم کم قطار سینه کشان و نفس زنان

خود را به انتهای بیابان رسانده بود

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

بعد از هر سال

یک روز صبح ، لحظه ی زادن فرا رسید

فریاد دردنک زمین در گلو شکست

زهدان او چو حلقه ی چاهی دهان گشود

من همچو کودک از تن گرمش جدا شدم

آنگاه ، شور آتش دردش فرو نشست

برخاستم ز خاک

در حلقه ی طلایی چشم ، نگاه صبح

تابید همچو پرتو خورشید در نگین

کنون نسیم در دل من بال می زند

کنون درون سینه ی من می تپد زمین

کنون بهار در دل من لانه کرده است

من رویش سپید هزاران جوانه را

بر شاخه های لخت

من بازی کبود هزاران ستاره را

در چشمه های دور

من جنبش شبانه ی هر ابر پاره را

در آسمان ژرف

من گردش عصاره ی گرم حیات را

در ساقه ی گیاه تر ، احساس می کنم

من نبض بی صدای جماد و نبات را

در مغز و پوستم

در خون و گوشتم

چو ضربه های قلب خود احساس می کنم

پای مرا چو ریشه ی بی آب نخل پیر

در ژرفنای خاک ،‌ به زنجیر بسته اند

اما هنوز ، دست من از لابلای ابر

مانند مشت بسته ی گلدسته های شهر

سوی ستاره هاست

در پنجه های سوخته اش مشعل دعاست

با من دعا کنید

ای شاخه های خشک

ای دست های سرد نوازش نیافته

ای چشمه های دور

ای دیدگان کور

ای در شما ستاره ی شادی نتافته

یار شما منم

من با ستاره ها

من با پرنده ها

من با شکوفه های سحر ،‌ زاده می شوم

من با نسیم هر نفس آشنا ، چو موج

از نو برای زیستن آماده می شوم

چون مشت خشمگین و گره خورده ی درخت

خورشید را میان دو دستم گرفته ام

خورشید در من است

در من ، اجاق معجزه ی روز ، روشن است

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

در کنار پنجره

خورشید ، پشت پنجره ی من

چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود

در زیر سیل باران ، خاموش می گریست

من ، در فروغ شامگهان ، طرح کوچه را

می دیدم و به آینه پیوند می زدم

در پیچ کوچه ، نارونی پیر

تنها نشسته بود

درکنده اش نسیم ، نفس می زد

باران ، وجود خالی خشک درخت را

می دید و با نسیم ، همآغوش می گریست

خورشید ، پشت پنجره ی من

چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود

در زیر سیل باران ،‌ خاموش می گریست

من ، در کنار پنجره لبخند می زدم

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

درخت و کبوتر

گفتند : از درخت سخن گفتن

در روزگار آتش و آهن ، جنایتی است

اما من از درخت سخن گفتم

زیرا که هر درخت به چشم من آیتی است

از معجزه ی که آدمی اش نام کرده اند

گفتند : آنکه خنده به لب دارد

نشنیده بی گمان خبر هولناک را

من خنده ای شگفت به لب دارم

زیرا کبوتران من از آستان صبح

پایان آن خبر را اعلام کرده اند

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

جغرافیا

در نور پیه سوز سفالین آسمان

در بستری که وصله ی صد رنگ خورده است

تهران روسپی

مست و برهنه ، پشت به بالین فشرده است

بر بسته دیدگان که مبادا سحرگهان

خورشید سرخپوست به پیکان بدوزدش

اما ، دو ران فربه خود برگشوده است

البرز ، در سیاهی شب می سپوزدش

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

رؤیا

در جام های کوچک هر برگ ، ابر صبح

اشکی فشانده است

لغزان تر از نسیم

شیرین تر از شراب

در جام های کوچک چشمان او ، هنوز

اشکی پدید نیست

جز اشک آفتاب

در پشت شیشه ها ، نفسی گرم

پیچانه دود صبح خزان را

انگشت نرم باران بر پرده ی بخار

افکنده طرح گنگی ، از یادهای دور

چون نور آفتاب که تابیده در بلور

خورشید تشنه لب

نوشیده جام گوچک هر برگ سبز را

من ، تشنه ام هنوز

از جام چشم او

یک جرعه آب نیز ننوشیده ام هنوز

باران صبح ، ک.زه ی بی آب خاک را

پر کرده از شراب

در جام های کوچک چشمان او ، هنوز

چون آب می درخشد رؤیای آفتاب

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

درختی در اندیشه ی من

از خاک آسمان مه آلود

رویید واژگونه درختی

با شاخه های نقره ای برق

با برگ های سبز ستاره

با میوه ی طلایی خورشید

از قاب تنگ پمجره ، سنگ نگاه من

چون مرغ ، پر کشید

بر شاخ آن درخت کهن خورد

برگ ستاره ها به زمین ریخت

در گل نشست میوه ی خورشید

در کوچه ، راه می روم اینک

خورشید در نشیب غروب است و ، چتر ابر

همچون درخت بر سر من سایه افکن است

چتری که دسته اش

چون شاخه های صیقلی برق آسمان

همرنگ آهن است

چتری که گنبدش

چون طیف هفتگانه ی خورشید ، روشن است

این چتر و آن درخت در اندیشه ی من است

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...