گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور)

از پس دیوار سال ها

ای کولی کبود نگاه ستاره چشم

ای با غم غریبی من آشنا هنوز

ای نغمه ساز عشق که با پنجه ی امید

بر می کشی ز چنگ دلم ناله ها هنوز

من بار دیگر از پس دیوار سال ها

سوی تو آمدم

سوی تو آمدم که به یاد تو آورم

آن نغمه را که موج زند در فضا هنوز

همچون صدای ناله ینی از ره دراز

یاد تو شاد می کندم در شب نیاز

هر چند نغمه ای نسرودی ز دیرباز

در گوش من طنین فکند آن صدا هنوز

در خواب های تیره ی اندوهگین خویش

یک شب ترا چو مستی افیون شناختم

تا در نگین مردمک چشم خود نهم

نقشی از آن خیال گریزنده ساختم

نقش تو ماند و ، نام تو در خاطرم نشست

اما تو همچو خواب ز چشمم گریختی

چون سایه ای که پر تو ماه آفریندش

پیوند خود ز ظلمت شب های گسیختی

ای کولی کبود در نگاه ستاره چشم

ای در غروب چشم تو خورشیدها به خواب

ای گیسوان تو

مانند یال اسب ، پر از برق آفتاب

ایا شود که یک شب آری ، نه بیشتر

آغوش آشتی بگشایی برای من ؟

ای کولی کبود نگاه ستاره چشم

ای در غم غریبی من ، آشنای من

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

گیاه و سنگ نه ، آتش

با شکوه شوربختی ام

با سرشت خاک و طبیعت درختی ام

در کویر خشک غربت زمینیان

از سلاله ی نجیب آفتاب ، زاده ام

با سکون سنگ و با تلاش باد

با شتاب آتش و شکیب آب ، زاده ام

زیر گنبد طلایی غروب

دست ها به سوی آسمان گشاده ام

در جلال شامگاهی کویر

آخرین مسافر پیاده ام

ریشه ی من درخت این درخت پیر

این کبیر سالخورده ی کویر

از عصاره های رایگان پر است

از عصاره های هر گیاه زنده ، هر گیاه مرده ، هر گیاه نیمه جان پر است

ریشه ی من درخت این درخت پیر

این دلیر سرکش کناره گیر

از جوانی جوانه ها

از طراوت ترانه ها

از رسوب رودخانه ها

از زلال نیلگون آسمان ، پر است

میوه های تازه ام ، پرندگان کوچکند

قطره های شبنمم ، ستارگان روشنند

این پرندگان روز

این ستارگان شب

چون سر از شکاف سینه ی فراخ من برآورند

ارمغان دوستی ، مرا

نغمه های نوتر و اشاره های خوشتر آورند

باد ، همچو مادری که از میان گیسوی سیاه دخترش

تار چندگانه ی سپید را جدا کند

برگ های زرد را

از میان برگ های سبز من تکانده است

آسمان ، فراز شاخسار من

نرمتر ز سینه ی کبوتران

مخمل کبود گسترانده است

گرچه سخت تر ز صخره ای گران

در مسیر گردباد سالیان

مانده ام هنوز و ، ایستاده ام هنوز

دستها به سوی آسمان گشاده ام هنوز

لیکن آهن و گیاه و سنگ نیستم

بی خبر ز نام و ننگ نیستم

آتشم که شعله می کشم

عاری از شتاب و عاجز از درنگ نیستم

سال ها گذشته است وچشم انتظار من

همچنان به سوی آسمان گشاده است

آسمان ، مرا به معجزه ی بزرگ وعده داده است

روزی از کنار من ، مسافری گذشت

رفت و برنگشت

آسمان ، مرا به بازگشت او نوید داده است

نقش بسته این نوید خوش به لوح خاطرم

روز و شب در انتظار بازگشت آن مسافرم

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

مرثیه ای برای بیابان و برای شهر

زمین ، ترحم باران را

در چشمه های کوچک ، از یاد برده است

و باد

چراغ قرمز نارنج های وحشی را

در کوچه های جنگل ، خاموش کرده است

از دور ، تپه های پریشان ، بیرحمی نهفته ی ایام را

فریاد می زند

و سوسمارهای طلایی

در حفره های تنگ

همچون زبان گوشتی خاک

حرف از سیاه بختی با باد می زنند

زاغان در انتظار زمستان

بر شاخه های خشک

برف قلیل قله ی البرز را

با چشم می جوند

در لای بوته های گون ، عنکبوت ها

بی بهره از لعاب تنیدن

سر گشته می دوند

زخم درخت های کهن ، آشیانه ی

گنجشک های شوخ جوان است

در پشتواره های حقیر مسافران

خون و غرور ، قائل نان است

در شهر

درها و طاق ها

مانند قد مردان کوتاه است

از پشت هیچ پنجره ، دیگر

یک قامت کشیده

یا یک سر بلند ، نمایان نیست

داغ نیاز ، پینه ی مهر نماز را

از جبهه ی گشاده ی زاهد زدوده است

بر شیشه ها ، تلنگر وحشت

رؤیای کودکان را آشفته می کند

و گاهگاه ، باران

نقش و نگار بی رمق خون را

از زیر ناودان ها ، می شوید

مردان ، دل های مرده شان را

در شیشه های کوچک الکل نهاده اند

و دختران ، صفای عطوفت را

در جعبه های پودر

دیگر ، کسی رفیق کسی نیست

این یک ، زبان آن یک را

از یاد برده است

انبوه واژه های مهاجر

بی رخصت عبور

از درزها به مطبعه ها روی می کنند

و بغض

این لقمه ی درشت گلوگیر

چاه گرسنگی را پر کرده ست

و نان خشک را

با آب چشم ، تر کرده ست

نیروی کودکی

در کوچه های تنگ شرارت

از صبح تا غروب ، دویده

بر بام ، در کمین کبوتر نشستهاست

چشم چراغ ها را با سنگ بسته است

خورشید و ماه بادکنک های سرخ و زرد

در آسمان خالی ، پرواز می کنند

و روزها و شب ها این سکه های قلب

در دستهای چرکین ، ساییده می شوند

دیگر ، صدای خنده ی گل ها

الهام بخش پنجره ها نیست

آواز ،‌ کار حنجره ها نیست

سیگار در میان دو انگشت

از دیرباز ، جای قلم را گرفته است

و دود اعتیاد

دل ها و خانه ها را تاریککرده است

شوهر

پنهان ز چشم زن

در آرزوی بردن بازی

تک خال قلب خود را می بازد

و ، زن

نقاش خانگی

پیوسته . نقش خود را در قاب آینه

تکرار می کند

گل های کاغذی

و میوه های ساختگی را

در ظرف ها و گلدان ها جای می دهد

او ، عاشق طبیعت بی جان است

در شهر و در بیابان

فرمانروای مطلق ، شیطان است

در زیر آفتاب صدایی نیست

غیر از صدای ، زنجره هایی که باد را

با آن زبان الکن دشنام می دهند

در سینه ها ، صدای رسایی نیست

غیر از صدای رهگذرانی که گاه گاه

تصنیف کهنه ای را در کوچه های شهر

با این دو بیت ناقص ، آغاز می کنند

آه ای امید غایب

ایا زمیان آمدنت نیست ؟

سنگ بزرگ عصیان دردست های توست

ایا علامت زدنت نیست ؟

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

شیهه ی خاموش

کوه ، زانو زده چون اسب زمین خورده به راه

سینه انباشته از شیهه ی خاموش هلاک

مغز خورشید پریشان شده بر تیزی سنگ

چون سواری که به یک تیر ، درافتاده به خاک

ناخن از درد فروبرده درون شن گرم

لب تاول زده اش سوخته از داغ عطش

خونش آمیخته با روشنی بازپسین

چشمش از حسرت آبی که نیابد همه عمر

می دود همچو سگی هار ، به دنبال سراب

بیم دارد که چو لب تر کند از چشمه ی دور

آتش سرخ زبانش فکند شعله در آب

آسمان ، کاسه ی براق لعاب اندودی است

که ازو قطره ی آبی نتراویده برون

تشنگی در رحم روسپی پیر زمین

نطفه ای کاشته از شهوت سوزان جنون

کوره راهی که خط انداخته بر پشت کویر

جلد ماری است که خالی شده از خنجر خویش

گردبادی که برانگیخته گرد از تن راه

غول مستی است که برخاسته از بستر خویش

گون از زور عطش پنجه فروبرده به خاک

تا مگر درد جگر سوز خود آرام کند

زخم چرکین ترک های زمین منتظر است

تا مگر مرهمی از ظلمت شب وام کند

چشمه ای نیست که در بستر خشکیده ی جوی

سینه مالان بخزد چون تن لغزنده ی مار

کوه و خورشید ، سراسیمه به هم می نگرند

اسب ، جان می سپرد تشنه ، در آغوش سوار

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

دو روز یا ده سال ؟

همیشه با منی ای نیمه ی جدا از من

بریده باد زبانم ، چه ناروا گفتم

تو نیمه نیستی ای جان ، تمام من هستی

اگر به قهر بگیرد ترا خدا از من

چگونه بی تو توانم زیست ؟

چگونه بی تو توانم ماند ؟

چگونه بی تو سخن بر زبان توانم راند ؟

همیشه در من بودی ، همیشه می خواندی

صدای گرم تو در استخوان من می گشت

همیشه با من بودی ، همیشه دور از من

همیشه نام خوشت بر زبان من می گشت

غروبگاهان ، در کوچه های خلوت شهر

که بوی پیچک ، هذیان عاشقی می گفت

تو در کنار من آهسته راه می رفتی

و در کرانه ی چشمان کهربایی تو

بهار ، در چمن سبز باغ ها می خفت

شبی که باران در کوچه ها فرو می ریخت

تو می رسیدی و ، باران موی تو بر دوش

ز موی خیس تو ، عطری غریب بر می خاست

من از تنفس عطر غریب او ، مدهوش

در آن خیابان ، شب های سبز فروردین

صدای پای تو و پای من طنین می بست

نسیم ، بوسه ی ما را به آسمان می برد

و سایه های من و تو ز روشنایی ماه

چه نقش ها که در آیینه ی زمین می بست

چه نیمه شب ها کز پشت شیشه های کبود

ستاره ها را با هم شماره می کردیم

و چون زبان من و تو ز گفتگو می ماند

نگاه می کردیم و اشاره می کردیم

دو روز یا ده سال ؟

نمی توانم ، هرگز نمی توانم گفت

ازین خوشم که فروبست ریشه در دل ما

گلی که از پس ده سال یا دوروز شکفت

ز من مپرس که ایا زمان چگونه گذشت

که من حساب شب و روز را نمی دانم

من از تو ، یک تپش دل جدا نمی مانم

من از تو ، روی نخواهم تافت

من از تو ،‌ دل نتوانم کند

تو نیز دانم کز من نمی بری پیوند

همیشه با منی ای نیمه ی جدا از من

مباد آنکه بگیرد ترا خدا از من

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

ساحل یادگار

آه ای عزیز بی خبر از من

امشب ، دل گرفته ی دریا

با یادگارهای کبودش

در زیر گوش پنجره ام می تپد هنوز

دریای مو سپید به سر می زند هنوز

مشت هزار ماتم از یاد رفته را

مهتاب می نویسد بر ماسه های سرد

شرح هزار شادی بر باد رفته را

چشم حباب ها همه از گریه ی فراق

آماس می کند

تیغ بنفش ماه

این چشم های گریان را

از جای می کند

در من ، مدام باران می بارد

زنجیرهای نازک از هم گسسته اش

از لابلای جنگل مژگانم

در آسمان آینه ، پیداست

از دور ، باد سرکش دریا

خاکستر ملایم نسیان را

آسانتر از سفیدی کف ها

از روی آتش دل من می پرکند

یاد ترا و عشق مرا زنده می کند

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

طلوعی در غروب

باران شامگاه ، چو دیواری از بلور

گلخانه ی شفق را در برگرفته بود

خورشید ، همچو نرگس بیمار آسمان

در پشت آن حصار بلورین شکفته بود

خاکستر غروب خزان ، می نهفت گرم

در دل ، جرقه های هزاران ستاره را

س بر سینه ی برهنه ی خود می فشرد ماه

پنهان ز چشم روز ، شب شیرخواره را

باران اشک من

گلخانه ی خیال خزان ، دیده ی مرا

در بر گرفته بود چو دیواری از بلور

خورشید چشم های تو در اشک من شکفت

چون نرگس طلایی گلخانه های دور

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

بهار نزدیک

سپیداران خاک آلود

بی خم کردن اندام

پا در جوی می شویند

و خورشید هوسران ، از میان شاخساران

ساق مرمرفامشان را گرم می بوسد

و انبوه عظیم ریشه ها

از حسرت سوزان خود

در خاک می پوسد

و باد از باغ ها می آورد بوی بهاران را

هلا ، ای باد آرام سحرگاهی

کنون وقت است تا از برگ های حسرت دیرین بپیرایی

چمنزار فراخ و دلگشای یادگاران را

کنون هنگام آن است ای ترنج قرمز خورشید

که عکس خویش در آیینه های آب بنمایی

و برق زندگی بخشی نگاه چشمه ساران را

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

چکامه ی کوچ

کمان سرخ شفق ، ناوک کلاغان را

به بازوان کبود درختها انداخت

و زخم ملتهب لانه ها ، دهان وا کرد

کسی ز شهر خبر آورد

که خانه ها همه تاریکتر ز تابوت است

هوا ، هنوز پر از بوی خون و باروت است

تفنگداران، فانوس های روشن را

به دود و شعله بدل می کنند و می خندند

و هیچ مستی ، در کوچه ها نمی نالد

و هیچ بادی ، در برگ ها نمی خواند

کسی ز شهر خبر آورد

که عشق ها همه بیمارند

تمام پنجره ها چشم های تبدارند

که رقص چلچله ها را در آسمان بهار

به خواب می بینند

و رقص آدمیان را فراز چوبه ی دار

به یاد می آرند

و دارها همگی بار آدمی دارند

کسی ز شهر خبر آورد

که قتل عام گل قالی

به چکمه های گل آلود ، رنگ خون داده ست

و دیگر آینه ، نیروی تند حافظه را

به بی حواسی پیری سپرده است

و ماه ، از سر دیوارهای خشتی شهر

نگاه می کند آیینه های خالی را

و پیش می اید تا گونه های خیسش را

به شیشه های کبود دریچه چسباند

چراغ می گوید

که در سیاهی دهلیز انتظار ، کسی نیست

صدای زمزمه ی دوردست اشباح است

که از درون شبستان به گوش می اید

و شب ، ز باغ خبر می دهد که زرگر ابر

نمی تراشد دیگر نگین شبنم را

که تا سپیده دمان در عروسی گل ها

به روی پنجه ی لرزان برگ بنشاند

و باد می گوید

که هیچ برگی بر شاخه ها نمی ماند

درخت ، جاذبه ی رقص را نمی داند

برهنه بر لب جوی ایستاده

و دست را به دعا سوی آسمان کرده ست

مگر پشیز مسین ستاره ای را ، باز

ازین توانگر بی آبروی ، بستاند

زمین ، سراسر، تاریک است

و هیچ نوری ، بازی نمی کند در آب

که انعکاسش بر طاق آسمان افتد

تو ، جامه دان سفر بربند

و رو به ساحل دیگر کن

مگر که در شب بی حاصل غریبی ها

غم تو و دانه ی اشکی به خاک بفشاند

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...

چراغی از پس نیزار

تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی

که از دیار غریب آمدی به لانه ی من

چو موج باد که در پرده ی حریر افتد

طنین بال تو پیچید در ترانه ی من

پرت ز نور گریزان صبح ،‌گلگون بود

تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت

نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد

که ره چو باد به گنجینه ی بهاران داشت

چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید

دلم تپید و به خود وعده ی رهایی داد

چراغی از پس نیزار آسمان تابید

که آشیان مرا رنگ روشنایی داد

ترا شناختم ای مرغ بیشه های غریب

ولی چه سود ، که چون پرتوی گذر کردی

چه شد که دیر درین اشیان نپاییدی

چه شد که زود ازین آسمان سفر کردی

به گاه رفتنت ، ای میهمان بی غم من

خموش ماندم و منقار زیر پر بودم

چو تاج کاج ، طلایی شد از طلایه ی صبح

پناه سوی درختان دورتر بردم

غم گریز تو نازم ، که همچو شعله ی پاک

مرا در آتش سوزنده ، زیستن آموخت

ملال دوریت ای پر کشیده از دل من

به من طریقه ی تنها گریستن آموخت

...

گیاه و سنگ نه، آتش (نادر نادرپور) نظر دهید...