نجمه زارع

زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیست!

سفر، بهانه ی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست!

نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچک هاست
زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیـست!

خبر رسیده که جای تـو راحـت است آنـجا
قرار نیست خبرها همیشه، اصلا نیست

شب است بی تو دراین کوچه های بارانی
و پلک پنجره ای در تب پریدن نیـست

حسود نیستم اما خودت ببین حتی
چراغ خانه ی مهتاب بی تو روشن نیـست

“مرا ببخش اگر گریه می کنم وقتی
نوشته ای که غزل جای گریه کردن نیست”

زنی که فال مرا می گرفت، امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکر ماندن نیست!

...

0
جدایی, غزل, نجمه زارع نظر دهید...

در شهر کشته اند کسی را شبیه من!

من خسته ام، تو خسته ای آیا شبیه من؟!
یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده ام از این کلاغها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می شود
اینگونه روزگار تو ــ فردا ــ شبیه من

ای هم قفس بخوان که ز سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من

من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن
در شهر کشته اند کسی را شبیه من

...

1+
غزل, نجمه زارع نظر دهید...

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز…
دوری از تو می شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی ست رفتار من و شک کرده است
چند روزی می‌شود، مادر به خیلـی چیزها

نامه هایت، عکس‌ هایت، خاطرات کهنه‌ات
میزنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور، به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز…
بعدِ من اما تو راحت‌ تر به خیلی چیزها

...

1+
جدایی, غزل, نجمه زارع نظر دهید...

من آشنا شده ام با کسی به نام “خودم” !

دوباره گم شده بودم در ازدحام خودم غزل برای تو گفتم ولی به نام خودم چقدر خسته گذشتی چرا نفهمیدی؟ چقدر هست که افتاده ام به دام خودم نماز ثانیه را بی تو نیز می خوانم خودم برای خودم می شوم امام خودم چه سرنوشت عجیبی است تازه فهمیدم که دور بوده ز من، نیمی از تمام خودم! کسی دوباره از آن سوی شعر می آید بلند می شوم از جا، به احترام خودم از این به بعد بدون تو نیستم تنها من آشنا شده ام با کسی به نام "خودم"

دوباره گم شده بودم در ازدحام خودم
غزل برای تو گفتم ولی به نام خودم

چقدر خسته گذشتی چرا نفهمیدی؟
چقدر هست که افتاده ام به دام خودم

نماز ثانیه را بی تو نیز می خوانم
خودم برای خودم می شوم امام خودم

چه سرنوشت عجیبی است تازه فهمیدم
که دور بوده ز من، نیمی از تمام خودم!

کسی دوباره از آن سوی شعر می آید
بلند می شوم از جا، به احترام خودم

از این به بعد بدون تو نیستم تنها
من آشنا شده ام با کسی به نام “خودم”

...

5+
تنهایی, جدایی, غزل, نجمه زارع نظر دهید...

مثنوی

شب است و باز چراغ اتاق می سوزد

دلم در آتش آن اتفاق می سوزد

در این یکی دو شبه حال من عوض شده است

و طرز زندگی ام کاملا عوض شده است

صدای کوچه و بازار را نمی شنوم

و مدتی ست که اخبار را نمی شنوم

اتاق پر شده از بوی لاله عباسی

من و دو مرتبه تصمیمهای احساسی

اتاق، محفظه ی کوچک قرنطینه

کنار پنجره… بیمار… صبح آدینه

کنار پنجره بودم که آسمان لرزید

دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید

نگاه های شما یک نگاه عادی نیست

و گفته اید که عاشق شدن ارادی نیست

چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد

تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد

تو حسن مطلع رنجیدن و بزرگ شدن

و خط قرمز دنیای کودکانه ی من

من و دو راهی و بیراهه ها و زوزه ی باد

و مانده ام که جواب تو را چه باید داد

شب است و باز چراغ اتاق می سوزد

به ماه یک نفر انگار چشم می دوزد

چگونه می گذرد این مراحل تازه؟؟…

هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه

هوای ابری و اندوه باید و شاید

هنوز پنجره باز است و باد می آید

چقدر خسته ام از فکرهای دیرینه

به خواب می روم اینجا کنار شومینه

چراغ خانه ی ما نیمه روشن است انگار

و خوابهای تو درباره من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست

هنوز آخر این اتفاق روشن نیست…

...

3+
نجمه زارع نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۶

از خاطرات گمشده می آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم

بعد از تو من به رسم عزاداران غیر از لباس تیره نمی پوشم

در سردسیری از من بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم

شبها شبیه خواب و خیال انگار تب می کند تن تو در آغوشم

تکثیر می شوند و نمی میرند سلولهای خاطرات در من

انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرم تو در گوشم

هرچند زیر این همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من

حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم

بعد از تو شاید عاقبت من نیز مانند خواجه حافظ شیراز است

من زنده ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی کنند فراموشم

...

2+
نجمه زارع نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۵

ساعت دو شب است که با چشم بی رمق

چیزی نشسته ام بنویسم بر این ورق

چیزی که سالهاست تو آنرا نگفته ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

هر وقت حرف می زدی و سرخ می شدی…

هر وقت می نشستی به پیشانی ات عرق…

من با زبان شاعری حرف می زنم

با این ردیف و قافیه های اَجَق وَجَق

این بار از غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق

من رفتنی شده، تو زبان باز کرده ای

آن هم فقط همین که: برو در پناه حق!

...

3+
نجمه زارع نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۴

وطن پرست جنوبی! میان فاصله ها گم!

کجایی؟ آه! دل خوش از این قبیله ندارُم

بمانَد آنچه کشیدم از این قبیله چه دیدم

که چشمهای تو حتی نمی کنند تجسم

تو خوب خوبی و من نه، تو در جنوبی و من نه

فقط در این دو ندارم همیشه با تو تفاهم

… و رقص موی تو وقتی که بشکنی سر و گردن

… و چشمهای تو وقتی که می کنند تبسم

تمام می شوی اما اگر تمام شوم من

تو ای تمامی آتش! من این تمامی هیزم

بزن دفی و برقصان دوباره خاطره ها را

که بی تو زنده بمانم به کور چشمی مردم

...

2+
نجمه زارع نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۳

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

باید بگویم اسم دلم دل نمی شود

دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه ای

از آسمان فاصله نازل نمی شود

خط می زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود؟

می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

تا نیستی تمام غزلها معلّقند

این شعر مدتی ست که کامل نمی شود

...

2+
نجمه زارع نظر دهید...

شعر شمارهٔ ۲۷

(۱)

صدای پچ پچ غم… خواب من به هم خورده است

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

صدای پچ پچ غم… هیس! هیس! ساکت باش

سکوت، در دل بی تاب من به هم خورده است

تو قاب عکس مرا دیده ای، نمی دانی

نشاط چهره یِ در قاب من به هم خورده است

غم تو را نسرودم وگرنه می دیدی

که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

هجای چشم تو را وزنها نمی فهمند

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

(۲)

دو ساعتی که به اندازه ی دو سال گذشت

تمام عمر من انگار در خیال گذشت

– ببند پنجره ها را که کوچه ناامن است…

نسیم آمد و نشنید و بی خیال گذشت

درست روی همین صندلی تو را دیدم

نگاه خیره ی تو… لحظه ای که لال گذشت

-چه ساعتی ست ببخشید؟… ساده بود اما

چه ها که از دل تو با همین سوال گذشت

گذشت و رفت و به تو فکر میکنم – تنها –

دو ساعتی که به اندازه ی دو سال گذشت

(۳)

تمام عمر من انگار در غم و درد است

مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است

تمام خاطره ها پیش روی چشم منند

زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است

-بیا و پاره کن این نامه را نمی بینی؟

دو سال می شود او نامه ای نیاورده است…؟

همیشه گفته ام اما نمی شود انگار

دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است

تمام می شود این قصه آه حرف بزن

فقط نپرس که “لیلی زن است یا مرد است!!”

...

1+
نجمه زارع نظر دهید...