نیلوفر حسنی

آغوش وا کن تا که غرق شعر باشد

آغوش وا کن تا که غرق شعر باشد
این زن که دنیایش پراز دیوانگی بود

این دختر تنها که از بدو تولد
هم بازی او گربه های خانگی بود

این دختر دیوانه را وقتی که نامش
روی لبت آمد شبیه گرد پاشید

چون اسپری های شب خوشبو کننده
روی تمام زخم هایش درد پاشید

این زن زنی که دوست دارد تا که بوی
عطر تو در این جالباسی دار باشد

می ترسد از انکه زمانی جای عکسش
در جیب تو خاکستر سیگار باشد

میترسم و دارم میان تار های
یک عنکبوت زرد می بافم لبم را

الاکلنگ روزگار لعنتی، کاش
بالای صد پرتاب میکردی تبم را!

می ترسم و مانند آغوش عروسک
که پنبه پر کرده فضای خالی اش را

یا مثل ترس دختری که زیر تختش
گم کرده داروهای زود انزالی اش را

پیراهن پیر و چروک صورت من
دلتنگی ام را با لباس شب تکاندم

دیوان شعری لابه لای صورتم بود
هر بار که با عطسه ای من لب تکاندم

اصلا نمیدانم چگونه یا چرا؟ کی؟!
سیگارهایم رفته رفته پاکتی شد

تو در منی انقدر که حتی نفس هم
با رفتن تو در تن من ساعتی شد

با اینکه از من دور هستی ساعتم را
در راس دلتنگی کنارت کوک کردم

ممنونم از اینکه مرا بخشیده ای باز
با اینکه چشمان تو را مشکوک کردم…

...

عاشقانه, مثنوی, نیلوفر حسنی نظر دهید...

میگی میون ما زمین و آسمونه…؟

آقا بچین میز قمارت رو دل از من
هی خشت روی خشت آوار و گل از من

تو یک زمین خشک باش و حاصل از من
امشب گناهم باش حکم باطل از من

میگی میون ما زمین و آسمونه؟!

دارم هواتو میکشم توی سرنگم
مثل یه مرده داره زرد میشه رنگم

پر میکنه مغز منو ذهن فشنگم
مثل یه سربازی میون جنگ منگم

میگی میون ما زمین و آسمونه؟!

داره هوای رفتن تو سرد میشه
این روزهای زوج بی تو فرد میشه

رو قاب عکسای تو داره گرد میشه
شکلم داره کم کم شبیه درد میشه

کی کودک لجباز قلبم مرد میشه
میگی میون ما زمین و اسمونه؟!

من کفر میگم تو خدای آسمونی
مثل شرابی تو خدایی تو جنونی

تو چاله های صورتت نفته…گرونی
تو لحظه های استجابت تو اذونی

روی لبای تو گلای زعفرونی…
من مبتلا هستم به قند عشق خونی

میگی میون ما زمین و اسمونه؟!

تاوان بودن باتورو من میدم اینبار
هی از تو نازو از منه دیوونه اصرار

دور تو میگرده جهانم مثل پرگار
پک میزنم دردامو با دودای سیگار

از این منه دیوونه ی خر دست بردار
وقتی میون ما زمین و آسمونه!

این من ..منو موزیک های افتخاری
من رو بکن! شکلِ زباله توی گاری…

خونی و در آرامش رگهام جاری
کت خردلیِ مو سیاهِ لب اناری

حالا من و تریاک های زهرماری
تو سگ ترین چشمای این دنیا رو داری

تزریق کردم آمپول ضدهاری
حالا میون ما زمین و اسمونه؟!

من به تمام دین ها شک داشت بی تو
تنهایی ام شکل مترسک داشت بی تو

زخم عمیقم زال زالک داشت بی تو
تصویر من یخ کرد و برفک داشت بی تو

کی گفته بین ما زمین و اسمونه؟!

داره ب سمت مرگ میره حال و روزم
مثل یه دستمال چرک دست دوزم

مثل تگرگم مثل برفم مثل سوزم
ذهن تو درگیره به فکری که هنوزم

میگه میون ما زمین و اسمونه…

...

عاشقانه, مثنوی, نیلوفر حسنی نظر دهید...

آرامتر آقا، دل من ارگ بم نیست

تو رفته ای و حال من دست خودم نیست
دیوانگی از دست چشمان تو کم نیست

هی لرزه و پس لرزه می افتد به جانم
آرامتر آقا، دل من ارگ بم نیست

با من شبیه باد باش و برگ ریزان
چون کودتای ماد باش و ارگ ریزان

مانند طوفانی چپاول کن تنم را
ماموت های مانده ام را مرگ ریزان

من از خودش از شعر از غم سیر شد تا…
پشت سرت انقدر مرگ و میر شد تا…

دیوانه ی تو از غم تو پیر شد تا…
آنقدر از برگشتن تو دیر شد تا…

سیگار را روشن کن و فندک بگیر و
یا در مزار مانده ای خود را بمیر و

دیگر امیدی نیست تا من زنده باشم
حالا من و یک ماشه سمت مرگ، تیر و…

باران گرفت و کوچه را پاییز تر کرد
هی روزگارم آلتش را تیز تر کرد

طوفان درید و ابربارید و تنش را…
چشم جهانی را به چشمش هیز ترکرد

خط میکشم روی خودم را محورم باش
حتی بیا باعقدصوری همسرم باش

پیراهنم را پاره کن نزدیک تر شو
فتحم کن و تو پادشاه کشورم باش

...

عاشقانه, نیلوفر حسنی نظر دهید...

از زمان رفتنت 09:00 مانده ساعت!

رفتی و زیر ملحفه هر شب خودم را
غلتیدم و آغوش سردم را فشردم

من بارها بعد از عبور عابری که
پیراهنی مانند تو پوشیده، مُردم

ساعت دوباره روی ۹ بود و میان
جوی کثیف اب ها پیراهنم را

اتشفشانها سینه ی من را دریدند
وگله ی چوپان چریده دامنم را

مینوشم از چشمان تو ای قهوه ی تلخ
مینوشم از چشمان تو ای قهوه ی داغ

تکرار تصویر تو در ایینه های
فیروزه رنگ طاق های میر چخماق

پس کوچه های یزد و دیوارهایش
در دست تعمیرند وقتی که نباشی

و بعد تو تصویر لبخند زنی را
مردم تراشیدند هی کاشی به کاشی

گنجشکهای روی تیربرق بودیم
که لابه لای بال ما بستند تیری

پر پر زدیم و درکنار کاج های
یک خانه افتادیم وقت جفت گیری

خون غلیظ ما میان جوی ابی
رفت و میان گوش های رود پیچید

تیر چراغ برق افتاد از تنفس
و درمیان کوچه بوی دود پیچید !

افتاده بودیم و صدای زوزه ی باد
رد میشد از پرهای خیس رنگ خورده

و دختری که صحنه ی مرگ تو را دید
با روسری زرد و گیس رنگ خورده

میخواستم تا جثه ی ریز تورا از
چنگالهای بسته ی کرکس بگیرم

اما محال است و محال است محال است
که قطره را از دست دریا پس بگیرم

میخواستم…اما دو بال سرخ بودی
با مهر ازادی به روی ذهن پاکت

من سالهای سال در فکر توام، تو
که از زمان رفتنت 09:00 مانده ساعت

...

جدایی, مثنوی, نیلوفر حسنی نظر دهید...