هارون بهیار

سخت این است که معشوقه کنارت بزند

سخت این نیست که دشمن سر دارت بزند
سخت این است که معشوقه کنارت بزند

هیچ تا حال شده حرف دلت را بزنی!
او به تو تهمت بیجای جسارت بزند

هیچ دیدی که کسی آمده باشد از راه
بنشیند به دلت دست به غارت بزند

هیچ تا حال شده عشق…خودش را ببرد
آتشی بر همه ی دار و ندارت بزند

آه یعنی به یکی جان بدهی اما او
پای نامت الکی مهر حقارت بزند

شوق یعنی که بخواهی نرود از پیشت
درد یعنی که فقط حرف اسارت بزند

عشق یعنی که سرت را به فدایش بکنی
سوز یعنی که فقط آه به بارت بزند

حسرت این است که ویرانه نشینی بشوی
او ولی با دگری قصر و عمارت بزند

کیش یعنی که برو راه دگر پیدا کن
مات یعنی که نفس باخته جارت بزند

سر من آمده این روز غم انگیز..بهار!
زندگی قائده اش هست…قمارت بزند

...

غزل, هارون بهیار نظر دهید...