هانیه دری

پیرزنی غمگینم اما بیست و یک ساله!

از خواب هایم کل شب را گریه می بینم
کابوس می بینم تنت را بین دستانش

پیرزنی غمگینم اما بیست و یک ساله
از گیسوانم رنگ رفته، مثل دندانش

دنیای بی رحم تناقض های بی حدم
من خوب هستم، صورتم سرخ است با سیلی

افسردگی هایم هنوز از شهر پنهان است
گم می شوم هر روز پشت اسم و فامیلی

سرگیجه و سردرگمی هایم که پیدا شد
از سر گرفتم بازی ام را با مسکن ها

از هول آرامش به دیگ خواب افتادم
با قرص هایم دوستم، با تیغ، با جن ها!

حالا تمام شهر را طی می کند با تو
حتما به آرامش رسیدی توی آغوشش

دکتر برایم قرص بی اندازه می خواهد
هی مارها سر می زند از زیر تن پوشش!

دیوانگی هایی که بی آسایشند از تو
داری میان خواب هایم رنگ می بازی

بغض “حبیبم” وقت کوچ “دلبر” از خوابش
“تنهایی عصری که خالی ماندِ” “چهرازی”!

من فال می گیرم حضورت را ولی هر بار
حافظ دروغی تازه تر در گوش می خواند

(“دلبر که جان فرسود از او…” با توست) اما نه!
هر فالگیری دست من را خواند می داند:

برگشتنی از پشت این رفتن نخواهد بود
این زندگی مانند شعری کهنه حرافی ست!

من دست بردار از جهانت می شوم وقتی
در آن حضور عشق تو با دیگران کافی ست!

...

رابطه, غزل, هانیه دری نظر دهید...

شانه ات بام من و قلعه آغوشت اوین!

همقدم با تو خیابان خودم را دارم
دین من: بودنت، ایمان خودم را دارم

کاشکی حبسِ ابد خورده ی بازوت شوم
کنج آغوش تو زندان خودم را دارم

تو نباشی همه ی سقف اتاقم ابر است
بی حضورت غم و باران خودم را دارم

با تو هر لحظه ی دل بستن من پاییزی ست
من برای خودم آبان خودم را دارم

شانه ات بام من و قلعه ی آغوشت اوین
منِ دربندِ تو تهران خودم را دارم

تو پریشان من و موی سیاهم اما
بغلت فکر پریشان خودم را دارم

که مبادا نفسی از تو دلم دور شود
بر دل آشوب فراوان خودم را دارم

من به پایان غم انگیز جهان تن ندهم
“تو و من” قصه ی پایان خودم را دارم

...

عاشقانه, غزل, هانیه دری نظر دهید...