غزل هوشنگ ابتهاج (سایه)

بعد از نیما

با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان

همه رفتند ازین خانه، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده، دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته، نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک

دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق، پریشانی رفت

به سر زلف بتان، سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوهگسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست

که سر سبز تو خوش باشد، کنارا تو بمان

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

بیت الغزل

این عشق، چه عشق است؟ ندانیم که چون است

عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است

فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند؟

از مستی این باده که هروز فزون است

ماهی ست نهان بر سر این بحر پریشان

کاین موج سر آسیمه بلند است و نگون است

حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند

این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است؟

آن تیغ کجا بود که ناگه رگجان زد؟

پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است

با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت

پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است

با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر؟

حالی که ز دستم سر این رشته برون است

سایه! سخن از نازکی و خوش بدنی نیست

او خود همه جان است که در جامه درون است

برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز

آن بخت که می خواستی از وقت، کنون است

با خلعت خاکی طلبی طلعت خورشید

رخساره بر افروز که او آینه گون است

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

پژواک

دل شکسته ی ما همچو آینه پاک است
بهای درنشود گم اگرچه در خاک است

ز چاک پیرهن یوسف آشکارا شد
که دست و دیده ی پاکیزه دامنان پاک است

نگر که نقش سپید و سیه رهت نزند
که این دو اسبه ی ایام سخت چالاک است

قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق
تو هرقبا که بدوزی به قدر ادراک است

سحر به باغ درآ کز زبان بلبل مست
بگویمت که گریبان گل چرا چاک است

رواست گر بگشاید هزار چشمه ی اشک
چنین که داس تو بر شاخه های این تاک است

ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست که در دشمنی چه بی باک است

صفای چشمه ی روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از همه سو تند باد خاشاک است

صدای توست که بر می زند ز سینه ی من
کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است

غروب و گوشه ی زندان و بانگ مرغ غریب
بنال سایه که هنگام شعر غمناک است

دل حزینم ازین ناله ی نهفته گرفت
بیا که وقت صفیری ز پرده ی راک است

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

مرغ چمن آتش

ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق

جز محنت و غم نیستی، اما خوشی ای عشق

این شوری و شیرینی من خود ز لب توست

صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق

چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز

تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق

دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش

چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق

رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون

هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق

آواز خوشت بوی دل سوخته دارد

پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق

بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند

از بوته ی ایام چه غم؟ بی غشی ای عشق

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

رنج دیرینه

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع

لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنگ حوصله را طاقت این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

درد

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست

هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست

بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

بیا که مسئله بودن و نبودن نیست

حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش

هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند

چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است

تو را ز خویش جدا می کنند، درد اینجاست

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

سایه ی گل

ز پرده گر بدر آید نگار پرده نشینم

چون اشک از نظر افتد نگارخانه ی چینم

بسازم از سر زلف تو چون نسیم به بویی

گرم ز دست نیابد که گل ز باغ تو چینم

مرو به ناز جوانی گره فکنده بر ابرو

که پیر عشقم و زلف تو داده چین به جبینم

ز جان نداشت دلم طاقت جدایی و از اشک

کشید پرده به چشمم که رفتن تو نبینم

ز تاب آن که دلم باز سر کشد ز کمندش

کمان کشیده نشسته ست چشم او به کمینم

اگر نسیم امیدی نبود و شبنم شوقی

گلی نداشت خزان دیده باغ طبع حزینم

به ناز سر مکش از من که سایه ی توام ای سرو

چو شاخ گل بنشین تا به سایه ی تو نشینم

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

گریه ی شبانه

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

دوزخ روح

من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست

خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست

این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟

مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست

ای صبا مگذر از اینجا، که درین دوزخ روح

خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست

در بهاری که بر او چشم خزان می گرید

به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست

لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون

که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست

قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما

خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست

سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است

بادساران هوا را به وطن حاجت نیست

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

چراغ صاعقه

کو پای آن که باز به کوی شما رسم

آنجا مگر به یری باد صبا رسم

جایی که قاصدان سحر راه گم کنند

من مانده در غروب بیابان کجا رسم

در راه عشق او چه سواران که پی شدند

آنگاه من، پیاده ی بی دست و پا رسم؟

بانگ غمم که رفتم و سر کوفتم به کوه

دیگر اگر به گوش رسم چون صدا رسم

اندوه نامرادی اسکندرم کشد

چون خضر اگر به چشمه ی آب بقا رسم

گفتم ز فیض جام شما کام ما رواست

باور نداشتم که بدین ناروا رسم

درد برهنگان جهانم به ره کشید

هرگز نخواستم که به اسب و قبا رسم

می آمدم که در شب این دل گرفتگان

چون باد صبح با نفس دلگشا رسم

بنمایمت که در دل تنگم چه ناله هاست

چون نای اگر به همنفسی آشنا رسم

مردم در این خیال و هنوزم امید هست

که آخر به دیده بوسی آن دل ربا رسم

یکی شب چراغ صاعقه گیرم به راه صبح

وانگاه همچو رعد به بانگ رسا رسم

چون سایه گرچه در شب تاریک گم شدم

در روشنای روز ز هر سو فرا رسم

...

غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...