غزل هوشنگ ابتهاج (سایه)

در کوچه سار شب

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

+28
...

+28
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

در فتنه ی رستاخیز

کنار امن کجا، کشتی شکسته کجا

کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد

کجا به در برمت ای دل شکسته کجا

فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت

خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا

چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد

به منزلی رسد این کاروان خسته کجا

دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس

به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا

خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود

کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا

چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی

نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا

بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد

که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

+16
...

+16
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

در پرده ی خون

بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم

به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم

به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم

که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم

نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد

بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم

شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است

سمندر وار جان ها بر سر این شعله بنشانیم

جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل

سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم

گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد

ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم

سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد

چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم

به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری

بیا تا حلقه ی اقبال محرومان بجنبانیم

الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب

که ما کشتی درین توفان به سودای تو می رانیم

دلا در یال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز

مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم

شقایق خوش رهی در پرده ی خون می زند، سایه

چه بی راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم

+4
...

+4
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

صبر و ظفر

ای مرغ آشیان وفا خوش خبر بیا

با ارمغان قول و غزل از سفر بیا

پیک امید باش و پیام آور بهار

همراه بوی گل چو نسیم سحر بیا

زان خرمن شکفته ی جان های آتشین

برگیز خوشه ای و چو گل شعله ور بیا

دوشت به خواب دیدم و گفتم آمدی

ای خوش ترین خوش آمده بار دگر بیا

چون شب به سایه های پریشان گریختی

چون آفتاب از همه سو جلوه گر بیا

در خاک و خون تپیدن این پهلوان ببین

سیمرغ را خبر کن و چون زال زر بیا

ما هر دو دوستان قدیمیم ای عزیز

این صبر تا نرفته ز کف چون ظفر بیا

بشتاب ناگزیر که دیرست وقت پیر

ای مژده بخش بخت جوان زودتر بیا

این روزگار تلخ تر از زهر گو برو

یعنی به کام سایه شبی چون شکر بیا

+8
...

+8
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

سماع سرد

درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی

هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی

ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو

اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی

سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد

به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی

خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او

که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی

یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند

دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی

اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا

از آستین عشق او چون خنجری در آمدی

فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش

اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی

شب سیاه آینه ز عکس آرزو تهی ست

چه بودی از پری رخی ز چادری در آمدی

سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته

اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی

+6
...

+6
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

خواب

بخت اگر بیدار باشد خواب بردارد مرا

یکسر از بستر در آغوش تو بگذارد مرا

از چه دریا آمدم با ابر بی پایان غم

کاسمان عمری ست تا یکریز می بارد مرا

آخرین پیمانه ی شبگیر این خمخانه ام

تا کدامین مست درد آشام بگسارد مرا

گنج بی قدرم به دست روزگار مرده دوست

آن گهم داند که خود در خاک بسپارد مرا

گرچه مرگم پیش تر از فرصت دیدار توست

همچنان شوق وصالت زنده می دارد مرا

سینه ی صافی گفتم پیش چشم روزگار

تا درین آیینه هر کسی خود چه انگارد مرا

سایه گر خود در هوایت خاک گردد باک نیست

عاقبت روزی به کویت باد می آرد کرا

یاد آن فرزانه ی آزرده خاطر خوش که گفت

خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا

+4
...

+4
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

لب خاموش

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

+12
...

+12
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

بهار سوگوار

نه لب گشایدم از گل، نه ل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت

به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن

ببین در آینه ی جویبار گریه ی بید

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست

ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

چه جای من؟ که درین روزگار بی فریاد

از دست جور تو ناهید بر فلک نالید

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست

که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز

که هست در پی شام سیاه صبح سپید

کراست سایه درین فتنه ها امید امان؟

شد آن زمان که دلی بود در امان امید

صفای آینه ی خواجه بین کزین دم سرد

نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

+3
...

+3
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

گل افشان خون

بلندا سرما که گر غرق خونش

ببینی، نبینی تو هرگز زبونش

سرافراز باد آن درخت همایون

کزین سرنگونی نشد سرنگونش

تناور درختی که هر چه ش ببری

فزون تر بود شاخ و برگ فزونش

پی آسمان زد همانا تبرزن

که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش

زمین واژگون شد از آن تا نبیند

در آیینه ی آسمان واژگونش

بلی گوی عهدش بلا آزماید

زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش

ز چندی و چونی برون رفت و آخر

دریغا ندانست کس چند و چونش

خوشا عشق فرزانه ی ما که ایدون

ز مجنون سبق برده صیت جنونش

از آن خون که در چاه شب خورد بنگر

سحرگاه لبخند خورشید گونش

خم زلفش آن لعل می نماید

نگر تا نپیچی سر از رهنمونش

بهارا تو از خون او آب خوردی

بیا تا ببینی گل افشان خونش

سماعی است در بزم او قدیسان را

دلا گوش کن نغمه ی ارغنونش

به مانند دریاست آن بی کرانه

تو موجش ندیدی و دیدی سکونش

نهنگی بباید که با وی بر آید

کجا سایه از عهده آید برونش

+1
...

+1
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

نقش پرنیان

هزار سال درین آرزو توانم بود

تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود

تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم

که روز آمدنت روزی که خواهد بود

زهی امید شکیب آفرین که در غم تو

ز عمر خسته ی من هر چه کاست عشق افزود

بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای

کزین بد آمده راه برون شدی نگشود

برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت

که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود

دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم

که دشنه هاست در آن آستین خون آلود

چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش

که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود

+2
...

+2
غزل هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...