قطعه ها هوشنگ ابتهاج (سایه)

تلخ چون باده دلپذیر چو غم

رفت آن یار و داغ صد افسوس

بر دل داغدار یار گذاشت

ما سپس ماندگان قافله ایم

او به منزل رسید و بار گذشات

در جوانی کنار هم بودیم

چون جوانی مرا کنار گذاشت

تن به میخانه برد و مست افتاد

جان هوشیار در خمار گذاشت

پی تیشه زدن به ریشه ی خویش

دست در دست روزگار گذاشت

آنچه دشمت نکرد با خود کرد

جان مفرسود و تن نزار گذاشت

او به پایان راه خویش رسید

همرهان را در انتظار گذاشت

نام امید داشت، اما گام

در ره نا امیدوار گذاشت

مست هشیار بود و رندانه

دست بر مست و هوشیار گذاشت

ره نجست از حصار شب بیرون

آتشی در شب حصار گذاشت

خاتمی ساخت شاهکار و در او

لعلی از جان خویش کار گذاشت

قدحی پر ز خون دیده و دل

پیش مستان غمگسار گذاشت

تلخ چون باده دلپذیر چو غم

طرفه شعری به یادگار گذاشت

با قیامت غم از خزانش نیست

آن که این باغ پر بهار گذاشت

پیش فریاد او جهان کر بود

او در این گوش گوشوار گذاشت

بر رخ روزگار خشک اندیش

سیلی از شعر آبدار گذاشت

بگذر از نیک و بد که نیک بد است

آن که بر نیک و بد شمار گذاشت

بر بد و نیک کار و بار جهان

نتوان هیچ اعتبار گذاشت

کی سواری ازین کریوه گذاشت

که نه بر خاطری غبار گذاشت

سینه ی سایه بین که داغ امید

بر سر داغ شهریار گذاشت

اشک خونین من ازین ره دور

گل سرخی بر آن مزار گذاشت

...

قطعه ها هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

سترون

آه در باغ بی درختی ما

این تبر را به جای گل که نشاند؟

چه تبر؟ اژدهایی از دوزخ

که به هر سو دوید و ریشه دواند

بشنو از من که این سترون شوم

تا ابد بی بهار خواهد ماند

هیچ گل از برش نخواهد رست

هیچ بلبل بر او نخواهد خواند

...

قطعه ها هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

بانگ دریا

سینه باید گشاده چون دریا

تا کند نغمه ای چو دریا ساز

نفسی طاقت آزموده چو موج

که رود صد ره و بر آید باز

تن توفان کش شکیبنده

که نفرساید از نشیب و فراز

بانگ دریادلان چنین خیزد

کار هر سینه نیست این آواز

...

قطعه ها هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...