شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه)

ای فردا

می خوانم و می ستایمت پر شور

ای پرده دل فریب رویا رنگ

می بوسمت ای سپیده گلگون

ای فردا ای امید بی نیرنگ

دیری ست که من پی تو می پویم

هر سو که نگاه می کنم آوخ

غرق است در اشک و خون نگاه من

هر گام که پیش می روم برپاست

سر نیزه خون فشان به راه من

وین راه یگانه راه بی برگشت

ره می سپریم همره امید

آگاه ز رنج و آشنا با درد

یک مرد اگر به خاک می افتد

بر می خیزد به جای او صد مرد

این است که کاروان نمی ماند

آری ز درون این شب تاریک

ای فردا من سوی تو می رانم

رنج است و درنگ نیست می تازم

مرگ است و شکست نیست می دانم

آبستن فتح ماست این پیکار

می دانمت ای سپیده نزدیک

ای چشمه تابناک جان افروز

کز این شب شوم بخت بد فرجام

بر می آیی شکفته و پیروز

وز آمدن تو زندگی خندان

می آیی و بر لب تو صد لبخند

می آیی و در دل تو صد امید

می آیی و از فروغ شادی ها

تابنده به دامن تو صد خورشید

وز بهر تو بازگشته صد آغوش

در سینه گرم توست ای فردا

درمان امیدهای غم فرسود

در دامن پاک توست ای فردا

پایان شکنجه های خون آلود

ای فردا ای امید بی نیرنگ

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

مهرگان نو

بگشاییم کفتران را بال

بفروزیم شعله بر سر کوه

بسراییم شادمانه سرود

وین چنین با هزار گونه شکوه

مهرگان را به پیشباز رویم

رقص خوش پیچ و تاب پرچم ها

زیر پرواز کفتران سپید

شادی آرمیده گام سپهر

خنده نو شکفته خورشید

مهرگان را درود می گویند

گرم هر کار مست هر پندار

همره هر پیام هر سوگند

در دل هر نگاه هر آواز

توی هر بوسه روی هر لبخند

بسراییم

مهرگان خوش باد

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

دید

کودک من کودک مسکین

از برای تو

دردهایی کور

چشم می پاید

در شکیب انتظار سالهای دور

وینک اینجا من

با تلاش طاقت رنج آزمای خویش

چشم می پایم برای تو

شادی فردای خندان را

کودک من کودک شیرین

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

دختر خورشید

در نهفت پرده شب

دختر خورشید

نرم می بافد

دامن رقاصه صبح طلایی را

وز نگاه سیاه خویش

می سراید مرغ مرگ اندیش

چهره پرداز سحر مردهست

چشمه خورشید افسرده ست

می دواند در رگ شب

خون سرد این فرسب شوم

وز نهفت پرده شب دختر خورشید

همچنان آهسته می بافد

دامن رقاصه صبح طلایی را

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

صلح

جنبش گهواره

نغمه لالایی

ریزش چشمه شیر

به لب غنچه تر

پرپر پروانه

جیک جیک گنجشک

تابش چشم شناخت

تپش خواهش گنگ

نگه شوق و شکیب

بوسه عشق و شتاب

خنده دلکش گلهای سپید

به سر زلف عروس

جنبش گهواره

نغمه لالایی…

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

غروب

درختی پیر

شکسته خشک تنها گم

نشسته در سکوت وهمناک دشت

نگاهش دور

فسرده در غروب مرده دلگیر

و هنگامی که بر می گشت

کلاغی خسته سوی آشیان خویش

غم آور بر سر آن شاخه های خشک

فروغ واپسین خنده خورشید

شد خاموس

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

ناقوس

بانگ ناقئس در دلم برخاست

من سر آسیمه وار و خواب آلود

جستم از جا

چه بود؟ آه چه بود؟

روز شادی است؟ یا نوای عزاست؟

هیچ کس لب به پاسخم نگشود

باد جنبید وکشته شد فانوس

شب گرانبار و تیره چون کابوس

بانگ ناقوس در دلم برخاست

آه می پرسم از خود

این چه نواست؟

از برای که می زند ناقوس؟

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

کابوس

می پرد نیل شب از خاکستر سرد سحر

وز نهفت این مه آلود عبوس

می تراود صبح رنگ آور

واپسین فریاد مرغ حق

می چکد با لختههای خون

روی خاکستر

وز هراس روز دیگرگون

می تپد چونچشمه سیماب

چشم هر اختر

روی هر دیوار

ایستاده سایه ای چون وحشت کابوس

کور و کین گستر

وز صدای پای هر عابر

در کسوت پر هراس خویش می لرزند

سایه های شوم خوف آور

در همین هنگام

از سپهر نیلی زرتار

می تراود صبح آذرگون

زیرپای مرد چکمه پوش

چوبه های دار می روید

می شکوفد خون

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

بر سواد سنگ فرش راه

با تمام خشم خویش

با تمام نفرت دیوانه وار خویش

می کشم فریاد

ای جلاد

ننگت باد

آه هنگامی که یک انسان

می کشد انسان دیگر را

می کشد در خویشتن

انسان بودن را

بشنو ای جلاد

می رسد آخر

روز دیگرگون

روز کیفر

روز کین خواهی

روز بار آوردن این شوره زار خون

زیر این باران خونین

سبز خواهد گشت بذر کین

وین کویر خشک

بارور خواهد شد از گلهای نفرین

آه هنگامی که خون از خشم سرکش

در تنور قلبها می گیرد آتش

برق سرنیزه چه ناچیزست

و خروش خلق

هنگامی که می پیچد

چون طنین رعد از آفاق تا آفاق

چه دلاویزست

بشنو ای جلاد

می خروشد حشم در شیپور

می کوبد غضب بر طبل

هر طرف سر می کشد عصیان

و درون بستر خونین خشم خلق

زاده میشود طوفان

بشنو ای جلاد

و مپوشان چهره با دستان خون آلود

می شناسندت به صد نقش و نشان مردم

می درخشد زیر برق چکمه های تو

لکه های خون دامنگیر

و به کوه و دشت پیچیده ست

نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه

و به جا مانده ست از خون شهیدان

برسواد سنگ فرش راه

نقش یک فریاد: ای جلاد ننگت باد

...

شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...