شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه)

پرده افتاد

پرده افتاد

صحنه خاموش

آسمان و زمین مانده مدهوش

نقش ها رنگ ها چون مه و دود

رفته بر باد

مانده در پرده گوش

رقص خاموش فریاد

پرده افتاد

صحنه خاموش

وز شگفتی این رنگ و نیرنگ

خنده یخ بسته بر لب

گریه خشکیده در چشم

پرده افتاد

صحنه خاموش

و آن نمایش

که همچون فریبنده خوابی شگفت

دل از من همی برد پایان گرفت

و من

که بازیگر مات این صحنه بودم

چو مرد فسون گشته خواب بند

که چشم از شکست فسون برگشاید

به جای تماشاگران یافتم خویشتن را

شگفتا! که را بخت آن داده اند

که چون من

تماشاگر بازی خویش باشد؟

وز این گونه چون من

تراشد

فریب دل خویشتن را

که آخر رگ جان خراشد؟

بلی پرده افتاد و پایان گرفت

فسونکاری این شب بی درنگ

و من در شگفت

که چون کودکان

بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟

و یا در نهفت دل تنگ خویش

بگریم بر اندوه این سرگذشت؟

2+
...

2+
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

آزاد

دختری خوابیده در مهتاب

چون گل نیلوفری بر آب

خواب می بیند

خواب می بنید که بیمار است دلدارش

وین سیه رویا شکیب از چشم بیمارش

باز می چیند

می نشیند خسته دل در دامن مهتاب

چون شکسته بادبان زورقی بر آب

می کند اندیشه با خود

از چه کوشیدم به آزارش؟

وز پشیمانی سرکشی گرم

می درخشد در نگاه چشم بیدارش

روز دیگر

باز چون دلداده می ماند به راه او

روی می تابد ز دیدارش

می گریزد از نگاه او

باز می کوشد به آزارش

0
...

0
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

کاروان

دیراست گالیا

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟ آه

این هم حکایتی است

اما درین زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت کجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر هم سال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک وخون زخم سرانگشت های شان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان

دیر است گالیا

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لبها ودست هاست

عصیان زندگی ست

در روی من مخند

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد

بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق

بر من حرام باد تپش های قلب شاد

یاران من به بند

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه

زود است گالیا

در گوش من فسانه دلداگی مخوان

اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه

زود است گالیا! نرسیده ست کاروان

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت

روزی که آفتاب

از هرچه دریچه تافت

روزی که گونه و لب یاران هم نبرد

رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانهها و غزلها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو

عشق من

1+
...

1+
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

شبگیر

دیگر این پنجره بگشای که من

به ستوه آمدم از این شب تنگ

دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس

وین شب تلخ عبوس

می فشارد به دلم پای درنگ

دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه

پشت این پنجره بیدار و خموش

مانده ام چشم به راه

همه چشم و همه گوش

مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم

محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم

مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ

آری این پنجره بگشای که صبح

می درخشد پس این پرده تار

می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس

وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس

بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار

خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ

8+
...

8+
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

ای فردا

می خوانم و می ستایمت پر شور

ای پرده دل فریب رویا رنگ

می بوسمت ای سپیده گلگون

ای فردا ای امید بی نیرنگ

دیری ست که من پی تو می پویم

هر سو که نگاه می کنم آوخ

غرق است در اشک و خون نگاه من

هر گام که پیش می روم برپاست

سر نیزه خون فشان به راه من

وین راه یگانه راه بی برگشت

ره می سپریم همره امید

آگاه ز رنج و آشنا با درد

یک مرد اگر به خاک می افتد

بر می خیزد به جای او صد مرد

این است که کاروان نمی ماند

آری ز درون این شب تاریک

ای فردا من سوی تو می رانم

رنج است و درنگ نیست می تازم

مرگ است و شکست نیست می دانم

آبستن فتح ماست این پیکار

می دانمت ای سپیده نزدیک

ای چشمه تابناک جان افروز

کز این شب شوم بخت بد فرجام

بر می آیی شکفته و پیروز

وز آمدن تو زندگی خندان

می آیی و بر لب تو صد لبخند

می آیی و در دل تو صد امید

می آیی و از فروغ شادی ها

تابنده به دامن تو صد خورشید

وز بهر تو بازگشته صد آغوش

در سینه گرم توست ای فردا

درمان امیدهای غم فرسود

در دامن پاک توست ای فردا

پایان شکنجه های خون آلود

ای فردا ای امید بی نیرنگ

3+
...

3+
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

مهرگان نو

بگشاییم کفتران را بال

بفروزیم شعله بر سر کوه

بسراییم شادمانه سرود

وین چنین با هزار گونه شکوه

مهرگان را به پیشباز رویم

رقص خوش پیچ و تاب پرچم ها

زیر پرواز کفتران سپید

شادی آرمیده گام سپهر

خنده نو شکفته خورشید

مهرگان را درود می گویند

گرم هر کار مست هر پندار

همره هر پیام هر سوگند

در دل هر نگاه هر آواز

توی هر بوسه روی هر لبخند

بسراییم

مهرگان خوش باد

0
...

0
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

دید

کودک من کودک مسکین

از برای تو

دردهایی کور

چشم می پاید

در شکیب انتظار سالهای دور

وینک اینجا من

با تلاش طاقت رنج آزمای خویش

چشم می پایم برای تو

شادی فردای خندان را

کودک من کودک شیرین

0
...

0
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

دختر خورشید

در نهفت پرده شب

دختر خورشید

نرم می بافد

دامن رقاصه صبح طلایی را

وز نگاه سیاه خویش

می سراید مرغ مرگ اندیش

چهره پرداز سحر مردهست

چشمه خورشید افسرده ست

می دواند در رگ شب

خون سرد این فرسب شوم

وز نهفت پرده شب دختر خورشید

همچنان آهسته می بافد

دامن رقاصه صبح طلایی را

1+
...

1+
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

صلح

جنبش گهواره

نغمه لالایی

ریزش چشمه شیر

به لب غنچه تر

پرپر پروانه

جیک جیک گنجشک

تابش چشم شناخت

تپش خواهش گنگ

نگه شوق و شکیب

بوسه عشق و شتاب

خنده دلکش گلهای سپید

به سر زلف عروس

جنبش گهواره

نغمه لالایی…

1+
...

1+
شبگیر هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...