چند برگ از یلدا هوشنگ ابتهاج (سایه)

بوسه

گفتمش

شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله زنجیرها بر دست من

گفتمش

آنگه که از هم بگسلند

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدن از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست

گفتمش

بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف

ای دریغا ش یروان! کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خواب شان

گفتمش

فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان

گفت

اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش

گفتمش

اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت

ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش

خوش ترین لبخند چیست؟

شعله ای در چشم تارکش شکفت

جوش خونن در گونهاش آتش فشاند

گفت

لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم

بوسیدمش

+17
...

+17
چند برگ از یلدا هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

گریز

از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ

بر خاک ریختیم

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه منناگزیر بود

من بارها به سوی تو بازآمدم ولی

هر بار دیر بود

اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش

+6
...

+6
چند برگ از یلدا هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

سرگذشت

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

از زمین آهسته می روید

با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران

با خود او را زیر لب نجواست

سرگذشتی تلخ می گوید

کوچه تاریک است

بانگ پایی می شود نزدیک

شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید

اشک باران می چکد بر شیشه تاریک

من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه می سوزد

دخترم یلدا

خفته در گهواره می جنباندش مادر

شب گران بار است و باران همچنان یکریز می بارد

سایه باریک اندام زنی افتاده بر دیوار

بچه اش را می فشارد در بغل نومید

در دلش انگار چیزی را

می کنند از ریشه خون آلود

لحظه ای می ایستد خم می شود آهسته با تردید

رعد می غرد

سیل می بارد

آخرین اندیشه مادر

چه خواهی شد؟

آسمان گویی ز چشم او فرو می بارد این باران

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را

با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا

من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد

دخترم یلدا

خفته در گهواره اش آرام

+8
...

+8
چند برگ از یلدا هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

پردگی

جنگل سرسبز در حریق خزان سوخت

خیره بر او چشم خون گرفته خورشید

دامن دشت از غبار سوخته پر شد

مرغ شب از آشیانه پر زد و نالید

جنگل آتش گرفته از نفس افتاد

و آن همه رنگ و ترانه گشت فراموش

ابر سیه خیمه زد گرفته و سنگین

بر سر ویرانه های جنگل خاموش

اما شب ها که جز ستاره کسی نیست

زمزمه ای در میان جنگل خفته ست

خاک نفس می کشد هنوز تو گویی

در نفسش بوی باغ های شکفته ست

سینه این خاک خشک سوخته حاصل

بستر بس جویبارهای روان است

در دل گسترده اش چو ابر گرانبار

اشک زلال هزار چشمه نهان است

پر ز عطش ریشه های زنده سرکش

چنگ فرو می برند در جگر خاک

قلب زمین می زند ز جنبش رستن

با تپش پر شتاب خون طربناک

در دل هر دانه ای ز شوق شکفتن

رقص دلاویز ناز می شود آغاز

گویی در باغ آفتابی جانش

آمده ناگه هزار مرغ به پرواز

راه گشایان بذرهایی نهانی

گر شده از زیر سنگ ره بگشایند

نازک جانان سبزپوش بهاری

رقصان رقصان ز خاک و خاره برآیند

جوشش آن رنگ و بو که در تن ساقه ست

تا نشود گل ز کار باز نماند

شیره خورشید در رگش به تکاپوست

تا که چو رنگین کمان شکوفه فشاند

اینک ای باغبان شکوه شکفتن

ساقه جوانه زد و جوانه ترک خورد

شاخه خشکی که در تمام زمستان

زندگیش را نهفته داشت گل آورد

+6
...

+6
چند برگ از یلدا هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

سنگواره

این ساکت صبور که چون شمع

سر کرده در کنار غم خویش

با این شب دراز و درنگش

جانش همه فغان و دریغ است

فریادهاست در دل تنگش

در خلوت غم آور مرجان

پی های های گریه شبی نیست

اما خروش وحشی دریا

گم می کند در این ظب طوفان

فریادهای خسته او را

بس در حصار این شب دلگیر

ماندم نگاه بسته به روزن

همچون گیاه رسته بن چاه

یک یک ستاره ها به سر من

چون اشک پر شدند و چکیدند

نایی نرست آخر از این چاه

تا ناله های من بتواند

روزی به گوش رهگذری گفت

وز خون تلخ من گل سرخی

در این کویر سوخته نشکفت

بس آرزو که در دل من مرد

چون عشق های دور جوانی

اما امید همره من ماند

تنها گریستیم نهانی

مرغ قفس اگر چه اسیر است

باز آرزوی پر زدنش هست

اینک ستم! که مرغ هوا را

ز یاد رفته است دریغا

رویای آشیانه در ابر

شب ها در انتظار سپیده

با آتشی که در دل من بود

چون شمع قطره قطره چکیدم

افسوس! بردریچه باد است

فانوس نیمه جان امیدم

بس دیر ماندی ای نفس صبح

کاین تشنه کام چشمه خورشید

در آرزوی لعل شدن مرد

و امروز زیر ریزش ایام

خود سنگواره ای ست ز امید

+4
...

+4
چند برگ از یلدا هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

تشویش

بنشینیم و بیندیشیم

این همه با همبیگانه

این همه دوری و بیزاری

به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟

جنگلی بودیم

شاخه در شاخه همه آغوش

ریشه در ریشه همه پیوند

وینک انبوه درختانی تنهاییم

مهربانی به دل بسته ما مرغی ست

کز قفس در نگشادیمش

و به عذری که فضایی نیست

وندرین باغ خزان خورده

جز سموم ستم آورده هوایی نیست

ره پرواز ندادیمش

هستی ما که چو آینه

تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز

نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟

دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد

دست ها با دشنه همدستان گشتند

و زمین از بدخواهی به ستوه آمد

ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد

وینک از سینه دوست

خون فرو می ریزد

دوست کاندر بر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد

چه توان گفتمش؟

بیگانه ست

و سرایی که به جشم انداز پنجره اش

نیست درختی که بر او مرغی

به فغان تو دهد پاسخ زندان است

من به عهدی که بدی مقبول

و توانایی دانایی ست

با تو از خوبی می گویم

از تو دانایی می جویم

خوب من! دانایی را بنشان بر تخت

و توانایی را حلقه به گوشش کن

من به عهدی که وفاداری

داستانی ملال آور

و ابلهی نیست دگر افسوس

داشتن جنگ برادرها را باور

آشتی را

به امیدی که خرد فرمان خواهد راند

می کنم تلقین

وندر این فتنه بی تدبیر

با چه دلشوره و بیمی نگرانم من

این همه با هم بیگانه

این همه دوری و بیزاری

به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟

بنششینیم و بیندیشیم

+6
...

+6
چند برگ از یلدا هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...

گریه

سایه ها زیر درختان در غروب سبز می گریند

شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر

و آسمان چون من غبار آلود دلگیری

باد بوی خاک باران خورده می آرد

سبزه ها در رهگذر شب پریشانند

آه اکنون بر کدامین دشت می بارد

باغ حسرتناک بارانی ست

چون دل من در هوای گریه سیری

+12
...

+12
چند برگ از یلدا هوشنگ ابتهاج (سایه) نظر دهید...